کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
مثلا همان جوان تپل به جای پاسگاه مرا داخل باغ با جنازه پدر بزرگش می دید،چه می شد؟ یا اگر اثر ضرب و ج
خبر اینکه :آنها می گفتند،پزشکی قانونی گفته علت مرگ سکته بوده .گفتم بابا اینو که میدونم .خبر دیگری نداری؟ گفت چرا.بیرون که بودم دیدم یک نفر از در دادگاه آمد بیرون سهزابی ها تا اونو دیدند دوره اش کردند و پرسیدند جنازه را کی تحویل می گیریم؟ او گفت: بازپرس میگه ، طبق گزارش پزشکی قانونی علت مرگ ایست قلبی بوده و هیچگونه درگیری و ضرب و جرحی مشاهده نشده .و شخصی که همراه دو نفر از روستاییان متوفی را به بیمارستان رسانده از نظر قاضی پرونده بیگناه تشخیص داده شده . برای اینکه جنازه تحویل اولیای دم بشود .لازم است همه وراث متوفی کتبا رضایت خود را از مظنون اعلام کنند. در این موقع یکی گفت :اگر رضایت ندهند چه می شود؟ ان شخص گفت : همین سوال را ما مطرح کردیم .در جواب گفتند؛در اینصورت اولیای دم میتوانند به نظر پزشکی قانونی در قالب یک دادخواست اعتراض کنند .۲۰۰۰۰۰۰ تومان هزینه کالبد شکافی را هم باید پرداخت کنند.اگر کالبد شکافی برخلاف پزشکی قانونی نظر داد و مظنون ،مقصر شناخته شد ،آن وقت پرونده قابل تعقیب و بررسی می شود.و هزینه کالبد شکافی را هم متهم باید بپردازد. دستم را گذاشتم رو شانه شهرام و گفتم : پسر چه خبری بهتر از این .مطمئنم که اگر اعتراضی هم بشود .نتیجه تغییر نمی کند.من که به چشم خود دیدم بنده خدا سکته کرد. شهرام اینبار خنده کشداری سر داد و گفت :پس مژدگانی، یک دست کت و شلوار افتادی. -شک نکن پسر حتماً. در ادامه گفت این را هم بگم همه مردم سهزاب ترا قاتل می دانند.
ساعت دیواری اتاق بازپرسی یک و نیم بعد از ظهر را نشان می داد.ساعت دو دادگاه تعطیل می شد.آنها باید تصمیم خود را می گرفتند. به شهرام گفتم ، برو بیرون داخل جمع آنها هر خبر تازه ای شنیدی به من اطلاع بده شهرام بلند شد و گفت : باشه اما به یک شرط ،مژدگانی خبر دوم را قاطی اولی نکنی .با کف دست محکم به سینه اش زدم و گفتم گمشو زیاد هم حرف نزن.شهرام رفت و من روی نیمکت نشستم .حال عجیبی داشتم از یک طرف خوشحال بودم که از این گرفتاری بزرگ دارم خلاص می شوم .از طرفی خودم را جای فرزندان آن خدا بیامرز می گذاشتم .که اگر این حادثه برای خود من اتفاق می افتاد الان چه حالی داشتم .واقعا من در این ماجرا چقدر مقصر بودم ؟ یا اصلاً مقصر نبودم.با خود می گفتم که حضور من در باغ که جرم نبود.اگر هم قسمتی از باغ ملک آن مرحوم بود .نه دیواری نه سدی نشانه ای نبود.از طرفی من هنوز وارد آن حریم نشده بودم . خدا را شکر که کوچکترین بد اخلاقی هم با او نداشتم .او هم جز وهله اول با من بد اخلاقی نکرد. پس حکمت خدا چیست که آن مرحوم درست در آن لحظه و در کنار من باید چراغ عمرش خاموش میشد.یکبار دیگر چهره او را درذهنم مجسم کردم .در دل از خدا برایش طلب بخشش کردم.خیلی دوست داشتم در جمع خانواده اش حاضر بشم و به تک تک بازمانده گانش تسلیت گفته و عذرخواهی میکردم . اما وقتی حرف شهرام را بیاد می آوردم که گفت: همه اهالی ترا قاتل می دانند، از چنین تصمیمی صرف نظر کردم .ولی تا به حال در دعاهای خودم دعا برای آن مرحوم را فراموش نکردم. انشاالله که روحش در آرامش ابدی است.
در همسن افکار بودم که شخصی با پرونده ای در دست وارد اتاق بازپرسی شد.حدس زدم که خود بازپرس باشد .حدسم درست بود .ایشان روی صندلی در جایگاه بازپرسی نشست .بعد از چند لحظه معاون بازپرس مرا صدا زد .داخل شدم .سلام کردم. بازپرس با یک نگاه تمام هیکلم را ورانداز کرد و گفت : تو؟ سرم را پایین انداختم و گفتم : بله آقا .فقط یک حادثه بود.ملاحظه فرمودید که بنده بی گناه بودم. سری تکان داد و گفت بله بی گناه اما کمتر بی گناهی به این آسانی از مهلکه نجات می یابد. با اشاره معاون پای برگه آزادی خود را امضاء کردم و او از لای پرونده کارت ملی ام را داد و گفت: برو خدا را شکر کن و صدقه بده میدانی که آقای بازپرس خیلی در گرفتن رضایت پافشاری کردند.رو به بازپرس گفتم: ما که زبانمان قاصر است. خودم و خانواده ام همیشه دعا گوی شما خواهیم بود .اجرتان را از خدا می گیرید. بازپرس لبخندی روی لبانش نشست و با تکان دادن سر گفت : ممنون موفق باشی .این تجربه را داشته باش و هیچوقت احتیاط را از دست نده..خدا حافظ..
از درب دادگاه که بیرون آمدم جز چند نفر از نزدیکان من که منتظر خروج من بودند .همه رفته بودند .همگی با هم به خانه پدری ام در فرکوش رفتیم .همزمان با رسیدن ما پیکان سفید رنگی نیز جلو در توقف کرد .شناختمش ماشین ذکر علی بود دوست برادرم ،که به سفارش پدر گوسفندی را برای قربانی آورده بود.پدر و مادر و خواهر ها و چند نفر دیگر از فامیل داخل حیاط بودند .بیچاره مادرم رنگ به چهره نداشت .معلوم بود که تمام شب بیدار مانده و دعا کرده بود با دیدن من مرا به آغوش کشید و گفت خدا یا می دانستم پسرم را خلاص می کنی .صدای ذکر علی بلند شد .انوش ،زود باش بیا این حیوان را ذبح کنیم من عجله دارم باید بروم.پدر گفت : کجا به این
زودی امروز مهمان ما هستی .ذکر علی جواب داد .نه حاجی بمونه برای یک روز دیگر .آخه یک نفر معلم تهرانی پدر زن برادرم را در سهزاب کشته ،برادرم هم با خانواده امروز صبح رسیدند انها را هم ندیدم .باید برم سهزاب.!
پایان
علی صادق نسب
فروردین سال ۱۴۰۰ تهران
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معجزه زندگی دیگران باش
بیقرار باش برای شادی ساختن در زندگی انسانها
دستهای خدا باش ، برای برآوردن رویای انسان دیگری
خنثی نباش
بیتفاوت نباش
اگر دیدی کسی گرهای دارد و تو راهش را میدانی سکوت نکن
📲جناب آقای مسلم زمانی
@aghmiun
🔺5 دلیل برای این که باید ویتامین D مصرف کنید
🔸بارداری سالم تر برای مادران و نوزادان.
🔸از چاقی جلوگیری می کند.
🔸ریه ها را تقویت می کند.
🔸از بیماری خود ایمنی جلوگیری می کند.
🔸خطر ابتلا به سرطان ها را کاهش می دهد.
@khabarfarda_ir
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙خانم فاطمه محمدی
@aghmiun
عکسی ازیک عروسی ماندگار.
دامادی روانشاد اصغر منتخب
روحشان قرین رحمت الهی
@aghmiun
28.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_نوزدهم . تو راه برگشت رفتم زیر همون درخت همیشگی.حامد اونجا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_بیستم
عروسی که تموم شد زهرا بغلم کرد و گفت قمرتاج من خیلی از تو خوشم میاد. منم لبخندی زدم و گفتم منم خیلی دوستت دارم و با خودم تصمیم گرفتم هروقت رفتم سرچشمه، برم و پیش زهرا بشینم.
تو راه برگشت مادرم همش از حوریه میگفت و از بی لیاقتی منیر.نمیفهمیدم چطور میشه کسی نوه شو بیشتر از بچه ش دوست داشته باشه.یعنی واقعا سوختن و نابود شدن منیرو نمیدیدن و براشون مهم نبود چی سرش میاد، ولی دلتنگ حوریه بودن.
وقتی رسیدیم خونه و داشتم رختخوابا رو پهن میکردم صدای در زدن اومدو بعدش صدای منیر که داد میزد در و باز کنید.
کاظم دویدو درو باز کرد. منیر که حوریه رو بغل کرده بود خودشو انداخت توخونه و درو بست.
مادرم رو ایوون وایساده بود.تا دید منیر اومد تو ،گفت حیدر پاشو دخترت باز اومده قهر!
