eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت شانزدهم باورم نشد!گفتم: نه آقای من به حبیب خان بدهی نداشت محالِ، حبیب خان رفیق
اسم وبا لرز تو تنم انداخت نزدیک یکسال بود که از حمام عمومی استفاده نمی‌کردیم تاجماه خانم اجازه نمی داد می گفت کلی درد و مرض آمده آب هم فقط از قنات خودمون می‌نوشیدیم هم همه شده بودهر کسی چیزی می‌گفت، صداها واضح نبود، دلم برای اون زن سوخت چقدر شبیه من بود و چقدر شبیه من نبود،منم این حال و روز رو تجربه کرده بودم لوطی صالح داد زد و همه ساکت شدن با ابرویی که به بالا داده بود گفت: گیرم که این زن وبا داره!شوهرش هم وبا داشته نمیشه که بکشیمش یا بذاریم میت رو زمین بمونه، این زن به خونه من پناه آورده و تو مرام من نیست از خونه بندازمش بیرون یکی از مردا با ناله گفت: پس ما چیکار کنیم؟ مرام و معرفت میگه الکی الکی دست رو دست بذاریم ماها رو بکشه زن گریه می کرد لوطی گفت: این زن پاشو از اینجا بیرون بذاره که سالم نمی ذارینش یکی از مردا گفت: پس چیکار کنیم؟ لوطی گفت: یکی حکیم خبر کنه خدا رو خوش نمیاد اینجوری ولش کنیم، درد و مرض هم داره بالاخره علاجی هست یکی گفت: لوطی این درد و مرض لاعلاج هست لوطی گفت: من نمی دونم کسی به این زن بی حرمتی کنه با من طرفه جماعت قدمی به عقب رفت نوچه های لوطی تازه رسیده بودن لوطی گفت: این ضعیفه رو می برید خونش تا حکیم بیاد نزدیکش نمی شید روزی دو نفر یکی صبح یکی شب نگهبانی میده تا کسی آزارش نده هرکی آزادش داد با من طرفه بعد روبه گلناز کرد و گفت: برو همشیره
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
اسم وبا لرز تو تنم انداخت نزدیک یکسال بود که از حمام عمومی استفاده نمی‌کردیم تاجماه خانم اجازه نمی د
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت نوزدهم زن گریه می کرد می گفت: این جماعت زنده‌م نمیذارن لوطی نگاهی به جماعت کرد، جماعت به هم نگاه کردند و یکی گفت: آخه این... لوطی گفت: آخه نداره حکیم میاد یه فکری می کنه خیلی نگران جونتون هستین از نزدیک خونه این زن رد نشید نیم ساعتی طول کشید تا جماعت برن، وقتی رفتن بی بی گلاب مشعل روشن کرد و تو حیاط چرخوند گفت: آتش همه بیماری هارو از بین می بره ترسیده بودم نه برای خودم نه، من چیزی برای از دست دادن نداشتم. بخاطر جون بی بی گلاب و لوطی ترسیده بودم از ته دل دعا کردم خدا بی پناهم نکنه دیگه کسی میل به شام نداشت ظرفارو بردم مطبخ و جابه جا کردم بی بی گلاب تا دید تو مطبخ هستم اومد گفت: خدا به مردم و ما رحم کنه، بدبختی و قحطی و خشکسالی یه طرف، درد و مرض این اجنبی ها یه طرف دیگه کاش خدا درای رحمتشو باز کنه و بارون بیاد تو دعا کن ننه دلت پاکه گفتم: حالا چی میشه؟ بی بی گلاب گفت: نمی دونم راستی از فردا لوطی سپرده یکی بیاد کمکمون من که دست و پا ندارم تو هم که نمی تونی از پس کارهای این خونه بربیای - بی بی یاد می گیرم - تو مهمون عزیز منی نور چشممی می دونی کارهای این خونه تمامی نداره تو کار کنی کی به حرفای منِ وراج گوش کنه خندید بعد سرشو نزدیک گوشم کرد و گفت: می دونی من چند وقت بود دوست داشتم یکی بیاد کمکم اما روم نمی شد بگم، تا خدا خیر بده لوطی صالح رو که گفت: یه دختر تنها که جا و سرپناه نداره بیاد کمکمون نمی دونم چرا خوشم نیامد،دوست نداشتم کسی بیاد حس می کردم جای منو می‌گیره! هیچی نگفتم اما دعا کردم لوطی پشیمون بشه یا اون دختر نیاد با خودم فکر کردم شاید لوطی می خواد اون دخترُ بیاره و با یه تیر دوتا نشون بزنه هم بی بی دست تنها نباشه هم یواش یواش بشه خانم خونه... حتما اینجوری بود حتما لوطی فهمیده بود من یه دختر دست و پا چلفتی هستم که فقط بلدم گریه کنم اون شب تا صبح نخوابیدم دوست داشتم صبح بشه و ببینم اون دختر چه شکلی هست!