8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔥اعتیاد آتشی است که وقتی به دامن زندگی بیفتد تر و خشک آن را با هم میسوزاند. رحم ندارد و به آتش کشیدن زندگیهاو مرگ مینجامد. حیف نیست که با دستان خود این آتش را بر زندگیمان بیندازیم؟
🔘به این جمله فکر کن.
همه معتادها روز اول فکر میکردند با بقیه متفاوتند و اصلاً معتاد نمیشوند.
@Aghmiun
♦♦♦
🙏اگرحس میکنید شخصی به این حرفهانیازداره واسش بفرستید.
20.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سالهای اول اعتیاد معمولاً با سرخوشی و لذت همراه است، اما همین دوران کوتاه میتواند آغاز یک مسیر دشوار باشد. بعد از مدتی، زندگی دیگر در کنترل فرد نیست و اعتیاد تصمیم میگیرد که چه کاری انجام شود، چه حرفی زده شود و چه کاری انجام نشود. در مراحل اولیه، بسیاری از افراد این واقعیت را انکار میکنند و فکر ...
@Aghmiun ❥❥
قابل توجه همه ،خصوصا جوانهای عزیزمان.
مراقب خودتان باشید.🙏❤️
بالا بردن آگاهی.mp3
زمان:
حجم:
5.2M
بالا بردن آگاهی
عباس غزنوی
#آتیه_سبز
#تولدی_دوباره
کانال آتیه سبز در پیام رسان ایتا را به دوستان خود معرفی کنید.👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3197239318C55ec7ee7ad
🔘سلام .
وقت همراهان گرامی بخیر.
سرکار خانمی از شیراز دلنوشته ای ازسرگذشت واقعی خود وفرزندشان بامعرفی این کانال برایمان ارسال کرده اند.
سلام و صبح قشنگتون به خیر و شادی خدایی🤲
چند سال پیش، بهار و آخرای فروردین ماه بود که اون اتفاق افتاد.
پسرم بعد از ۷سال زندگی مشترک برگشت پیشم. می دیدم که با هم سازش ندارن و همیشه دلهره همچین روزی رو داشتم.
وقتی اومد پیشم خیییلی غمگین بود. بهش گفتم از چی ناراحتی پسرم اتفاقیه که افتاده. می دونم زندگیتو دوست داری. اگه می تونی خب برگردین سر زندگیتون و دیگه با هم بحث نکنید و سعی تون رو بزارین وسط برای بخشش و گذشت و یکدلی و هم زبونی باهم و اون فقط آه کشید و رفت سرکار.
اون روز و اون شب گذشت تا اینکه یه روز صبح از سرکار که اومد براش صبحونه آوردم و منتظر بودم که بیاد باهم بخوریم.اومد نشست و گفت مامان یه حرفی دارم.
گفتم بگو مامانجان می شنوم و فکر کردم میخواد بگه تصمیم گرفته برگرده به زندگیش.
گفت مامان من درگیر اعتیاد شدم.
اون لحظه زمان ایستاد قلبم ایستاد مغزم ایستاد ولی محبت مادر فرزندی با تمام وجود حرکت کرد.نگاهم به چشمان نگرانش افتاد و گفتم فدات بشم برررم چکار کردی با خودت و بلند شدم و همون طور که رو صندلی نشسته بود سرشو تو بغل گرفتم. زد زیر گریه گفت مامان ولی خدا دوسم داره و یه راهی جلو پام گذاشته به اسم کنگره ۶۰ که اعتیاد رو درمان می کنه. ولی من تنهام باید یکی با من همراه بشه. محکمتر تو بغلم فشردمش و گفتم جونم به فداات خودم کنارتم ببم تا آخرش با هم می ریم و راهی که اشتباه رفتی رو با هم بر می گردیم و جبران می کنیم. فقط توکلت به خدا باشه عزیزقلبم.
گریه می کرد و زار می زد و حرف می زد.
گفت این کنگره ۶۰ با دارو درمان می کنه با یه شربت و یه روش درمانی موثری که فردی که مصرف کننده هس طی ۱۱ ماه درمان میشه. گفت فردا باید با هم بریم کنگره. من میشم مسافر شما که همراه من هستی میشی همسفر. بوسیدمش و گفتم دیگه غصه نخور و نترس مامانجان. با توکل به خدا با هم میریم و تا آخرش با هم هستیم. من همیشه کنارتم همسفرت میشم و تا تهش می مونم.
تو چشماش برق امید رو دیدم که درخشید.
فردا شد و عصرش که با هم به محل کنگره رفتیم. جمعیتی رو داخل یک سالن بزرگ دیدم همه سفیدپوش و تمیز و منظم. یه طرف سالن خانم ها به عنوان همسفر روی صندلی ها نشسته بودن و طرف دیگه آقایون با عنوان مسافر و همه سفید پوش و اون بالا روی سن سه نفر پشت تریبون نشسته بودن. آقایی با عنوان نگهبان وسط نشسته بود و سمت راستش آقایی با عنوان استاد جلسه و سمت چپش آقای دیگری با عنوان دبیر. استاد جلسه شروع به سخنرانی کرد:
آنچه باور است محبت است و آنچه نیست ظروف تهی ست. دوستان تنها محبت است که ما را به هم متصل می کند. سلام دوستان، من مسافر محمد هستم استاد جلسه.
