14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘قابل تامل...
@Aghmiun ❥❥
43.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂کمدی خانا
🔘تئاترصحنه ای شادوخنده دار
😉پرداختی طنز گونه به موضوعات ومشاغل مختلف
⭐️این قسمت بنگاههای اتومبیل
❇️ به امیداینکه خنده ای روی لب شما همراهان گرانقدرمان بنشانیم.
🔹بخش اول
@aghmiun
39.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂کمدی خانا
🔘تئاترصحنه ای شادوخنده دار
😉پرداختی طنز گونه به موضوعات ومشاغل مختلف
⭐️این قسمت بنگاههای اتومبیل
❇️ به امیداینکه خنده ای روی لب شما همراهان گرانقدرمان بنشانیم.
🔹بخش دوم
@aghmiun
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو همان
عطر گل یاس
و نسـیم سحـری
که اگر صبح نباشی
نفسی در من نیست......
@Aghmiun ❥❥
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست-
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست
قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست
آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست...
کاظم بهمنی
@aghmiun
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘شوخی اکبرعبدی باشریفی نیا
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
اما من دختر جهانگیرخان بودم و بخاطر آقام باید میرفتم گفتم با اجازه و خواستم از اتاق برم بیرون که بی
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پانزدهم
سیب زمینی آب پز کرده بود،گرسنه بودم اما دستم تو سفره نمی رفت بی بی گلاب گفت: دخترجان بخور
انگار منتظر تعارفش بودم که شروع کردم خوردن، سیر که شدم سفره جمع کردم و رفتم مطبخ ظرفها رو تو سینی مسی گذاشتم و بردم دم حوض که بشورم اما بی بی گلاب سر رسید و با مهربونی نگاهی به دستام کرد و گفت: این کار تو نیست دخترجان بالاخره کلی خدم و حشم داشتی بیا برو خودم می شورم
- آخه نداره دختر جان حیف دستات نیست خراب بشه برو کنار
هرچی تعارف کردم نذاشت گفت: تو امانتی...
نگاش کردم نگاش پر از مهربانی بود باخودم فکر کردم چه دل بزرگی داره هرکسی جاش بود یه مو تو سرم نمی ذاشت اون شب با خیال راحت خوابیدم مادرم و تاجماه خانم، ننه زری رو تو خواب دیدم سه تاشون لباس سفید پوشیده بودند و سیب میخوردند و نگاه به من می کردند
صداشون کردم اما جوابمو نمی دادند نگام می کردند اما حرفی نمی زدند
صبح با صدای بی بی گلاب از خواب بیدار شدم داشت می گفت: پاشو جانم،پاشو صبحانه بخور ضعف میکنی
تو رختخوابم نشستم تازه به خودم اومدم، یاد خواب دیشبم افتادم و گریه کردم
بی بی گلاب گفت: چرا گریه می کنی ننه؟
هیچی نگفتم اومد کنارم نشست و بغلم کرد گفت: گریه کن اگه آروم میشی، یه وقتا گریه درد آدمو آروم میکنه، میدونی با گریه چیزی درست نمیشه اما خودت آروم میشی، گریه کن، تو برای این دردا خیلی جوونی، هرچقدر می خوای گریه کن عزاداری کن اما بعدش بلند شو زندگی کن، برای یه دردهایی گریه کافی نیست اما اگه دور از جونت بمیری
هم اون درد دوا نمیشه، ولی یادت باشه کسی که دردشو میده صبرشم میده دخترجان
بعد از من جدا شد و رفت.
گریه کردم و خودمو تو آغوش گرفتم فکر اینکه چرا همونجوری رهاشون کرده بودم آزارم می داد، نمی دونم چقدر گذشت که گریه می کردم اما اشکی نداشتم دیگه بلند شدم بی بی گلاب داشت جارو می زد. با نگاه مهربونش نگام کرد و گفت: ناشتایی بیارم؟
سر تکون دادم که یعنی نه
گفتم: میخوام برم
با تعجب نگام کرد و گفت: کجا دخترجان! شهر قیامت هست انگار آخرالزمان شده آدم به آدم رحم نمیکنه تو بری بیرون معلوم نیست سالم بمونی، تازه اگه کسی نفهمه دختر جهانگیر خان هستی و بلایی سرت نیارن شاید درد و مرضی بگیری
با بیتابی گفتم: من اشتباه کردم مادرم، تاجماه خانم ننه زری اون وسط افتادن معصیت داره باید برم بشورمشون
بی بی گلاب گفت: آخه دخترجان...
