همشهریهای بسیار عزیز و گرامی ام خیلی از ساکنین روستای آغمیون که هم اکنون در آرامستان ابدی خود به آرامی آرام گرفته اندو هیچ اثر و ردپایی از خود نگذاشته اندبنابراین هیچ یادی در هیچ جایی از آن عزیزان نیست چه بسا مردان و زنان نامدار و تاثیر گذاری در آرامگاه آغمیون آرمیده اند و ما از آنها بی خبریم و من مطمئن هستم تعدادشان کم نیست وقتی در مجالس و محافل یا دورهمی های خودمانی از کهن سالان روستایمان حضور پیدا می کنند و از خاطرات زمان های قدیم صحبت می کنندآدم از شنیدن خاطرات و سرگذشت بعضی هاحیران و انگشت به دهان می ماندانشاالله به مرور زمان و در حد وسع خودم خاطرات شنیدنی و جذاب آغمیون قدیم را از زبان بزرگان و ریش سفیدان بسیار محترم به سمع و نظر مخاطبین بزرگوار خواهم رساند و این اطلاعات و خاطرات توسط جناب اقای محمد فرازی در حافظه تاریخ آغمیون ماندگار خواهد شد.
این بار مرد بسیار مومن و متعهد و پرهیزگاری از دیار آغمیون در سالهای دور را که خود حقیر هم ایشان را ندیده ام می خواهم خدمت تان معرفی کنم , که شنیدن نکات بسیار ارزشمند و قابل تامل در دوران زندگی این مردتحسین همگان را بر خواهد انگیخت.
مرحوم شیخ محرم فرازی پدر مرحوم حاج محمد خان و پدر بزرگ شهید محمود فرازی و برادران بزرگوار فرازی و همچنین پدر بزرگ مادری برادران نیازلووشیری (فرزندان مرحوم نصرت نیازلوواسداله شیری)میباشد.مرحوم شیخ محرم آنطوریکه تحقیق کرده ام روشن دل بوداند, یعنی از نعمت چشم های ظاهری , بی نصیب بودند, ولی چشم های باطن این مرد , بینا تر از هر بیننده ای بوده است, نوه ایشان حاج حیدر نیازلو نقل میکردند:
خداوند هوش و ذکاوتی به ایشان مرحمت کرده بودند که باور کردنش آسان نبود و حاج حیدر می گفتند اگر بعضی حرکت های ایشان را با چشمان خود نمی دیدم , اصلا باور نمی کردم,
مثلا یک روز مسافری میخواسته , جایی برود , شیخ محرم با دادن آدرس و نشان دادن مسیر رفت, با دستانش, هر بیننده ای را متحیر میکرد, یا برای کاشتن زمین کشاورزی, که چقدر تخم و بذر لازم است, از ایشان مشورت می گرفتند و حتی ایشان می گفته فلان زمین , چند قدم عرض و طول دارد و چه میزان , بذر لازم دارد.
حاج حیدر می گفتند که شیخ محرم , بالمس درختان میوه و گرفتن اندازه دور درختان میوه با وجب خودش , مقدار میوه ی , بدست آمده را پیشا پیش , حدس میزد و حیرت شاهدین را بر می انگیخت.
وبسیاری خاطرات دیگر که دراین مجال نمیگنجد.
همانطور که از پیشوند نام شان هم معلوم هست , ایشان مرد مومن و نماز خوان واقعی درگاه حضرت احدیت بودند, نماز اول وقت , و دائم الذکر بودند, و سه ماه رجب .شعبان ورمضان راروزه میگرفتند.خیلی زرنگ و چابک بودند.هوش و ذکاوت مرحوم شیخ محرم در زندگی روزمره خانواده محترم فرازی , کاملا مشاهده میشود چرا که از قدیم و ندیم گفته اند خصوصیات اخلاقی و کرداری هرکسی به هفت نسل قابل انتقال میباشد , شهید بزرگوار محمود فرازی, از هوش فوق العاده برخوردار بودند, درس ریاضیات ایشان قابل تامل بود و علاقه و استعدادش در ریاضی مثال زدنی بود, چون خانه پدر بزرگ مادری بنده دیوار بدیوار , منزل شهید فرازی بود ما موقع رفت و آمد به منزل پدر بزرگ مان, با شهید فرازی , باب دوستی و آشنایی را باز کرده بودیم , ضمن اینکه شهید فرازی خودش یک نابغه درس خوان بودند ولی کل خاندان این خانواده از حس کنجکاوی و ضریب هوشی بالایی برخوردار بودند و هستند اگر با این خانواده از نزدیک آشنا یی داشته باشید تمام گفته های بنده را تصدیق خواهید کرد.
ازسالهای بسیاردورایجادوبلاگ آغمیون وبعدهاایجاد همین کانالی که هم اکنون عضوی از آن هستید , نتیجه تلاش و زحمت های بی شایان یکی از نوه های مرحوم شیخ محرم , یعنی اقای محمد فرازی میباشد, هر چند بنده به علت , ندیدن مرحوم شیخ محرم , در زمان حیات شان, نتوانم نسبت به ایشان ادای دین کنم , ولی از طرف کسانیکه ایشان را دیده اند نقل و قول هایی کردیم تا یاد چنین مردان خدایی, را گرامی بداریم .
