کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
فرشته سادات شجاعی* سایه نامرئی امتحانات آنلاین: روانشناسی استرس ناشی از احساس افت سطح علمی یکی از ع
راه حل روانشناختی آن، نه سختتر کردن امتحانات و نه سادهتر کردن آنها، بلکه افزایش شفافیت در مورد ماهیت دشواری و سطح بندی است. تنها در این صورت است که دانشجو از «نگرانی درباره سطح کلاس» رها میشود و به «تمرکز بر یادگیری خود» بازمیگردد.
*دکتری روان شناسی بالینی
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سریال سو.
بابک نهرین.
قسمت ششم
@Aghmiun ❥❥
سلام و عرض ادب
از تعدادی از دوستان عزیز و بزرگوارمان تقاضا کردیم دید و نظر و توصیف شان از روستای آغمیون را برای مان بنویسند . در گذر زمان اتفاقات تلخ و شیرین زیادی در جای جای کره زمین اتفاق افتاده است .تاریخ نگاران ، نویسندگان ، جویندگان علم و تاریخ و جغرافیا زحمات زیادی کشیدند و لحظات بیادماندنی در زندگی روزمره را بتصویر کشیده اند تا این همه کتاب بچاپ برسد و در دسترس علاقمندان قرار بگیرد. حتما روستای ما آغمیون هم در گذر زمان شاهد اتفاقاتی بوده است که متاسفانه بصورت مکتوب سندی در دسترس نداریم تا از وقایع گذشته سرزمین آبا و اجدادی مان باخبر باشیم.ولی این بدین معنا نیست که سند مکتوب شده ای در مورد روستای مان وجود ندارد . اخباری دارم که در موزه ها و دانشگاه های تهران چنین اسنادی وجود دارد اگر روزی دسترسی داشته باشم حتما تقدیم خواهیم کرد.
چنانکه عرض کردم از دوستان بسیار گرامی مان تقاضا شده " آغمیون " را برای ما معرفی کنند . این دوستان هم محبت کردند دید و وصف خود را نسبت به آغمیون بصورت مکتوب ارسال فرموده اند . این مطالب ارزنده انشاالله در آینده جزو آثار و اسناد تاریخی روستای آغمیون بشمار خواهد رفت .
امروز مطالب جناب آقای برات پور امجد گرامی را در معرفی و وصف آغمیون ، خدمت تان تقدیم میکنیم.
۱۴۰۵/۳/۱۶
محمود اسماعیلی
@Aghmiun
معرفی بیزیم کندمیز آغمیان
موقعیت جغرافیایی آغمیون یا آغمیان درنقشه ای که صفحه اول چاپ است به دقت ارائه شده است .
آغمیون بعنوان دهستان مرکزی آغمیون شناخته میشود . که ازتوابع شهرستان سراب ودرفاصله ۱۲ کیلومتری آن ودردامنه جنوبی سبلان و غرب کوهپایه پیندو واقع شده است .
مردم روستا بکار کشاورزی ودامپروری پرداخته وتا دهه شصت درتولید گندم آبی خودکفا بوده ودرتولید علوفه دام هم خودکفا بودند وبجز گندم وعلوفه درتولید گوجه فرنگی و پخش آن درسراب وروستاهای سراب زبانزد بودند و هستند .
نخود ، لوبیا ، عدس ، باقالی ، گاودانه ، ازدیگر محصولات روستا بوده است .
دردهه ۵۰ موسسه اصل چهار که درطاران مستقر بود وامروزه محل آن در دست سا زمانهای ............ میباشد درآغمیون بهترین نژاد گاو را شناسایی و تحقیقاتی را شروع کردند .
هرروز یک لیوان ازشیر اون گاوها میدوشیدند و ۱۰ ریال به صاحب گاو میدادند . پس از چند روز آزمایشات گوناگون پلاکهایی تهیه ودر گوش گاوها تعبیه وآنهارا بهترین گاو رنگ قهوه ای روشن ایران معرفی کردند و از اون به بعد درجریان تحقیقات نبودم .
آغمیون درتولید عسل به روش سنتی ولبنیات زبانزد سرابیان بود .
روستای آغمیون به صورت خان خانی اداره میشد . زمینهای کشاورزی آغمیون متعلق به احمدخان بهادری پسر صمصام الدوله وحاج میرزا آغاجان تشکری و خرده مالکانی همچون طایفه جلیللیلر و حاج ملا آقای آخوندی و ببر پلنگی ، محمدرضاخان فدایی ، خاندان یاور و مملی ها حاج هلال وبرادرش قاسم و اشجعی ورحیم زاده و اکرمیها وکریمیها وسایرساکنین بود
که در سال ۴۲ وانقلاب سفید کلیه زمینهای بهادریها وتشکریها به کشاورزان واگذار گردید .
