eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
چه کسی گفته که انسانیت این روزها از بین رفته و تبدیل شده به کیمیا ؟ بابا زمان بار زدنِ اسباب و اثاث
بالاخره بعد از حدود چهل و پنج دقیقه به دانشگاه رسیدیم و بابا یکبار دیگه قرآنِ کوچکی که همیشه پشتِ آفتاب گیر ماشین قرار داشت را بالای سرم گرفت تا در پناهِ خداوند ، تنها دخترش رو بفرسته وسطِ معرکهء تحصیل و علم آموزی ! - مرسی بابایی - خواهش برو دیر میشه - چشم فعلاً خداحافظ ظهر خودم میام دیگه ، ببینم چه جوریه - باشه ناهار نمی خوریم تا برسی فقط ببین بابا ! - جان ؟ - از همین روز اول حواست به دوست و رفیقایی که انتخاب می کنی باشه ؛ دیگه سفارش نکنم ! - چشم خیالتون راحت باشه اصلاً با هیچ کس دوست نمیشم ؛ خوبه ؟ - ببینیم و تعریف کنیم ... با لبی خندون و دلی پُر امید از بابا جدا شدم و به سمتِ نگهبانی رفتم ..... البته خیلی طول نکشید تا به پاسخِ سوالم رسیدم خوب بود این روزها همه چیز رنگ و بوی تازه ای به خود گرفته بود برای من که همیشه از تغییر استقبال می کردم حس و حال خوبی داشت اینکه وارد یک شهر جدید و یک محلهء جدید شده بودیم اینکه با آدم های جدید آشنا می شدم اینکه از تُنگِ کوچکی به نام شهرستان رها شده و دل به دریای بزرگی به نام پایتخت سپرده بودم همه چیزِ این پاییز ؛ رنگی و جذاب بود - نغمه جان این کاسه آش رو ببر بالا واسه آسیه خانوم - باشه مامان اومدم مامان اونقدر فهمِ بالایی داشت تا شرایطِ بابا رو درک کنه و به جای بار گذاشتنِ یه دیگ آش نذری ، به بیرون دادن همون پنج کاسه آش به نیت پنج تن اکتفا کنه یه نذر ساده واسه تشکر از خدا بعد از قبولیِ من در دانشگاه چادر رنگی را روی سرم انداختم و کاسه را درونِ سینی گذاشتم در حال بالا رفتن از پله ها ، طاها پسرِ خردسال آقای ساداتی همراه با برادرش از پله ها سرازیر شد هر روز همین ساعت ها با خداحافظیِ خورشید خانوم از آسمونِ شهر و سایه شدنِ کوچه ، از خونه خارج می شدند و تا یکی دو ساعت بعد با بچه های همسایه بازی می کردند دو تا پسرِ پر انرژی که یکی کلاس ششم دبستان بود و دیگری سوم عطا ؛ هم سن و سالِ نیما و برادرش طاها سه سال از او کوچک تر بود از شانس خوب هر سه در یک مدرسه درس می خواندند از انرژی و سرزندگی این بچه ها من هم انرژی می گرفتم و شارژ میشدم زنگ خانه را به صدا در آوردم و چند ثانیه بعد طلا ، دخترِ آقای ساداتی در را به رویم باز کرد - به به سلام نغمه جون خوبی ؟ - سلام مرسی طلا جان مامان آش نذری پخته بود ، این سهم شماست - قربون دستت عزیزم بیا داخل - نه ... نه مزاحم نمیشم - مزاحم چیه ؟ به اندازهء خالی کردنِ این ظرف که باید صبر کنی ؛ بیا داخل - باشه ، ممنون وارد شدم گرچه خونهء اون ها از منزل ما کمی کوچک تر بود ولی حتی با حضور دو تا پسر بچهء شر و شلوغ باز هم سلیقه و آراستگی از در و دیوارش می ریخت - بشین عزیزم - ممنون - چه خبر از درس و دانشگاه ؟ - هیچی هنوز یه هفته نشده ، مونده تا خبرساز بشه مامان خونه نیست ؟ در حالی که صدایش از داخل آشپزخانه بلند شده بود ، شروع به تخلیهء اطلاعاتی کرد - نه ! رفته تا سر کوچه و برگرده چی می خونی نغمه جون ؟ - حسابداری - اِ ... چه جالب ! - کجاش جالبه ؟ - آخه سوگند ، دختر خانوم محبی پارسال همین رشته قبول شد - حالا کی هست این سوگند خانوم ؛ فرزندِ خانوم محبی ؟ دستمال به دست کاسه را‌ خشک می کرد و با لبخندی که مزاحِ نهفته در کلامم روی لبش نشانده بود در حال خارج شدن از آشپزخانه یه بستهء کوچیک نباتِ زعفرونی داخلِ کاسه جا می داد شروع به رمز گشایی از معماهای ذهنم کرد... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🔘سپاس بابت ارسال نظراتتون🙏 اکثریت برجانمایی هردو بود،بنظرم تایم صبح و عصرمون داستان قبلی و این تایم همین داستان رادرج کنیم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلمهاوخاطره ها. 🔘افشین خان حسین زاده(نوه دایی)
20.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘جوانان پرشور آغمیون. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
Həmid Pirnəbixah4_6037370235894369018.mp3
زمان: حجم: 13M
موغام @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
با سلام و خسته نباشید رنگین کمان در پسروان آغمیون مورخ ۴۰۵.۳.۱۳ 📲جناب آقای حسن اصلی