eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و یکم رفت ... با خودم گفتم رفت خوابید، بغض کردم چه زود شادیم تبدیل به غم
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و دوم انگار فکرمو خوند که گفت: اومدم به بی بی و شما سر بزنم ببینم چیزی احتیاج دارید؟ چیزی کم و کسری ندارید؟ - بی بی نیست... - باشه می نشینم بیاد خواستم برم اتاقم گفت: کجا؟شما هم بشینید! انگار شما از من خوشتون نمیاد اینکه انقدر بی پرده و راحت حرف می زد شوکه شدم. ازش بدم نمیامد یعنی نمی تونستم بدم بیاد، چون هم تو کمک کردن بهم نقش بزرگی داشت هم عزیزدل بی بی بود زنی که بدون منت بهم محبت می کرد با تعجب گفتم: نه اینجوری نیست - آخه شما همش ازم فرار می کنید هیچی نگفتم دنبال جواب تو ذهنم بودم که صدای کوبه در اومد بی بی بود. نفس نفس میزد و چادر گل گلیش رو شونه اش افتاده بود با لبخند مهربونش جواب سلاممو داد وقتی دید آقا رئوف اومده خوشحال شد انگار نه انگار دیروز آقا رئوف رو دیده بود آبی به سر و صورتش زد و نشست من داشتم می رفتم اتاقم بی بی گفت: کجا پریزاد؟ بیا بشین کلی خبر دارم بعد ماجرای اون شب که گلناز به خونشون پناه آورده بود رو دوباره برای آقا رئوف تعریف کرد تعریفش که تموم شد رو به من گفت: گلناز وبا نگرفته!سه تا حکیم آوردن بالا سرش انگار از استرس حالش بد شده و کمی حال ندار شده گفتم: پس شوهرش چی؟ - خدابیامرز وبا گرفته بود اما انگار گلناز نه سنگینی نگاه رئوف رو حس می کردم کلافه بودم انگار خدا صدامو شنید که بی بی گفت: پریزاد چایی میریزی؟ بلند شدم گفت: قربونت ننه می‌دونی چایی خوردن از دست تو مزه دیگه‌ای داره برام سماور ذغالی رو منور جوش آورده بود و چایی دم کرده بود، چایی ریختم عطر دارچین همه جا رو پر کرد. استکان های کمر باریکی که عکس ناصرالدین شاه با اون سیبیلاش روش بود بهم چشمک میزد چایی بردم آقا رئوف لحظه ای پلک نمی زد با یه لبخند گشاد تشکر کرد. از بی بی اجازه گرفتم برم اتاقم که خداروشکر اجازه داد پا تو اتاق که گذاشتم دیدم منور سر بقچه ام هست حواسش نبود! رفتم پشت سرش و گفتم: منور چیکار می‌کنی؟ گفت: هیچی خانم دارم وسایلتون رو مرتب می‌کنم راست می‌گفت لباس هام بهم ریخته بود و داشت تا می‌کرد بهش لبخند زدم و گفتم: نیاز نیست بیای اینجارو تمیز کنی خودم انجام میدم - وظیفه ام هست! - نه دیگه برای تمیزکاری اتاق من نیا - باشه... رفت، دختر ساده ای بود فقط خیلی مرموز بود. با خودم فکر کردم کاش آقا رئوف هرروز اینجا نیاد. یاد رفتار دیشب لوطی صالح افتادم غم تو دلم نشست با خودم گفتم: حتما درباره من فکر بدی کرده، یاد اون شب که می افتادم قلبم تند تند می زد. دوست داشتم برگردم به همون لحظه ها اما نه!از اون شب لوطی دیگه نگام نکرد با خودم گفتم: نکنه از چشمش افتاده باشم نکنه کاری کرده باشم یا فکر کنه از قصد خودمو به بیهوشی زدم؟ از فکرم گذشت که مگه از قصد نبود؟
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و دوم انگار فکرمو خوند که گفت: اومدم به بی بی و شما سر بزنم ببینم چیزی احت