تا سال ۴۲ وتا ابلاغ اصل خانه انصاف وانجمن ، روستا بوسیله یک کدخدا اداره میشد که مسئول سرباز گیری و سجل و رتق وفتق مناقشات احتمالی در خانه کدخدا انجام میشد . کدخدای دهه های ۲۰ و۳۰ شخصی بنام فتح ا... خان ..... بود که شخصیتی پرجذبه وقدرتمندی داشت وحتی کفالت سرباز را هم درمحل انجام میداد و قباله های خرید وفروش زمین وساختمان به امضای ایشان رسمیت پیدا میکرد .
پس ازمهاجرت ایشان به تهران مرحومان ابراهیم چاکری وابراهیم آخوندی تا سال انقلاب ۵۷ عهده دار کدخدایی بودند .
همزمان بعد ازابلاغ اصل خانه انصاف در انتخابات پرشور وآزاد مرحوم حاج عیسی نوریپور اولین خانه انصاف و آخرین هم ایشان بودند وبیشتر اختلافات ومناقشات را دراتاق معروف خانه انصاف فیصله میدادند والحق درآغمیون یک شخصیت قابل قبول عام وپرنفوذی بودند وازطایفه بزرگ جلیللیلر بودند
آغمیون تنها روستا دراطراف بود که دوبرادر بنامهای اسماعیل خان بهادری ومجیدخان بهادری که با بهادری سهزاب فرق داشتند با گذراندن شش کلاس بعنوان اولین معلمان آغمیون برگزیده شدند و دبستان فرخی که درسال ....... تاسیس گردیده بود
اسماعیل خان بعنوان مدیر دبستان ومجیدخان معلم پایه چهارم مشغول گردیدند .
ازروستاهای سهزاب وکادیجان پسران دردبستان آغمیون مشغول تحصیل بودند
آغمیون دارای شش محله معروف بنامهای
یوخاری کند ، نیازلو ، اسمیلی ، قره گونلی ، عسگرآباد ، قلعه قاباقی بوده ودارای شش مسجد بنامهای ........ میباشد .
این شش مسجد از دهه ۱۳ به بعد بزرگانی همچون
حاج ملا آقا آخوندی
حاج میرزا علی اکبر ابتهاج
آخوند ملا نعمت اسماعیلی
میرزا حبیب ا.... اسماعیلی
ملا حسین .......پدر مرحوم داود ذاکری
ملا هلال اشرف زاده
میرزا ذولفعلی نوریپور
ملا احمد فاضلی
آیت ا.. ذبیحی سرابی
حا سیف فقیهی
حاج میرزا ابولفضل ناصری
میرزا عین ا... ذبیحی
میرزا..... نبیئ
میرزا کالبای بایرام موذنی
میرزا صادق موذنی
حاج میرزا ذکرعلی بی سرای
حاج میرزا علی اصغر نیازلو
میرزا احمد لطفی
میرزا فرضعلی ......
واستاد اکثرمذکوران استاد نصرا... حدادی
که بدیار باقی شتافته اند وامروز هم علمایی همچون :
میرزا ابراهیم امانی
میرزا .......پاهنگ
میرزا........ مفهوم
که درعرصه روحانین تلمذ و تبلیغات مینمایند .
آغمیون در قدیم ۸ آسیاب آبی داشت
که معروفترینشان ، آسیاب جنب دبستان فرخی # آسیابی که مسجد امام زمان درمحلش بنا گردید # یوخاری درمان در یک ونیم کیلومتری جاده طا ران # آشاغا درمان در ۳ کیلومتری جاده طاران تا اواخر دهه پنجاه محل آنها مشخص ومعلوم بود
پس از انقلاب ۵۷ روستاها به دهیاران سپرده شدند و پایگاههای بسیج دایر گردید
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و یکم رفت ... با خودم گفتم رفت خوابید، بغض کردم چه زود شادیم تبدیل به غم
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت بیست و دوم
انگار فکرمو خوند که گفت: اومدم به بی بی و شما سر بزنم ببینم چیزی احتیاج دارید؟ چیزی کم و کسری ندارید؟
- بی بی نیست...
