eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی از غریب ترین وشجاعترین شهدای گردان امام حسین (ع) شهید محمود فرازی (ده سال مفقودالاثر,بازگشت پلاک) روستای اغمیون سراب ************************ گرامی می داریم یاد و نام تمامی شهدای گرانقدر و بالاخص شهدای گرامی روستای مان آغمیون و خاصّه شهید والا مقام محمود فرازی و در مقابل تمامی خانواده های بزرگوار شهدای عزیز مان سر تعظیم فرود می آوریم. و تشکر ویژه از عزیز برادرم اقای محمد فرازی دارم بابت تمام زحماتی که در این ۱۵ سال گذشته در راه اندازی و فعالیت های ارزشمد شان در زمینه فضای مجازی متحمل شده اند و در حد وسع خودشان در این سنگر فرهنگی فعالیت می نمایند بدون هیچ چشمداشتی . و رحمت و مغفرت الهی برای ارواح والدین جناب فرازی خواهانیم هر چند این پدر و مادر بسیار مهربان و سفر کرده ، مدت های زیادی چشم انتظار فرزند دلبند شان ماندند و درد و مشقت بی حد و حساب در فراق یوسف شان متحمل شدند ، انشاالله در جوار شهید دلبند شان ماجور باشند .
روانشاد حاج محمدخان فرازی @aghmiun
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عزاداری رزمندگان اسلام. قبل ازعملیات کربلای پنج. گردان پیشرو و منتخب امام حسین (ع) لشکر عاشورا که جزو بی باک ترین وبااخلاصترین هابودند. باحضورشهیدوالامقام محمودفرازی آغمیونی و شهید یحیایی سهزابی 📲ارسالی از همرزم شهیدان حسین زاده.تبریز. سپاس بیشماربابت عکس و فیلم ومتن ارزشمندتان. 🙏🙏🙏🙏🙏🙏 کانال آناوطن آغمیون. @aghmiun
سلام. وقت بخیر جناب آقای اسماعیلی بزرگوار قدردان ومنت دار لطف حضرتعالی هستم. محمدفرازی 🙏🙏🙏🙏🙏
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_بیستودوم مادرم گفت خودش گفته فردا دوباره میاد. خیالت راحت
نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم. به دست مشت شده منیر نگاه کردم و گفتم اگه بخوام به حرف اینا گوش بدم سرنوشتم بدتر از تو میشه. منیر آهی کشیدو گفت:نمیدونم ،شاید منم باید همون وقت مثل تو میگفتم که نمیخوام زن اون دیوونه بشم.حداقل الان دستم فلج نمیشدو بچه م ازم دورنبود. دوتایی داشتیم گریه میکردیم که در باز شد و بابام اومد.انگار میدونست بیدارم. چون کمربندشو دور دستش پیچیده بود.تا دید چشام بازه بهم گفت بعد از اینکه مهمونا رفتن چه غلطی کردی؟و با کمربند افتاد به جون من. قدرتش بیشتر از مادرم بود و خیلی محکم میزد.منیر بیچاره هر بار خودشو مینداخت روی من که نزاره بابام منو بزنه. اما بابام اون و هم میزد و میگفت اینا همش تقصیر توئه.اگه تو خوشی نمیزد زیر دلت الان این برا من دُم در نمی آورد .حالا هردوتونو آدم میکنم تا درس عبرت بشه برا بدری وخاتون. اینقدر مارو زد که دیگه جون مقاومت نداشتیم و مثل یه مرده گوشه اتاق افتاده بودیم.بعدم کشون کشون مارو برد تو زیر زمین انداخت و در زیرزمینو بست . جونی نداشتیم که تکون بخوریم. اما دلم برا منیر میسوخت که به آتیش من گرفتار شده بود. خواستم داد بزنم بزارید منیر بیاد بیرون، اون کم از دست عبدالله نکشیده که درعین ناباوری دیدم روزنه های پشت در یکی یکی داره تاریک میشه. بابام پشت در زیر زمینو با خشت و گل پوشوندو با مادرم اتمام حجت کرد که تا وقتی ما آدم نشدیم، اگه مارو بیرون ببره خودش میدونه و خدای بالا سرش. با شنیدن حرفهاش دلم بیشتر به درد می اومد وصدای ناله منیر دلمو می سوزوند. اونشب تو زیر زمین با منیر کلی حرف زدیم و گریه کردیم و من از حامد براش گفتم.