eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/banovanaghmiun سلام این لینک رو در کانال اغمیون بزارید فقط بانوان میتوانن عضو بشن این کانال را خانم شجاعی اصل و به مدیریت خانم شیرزاد راه اندازی کرده اند. فقط بانوان گرامی میتوانند عضو بشوند .
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بدرقه تیم ملی برزیل با مراسم مذهبی / هواپیما ی این تیم غسل تعمید داده شد. @Aghmiun
♦️بدرقه تیم ملی برزیل با مراسم مذهبی / هواپیما این تیم غسل تعمید داده شد 🇮🇷✊ @AkhbareFori | khabarfoori.com
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دخالت والدین در دعوای بچه ها چطور باید باشد ؟ @Aghmiun
در زندگی مردم شَر نیندازیم ! دختری درسش را می خوانَد و سر کار می رود ، فامیلی او را در مهمانی می‌بیند میگوید : شوهر نکردی ؟ میتُرشیا ! حرفش را می زند و می رود ولی روح و روان دختر را به هم میریزد. زنی بچه‌ دار شد ، دوستش گفت : برای تولد بچه ،‌ شوهرت برات هیچی نخرید !؟ یعنی براش هیچ ارزشی نداری ؟ بمب را انداخت و رفت. ظهر که شوهر به خانه آمد ، کار به دعوا کشید و تمام ! جوانی از رفیقش پرسید : کجا کار می‌کنی ؟ ماهانه چقدر میگیری ؟ صاحبکار قدر تو رو نمیدونه ! از شغلش دلسرد شد و درخواست حقوق بیشتر کرد ، صاحب کار هم قبول نکرد و اخراجش کرد ! پدری در نهایت خوشبختیست ؛ یکی می گوید : پسرت چرا بهت سر نمی‌زند ؟ یعنی برات وقت نمی گذاره ؟ با این حرف‌، صفای قلب پدر را تیره و تار می‌کند‌ ! این است سخن گفتن به زبان شیطان ؛ در طول روز خیلی سؤال ها را ممکن است از همدیگر بپرسیم : چرا نخریدی ؟ چرا نداری ؟ چطور زندگی می‌کنی ؟ ممکن است هدفمان صرفا کسب اطلاع باشد ، یا از روی کنجکاوی یا... اما نمیدانیم چه آتشی به جان شنونده می‌اندازیم ! مفسد و شرور نباشیم !!!! @Aghmiun 🔸سرکار خانم ربیعی
چینش نهایی خدا حرف نداره ✋🏻 بهش اعتماد کن چند وقت دیگه میبینی خیلیییی چیزا تو زندگیت تغییر کرده @Aghmiun
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلیلی که آقایون از غذای بانوان ایراد می گیرند ..... @Aghmiun
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چطور پنیر های روستایی اون طعم منحصر به فرد و قراموش نشدنی رو پیدا می کنن؟ @Aghmiun
با عرض سلام و تبریک پیشاپیش عید غدیر عید ولایت امیر المومنین حضرت علی(ع)به اطلاع میرساند مراسم این روز مبارک با برپایی ایستگاه صلواتی و پذیرایی از ساعت۱۸روز پنجشنبه مورخه ۱۴۰۵/۳٫۱۴در جلوی حسینیه ائمه اطهاربرگزار میشود ودر ادامه هم طبق روال پنجشنبه ها هئیت دایر میباشد لذا کسانی که مایل به شرکت در هزینه پذیرایی ایستگاه صلواتی می‌باشند مبلغ مورد نظر را به شماره کارت۵۸۹۲۱۰۱۶۰۳۳۲۱۰۸۰بنام جابر سایر واریز نمایند 🔸حاج جابر سایر
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رعد و برقی عجیب در کوهستانی مه الود در گواتمالا @Aghmiun
سرنوشت ؛ ساختهء دست ما آدم هاست ؛ از آنچه می خواهیم بشود ؛ و آنچه در مسیرِ زندگی روی می دهد ..... - آقای قاضی ! من همسرم رو دوست دارم من برای زندگیِ مشترکمون حُرمت قائلم من ایشون رو طلاق نمیدم !!! نگاهم را از حلقه ای که انگشتم را به اسارت گرفته بود تا ثابت کنه پیوندِ مقدسی به نام ازدواج مدتی است مرا به این مرد و عاشقانه هایش وصل کرده ؛ گرفتم و برای چندمین مرتبه رو به قاضی کرده و خواسته ام را تکرار کردم - ولی من ؛ نه دلی برای دوست داشتنِ ایشون دارم و نه دلیلی برای حضور در زندگیشون ! - خانم محترم ! دادگاه برای صدورِ حکمِ جدایی بینِ زوجین نیاز به دلیلِ محکمه پسند داره شما نه دلیلِ محکمی دارید و نه شاهدِ قابلِ قبولی - ولی .... - لطفاً وقتِ خودتون و این دادگاه رو بیشتر از این نگیرید یا با دلیلِ قابلِ قبول ارائهء دعوی کنید و یا با همسرتون برای طلاقِ تفاهمی به توافق برسید ختم جلسه ! نگاهم را اینبار از مردِ جدی که با کلامِ قاطعش نطقم را در نطفه خفه کرده بود گرفتم و به کسی دوختم که هنوز اعتراف می کردم با تمامِ اتفاقاتی که در طولِ این مدت افتاده ، عزیزترین دارائیِ من در زندگیست - پاشو باباجان ! دلم برای بابا می سوخت چی فکر می کرد و چی شد ! با هزار امید و آرزو دخترش را به خانهء بخت فرستاده بود و حالا بعد از یک سال شاهدِ جدایی و متلاشی شدنِ زندگیِ نازدانه اش بود بی توجه به التماسِ نشسته در چشمانِ مردی که همیشه سعی داشت اقتدارش را در هاله ای از غرور پیچیده و حفظ کند قدم از اتاق بیرون گذاشتم محال بود این بازی را که با حماقتِ من راه افتاده و با خیانتِ او ادامه پیدا کرده بود به این سادگی ها ببازم ...... دو سال قبل ...... - نغمه جان ! زود باش مادر ؛ به شب می خوریم - اوووووو ! هنوز کو تا شب مامان جان ؟ تازه ساعت دهِ صبحه قربونت برم - یه حساب سرانگشتی بکنی می فهمی با چند ساعت راهی که تا تهران داریم و ترافیکی که انتظارمون رو می کشه اگه تا شب هم از زیر بار این اثاث کشی خلاص بشیم خیلیِ ! - من قراره حسابداری بخونم اونوقت شما از همین حالا خوب حساب کتاب می کنید نگاهِ مهربانش را به چشم های خندانم دوخت - خانومِ حسابدار بعد از این ! فعلاً این سه تا دسته کلید رو چک کن که باید به آقای رحمانی تحویل بدیم - ای به چشم ماه بانو خانووووم چند روزی از اعلام نتایجِ کنکور گذشته از شانسِ خوب و به لطفِ تلاشی که کردم در یکی از دانشگاه های تهران قبول شدم و حالا به صلاحدیدِ بابا که هیچ وقت تحملِ دوری و جدایی از من و برادرم را نداشت خانه را برای اجاره دادن به بنگاه سپرده بودیم و خودمون در حالِ اثاث کشی برای رفتن به تهران ! اونقدر خوش شانس بودیم که بابا به محض در میان گذاشتنِ تصمیمش با عمو حمید ؛ نظرِ مثبتِ او را دریافت کرده و با کمکِ عموجانم در طولِ ده روز خانهء مناسبی در یکی از محله های پائین شهرِ تهران پیدا کنه - نیما این چه وضعیه ؟ چرا صورتت سیاه شده بابا در حالِ چیدنِ آخرین کارتن ها داخلِ کامیون بود و مامان سبدِ ملزومات خوراکی را داخل ماشینِ خودمون جا میداد که با خارج شدنِ برادرم نیما از حیاط ؛ صدای متعجبِ من توجه همه را به سمتِ او جلب کرد دوتا توپ فوتبال زیر بغل زده و میلهء بارفیکس را به زحمت بین گلو و سینه اش نگه داشته و در حالِ خروج از در حیاط بود - بگیر .... بگیر افتاد ! - بده ببینم ؛ مگه مجبوری آخه ؟ - شماها که هیچ کدوم به ورزش اهمیت نمیدید تمامِ بارِ این اثاث کشیِ ورزشی افتاده رو دوشم به شوخی دستی به شانه اش کوبیدم و به سمتِ صندوق عقب ماشین بابا اشاره کردم - بذار اونجا ببینم تنبل خان ! دوقدم بیشتر راه بری چیزی از اون چربیِ انباشته کم نمیشه برادرِ من برادر یازده ساله ام عاشقِ فوتبال بود نمیدونم با این حجم از تنبلی که باعث شده بود دو مرحله رفت و برگشت به انباری خانه برای آوردنِ وسایلش رو در یک مرتبه خلاصه کنه چطور ادعا می کرد تا چند وقت دیگه به لطف باشگاه های بدنسازی در تهران هیکلش رو روی فرم خواهد آورد .