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و سوم سرمو پایین انداختم، قلبم بلوم بلوم می زد صداشو می شنیدم کافی بود اسمشو بشنوم یا یادش بی افتم قلبم بی قرارش می شد مثل الان که با فکر کردن بهش بی قرار شده بودم. از پشت پنجره چشم انداختم آقا رئوف کلافه بود دست دست می کرد زیر لب گفتم: کاش بره منور گفت: کجا بره؟ اون اومده شما رو ببینه! برگشتم با تعجب نگاش کردم - براتون چایی آوردم راست می‌گفت سینی چایی دستش بود، من بلند فکر کرده بودم و منور شنیده بود گفتم: این حرفا چیه میزنی؟ می دونی... منور گفت: مشخص هست هر بچه‌ای می فهمه که دل به شما باختند البته حق هم دارند - چایی نمی خوام کی بهت گفت چایی بیاری؟ برو بیرون.. خواست چیزی بگه که نذاشتم، دست خودم نبود عصبانی شده بودم. اسم من کنار لوطی صالح باید میامد نه آقا رئوف، همه باید از عشق من و لوطی حرف می زدند نه آقا رئوف، نه که رئوف بد باشه ها نه، من دل به یکی دیگه باخته بودم منور حرف راست رو میزد اما من نمی خواستم حرف راست بشنوم. فقط همین رو کم داشتم از چشم لوطی صالح که افتاده بودم و نگام نمی‌کرد اینم از این آقا رئوف! بالاخره قبل اذان ظهر عزم رفتن کرد با خودم گفتم: این مردک فوکلی کار و زندگی نداره؟ وقتی رفت بی بی صدام کرد رفتم کنارش نشستم گفت: خدا رئوف رو خیر بده زود به زود میاد بهم سر میزنه قدر زحمتمو می دونه از بس با معرفت هست هیچی نگفتم گفت: بچه ام همش فکر مردم هست الانم رفت ببینه میتونه از جایی آردی چیزی پیدا کنه به دست مردم بده بعد دوتا دستاشوبرد بالا و گفت: خدا نگه دار جفتشون باشه هیچی نگفتم بی بی گفت: سرحال نیستی؟ چی می تونستم بگم، بگم اومد خونتون نون و نمک خوردم و دل به پسرت دادم؟ لال شدم و چیزی نگفتم اون شب لوطی صالح خونه نیامد بی بی نگران نبود گفت: حتما با رئوف دنبال کار مردم هستند اما من خواب به چشمام نمیامد، مطمئن شده بودم اون شب نمیاد اما تا صبح پشت پنجره منتظرش بودم. فرداش هم نیامد شب دوم بود بود بی قرار شده بودم بی بی گفت: وقتی یه شب نیاد تا یه یه هفته نمیاد نه نگران بود و نه می ترسید انگار نه انگار شهر بوی مرگ و مریضی می داد، اون شب لب حوض نشسته بودم و داشتم به زندگیم فکر می کردم به اینکه چی میشه ؟ صدای پا اومد سرمو بالا آوردم لوطی صالح بود سلام دادم جواب سلاممو نداد، فکر کردم جن دیدم زود به پاهاش نگاه کردم سم نداشت جواب سلاممو با اکراه و آروم داد جوری که شک داشتم با من بوده باشه، بعد نشست لب حوض و دست و روش رو شستن، نگاش کردم با خودم فکر کردم حتما گرسنه هست گفتم: برم چیزی بیارم گفت نه و رفت از یه طرف خوشحال بودم که حرفِ بی بی درست نبود و زود اومده بود از یه طرف نگام نمی کرد اون لحظه، بدترین لحظه زندگیم بود نفهمیدم چیکار می کنم رفتم نزدیکش و گوشه کتش رو گرفتم مثل بچه ها برگشت و با اون نگاه مردونه نگام کرد. نگاش کردم، زدم زیر گریه، اشک هام مسابقه داشتند با هم، اول با اخم نگام کرد بعد نگاش مهربون تر شد گفت: چی شده؟ هیچی نگفتم... - دِ لامصب حرف بزن چرا اشک میریزی؟ هیچی نگفتم دو پله اومد پایین نزدیکم بود نگامون گره خورد بهم سرشو پایین انداخت اما من نمی تونستم نگاه ازش بردارم، با چشمای بارونی نگاش کردم کلافه بود تند تند نفس می کشید گفتم: من دختر بدی نیستم با گفتن این حرف هق هقم بلند شد و مثل دختر بچه ها فرار کردم و دویدم اتاقم 🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و چهارم آروم نشده بودم خودمو ملامت می کردم که خاک بر سرت این همه نخوابیدی این همه منتظرش بودی که از کتش آویزون بشی، که بگی من دختر بدی نیستم به جهنم که نیستی تصمیم داشتم از اون خونه برم باید می رفتم اما کجا؟ نمی دونستم تو فکر رفتن بودم که خوابم برد، خواب عجیبی دیدم،خواب دیدم عروسی لوطی صالح هست و کوچه رو آذین بستند من عروس بودم اما لحظه آخر جای من دختری نشست هرچی می گفتم من عروسم کسی صدامو نمی شنید کسی منو نمیدید بی بی شاباش می ریخت و منور نقل می ریخت. داشتم می گفتم من عروسم که یکی از پشت صدام کرد برگشتم یه پیرزن بود بچه ای گذاشت بغلم و گفت: ننه بچه ات گرسنه هست گفتم: من که بچه ندارم شوهر نکردم من عروسم، زن غیب شد و یه لحظه عروسی تبدیل به عزا شد بی بی گریه می‌کرد دیگه از اون عروسی و حتی منور خبری نبود ترسیده بودم خواستم برم سمت بی بی که افتادم زمین از خواب پریدم دیگه خوابم نبرد صبح لوطی داشت ناشتایی می خورد که بیدار شدم و زود دست و صورتمو شستم، کمی لپ هامو نیشگون گرفتم که سرخ بشه و از اون رنگ پریدگی در بیام رفتم تو مطبخ و خواستم یه چیزی بیارم برای لوطی که جز مقداری پنیر چیزی پیدا نکردم. لوطی رو پله نشسته بود و تو خودش بود حتی متوجه حضور من نشد نگاش کردم و آروم جوری که شک داشتم بشنوه گفتم: لوطی صالح... سرشو بالا آورد و من تو چشماش نگاه کردم و دلم هزار بار رفت، قلبم هزار بار بیشتر تپید، باید می فهمیدم چی شده و چرا ناراحته
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و دوم انگار فکرمو خوند که گفت: اومدم به بی بی و شما سر بزنم ببینم چیزی احت
همه جسارتم رو جمع کردم و گفتم: شما از من ناراحتید؟ جا خورد! آخه سرشو بالا آورد و نگام کرد شاید برای اولین بار بود اونجوری نگام می‌کرد، دلم غش رفت؟ نه! مُردم و زنده شدم - نه - آخه... - وضعیت مردم بد هست شهر پُره درد و مریضی شده، کسی فکر کسی نیست هرکسی فکر جون خودشِ، چو افتاده طاعون اومده آرد و گندم نیست، نان نیست نمی‌تونم بی تفاوت باشم درد مردم درد منه، خدا بهمون رحم کنه سرمو پایین انداختم،از خودم بدم اومد از خودم خجالت کشیدم من تو فکر چی بودم و لوطی تو چه فکری بود. سکوت بدی بود هرکسی تو فکر خودش بود که لوطی سکوت رو شکست و گفت: اینجا چیزی کم و کسری نداری؟ با لبخند نگاش کردم گفتم: نه - درسته اینجا به بزرگی خونه آقات نیست اما به بی بی گفتم هواتو داشته باشه مطمئن شدم دوسم داره، مطمئن شدم به فکرم هست زیر لب گفتم: ممنون چادر رو شانه ام افتاده بود، سرم پایین بود نگاهشو رو خودم حس کردم،سرمو بالا آوردم گفت: استغفرالله و بلند شد بره... از اون ساعت اون خونه شد، خونه عشق من، خودمو عروس اون خونه می‌دیدم به منور دستور می دادم روزها وقتی بی‌بی حواسش نبود می رفتم اتاق لوطی و اتاق رو جمع و جور می‌کردم یه لباسش هم دزدیده بودم و تو بقچه‌ام پنهان کرده بودم و یواشکی تو خلوتم بو می‌کردم، اتاق لوطی رو حجله خودم می دیدم هزار بار شب عروسی رو تجسم کرده بودم هرشب منتظرش بودم از خواب صبحم می زدم تا باهاش صبحانه بخورم آقا رئوف هم میامد و می‌رفت،من سعی می کردم جلوش آفتابی نشم تا اون شب لعنتی... چند روزی بود لوطی صالح نگام می‌کرد لبخند میزد عشق رو تو چشماش می‌دیدم منتظر بودم ازم بخواد خانم خونه اش بشم با هم یواشکی حرف می زدیم براش شالگردن می بافتم براش چایی می بردم حتی وقتایی که می‌گفت میام خونه براش جای منور آشپزی می‌کردم بی بی هم انگار مخالفتی با این عشق نداشت تو چشماش خوشحالی رو می دیدم. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
اسماعیل موتمن.mp3
زمان: حجم: 3.2M
هیئت دارالشفاء کربلایی اسماعیل موتمن سه شنبه ۱۲ خرداد ماه۱۴۰۵ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
4_5843482621740326901.mp3
زمان: حجم: 13.7M
پادکست شبانگاهی @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
- بفرمایید قابلِ تعارف نیست - اختیار داری زن داداش مثل همیشه عااالی - نوش جان مامان خانوم مثل ه
صبح ؛ با صدای خروسِ بی محل ؛ نیما خانِ زلزله بیدار شدم اصولاً هروقت مامان حریفم نمیشد تا منو از رختخواب جدا کنه نیما رو می فرستاد تا یک سره صدام بزنه - نغمه ... نغمه .... نغمه .... نغمههههههه - ای لال نمیری نیما ! سردرد شدم بی انصاف ؛ برو اومدم لای پلک هامو با اکراه باز کردم و نیم نگاهی به ساعت انداختم با اینکه امروز اولین کلاسم ساعت ده شروع میشد ولی مامان که اصرارِ عجیبی به دور هم نشستن و صبحانه خوردن داشت اجازه نمی داد بیشتر از روزهای قبل بخوابم و مجبورم می کرد مثلِ سرباز خونه ها سر سفره کارت بزنم با نارضایتی و همون سر و وضعِ ژولیده از اتاق خارج شدم و سمتِ سرویس بهداشتی رفتم واقعاً که آب ؛ هم نعمتِ عجیبیه و هم یه معجزهء غیر قابلِ انکار حالا که آبی به سر و صورتم زده بودم حسابی سرحال شدم و دیگه از اون خواب آلودگی خبری نبود - سلام بر اهلِ خونه - علیک سلام دختر نمونه این چه سر و وضعیه بابا ؟ تازه با لحنِ معترض بابا به سمتِ آینهء روی طاقچه سر چرخاندم و متوجه شدم موهام حسابی به هم گره خورده و تصویری از یه دخترِ شلخته به وجود آورده - چشه مگه ؟ اینم یه مدل جدید - مدلِ تنبلی ؛ بی قیدی ؛ باری به هر جهت بودن ؛ شلختگی ؛ .... - باباااا ! اصلاً من غلط کردم چشم ؛ همین امروز میرم کوتاهشون می کنم تا دیگه این مدلی نشه نگاهِ برزخی اش را به من و چشم های خندانم دوخت و در حالی که نوکِ بینی نازنینم را محکم فشار میداد حرفِ دلشو برای هزارمین مرتبه تکرار کرد - تو یه همچین غلطی بکن ببین چه به روزت میارم دختر یعنی موی بلند ؛ ابروی کمون ؛ یه دنیا ناز واسه باباش ؛ روشنه ؟ - روشنه فرمانده ؛ روشن ! بابا عاشقِ موهای بلند بود چه برای من و چه مامان و ما عاشقِ این عاشقانه های بی ادعا ؛ پدرانه ؛ همسرانه ...... از بچگی جوری بار اومده بودم که داشته هام بیشتر از نداشته هام پیشِ چشمم جلوه داشت در زمانه ای که خیلی از دوستانم بزرگترین افتخارشون داشتنِ یه پدرِ دکتر یا مهندس یا کارمند ارشد فلان اداره یا ..... بود ؛ من به پدری افتخار می کردم که با داشتنِ تحصیلاتِ دانشگاهی به جای مشاغلِ دهان پُرکن به دنبالِ علاقهء خودش و نیازِ مردم رفته بود یه عطارِ تحصیل کرده که هم در تئوریات عالی بود و هم در درمانِ عملی امروز به پیشنهادِ طلا و همراه با خودش به کتابخونه اومدیم جایی برای درس خوندن در سکوت و آرامش .... - من و سوگند دو سال قبل اینجا عضو شدیم واسه کنکور لازم بود یه جای دنج و ساکت پیدا کنیم - واقعاً ! با این دو تا زلزله ای که شما دارید خونه اصلاً جای مناسبی نبوده - آره بابا اگه بدونی با چه ستمی تونستم همین رشته قبول بشم - خوبه دیگه ایشالا واسه ارشد اگه خواستی تغییر رشته بده - حالا کوووو تا سه سال بگذره ! - به چشم بر هم زدنی میگذره عزیزم کارتِ عضویت را از مسئولِ کتابخانه گرفتم و با هم به سمت سالن مطالعهء خواهران که سوگند همون جا منتظرمون بود رفتیم دخترِ با حجاب و مهربونی که انگار جمیعِ مُحسنات بود نه از ظاهرِ مقبول و آراستگی چیزی کم داشت و نه از اخلاقِ نیکو و صبوری و معنویات ! - سلام انگشت اشاره را روی بینی گذاشت و با اخمی جذاب اشاره کرد که بشینیم حق داشت ؛ سالن در سکوت فرو رفته بود و این سکوت با صدای سلام کردنِ آدمِ بی فرهنگی مثلِ من شکسته شد ! یه جوری با جذبه و قاطع برخورد کرد که لال شدم کتابِ ریاضی پیشِ روم بود و مثلِ اون حیوونِ بی آزار سرِ یه مسئله مونده بودم که احساس کردم کتاب از زیر دستم کشیده شد سر بلند کردم و نگاهم با سوگند تلاقی کرد که با چشم و ابرو اشاره می کرد مداد به دست گرفته و داخل کتابم راه حل مساله رو می نوشت وقتی حل شد تازه فهمیدم چه ساده بوده و من کدوم قسمت سوال رو درست متوجه نشده بودم که جواب رو پیدا نمی کردم لبخندی به روش زدم و همون طور در سکوت به خوندنِ درس ادامه دادم اصلاً انگار آرامشِ او و طلا به من هم سرایت کرده بود که تا آخرین لحظهء حضور در سالنِ مطالعه مثلِ یک آدمِ فرهیخته و با فرهنگ مطالعه کردم ، اونم در سکوتی محض !! دو ساعت بعد و به محضِ خروج از درهای کتابخانه طلا پا گذاشت روی اون فرهنگِ عمیق و شروع کرد به صحبت کردن ؛ اونم با صدای بلند و بی توجه به نگاهِ دیگران .... - مُردم بس که خفه خون گرفتم سوگند نوبری به خدا ؛ آدم با تو میاد اینجا از خودش و مطالعه کردن بیزار میشه - اگه ناراحتی دفعهء دیگه نیا عزیزم مگه من اجبارت کردم - نه ! ولی خب دیگه دلم نمیاد - قربونِ اون دلت گنجیشک کوچولو !!! - میگم بس که درس خوندم مغزم وَرم کرده - که چی ؟ - بربم همین کافی شاپِ سر خیابون ، یه چیزی بزنیم بر بدن تا انرژی از دست رفته برگرده ؟ - نخیر ! - اونوقت میشه بفرمایید چرا ؟ مادرشوهر خانوم ؟ سوگند یه لحظه ایستاد و نگاهشو به چشم های خندان و پُر شیطنتِ طلا دوخت