- باشه می نشینم بیاد
خواستم برم اتاقم گفت: کجا؟شما هم بشینید! انگار شما از من خوشتون نمیاد
اینکه انقدر بی پرده و راحت حرف می زد شوکه شدم.
ازش بدم نمیامد یعنی نمی تونستم بدم بیاد، چون هم تو کمک کردن بهم نقش بزرگی داشت هم عزیزدل بی بی بود زنی که بدون منت بهم محبت می کرد
با تعجب گفتم: نه اینجوری نیست
- آخه شما همش ازم فرار می کنید
هیچی نگفتم دنبال جواب تو ذهنم بودم که صدای کوبه در اومد بی بی بود.
نفس نفس میزد و چادر گل گلیش رو شونه اش افتاده بود با لبخند مهربونش جواب سلاممو داد وقتی دید آقا رئوف اومده خوشحال شد انگار نه انگار دیروز آقا رئوف رو دیده بود
آبی به سر و صورتش زد و نشست من داشتم می رفتم اتاقم بی بی گفت:
کجا پریزاد؟ بیا بشین کلی خبر دارم
بعد ماجرای اون شب که گلناز به خونشون پناه آورده بود رو دوباره برای آقا رئوف تعریف کرد تعریفش که تموم شد رو به
من گفت: گلناز وبا نگرفته!سه تا حکیم آوردن بالا سرش
انگار از استرس حالش بد شده و کمی حال ندار شده
گفتم: پس شوهرش چی؟
- خدابیامرز وبا گرفته بود اما انگار گلناز نه
سنگینی نگاه رئوف رو حس می کردم
کلافه بودم انگار خدا صدامو شنید که بی بی گفت: پریزاد چایی میریزی؟
بلند شدم گفت: قربونت ننه میدونی چایی خوردن از دست تو مزه دیگهای داره برام
سماور ذغالی رو منور جوش آورده بود و چایی دم کرده بود، چایی ریختم عطر دارچین همه جا رو پر کرد. استکان های کمر باریکی که عکس ناصرالدین شاه با اون سیبیلاش روش بود بهم چشمک میزد چایی بردم آقا رئوف لحظه ای پلک نمی زد با یه لبخند گشاد تشکر کرد.
از بی بی اجازه گرفتم برم اتاقم که خداروشکر اجازه داد
پا تو اتاق که گذاشتم دیدم منور سر بقچه ام هست
حواسش نبود! رفتم پشت سرش و گفتم: منور چیکار میکنی؟
گفت: هیچی خانم دارم وسایلتون رو مرتب میکنم
راست میگفت لباس هام بهم ریخته بود و داشت تا میکرد بهش لبخند زدم و گفتم: نیاز نیست بیای اینجارو تمیز کنی خودم انجام میدم
- وظیفه ام هست!
- نه دیگه برای تمیزکاری اتاق من نیا
- باشه...
رفت، دختر ساده ای بود فقط خیلی مرموز بود. با خودم فکر کردم کاش آقا رئوف هرروز اینجا نیاد.
یاد رفتار دیشب لوطی صالح افتادم غم تو دلم نشست با خودم گفتم: حتما درباره من فکر بدی کرده، یاد اون شب که می افتادم قلبم تند تند می زد. دوست داشتم برگردم به همون لحظه ها
اما نه!از اون شب لوطی دیگه نگام نکرد
با خودم گفتم: نکنه از چشمش افتاده باشم نکنه کاری کرده باشم یا فکر کنه از قصد خودمو به بیهوشی زدم؟ از فکرم گذشت که مگه از قصد نبود؟
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و دوم انگار فکرمو خوند که گفت: اومدم به بی بی و شما سر بزنم ببینم چیزی احت
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت بیست و سوم
سرمو پایین انداختم، قلبم بلوم بلوم می زد صداشو می شنیدم کافی بود اسمشو بشنوم یا یادش بی افتم قلبم بی قرارش می شد مثل الان که با فکر کردن بهش بی قرار شده بودم. از پشت پنجره چشم انداختم آقا رئوف کلافه بود دست دست می کرد زیر لب گفتم: کاش بره
منور گفت: کجا بره؟ اون اومده شما رو ببینه!
برگشتم با تعجب نگاش کردم
- براتون چایی آوردم
راست میگفت سینی چایی دستش بود، من بلند فکر کرده بودم و منور شنیده بود
گفتم: این حرفا چیه میزنی؟ می دونی...
