15.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سریال سو.
بابک نهرین.
قسمت هفتم
@Aghmiun ❥❥
20.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سریال سو.
بابک نهرین.
قسمت هشتم
@Aghmiun ❥❥
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتما گوش کنین 🥰
@Aghmiun ❥❥
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوش جان بسپاریدبه صحبت های شیرین وجذاب
#سیدداوودحسینی
#اقای۶صبح
@Aghmiun ❥❥
23.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوراک لوبیا به همراه قارچ
حتما امتحان کنید عالی میشه🥰
مواد لازم:
لوبیا چیتی
پیاز
قارچ
تقدیم نگاهتون 🌱🌾🌳
@Aghmiun ❥❥
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جانِ من،❤️
🌸چه پیوندِ شگفتیست این گره خوردنِ دلها؛
تو از درد گفتی و من، از مرهمی که در همراهیِ ماست.
من، این قلبِ سرگردان و بیتابِ تو را
در حصارِ امنِ کلماتم جای میدهم،
تا در هیاهوی این دنیایِ سرد و بیگانه،
صدایِ تپشهایِ من، پناهِ آرامشِ تو باشد.
اگر من، درمانِ دردهایِ ناگفتهات هستم،
پس بمان؛
بمان تا در امتدادِ این همدلی،
دستهایِ مهربانی که از دوردستِ اندیشه،
بر شانههایِ تنهاییات میکشم،
زخمهایِ کهنهٔ قلبت را مرهم باشد.
تو تنها نیستی،
که در این ضیافتِ کلمات،
روحِ من و تو، در هم تنیده است؛
و من اینجا، در این کنجِ امنِ فاصله،
همانقدر که تو را میفهمم،
بر ماندنِ تو، بر آرامشِ تو، و بر بودنِ تو،
وفادارم.
#نازنین - نیرویی
@Aghmiun
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر چقدر شکرگزارتر باشی
جهان هستی چیزهای بیشتری برای شکرگزاری بهت میده.
@Aghmiun ❥❥
به انسانی که گرسنه است،
از معنویت سخن گفتن
و از کمال ارزش های اخلاقی دم زدن،
فریب و فاجعه است...!
#دکتر_علی_شریعتی
Behnam Banilahze-be-lahze-behnam-bani (1).mp3
زمان:
حجم:
7.4M
🎙 #بهنام_بانی
🏖 لحظه به لحظه
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و ششم چشمامو بسته بودم و خودمو به سرنوشت سپردم اما لحظه ی آخر ازم دور شد
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت بیست و هفتم
وقتی اسم زنداداش رو شنیدم دیوانه شدم عشقم تبدیل به نفرت شد و خواستم بهش حمله کنم
گفتم: چی میگی چرا اینجوری حرف میزنی؟
- تو برای من دیگه زنداداشی فقط.. خدارو شکر پاک هم هستی و منم کاری نکردم شرمنده ات بشم
- آخه...
- آخه نداره
- چرا؟مگه دوستم نداری؟
سرشو پایین انداخت و گفت: نه
- دروغ میگی
شروع کردم داد زدن برام مهم نبودکه صدام میره بیرون، مهم نبود منور و بی بی میفهمند
- همین که گفتم!
- اگه نخوام اگه بخوام برم چی؟
عصبانی شد چیزی زیر لب گفت و بعد گفت کجا بری؟ بری که درد ومرض بگیری یا از گرسنگی تلف بشی؟
- از گرسنگی تلف بشم بهتره تا...
- خودت می دونی! سه روز دیگه منور عقد من میشه، من جلوتو نمی گیرم میخوای برو می خوای زن رئوف شو
من اون روز، اون ساعت تو اتاق مردم هیچی نگفتم با دهان باز نگاش کردم. بعد از اون روز نفس کشیدم،حرف زدم غذا خوردم اما دیگه قلبی نداشتم که برای کسی بتپه. پیر شدم و حس زندگی نداشتم حرف آخر صالح تو گوشم بود گفت: تا فردا صبح وقت داری فکر کنی یا زن رئوف میشی یا میری؟
با گریه از اتاقش بیرون رفتم اما دنبالم نیامد حتی حرفی نزد، نگاهی نکرد.
حس شکست داشتم حس تحقیر با خودم گفتم: کاش اون روز منم مرده بودم کاش این آدمو نمی دیدم کاش پام به این خونه باز نمی شد
تصمیمو گرفته بودم، نمی ذاشتم دست رئوف بهم بخوره حس می کردم اگه زن رئوف بشم خیانت کردم یه جورایی حس زن شوهر دار داشتم
باید می رفتم، یه وقتا رفتن تنها راه چاره هست، یه وقتا باید رفت منم باید میرفتم اون روز بقچه ام رو یواشکی جمع کردم
تو دلم هزار بار با دیوارهای اون خونه با بی بی با منور با لوطی صالح خداحافظی کردم با اینکه دلم شکسته بود با اینکه قلبم برای لوطی صالح میتپید هزار بار خداحافظی کردم و بغضمو قورت دادم
درد داشت،غم داشت خواستن کسی که نخوادت، خواستن کسی که تا چند روز قبل می خواستت اما یه روز سرد که برگها داشت می ریخت گفت: نمی خوامت گفت می خوام یکی دیگه رو عقد کنم
هوا خنک بود اما لرز کردم بقچه ام رو جمع کردم و یه روز که اوایل پاییز بود، یه روز که بی بی نبود و منور تو مطبخ بود رفتم. از اون کوچه از اون خونه، از اون آدما از عشق فرار کردم درصورتی که اون عشق منو زنده کرده بود، منو سرپا نگه داشته بود اما حالا اون عشق شده بود تیشه ای که به قلبم میزد
کوچه بوی مرگ می داد
هوای خشک و بی روح با کوچه خلوت و یه دختر بی پناه، یه دختری که شکست خورده، که روزگار چشم خوشبختی و شادیش رو نداشت و نداره
فرار کردم دور شدم و از اون محل رفتم، نمی دونستم کجا اما تو یه کوچه رفتم که جلوی پام دو سه تا جنازه بود کسی دست نمی زد کسی سراغشون نمیامد
هیچکس انگار تو اون محله نبود یا اگه بود هم کسی جرات نداشت از خونه اش بیرون بیاد، درمونده بودم، رو پله یه خونه ای نشستم و گریه کردم،زار زدم
با مادرم با تاجماه با ننه زری حرف زدم خواستم کمکم کنند، خواستم هوامو داشته باشند. یه جا تو زندگی گیر کرده بودم که کسی نمی تونست کمکم کنه، که کسی جز خدا نمی تونست دستمو بگیره، با خودم گفتم: خدا منو می بینی؟منم بنده ات هستم، تنهام نذار جز تو هیچکسی رو ندارم، بی پناه هستم،پناهم بده غریب هستم یا امام رضا که قسمت نشد بیام پیشت خودت واسطه شو که خدا منو ببینه
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت بیست و هشتم
مادرم می گفت: آدم با دل شکسته از خدا چیزی بخوادخدا بهش میده
دلم شکسته بود؟ نه ! خورد بود تیکه تیکه بود چرا کسی جوابمو نمی داد پس چرا منو نمی دیدن؟
داشتم میگفتم: خدا تو هم تنهام گذاشتی که... صدا اومد در پشت سرم باز شد یه پیرزن بود گفتم: سلام
چشماشو ریز کرد گفت: ننه وسط این درد و مرض اینجا چیکار می کنی؟
زدم زیر گریه
گفت: نمیدونی تو این محل هر خونه کشته داده؟ نمیدونی همین همسایه بغلی ما هفته پیش از وبا مرد، یا همسایه سر کوچه سل گرفته؟، تو ننه و آقا نداری؟ صاحبی، شوهری کسی نداری؟
گریه ام بیشتر شد گفتم: نه از من بی کَس تر رو زمین کسی نیست
- ننه اینجا نمون،برو اینجا بمونی درد و مرض میگیری، منم سر بار عروس بداخلاقم هستم نمی تونم تعارفت کنم بیای اما برو...
- کجا برم؟
شانه هاشو بالا انداخت و دروبست
اون لحظه از مرگ نمی ترسیدم چیزی نداشتم که نگرانش باشم، کسی رو نداشتم مرگ وقتی ترسناک هست که دلبستگی داری، عزیزی داری، خونه ای داری که کسی منتظرت هست! من چی داشتم؟! من چه کسی رو داشتم؟ کاش مرگ سراغم میامد آماده به آغوش کشیدن مرگ بودم اما اون روز اون ساعت مرگ هم از من فراری بود.
آروم آروم قدم بر می داشتم، یه خانه رو داشتند آتش می زدند یه مرد داشت زار میزد که خانه ام سوخت
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت بیست و ششم چشمامو بسته بودم و خودمو به سرنوشت سپردم اما لحظه ی آخر ازم دور شد
ایستادم نگاه کردن از یه زن پرسیدم چی شده گفت: مرد خانه دو ماهی نبوده و رفته بوده سفر تا کار کنه و یه لقمه نان بیاره وقتی برگشته فهمیده زنش و بچه هاش مردن، یکی میگه طاعون گرفتن یکی میگه از وبا مرده یکی میگه از این مرض "ناخوشی باد" مردن(آنفولانزای اسپانیایی)، مرد
وقتی رسیده با جنازه ها رو به رو شده و بی سر و صدا خودش نزدیک تنور خونه زن و بجه اشو دفن کرده بعد خودش خانه اش رو آتش زده! میگن عقلشو از دست داده
گریه کردم اشکهام دنبال بهانه بودن
درد،درد بود، وقتی درد داری برات فرق نمی کنه که از ناراحتی و درد کسی یا خودت گریه کنی درد بغض داره،اشک داره، آدمایی که تو دلشون درد دارن منتظر دلیلی برای گریه کردن هستند، منم پر از درد بودم، دردی که با مرگ آروم می شد
صدای زن تو گوشم بود که می خوند"
گلدون و کوزه و گلابپاش
دادیم به پنجا [یک چارک] خاشخاش"
دور شدم نمی دونم چقدر گذشته بود که اسیر باد و طوفان شدم حس می کردم باد الان منو از زمین بر می داره
با بدبختی یه خرابه پیدا کردم و پناه گرفتم زیر لب شعری که از بی بی گلاب شنیده بودم رو زمزمه کردم
"ای سال برنگردی
دکانا را تخته کردی
مردا را اخته کردی
زنا را شلخته کردی
ای سال برنگردی"
نه تشنه بودم، نه گرسنه بودم فقط ترسیده بودم
صدای گریه میامد حتما کودکی گرسنه بود دلم براش سوخت جرات نداشتم برم داخل کوچه....
شده بودم مثل روزی که از عمارت فرار کردم با این فرق که اون روز یه دل داشتم اما دیگه نه دل داشتم نه حس... درمونده بودم نمی دونستم کجا برم چیکار کنم جرات نداشتم شب اونجا بمونم. پشیمون بودم کاش می موندم و با لوطی صالح حرف می زدم کاش یه معجزه اتفاق می افتاد
نمی دونم کی خوابم برد هوا روشن بود که چشم بستم اما وقتی چشم باز کردم هوا تاریک بود نمی دونستم چقدر مونده تا صبح، صدای حشرهای که نزدیکم بود میامد و می لرزیدم....