منیر مثل بید میلرزید و حوریه گریه میکرد.بابام رفت تو حیاط که دوباره در زدن.منیر خودشو به در چسبونده بود التماس میکرد کسی درو باز نکنه،که بابام گرفت از کتف منیرو پرتش کرد اونطرف و دروباز کرد.
عبدالله اومد تو خونه و پشتشم الله یار و کریم دوتا از نوکرای خان.سر و وضع عبدالله خیلی نامرتب و بهم ریخته بود. انگار حالش از همیشه بدتر بود.یکم تو حیاطو نگاه کردو تا چشمش به منیر افتاد رفت به سمت منیرو میخواست منیرو بزنه که الله یارو کریم و بابام نذاشتن وسعی داشتن آرومش کن.
حوریه که خیلی ترسیده بود همش جیغ میزدو گریه میکرد.مادرم حوریه رو از منیر گرفت وآورد بالا.
انگار نه انگار که آخرشب بود. همه همسایه هاریخته بودن پشت درو سعی میکردن توخونه سرک بکشن.معلوم بود بابام درمونده شده و نمیدونه چیکارکنه! چون نه به عبدالله حرفی میزد،نه به منیر.
عبدالله یا داد میکشید، یا میخندید. ولی باهمه دیوونگیش معلوم بود اونم عصبانیه.الله یار و کریم با عبدالله حرف میزدن تا بلاخره راضیش کردن وبردنش.
اونا که رفتن بابام شروع کرد به کتک زدن منیر بیچاره و میگفت تو آبرو برام نزاشتی، کاش جای اون پسرام تو میمردی.
منیر بیچاره زیر دست وپای پدرم داشت له میشد و هی میگفت بخدا عبدالله با چاقو منو زده اگه فرار نمیکردم منو میکشت.
اصغر و مادرم وکاظم سعی میکردن نزارن بابام منیرو بزنه. بلاخره به هر زحمتی بود کشیدنش کنار.منم چشمای حوریه روگرفته بودم و اونو به خودم چسبونده بودم تا این صحنه ها رو نبینه.
بدری هم گوشه ایوون خاتونو بغل کرده بود و گریه میکردن.
مادرم رفت تا منیرو بلند کنه که جیغ زد و شروع کرد به زدن خودش.منیر غرق خون بود و با کمک اصغر اومد بالا تو ایوون نشست.
بابام گوشه حیاط سیگارشو چاق کرده بود و تند تند بهش پک میزد.مادرم وحشت زده منیرو نگاه میکرد تا ببینه خونریزی از کجاست که منیر دست راست شو آورد بالا و محل بریدگی تقریبا عمیقیو نشون مادرم داد.
زخم تقریبا رو گرفته بود و مادرم با دستمالی که از تو مطبخ بدری بهش داد، دست منیرو بست که منیر با صدای ضعیفی گفت یکی هم تو پهلومه. مادرم گفت ذلیل مرده چیکار کردی آخه من از دست تو چقدر بدبختی بکشم.
منیر با گریه وصدایی که بخاطر درد کشیدن ناله مانند بود گفت بخدا تا رفتیم تو خونه، عبدالله با چاقو افتاد دنبالم و به هق هق افتاد. راست هم میگفت چون لباس های مهمونیش تنش بود و معلوم بود وقت نکرده عوضشون کنه.
مادرم هم گفت وقتی چند روز خونه ت رو ول کنی و بخاطر هیچ و پوچ بیای قهر، همین میشه دیگه! جونت در بیاد لیاقتت همینه و با دست کوبید تو سر منیرو رفت.
داشتم حوریه رو میخوابوندم که منیر گفت بخدا اگه بخاطر این بچه نبود میموندم تامنو بکشه و راحت شم از این زندگی.
نمیتونستم دلداریش بدم چون هردومون میدونستیم منیر هیچ راه نجاتی نداره وباید بسوزه و بسازه. بخاطر همین ساکت موندم تاهرچقدر دوست داره درد ودل کنه و از سختی هایی که کشیده بود بگه.
فردا صبح، خان بهجت خانومو فرستاده بود حوریه رو ببره و به ما بگه که میخواد طلاق منیرو بده.باشنیدن این حرف مادرم که انگار از پشت بوم افتاده بود آخ بلندی گفت وبا داد رو به منیر گفت دیدی آخرش خونه خرابم کردی؟دیدی آبروی مارو بردی؟مردم لعنتم میکنن با این دختری که تربیت کردم.میگفت وگریه میکرد.اون از غصه طلاق منیر و رفتن آبرو،منیر از غم دوری حوریه.
بهجت خانوم که اومد حوریه روببره، منیر سفت بغلش کرده بود و اونم دستاشو حلقه کرده بود دور گردن منیر.
ادامه دارد...
@aghmiun