همه جمعیت یک صدا در پاسخش گفتند: سلام محمد
من در قسمت خانم ها هاج و واج به این صحنه ها نگاه می کردم و با خودم گفتم ای دل غافل روزگارم به کجا کشیده شد با خودم درد دل می کردم و اشک می ریختم. انگار چشمه اشکهایم تازه سر باز کرده بود. استاد جلسه شروع به سخنرانی کرد : و خدا را شاکرم که مرا یک معتاد آفرید تا بتوانم در مسیر سبز کنگره قدم بردارم مسیری که مرا دگرگون کرد و از من محمدی جدید ساخت محمدی که الان چندین سال است لب به هیچ مخدری نزده و در دامان پر مهر آقای مهندس دژاکام، کارآزموده شده و با آموزش گرفتن از ایشان و آموزه هایشان، چندین سال است که راهنما هستم و خدا را شاکرم که توانسته ام دستان دیگران را هم در این مسیر بگیرم و به این طریق بار گناهانم را سبک کنم که اگر در زندگی گذشته ام کسی را با حرفهای غلطم به اعتیاد کشیدم اینجا توانستم چند نفر را نجات دهم شاید که خداوند از گذشته ام درگذرد. آیا اینک شخص تازه واردی در جمع حضور دارد اگر هست دستش را بالا ببرد و خودش را بنام کوچک معرفی کند.
نگاهم به مسافرین افتاد و پسرم که دستش را بالا برد و گفت: سلام دوستان من مجید هستم یک مسافر.
الان ۲ سال و ۸ روز است که از آن تاریخ می گذرد.
من و پسرم با لطف خدا پا به پای هم این مسیر را رفتیم و بعد از ۱۰ ماه و ۱۰ روز پسرم کاملا بهبودی یافت و با راهنماهایمان راهی تهران شدیم تا به خدمت آقای مهندس برسیم و با دستان پر مهر ایشان رها شدیم. خداروشکر پسرم درمان شد و چون کارش شیفتی هست ادامه نداد ولی من همچنان در کنگره مانده ام و به لطف خدا عمری باشد تا اخر می مانم. کنگره قشنگ ترین نقطه دنیاست. مکانی مقدس که فرزندم و فرزندانمان را به ما باز می گرداند و از گیجی و منگی مواد و سیلی های محکم روزگار نجات می دهد. من به پاس قدردانی از کنگره و آموزه هایش، حاضرم جانم را فدا کنم تا همیشه چراغ این مکان مقدس روشن بماند. تا مادران و همسران و فرزندان مسافرینی که در راه مانده اند و امیدشان از همه جا قطع شده با دیدن نور این مکان به سویش بیایند و نجات بیابند و باز این چراغ روشن بماند تا دلهای ما مادران روشن شود. آمیییین🤲
پسرم تلاش کرد خانمشو برگردونه چند مرتبه و به هر مناسبتی براش هدیه می خرید و برا برگشتش به در خونه پدرش می رفت و کلی التماسش می کرد که برگرد من الان در حال درمانی بیا و خودت ببین هم خیلی ها نزدیک به ۳۰۰ یا۴۰۰نفر فقط توی این شعبه دارن درمان میشن. بیا و ببین و همراه من به کلاس ها بیا. ولی اون برنگشت و بعد از دو سال و نیم دادگاه و دوندگی با بردن تمام زندگی پسرم و گرفتن چند سکه و ماشین و پس انداز این ۷سال زندگی که مقدار زیادی طلا و پول وام و پس اندازشون بود رفت
هرچی رو برد اولش هم برا پسرم و ما خانواده خیییلی درد داشت ولی انگار خدا وسط کارش بود. بعدش دست رو دل پسرم و ما میزاشت و ما رو آروم می کرد. هرچی بود رو با خودش برد. فقط لباسهای پسرم کف اون خونه اجاره ایی مونده بود.
اون خانم رفت ولی من گاهوقتی یاد محبت هامون می افتم که چقققدر خالصانه محبتش می کردم و می گفتم باشه ذخیره برای روز مبادای زندگی بچه ام. روز مبادا رسید ولی اون یک ذره شو خرج بچه من نکرد که بخواد گذشت کنه و برگرده و باهم زندگی کنن.
رفت ولی خدا رو شکر می کنم که رفت. انگار باید می رفت.گاهی بعضی آدما همسفر زندگی ما نیستن ولی ما با وجود اینکه می دونیم اینا اشتباهی انتخاب شدن اصرار به موندنشون داریم و ترس از دست دادنشون
مثل همون درمان اعتیاد هس باید ۱۱ماه بگذره تا یواش یواش بفهمیم اشتباهی کنار هم بودیم و خدا خودش هست تا کنار بنده اش باشه تا ابد
و مطمانن خودش یکی رو کنار پسرم قرار میده که همراه و همسفر زندگیش باشه که با هم همدل و هم زبون باشن تا از مسیر زندگیشان کاملا لذت ببرن. آمییین
DariushDariush - Hasood [320].mp3
زمان:
حجم:
10.1M
@Aghmiun ❥❥
DariushDariush - Ageh Yeh Rooz [320].mp3
زمان:
حجم:
9.5M
@Aghmiun ❥❥