ساده زیستی و درستکاری و پاکدامنی وایمان و تقوا و هوش و ذکاوت مرحوم شیخ محرم , را تمام کسانی که ایشان را دیده بودند , همگی به اتفاق تصدیق کرده , و وجود چنین انسان هایی را فقط مرهون , رزق و روزی حلال و پرورش در دامان خانواده پاک و منزه , میتواند باشد و واقعا خوشا بحال کسانیکه , همسایه و همنشین و همکلام چنین انسان های والایی بودند , روحشان قرین رحمت واسعه خداوندمنان.
مخلص محموداسماعیلی.
یکی از غریب ترین وشجاعترین شهدای گردان امام حسین (ع)
شهید محمود فرازی
(ده سال مفقودالاثر,بازگشت پلاک)
روستای اغمیون
سراب
************************
گرامی می داریم یاد و نام تمامی شهدای گرانقدر و بالاخص شهدای گرامی روستای مان آغمیون و خاصّه شهید والا مقام محمود فرازی
و در مقابل تمامی خانواده های بزرگوار شهدای عزیز مان سر تعظیم فرود می آوریم.
و تشکر ویژه از عزیز برادرم اقای محمد فرازی دارم بابت تمام زحماتی که در این ۱۵ سال گذشته در راه اندازی و فعالیت های ارزشمد شان در زمینه فضای مجازی متحمل شده اند و در حد وسع خودشان در این سنگر فرهنگی فعالیت می نمایند بدون هیچ چشمداشتی . و رحمت و مغفرت الهی برای ارواح والدین جناب فرازی خواهانیم هر چند این پدر و مادر بسیار مهربان و سفر کرده ، مدت های زیادی چشم انتظار فرزند دلبند شان ماندند و درد و مشقت بی حد و حساب در فراق یوسف شان متحمل شدند ، انشاالله در جوار شهید دلبند شان ماجور باشند .
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عزاداری رزمندگان اسلام.
قبل ازعملیات کربلای پنج.
گردان پیشرو و منتخب امام حسین (ع) لشکر عاشورا
که جزو بی باک ترین وبااخلاصترین هابودند.
باحضورشهیدوالامقام محمودفرازی آغمیونی و شهید یحیایی سهزابی
📲ارسالی از همرزم شهیدان
حسین زاده.تبریز.
سپاس بیشماربابت عکس و فیلم ومتن ارزشمندتان.
🙏🙏🙏🙏🙏🙏
کانال آناوطن آغمیون.
@aghmiun
سلام. وقت بخیر
جناب آقای اسماعیلی بزرگوار قدردان ومنت دار لطف حضرتعالی هستم.
محمدفرازی
🙏🙏🙏🙏🙏
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_بیستودوم مادرم گفت خودش گفته فردا دوباره میاد. خیالت راحت
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_بیستوسوم
نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم. به دست مشت شده منیر نگاه کردم و گفتم اگه بخوام به حرف اینا گوش بدم سرنوشتم بدتر از تو میشه.
منیر آهی کشیدو گفت:نمیدونم ،شاید منم باید همون وقت مثل تو میگفتم که نمیخوام زن اون دیوونه بشم.حداقل الان دستم فلج نمیشدو بچه م ازم دورنبود.
دوتایی داشتیم گریه میکردیم که در باز شد و بابام اومد.انگار میدونست بیدارم. چون کمربندشو دور دستش پیچیده بود.تا دید چشام بازه بهم گفت بعد از اینکه مهمونا رفتن چه غلطی کردی؟و با کمربند افتاد به جون من.
قدرتش بیشتر از مادرم بود و خیلی محکم میزد.منیر بیچاره هر بار خودشو مینداخت روی من که نزاره بابام منو بزنه. اما بابام اون و
هم میزد و میگفت اینا همش تقصیر توئه.اگه تو خوشی نمیزد زیر دلت الان این برا من دُم در نمی آورد .حالا هردوتونو آدم میکنم تا درس عبرت بشه برا بدری وخاتون.
اینقدر مارو زد که دیگه جون مقاومت نداشتیم و مثل یه مرده گوشه اتاق افتاده بودیم.بعدم کشون کشون مارو برد تو زیر زمین انداخت و در زیرزمینو بست .
جونی نداشتیم که تکون بخوریم. اما دلم برا منیر میسوخت که به آتیش من گرفتار شده بود. خواستم داد بزنم بزارید منیر بیاد بیرون، اون کم از دست عبدالله نکشیده که درعین ناباوری دیدم روزنه های پشت در یکی یکی داره تاریک میشه.
بابام پشت در زیر زمینو با خشت و گل پوشوندو با مادرم اتمام حجت کرد که تا وقتی ما آدم نشدیم، اگه مارو بیرون ببره خودش میدونه و خدای بالا سرش.
با شنیدن حرفهاش دلم بیشتر به درد می اومد وصدای ناله منیر دلمو می سوزوند.