منور گفت: مشخص هست هر بچهای می فهمه که دل به شما باختند البته حق هم دارند
- چایی نمی خوام کی بهت گفت چایی بیاری؟ برو بیرون..
خواست چیزی بگه که نذاشتم، دست خودم نبود عصبانی شده بودم. اسم من کنار لوطی صالح باید میامد نه آقا رئوف، همه باید از عشق من و لوطی حرف می زدند نه آقا رئوف، نه که رئوف بد باشه ها نه، من دل به یکی دیگه باخته بودم
منور حرف راست رو میزد اما من نمی خواستم حرف راست بشنوم.
فقط همین رو کم داشتم از چشم لوطی صالح که افتاده بودم و نگام نمیکرد اینم از این آقا رئوف!
بالاخره قبل اذان ظهر عزم رفتن کرد
با خودم گفتم: این مردک فوکلی کار و زندگی نداره؟
وقتی رفت بی بی صدام کرد رفتم کنارش نشستم
گفت: خدا رئوف رو خیر بده زود به زود میاد بهم سر میزنه قدر زحمتمو می دونه از بس با معرفت هست
هیچی نگفتم گفت: بچه ام همش فکر مردم هست الانم رفت ببینه میتونه از جایی آردی چیزی پیدا کنه به دست مردم بده
بعد دوتا دستاشوبرد بالا و گفت: خدا نگه دار جفتشون باشه
هیچی نگفتم بی بی گفت: سرحال نیستی؟
چی می تونستم بگم، بگم اومد خونتون نون و نمک خوردم و دل به پسرت دادم؟
لال شدم و چیزی نگفتم اون شب لوطی صالح خونه نیامد بی بی نگران نبود گفت: حتما با رئوف دنبال کار مردم هستند اما من خواب به چشمام نمیامد، مطمئن شده بودم اون شب نمیاد اما تا صبح پشت پنجره منتظرش بودم. فرداش هم نیامد شب دوم بود بود بی قرار شده بودم بی بی گفت: وقتی یه شب نیاد تا یه یه هفته نمیاد
نه نگران بود و نه می ترسید انگار نه انگار شهر بوی مرگ و مریضی می داد، اون شب لب حوض نشسته بودم و داشتم به زندگیم فکر می کردم به اینکه چی میشه ؟
صدای پا اومد سرمو بالا آوردم لوطی صالح بود سلام دادم جواب سلاممو نداد، فکر کردم جن دیدم زود به پاهاش نگاه کردم سم نداشت
جواب سلاممو با اکراه و آروم داد جوری که شک داشتم با من بوده باشه، بعد نشست لب حوض و دست و روش رو شستن، نگاش کردم با خودم فکر کردم حتما گرسنه هست گفتم: برم چیزی بیارم
گفت نه و رفت
از یه طرف خوشحال بودم که حرفِ بی بی درست نبود و زود اومده بود از یه طرف نگام نمی کرد اون لحظه، بدترین لحظه زندگیم بود
نفهمیدم چیکار می کنم رفتم نزدیکش و گوشه کتش رو گرفتم مثل بچه ها برگشت و با اون نگاه مردونه نگام کرد.
نگاش کردم، زدم زیر گریه، اشک هام مسابقه داشتند با هم، اول با اخم نگام کرد بعد نگاش مهربون تر شد گفت: چی شده؟
هیچی نگفتم...
- دِ لامصب حرف بزن چرا اشک میریزی؟
هیچی نگفتم دو پله اومد پایین نزدیکم بود نگامون گره خورد بهم سرشو پایین انداخت اما من نمی تونستم نگاه ازش بردارم، با چشمای بارونی نگاش کردم
کلافه بود تند تند نفس می کشید گفتم: من دختر بدی نیستم
با گفتن این حرف هق هقم بلند شد و مثل دختر بچه ها فرار کردم و دویدم اتاقم
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت بیست و چهارم
آروم نشده بودم خودمو ملامت می کردم که خاک بر سرت این همه نخوابیدی این همه منتظرش بودی که از کتش آویزون بشی، که بگی من دختر بدی نیستم به جهنم که نیستی
تصمیم داشتم از اون خونه برم باید می رفتم اما کجا؟ نمی دونستم
تو فکر رفتن بودم که خوابم برد، خواب عجیبی دیدم،خواب دیدم عروسی لوطی صالح هست و کوچه رو آذین بستند من عروس بودم اما لحظه آخر جای من دختری نشست هرچی می گفتم من عروسم کسی صدامو نمی شنید کسی منو نمیدید بی بی شاباش می ریخت و منور نقل می ریخت.