گفتم: بی بی معصیت داره
بی بی خواست حرفی بزنه اما وقتی نگاه به صورتم کرد گفت: صبر کن منم بیام
منتظرش موندم تا چادر سر کنه
اومد و با هم راهی شدیم، بی بی گلاب از درد پا می نالید اما درشکه ای نبود ما رو ببره خیلی فاصله هم با ما نداشتند و راه دوری نبود
رسیدیم عمارت، عمارتی که درش باز بود و یه نفر داشت آب و جارو می کرد هیچی از اثاثیه نمونده بود
حیاط تمیز بود گفتم: بی بی
بی بی گلاب گفت: دخترم آوردمت ببینی که چی شده
همون روز لوطی صالح با کمک چند نفر خانوادتو به خاک سپردن اگه می گفتم باور نمی کردی باید خودت میامدی می دیدی.
- اینجا چی میشه ؟
- نمیدونم باید از صالح بپرسم
خوب نگاه کردم این عمارت شبیه هرچی بود جز عمارت همیشگی، بوی مرگ می داد بوی خون، نگاه کردم و باز گریه کردم انقدر که چشمام خشک شد بی بی گفت:
بریم ننه ؟!
راهی شدم دلم نمیامد برم اما راهی نداشتم
لحظه آخر گفتم: بی بی می خوام اینجا بمونم اینجا خونه منه
بی بی گفت: دختر جان از لوطی صالح شنیدم که اینجا رو حبیب خان صاحب شده انگار شریک آقات بوده! گفته آقات سر اونم کلاه گذاشته و عمارت رو جای بدهیش برداشته
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پانزدهم سیب زمینی آب پز کرده بود،گرسنه بودم اما دستم تو سفره نمی رفت بی بی گلاب
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت شانزدهم
باورم نشد!گفتم: نه آقای من به حبیب خان بدهی نداشت محالِ، حبیب خان رفیق صمیمی آقام بود هر هفته با اهل و عیالش خونه ما بودند حتی پسرعموش خواستگار من بود، آقای من کم نداشته و به کسی بدهکار نبوده تهمتِ، بهتانِ
بی بی گفت: چی بگم ننه؟!همه زمین، املاک و عمارتتون رو شاه غلام برداشته گفته جای بدهیم
اون روز باز مُردم بخاطر بی معرفتی مردی که نون و نمک مارو خورده بود و نمکدون شکسته بود.
بخاطر حبیب خان که آقام مثل برادر هواش رو داشت و حتی وقتی ورشکسته شد آقام طلباشو داد اما اون فرصت طلب چمبره زده بود رو مال و اموال آقام
بی بی گلاب بغلم کرد و گفت: غصه نخور ننه!مال دنیا به کی وفا کرده که به حبیبخان وفا کنه...بیا بریم ننه اینجا نمونیم بهتره
با گریه و دلی پر از درد با بی بی برگشتیم، تمام روز گریه کردم. میخواستم بگم بریم سرخاک عزیزانم اما روم نشد بی بی گلاب رو به زحمت بندازم مخصوصا که پا درد داشت. انقدر گریه کردم که خوابم برد نمی دونم چقدر گذشته بود که بیدار شدم از اتاق بیرون رفتم و خواستم برم اتاقِ بی بی که صدای پچ پچش رو با آقا رئوف شنیدم
حس مبهمی می گفت درباره من حرف می زنند، گوش تیز کردم بی بی میگفت: طفلک دخترک سنی نداره اما این همه غم و بدبختی به چشم دیده
آقا رئوف که چهار زانو نشسته بود و دستش زیر چانه اش بود گفت:
دخترک بی پناه شده و به ما پناه آورده
بی بی گلاب گفت: رو چشمم جا داره مثل دختر نداشته م هست از اول که دیدمش مهرش به دلم نشست.