اونشب تو زیر زمین با منیر کلی حرف زدیم و گریه کردیم و من از حامد براش گفتم.وقتی شنید هههیع بلندی گفت. تو تاریکی زیر زمین چهره ش مشخص نبود، اما از سکوت تقریبا طولانیش میشد فهمید که خیلی تعجب کرده.
کمی که گذشت گفت قمرتاج اگه کسی اینارو بدونه زنده نمی مونی.با بغض گفتم الانم بدون حامد زنده نیستم.
با اینکه تابستون بود، اما زیر زمین خیلی سرد بود وچون ما چیزی نداشتیم که زیر مون پهن کنیم روی ساج های چوبی که مادرم نون هارو توش میزاشت خوابیدیم.
فردا صبح صدای مادرم از پشت دیوار می اومد که ما رو نفرین میکردو میگفت نمیدونم شما به کی رفتید که لیاقت خوشبختی ندارید.قمر به خدا شیرمو حلالت نمیکنم. غروب که بابات برگشت بهش میگی غلط کردم،وگرنه این دیوار خراب شه زنده نمیزارمت.
مادرم یه سری از وسایل خوراکی رو تو زیر زمین میزاشت.بخاطر پوشوندن در هیچ نوری نبود و جایی دیده نمیشد.کورمال کورمال رفتم و کمی نون آوردم و با منیر خوردیم.
به منیر گفتم کاش تو جلو نمی اومدی.حداقل الان تو هم اینجا نبودی.منیر آهی کشید و گفت اون بالا با اینجا برای من فرقی نداره.
درکش میکردم اینقدر ما بی ارزش بودیم که حتی دست منیرو برای مداوا نبردن و منیر مشت جمع شده شدش دیگه باز نمی شد.
تو زیر زمین ساعت ها به سختی میگذشت .دلم میخواست درو باز کنن و حداقل منیرو ببرن. امامیدونستم بابام دل سنگ تر از این حرفهاست که به این زودی ها مارو بیرون ببره.
سه روزبه سختی گذشت و بابام دیواری که جلودر کشیده بودو خراب کرد.در که باز شد نور آزار دهنده ای به چشمهامون خورد.بابام اومد جلو و لگدی به پهلوم زد وگفت بیاین بیرون.
نمیدونستم چی شده که بابام دلش به رحم اومده! اما دوست نداشتم برم بیرون. منیر هم حالش بهتر از من نبود.اماچون به شدت بدنمون کثیف بود و تو اون سه روز آب نخورده بودیم منیر گفت بیا بریم بیرون تا پشیمون نشدن.
مادرم بقچه لباس هامون داد دستمونو گفت برید حمام.
دلم برای هاشم خیلی تنگ شده بود و همش بغلش میکردم و میبوسیدمش. اما منیر دوباره رفت کنج اتاق و زانوهاشو بغل کردو اشک ریخت.
فردا بعداز ظهر دختر عمه بابام و زن عموش اومدن خونه ما.
ادامه دارد...
@aghmiun
بزرگی می گفت :
یک وقت جلوی شما یک سبد سیب می آورند، شما اول برای کناریتان بر میدارید، دوباره سیب بعدی را به نفر بعدی میدهید ...
دقت کنید، تا زمانی که برای دیگران برمیدارید سبد مقابل شما می ماند ... ولی حالا تصور کنید همان اول برای خود بردارید، میزبان سبد را به طرف نفر بعد می برد ...
نعمتهای خدا نیز اینطور است ،
با بخشش، سبد را مقابل خود نگه دارید ...!
" زندگی کردن با استانداردهای خدا بسیار زیبا خواهد بود ... "
🔰🔰🔰🔰
@ aghmiun
تغییر در زندگی... - تغییر در زندگی....mp3
زمان:
حجم:
4.6M
صبح 26 مهر
💗✨چهارشنبه تون عالی
🌼✨امروزتان سرشاراز آرامش
💕✨مهر و محبت
💗✨نشان لبخند خدا
🌼✨در زندگی ست
💕✨ان شاءالله
💗✨نگاهش
🌼✨توجه و لبخندش
💕✨و برکت بی پایانش
💗✨همیشه شامل حالتون بشه
🌼✨روزتون زیبـا و در پناه خـدا
@aghmiun
سلام وعرض ادب خدمت همراهان گرانقدرمان.
جناب آقای ابتهاج (معلم زحمتکش وگرانقدردهه های پنجاه وشصت آغمیون)
لطف فرموده وبه درخواست بنده مطالبی رادرمورد روانشاد شیخ محرم وشهیدمحمودفرازی بیان فرموده اند، بینهایت بابت زحماتشان سپاسگزارم.
ایشان همچنین چندوقت پیش مطالبی درمورد تاریخچه مدارس ودانش آموزان آغمیون بیان فرموده بودند که بسیارارزشمندوشنیدنی بوده وماندگارخواهند بود.
استادعزیزم، معلم اول ابتدایی ام، نفستون گرم وتنتون سلامت. 🙏🙏🙏