حتما خیلی خوشگل بود که دل لوطی رو برده بود اما اگه از خانواده دست بالایی بود که نمیامد اینجا کارهای بی بی رو کنه... به خودم نهیب زدم گفتم: از بس بلد هست حتما می خواد خودشو تو دل مادرشوهر آینده‌اش جا کنه، تو همین فکرا بودم خوابیدم، صبح با صدای قشنگ یه زن بیدار شدم، چقدر قشنگ می‌خندید داشت می گفت بی بی شما بشین من چایی میارم! من اومدم به شما خدمت کنم با حرص اداشو در آوردم و گفتم: چه بلد هست از اون وزه‌هاست اون روز دیر بلند شده بودم بی بی گلاب هم بیدارم نکرده بود. رفتم تو حیاط بی بی با خوشحالی گفت: دلم نیامد بیدارت کنم، گفتم خوب بخوابی بعد سرشو نزدیکم کرد و گفت: صبح لوطی اون دخترو آورد نمیدونی چه شکل و شمایلی... با صدایی که گفت: سلام برگشتم اما وا رفتم رنگم پرید ولی زود به خودم اومدم چه فکرایی کرده بودم خدا منو ببخشه الکی گناه لوطی رو شسته بودم هی خدا روبه رویم یه دختر لاغر و قد بلند اما مثل شب بود با لبخند نگام کرد و با صدای قشنگش گفت: حتما پریزاد شما هستی؟بی بی از شما تعریف کرد برام مثل احمقا فقط نگاش می‌کردم با لبخند دستشو جلو آورد و گفت: من "منور"هستم دستمو جلوش بردم گفت: الان براتون ناشتایی آماده می کنم گفتم: من نمی‌خورم بی بی گفت: منور جان براش درست کن این دختر با خودشم رودروایسی داره بعد رو به من کرد و گفت: شام که نخوردی باید خوب ناشتایی بخوری منور رفت بی بی که قیافه متعجب منو دید گفت: سرو شکلش رو دیدی؟ سرتکون دادم، گفت: طفلک سختی کشیده دختر خوبیه هیچی نگفتم گفت: لوطی گفته میاد اینجا هم کمک ما هست هم یه سرپناه داره انگار ننه و آقاشو از دست داده، من از لوطی شنیدم خانواده اش از قدیم برده بودند تا اینکه پدرِ پدربزرگش، جون نوه اربابشو نجات میده که به جاش آزادشون می‌کنند میدونی اینا سیاه برزنگی هستن مال یه منطقه به اسم "زنگه بار"تو فرنگستون هست. لوطی می گفت اونجا همه سیاه برزنگی هستند گفتم: ولی خیلی خوش صداس بی بی خندید و گفت: ننه اینم قشنگه خدا همه بنده‌هاشو قشنگ آفریده آدم باید قشنگ ببینه سفید و زرد و سیاه نداره آدم باید دلش سفید باشه انقدر آدم می شناسم که سفید وخوشگل هستن اما دلشون سیاهه سرتکون دادم و با خودم فکر کردم عجب دل مهربونی داره @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
409_104323368713471.mp3
زمان: حجم: 11.7M
⁉️ترس یا ایمان؟ در کدام ارتعاشی؟ . @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
به قلبم نشستی،مراتاتوانی زدستم برفتی،شبی درنهانی ببستم شکستی،توعهدی که بستی مراسایه هستی،به هرسوکشانی توراسینه جویم،گلی بوده بویم به خودگفتگویم،شود جاودانی گذرکن شبی ما،به ماتم سراآی زدردِجدایی،شکستم جوانی صدامی کندلب،بسوزم ازین تب نیایی اگرشب، تونا مهربانی گذرمی کنم شب،به خوابت چوآن تب بگیرم تو را لب،بخوانم ،بخوانی تونامهربانی،زخودگربرانی مرامهربانی،به رانی نشانی به رانی نشانی،بگیرم جوانی هما نا همانی،الهی بمانی (علی خودی آغمیونی) @alikhodiaghmiuoni @Aghmiun
این همه گنجشک بر یک درخت این همه آواز با یک نُت این همه چتر در یک باران این همه تنهایی در یک شهر... 🕊🥀 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
📕رمان صوتی عشقِ خاموش ✍ نویسنده: لیلا عبدی 🎙گوینده: سما مهرجو 🎧 تعداد ۳۳ فایل صوتی 📙معرفی کتاب دریا زن جوانی است با زیبایی بی نظیر که تنها فرد حاضر در صحنه ی قتل همسرش است و شوکه از این اتفاق. او برای پیداکردن رد و نشان قاتل به روزهای دورتر و خانه ی قدیمی مادربزرگ و پدربزرگش سفر می کند تا نشانه ای از او پیدا کند.به همراه کسی که عشق خاموش دریا را در سینه دارد.همسفر این روزهای دور کسی نیست جز… قسمتی از کتاب عشق خاموش یه وقتایی فکر می کردم زمین میچرخه و روزگار هم باهاش می چرخه. آنقدر می چرخن تا آدم رو به سزای تک تک کاراشون چه خوب و چه بد برسونن. حالا با خودم می گم فکر چرندی بود. آنقدر تو دهنی بی دلیل از زندگی خوردم که با خودم میگم پیچ بازوی روزگار رو دهن من در رفته و خراب شده که این زدنا تمومی نداره! ⭕️ خستگی مرا بی‌ تو می‌گدازد بی‌تو بودن خراب و خودم می‌کند کاش این همه سوال بی پاسخ تنها پاسخشان تو باشی هی تو! در جان بی‌قرار من چه می‌کنی؟ رفته بودی برایم از نمی‌دانم آن کجای دور، خبر از آرامش ماه بیاوری جان مرا بر لب آوردی بیا و خستگی را از دست های من بگیر و پای مرا به سوال‌های بی‌ پاسخت ببند تا تنها پاسخ بی دلیل بوسه‌هایت باشم @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صفای خونه ی مادربزرگ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