آقا رئوف گفت بی بی در و همسایه نفهمند دخترِ جهانگیر خان اینجاست! مردم گرسنه هستند عقلشون رو از دست دادن یه وقت شبانه اینجا...
بی بی نذاشت حرف آقا رئوف تموم بشه گفت: بیخود کردن مگه الکیه اولا اینجا خونه لوطی صالح هست و کسی جرات نداره بی حرمتی کنه به مهمون این خونه، اون دختر هم مهمون این خونه هست هم ناموس ما، دُیُما این دختر چه گناهی کرده مگه اینو تو قبر آقاش می ذارن، به لوطی صالح گفتم به تو هم میگم، این دختر، دخترِ منه! تو این روزا که مردم به خر رحم نمی کنند محاله بذارم از این خونه بره بیرون و آواره بشه، دوتا پسر داشتم فکر می کنم خدا یه دخترم بهم داده
اقا رئوف گفت: من که حرفی ندارم میگم همسایه ها...
بی بی گفت: به همسایه گفتم دخترِ دختر عموم هست از شهرستان اومده، تا پریزاد اینجاست هیچ کسی رو راه نمیدم،بیرونم نمیذارم زیاد بره
آقا رئوف سر تکون داد و گفت: اینجوری بهتره
از مهربونی بی بی گلاب گریه ام گرفت مثل تاجماه خانم مهربون بود مثل ننه زری مثل مادرم...
دلم برای خودم سوخت از ترس اینکه بفهمند فال گوش ایستادم و در موردم فکری کنند که حتما فضول هستم برگشتم اتاقم
تو حال خودم بودم که صدای در حیاط اومد حدس زدم آقا رئوف رفت، کمی از رفتن آقا رئوف گذشته بود بی بی اومد سراغم....
دید گریه می کنم مثل یه مادر بغلم کرد و موهامو نوازش کرد گفت: گریه نکن دلم می گیره از این به بعد خودم مادرت میشم از خدا پنهون نیست از تو هم پنهون نباشه همیشه دوست داشتم خدا بهم دختر بده اما حیف که عمر آقای صالح کفاف نداد، حالاهم تو دختر من و من مادرت، شاید اصلا خواست خدا بوده که تو بیای این خونه و بشی دل خوشی من آخه رئوف که به کارهای آقاش رسیدگی
میکنه صالح هم یا در حجره اش هست یا تمرین پهلوونی می کنه یا دنبال کارای مردمه، می دونی تنهایی بدترین درد روی زمین هست، خودم روزایی مثل روزای تورو کشیدم مرحم دل زخمیت میشم. حیفِ این چشماته که اینجوری اشک می ریزی
🙏عذرخواهی بابت تاخیردردرج مطالب
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استراحت گاومیش داخل آب
✳️✳️✳️✳️
طبق قراردادها و اسناد قدیمی
آب نهرهای اصلی سرازیرشده به #آغمیون
در #روزهای_جمعه،
سهم روستای پاییندست کادیجان ( کروان) بوده و
در روز جمعه معمولا
آبی برای آبیاری مزارع آغمیون یافت نمی شود...
👌اما شکر خدا امسال وفور نعمت باران هست و روز جمعه و همه نهرهای کوچک و بزرگ آغمیون زیبا همچنان"پرآب"💧
🌏همانطور که در این ویدیو از سه راهی "#سارابیولی" شاهدیم آب جاری از نهر و کوههای بالادست نوبت بندی نشده و به دلیل بارش روزانه و سیرابی مزارع و کشتزارهای آغمیون
به سمت زمینهای کشاورزی فرکوش ، طاران، کادیجان و اسفستان و ... جاری می شوند.
🌸خداوند قادر و متعال را هزاران بار شاکریم همه نهرهای زیبای آغمیون پرآب ، همراه با خیر و برکت جاری هستند .🌸
🌼 امسال دامها نیز (همانند این گاومیش نشسته داخل آب) از این نعمت پرآبی لذت می برند ...🌼
محمد عالیجاه. جمعه ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سریال سو.
بابک نهرین.
قسمت پنجم
@Aghmiun ❥❥
21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوش جان میسپاریم،به صدای زیبای طبیعت😍🌿🕊
@Aghmiun