وقتی شنید هههیع بلندی گفت. تو تاریکی زیر زمین چهره ش مشخص نبود، اما از سکوت تقریبا طولانیش میشد فهمید که خیلی تعجب کرده. کمی که گذشت گفت قمرتاج اگه کسی اینارو بدونه زنده نمی مونی.با بغض گفتم الانم بدون حامد زنده نیستم. با اینکه تابستون بود، اما زیر زمین خیلی سرد بود وچون ما چیزی نداشتیم که زیر مون پهن کنیم روی ساج های چوبی که مادرم نون هارو توش میزاشت خوابیدیم. فردا صبح صدای مادرم از پشت دیوار می اومد که ما رو نفرین میکردو میگفت نمیدونم شما به کی رفتید که لیاقت خوشبختی ندارید.قمر به خدا شیرمو حلالت نمیکنم. غروب که بابات برگشت بهش میگی غلط کردم،وگرنه این دیوار خراب شه زنده نمیزارمت. مادرم یه سری از وسایل خوراکی رو تو زیر زمین میزاشت.بخاطر پوشوندن در هیچ نوری نبود و جایی دیده نمیشد.کورمال کورمال رفتم و کمی نون آوردم و با منیر خوردیم. به منیر گفتم کاش تو جلو نمی اومدی.حداقل الان تو هم اینجا نبودی.منیر آهی کشید و گفت اون بالا با اینجا برای من فرقی نداره. درکش میکردم اینقدر ما بی ارزش بودیم که حتی دست منیرو برای مداوا نبردن و منیر مشت جمع شده شدش دیگه باز نمی شد. تو زیر زمین ساعت ها به سختی میگذشت .دلم میخواست درو باز کنن و حداقل منیرو ببرن. امامیدونستم بابام دل سنگ تر از این حرفهاست که به این زودی ها مارو بیرون ببره. سه روزبه سختی گذشت و بابام دیواری که جلودر کشیده بودو خراب کرد.در که باز شد نور آزار دهنده ای به چشمهامون خورد.بابام اومد جلو و لگدی به پهلوم زد وگفت بیاین بیرون. نمیدونستم چی شده که بابام دلش به رحم اومده! اما دوست نداشتم برم بیرون. منیر هم حالش بهتر از من نبود.اماچون به شدت بدنمون کثیف بود و تو اون سه روز آب نخورده بودیم منیر گفت بیا بریم بیرون تا پشیمون نشدن. مادرم بقچه لباس هامون داد دستمونو گفت برید حمام. دلم برای هاشم خیلی تنگ شده بود و همش بغلش میکردم و میبوسیدمش. اما منیر دوباره رفت کنج اتاق و زانوهاشو بغل کردو اشک ریخت. فردا بعداز ظهر دختر عمه بابام و زن عموش اومدن خونه ما. ادامه دارد... @aghmiun
هدایت شده از خبرفردا
🔺وقتی چشم‌ها سخن می‌گوید … 🔸عکسی معنادار از کودکان غزه @khabarfarda_ir
بزرگی می گفت : یک وقت جلوی شما یک سبد سیب می آورند، شما اول برای کناریتان بر میدارید، دوباره سیب بعدی را به نفر بعدی میدهید ... دقت کنید، تا زمانی که برای دیگران برمیدارید سبد مقابل شما می ماند ... ولی حالا تصور کنید همان اول برای خود بردارید، میزبان سبد را به طرف نفر بعد می برد ... نعمتهای خدا نیز اینطور است ، با بخشش، سبد را مقابل خود نگه دارید ...! " زندگی کردن با استانداردهای خدا بسیار زیبا خواهد بود ... " 🔰🔰🔰🔰 @ aghmiun
تغییر در زندگی... - تغییر در زندگی....mp3
زمان: حجم: 4.6M
صبح 26 مهر 💗✨چهارشنبه تون عالی 🌼✨امروزتان سرشاراز آرامش 💕✨مهر و محبت 💗✨نشان لبخند خدا 🌼✨در زندگی ست 💕✨ان شاءالله 💗✨نگاهش 🌼✨توجه و لبخندش 💕✨و برکت بی پایانش 💗✨همیشه شامل حالتون بشه 🌼✨روزتون زیبـا و در پناه خـدا @aghmiun
سلام وعرض ادب خدمت همراهان گرانقدرمان. جناب آقای ابتهاج (معلم زحمتکش وگرانقدردهه های پنجاه وشصت آغمیون) لطف فرموده وبه درخواست بنده مطالبی رادرمورد روانشاد شیخ محرم وشهیدمحمودفرازی بیان فرموده اند، بینهایت بابت زحماتشان سپاسگزارم. ایشان همچنین چندوقت پیش مطالبی درمورد تاریخچه مدارس ودانش آموزان آغمیون بیان فرموده بودند که بسیارارزشمندوشنیدنی بوده وماندگارخواهند بود. استادعزیزم، معلم اول ابتدایی ام، نفستون گرم وتنتون سلامت. 🙏🙏🙏
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا