eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رعد و برقی عجیب در کوهستانی مه الود در گواتمالا @Aghmiun
سرنوشت ؛ ساختهء دست ما آدم هاست ؛ از آنچه می خواهیم بشود ؛ و آنچه در مسیرِ زندگی روی می دهد ..... - آقای قاضی ! من همسرم رو دوست دارم من برای زندگیِ مشترکمون حُرمت قائلم من ایشون رو طلاق نمیدم !!! نگاهم را از حلقه ای که انگشتم را به اسارت گرفته بود تا ثابت کنه پیوندِ مقدسی به نام ازدواج مدتی است مرا به این مرد و عاشقانه هایش وصل کرده ؛ گرفتم و برای چندمین مرتبه رو به قاضی کرده و خواسته ام را تکرار کردم - ولی من ؛ نه دلی برای دوست داشتنِ ایشون دارم و نه دلیلی برای حضور در زندگیشون ! - خانم محترم ! دادگاه برای صدورِ حکمِ جدایی بینِ زوجین نیاز به دلیلِ محکمه پسند داره شما نه دلیلِ محکمی دارید و نه شاهدِ قابلِ قبولی - ولی .... - لطفاً وقتِ خودتون و این دادگاه رو بیشتر از این نگیرید یا با دلیلِ قابلِ قبول ارائهء دعوی کنید و یا با همسرتون برای طلاقِ تفاهمی به توافق برسید ختم جلسه ! نگاهم را اینبار از مردِ جدی که با کلامِ قاطعش نطقم را در نطفه خفه کرده بود گرفتم و به کسی دوختم که هنوز اعتراف می کردم با تمامِ اتفاقاتی که در طولِ این مدت افتاده ، عزیزترین دارائیِ من در زندگیست - پاشو باباجان ! دلم برای بابا می سوخت چی فکر می کرد و چی شد ! با هزار امید و آرزو دخترش را به خانهء بخت فرستاده بود و حالا بعد از یک سال شاهدِ جدایی و متلاشی شدنِ زندگیِ نازدانه اش بود بی توجه به التماسِ نشسته در چشمانِ مردی که همیشه سعی داشت اقتدارش را در هاله ای از غرور پیچیده و حفظ کند قدم از اتاق بیرون گذاشتم محال بود این بازی را که با حماقتِ من راه افتاده و با خیانتِ او ادامه پیدا کرده بود به این سادگی ها ببازم ...... دو سال قبل ...... - نغمه جان ! زود باش مادر ؛ به شب می خوریم - اوووووو ! هنوز کو تا شب مامان جان ؟ تازه ساعت دهِ صبحه قربونت برم - یه حساب سرانگشتی بکنی می فهمی با چند ساعت راهی که تا تهران داریم و ترافیکی که انتظارمون رو می کشه اگه تا شب هم از زیر بار این اثاث کشی خلاص بشیم خیلیِ ! - من قراره حسابداری بخونم اونوقت شما از همین حالا خوب حساب کتاب می کنید نگاهِ مهربانش را به چشم های خندانم دوخت - خانومِ حسابدار بعد از این ! فعلاً این سه تا دسته کلید رو چک کن که باید به آقای رحمانی تحویل بدیم - ای به چشم ماه بانو خانووووم چند روزی از اعلام نتایجِ کنکور گذشته از شانسِ خوب و به لطفِ تلاشی که کردم در یکی از دانشگاه های تهران قبول شدم و حالا به صلاحدیدِ بابا که هیچ وقت تحملِ دوری و جدایی از من و برادرم را نداشت خانه را برای اجاره دادن به بنگاه سپرده بودیم و خودمون در حالِ اثاث کشی برای رفتن به تهران ! اونقدر خوش شانس بودیم که بابا به محض در میان گذاشتنِ تصمیمش با عمو حمید ؛ نظرِ مثبتِ او را دریافت کرده و با کمکِ عموجانم در طولِ ده روز خانهء مناسبی در یکی از محله های پائین شهرِ تهران پیدا کنه - نیما این چه وضعیه ؟ چرا صورتت سیاه شده بابا در حالِ چیدنِ آخرین کارتن ها داخلِ کامیون بود و مامان سبدِ ملزومات خوراکی را داخل ماشینِ خودمون جا میداد که با خارج شدنِ برادرم نیما از حیاط ؛ صدای متعجبِ من توجه همه را به سمتِ او جلب کرد دوتا توپ فوتبال زیر بغل زده و میلهء بارفیکس را به زحمت بین گلو و سینه اش نگه داشته و در حالِ خروج از در حیاط بود - بگیر .... بگیر افتاد ! - بده ببینم ؛ مگه مجبوری آخه ؟ - شماها که هیچ کدوم به ورزش اهمیت نمیدید تمامِ بارِ این اثاث کشیِ ورزشی افتاده رو دوشم به شوخی دستی به شانه اش کوبیدم و به سمتِ صندوق عقب ماشین بابا اشاره کردم - بذار اونجا ببینم تنبل خان ! دوقدم بیشتر راه بری چیزی از اون چربیِ انباشته کم نمیشه برادرِ من برادر یازده ساله ام عاشقِ فوتبال بود نمیدونم با این حجم از تنبلی که باعث شده بود دو مرحله رفت و برگشت به انباری خانه برای آوردنِ وسایلش رو در یک مرتبه خلاصه کنه چطور ادعا می کرد تا چند وقت دیگه به لطف باشگاه های بدنسازی در تهران هیکلش رو روی فرم خواهد آورد .
بینِ شوخی و خنده های بابا که از هر فرصتی برای روحیه دادن به ما استفاده می کرد به راه افتادیم راهی که برای من یکی ، جُز موفقیت و تجربهء روزهایی طلایی هیچ دورنمای دیگری نداشت بزرگ ترین موفقیتی که دختری در سن و سال و با شرایط من می تونست به دست بیاره همین بود دیگه ..... اینکه اهلِ یه خانوادهء معمولی و ساده در یه شهر کوچیک مثل قزوین باشی ولی با تلاشِ فراوون بتونی خودتو به یه دانشجوی تهرانی تبدیل کنی ؛ موفقیتِ کوچیکی نبود ! خیلی درس خوندم ؛ خیلی خیلی تلاش کردم ؛ نزدیک به یکسال تمامِ لذت ها و تفریحات را بر خودم حرام کرده بودم تا به نتیجهء دلخواهم برسم و چه خوب بود که خانواده ام به عنوانِ بزرگ ترین پشتوانه ؛ پابه پای من خودشون رو از خوشی ها محروم کردند تا بتونم با خیالی آسوده ذهنم رو تنها و تنها روی کنکور متمرکز کنم بابا از خوشحالیِ غلبه بر غول کنکور اونم اینطور با اقتدار ، حسابی خوشحال و راضی بود مامان بارها به زبون آورد که به من و اراده ای که داشتم افتخار میکنه و نیمای عزیزم عجیب این روزها تصمیم گرفته تا از قالبِ بی خیالی خارج شده و از امسال حسابی بچسبه به درس و مشق و تحصیلِ علم در اقیانوسی پهناور بنامِ تهران ! - ماه بانو خانوم یه چای برسون که راننده نفسی تازه کنه - چشم از اخلاقِ بابا خوشم میومد خودش بود ! یعنی بی توجه به دیگران و نگاهِ مثبت یا منفی که در موردِ کارها و تصمیماتش داشتند سعی می کرد برای جلب رضایتِ خانواده و آسودگیِ خیالِ خودش بهترین تصمیم را بگیره ؛ درست ترین مسیر را انتخاب کنه ؛ و همیشه امیدوار بود که بهترین نتیجه را هم خواهد گرفت ..... عطاریِ بابا خیلی پررونق بود حالا که مجبور بودیم به این نقلِ مکانِ مصلحتی تن بدیم ، از دیروز مغازه را به یکی از دوستانِ مورد اعتمادش سپرده بود تا بعد از رسیدن به تهران به دنبالِ اجارهء یک مغازه در اونجا و عَلَم کردنِ بساطِ داروهای گیاهیش در پایتخت باشه گرچه بابا آدمِ آینده نگری بود و همیشه چیزی به نام پس انداز داشت ولی به هرحال تصمیمِ کُبرایی که با این نقل مکانِ عجله ای گرفته بود تاثیر زیادی روی زندگیمون داشت و همگی باید مدتی دست به عصا راه می رفتیم تا کارها روی غلطک بیوفته و اوضاع رو به راه بشه - عسل بانو ؛ عسل گیسو ؛ عسل چشم ! خوبی دختر بابا ؟ چشم از جاده و ماشین های در حالِ عبور گرفتم و از آینه نگاهِ پُر مهرش را شکار کردم اعترافِ سخت و عجیبی نبود اینکه تا عمر دارم مدیون و ممنونِ بابا هستم که دشوارترین و در عینِ حال بهترین راه را برای خالی نکردنِ پُشتم در مسیرِ مُبهمِ پیش رو انتخاب کرد - خوبم ؛ بابایی اگه بدونی چه حالِ خوشی دارم ؟ - بگو تا بدونم قناری ! - باباااا ! - جانِ بابا خداروشکر که حالت خوشه بابا جان همیشه عادت داشت برای ابراز علاقهء پدر دختری ؛ الفاظ را به بازی بگیرد و گاهی اوقات که قصد می کرد کمی سربه سرم بذاره می گفت " قناری " میدونست دوست ندارم و شاکی میشم و هر بار بعد از بر زبان آوردنِ نام این پرنده از ته دل می خندید دوساعت بعد در بینِ ازدحامِ ورودیِ شهر وارد تهران شدیم تهران ؛ شهر دود و ترافیک و شلوغی شهر شب های روشن و روزهای پُر تکاپو شهر امیدها و آرزوهای دور و دراز - بفرمایید خانوم خانوما اینم از تهران - چه خبره ؟! فکر کنم بیشتر از دوساعتی که تو جاده بودیم طول بکشه برسیم به خونه ای که عمو حمید آدرس داده - همینه دیگه باباجان یه زنگ بزن عمو حمید ببین از چه مسیری باید بریم - باشه ؛ چشم گرچه عمو حمید دیشب مسیر را کامل توضیح داده بود ولی انگار رسیدن به این شهر و قرار گرفتن در دلِ این حجم از ماشین ها باعث شده بود ذهن بابا به کل از نقشه ای که ترسیم کرده بود پاک بشه ساعت از دو ظهر گذشته بود که بالاخره رسیدیم کامیونِ اثاثیه قبل از ما رسیده و راننده داخل کوچه قدم میزد یه محلهء نسبتاً قدیمی یه کوچهء طویل که گمونم سی چهل تا خونه داخلش بود هنوز هم بیشتر خونه ها ویلایی و حیاط دار بودند و بین این خونه ها ، منزلی که عموجان اجاره کرده بود یه خونهء دو طبقهء جنوبی بود طبقهء بالا یه خانوادهء دیگه که اونها هم مستاجر بودند زندگی می کردن و طبقهء پایین متعلق به ما بود دوست داشتم بدونم با چه جور آدم هایی همسایه شدیم مثلِ همسایه های خودمون در قزوین با مرام و با معرفت هستند یا نه ؟ دوست داشتم بدونم همسایه های جدیدمون تعهدی به جملهء معروفِ " الجارَ ثُمَّ الدار " دارند یا مثل خیلی ها سر در لاکِ خودشون فرو بردند و از حق همسایه داری غافلند ! البته خیلی طول نکشید تا به پاسخِ سوالم رسیدم ........ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🔘عرض سلام و وقت بخیر. درمورد درج داستان توی کانالمون نظرات شماهمراهان عزیزمان فوق العاده برامون اهمیت دارد. لطفااعلام بفرمایید داستان قبلی ادامه داشته باشد یا این داستان؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نقص یا کمبود زیبایی در چهره یک فرد را اخلاق خوب تکمیل میکند ، اما کمبود یا نبود اخلاق را هیچ چهره زیبایی نمیتواند تکمیل کند . 🕴 نلسون ماندلا
Ahmad SaeediAhmad Saeedi - Begoo [128].mp3
زمان: حجم: 2.8M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم ب سادات کانامون عیدتون پیشاپیش مبارک🌹🌹🌹🌹🌹🌹💚💚💚💚💚💚 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