داشتم می گفتم من عروسم که یکی از پشت صدام کرد برگشتم یه پیرزن بود بچه ای گذاشت بغلم و گفت: ننه بچه ات گرسنه هست
گفتم: من که بچه ندارم شوهر نکردم من عروسم، زن غیب شد و یه لحظه عروسی تبدیل به عزا شد بی بی گریه میکرد دیگه از اون عروسی و حتی منور خبری نبود ترسیده بودم خواستم برم سمت بی بی که افتادم زمین
از خواب پریدم دیگه خوابم نبرد صبح لوطی داشت ناشتایی می خورد که بیدار شدم و زود دست و صورتمو شستم، کمی لپ هامو نیشگون گرفتم که سرخ بشه و از اون رنگ پریدگی در بیام رفتم تو مطبخ و خواستم یه چیزی بیارم برای لوطی که جز مقداری پنیر چیزی پیدا نکردم. لوطی رو پله نشسته بود و تو خودش بود
حتی متوجه حضور من نشد نگاش کردم و آروم جوری که شک داشتم بشنوه گفتم: لوطی صالح...
سرشو بالا آورد و من تو چشماش نگاه کردم و دلم هزار بار رفت، قلبم هزار بار بیشتر تپید، باید می فهمیدم چی شده و چرا ناراحته
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و دوم انگار فکرمو خوند که گفت: اومدم به بی بی و شما سر بزنم ببینم چیزی احت
همه جسارتم رو جمع کردم و گفتم: شما از من ناراحتید؟
جا خورد! آخه سرشو بالا آورد و نگام کرد شاید برای اولین بار بود اونجوری نگام میکرد، دلم غش رفت؟ نه!
مُردم و زنده شدم
- نه
- آخه...
- وضعیت مردم بد هست شهر پُره درد و مریضی شده، کسی فکر کسی نیست هرکسی فکر جون خودشِ، چو افتاده طاعون اومده آرد و گندم نیست، نان نیست نمیتونم بی تفاوت باشم درد مردم درد منه، خدا بهمون رحم کنه
سرمو پایین انداختم،از خودم بدم اومد از خودم خجالت کشیدم من تو فکر چی بودم و لوطی تو چه فکری بود. سکوت بدی بود هرکسی تو فکر خودش بود که لوطی سکوت رو شکست و گفت: اینجا چیزی کم و کسری نداری؟
با لبخند نگاش کردم گفتم: نه
- درسته اینجا به بزرگی خونه آقات نیست اما به بی بی گفتم هواتو داشته باشه
مطمئن شدم دوسم داره، مطمئن شدم به فکرم هست زیر لب گفتم: ممنون
چادر رو شانه ام افتاده بود، سرم پایین بود نگاهشو رو خودم حس کردم،سرمو بالا آوردم گفت: استغفرالله و بلند شد بره...
از اون ساعت اون خونه شد، خونه عشق من، خودمو عروس اون خونه میدیدم به منور دستور می دادم
روزها وقتی بیبی حواسش نبود می رفتم اتاق لوطی و اتاق رو جمع و جور میکردم یه لباسش هم دزدیده بودم و تو بقچهام پنهان کرده بودم و یواشکی تو خلوتم بو میکردم، اتاق لوطی رو حجله خودم می دیدم هزار بار شب عروسی رو تجسم کرده بودم
هرشب منتظرش بودم از خواب صبحم می زدم تا باهاش صبحانه بخورم
آقا رئوف هم میامد و میرفت،من سعی می کردم جلوش آفتابی نشم تا اون شب لعنتی...
چند روزی بود لوطی صالح نگام میکرد لبخند میزد عشق رو تو چشماش میدیدم منتظر بودم ازم بخواد خانم خونه اش بشم
با هم یواشکی حرف می زدیم براش شالگردن می بافتم براش چایی می بردم حتی وقتایی که میگفت میام خونه براش جای منور آشپزی میکردم بی بی هم انگار مخالفتی با این عشق نداشت تو چشماش خوشحالی رو می دیدم.
@Aghmiun ❥❥
اسماعیل موتمن.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
هیئت دارالشفاء
کربلایی اسماعیل موتمن
سه شنبه ۱۲ خرداد ماه۱۴۰۵
@Aghmiun ❥❥
4_5843482621740326901.mp3
زمان:
حجم:
13.7M
پادکست شبانگاهی
#حارث_فرازی
@Aghmiun ❥❥