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
- بفرمایید قابلِ تعارف نیست - اختیار داری زن داداش مثل همیشه عااالی - نوش جان مامان خانوم مثل ه
- به همون دلیلی که دفعهء قبل هرچی دادی خوردم کوفتم شد ! - آهان ! اونو میگی ؛ باشه خب نمیریم ، چه اجباریه !؟ در میانِ علامت سوال هایی که این مکالمهء سربسته در ذهنم ایجاد کرده بود ، با هم همراه شدیم و به سمتِ خونه حرکت کردیم. در مسیر بازگشت به خانه کم کم نُطقِ سوگند خانوم هم باز شد و تازه فهمیدم با چه دختر خون گرم و خوبی همراه شدم - نگفتی نغمه جون ! پدرت چه جوری قبول کرد خونه و زندگی و کار و کاسبی رو ول کنه بیاد اینجا ؟ - والا راستش قبول نکرد ؛ خودش پیشنهاد داد این کارو بکنیم - واقعاً ؟ چه جالب ؛ قدرشو بدون ، همهء باباها خوبن ولی هر پدری همچین کاری نمی کنه - آره میدونم بابا همیشه و همه جا همراهم بوده ولی اینبار با این حمایتِ کامل یه جوری مدیونم کرده که تا عمر دارم نمیتونم جبران کنم - خدا حفظش کنه میگم جمعهء این هفته برنامتون چیه ؟ نگاهش بین من و طلا می چرخید و خطابش به هر دوی ما بود طبقِ معمول طلا زودتر جواب داد - من که آزاد و رها از اجبارهای زندگی ؛ ولی اسیرِ درس های جمع شدهء طولِ هفته ! - اگه غیر از این بود تعجب می کردم اصولاً لذت میبری درس های چند روز رو یه شب تا صبح بخونی تو چی نغمه جون ؟ - نمیدونم والا خودم که کار خاصی ندارم ولی مامان و بابا رو نمیدونم - پس یه لطفی بکن امشب با مادرت صحبت کن از طرف من دعوتشون کن واسه جمعه مامانم به مناسبت شروع ماه ربیع الاول ختم انعام گرفته اگه بیاید هم خوشحالمون می کنید و هم بیشتر با هم آشنا میشیم - ممنون باشه حتماً میگم ، اگه برنامه ای نداشت مزاحم میشیم - مُراحمید قربونت برم تو چی طلا ؟ درساتو تا جمعه جمع و جور میکنی که بیای ؟ - آره بابا ؛ چی فکر کردی ؟ من کوهِ اراده ام عزیزم ! - بله ! ثابت شده خانوووم بینِ کل کل کردن های دوستانهء طلا و سوگند به خانه رسیدیم و از همدیگه جدا شدیم یعنی مامان قبول میکنه بریم ؟ مامان بر خلافِ من با آدم های جدید خیلی سخت ارتباط برقرار می کرد ؛ بماند که با آشناهای قدیمی هم چندان صمیمی نبود کلاً خونه و همسر و بچه های خودشو به دنیا ترجیح میداد و من عاشقِ این مادرانه های بی ادعایی بودم که از دل و جون برای ما خرج می کرد !
✨️✨️✨️🌿🌿🌿 شیخِ طَرّار به تردستیِ یک چشم زدن اثر از مُصحَف و تسبیح و دعا خواهد بُرد عارف قزوینی @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
@AvayeMehregan1_20272173453.mp3
زمان: حجم: 10.3M
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد بـسـوخـتـیم در ایـن آرزوی خـام و نـشـد ساز و آواز • آواز : محمدرضا شجریان • آهنگ: مزدا انصاری @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