5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_بیستوپنجم از چهره همه خوشحالی می بارید، اما من نمیتونستم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_بیستوششم
مادرم تو این هفته سرگرم تهیه جهیزیه مختصری بود تا به من بده. تقریبا میشد گفت بیشترشون رو از وسایل هایی که تو خونه بود،گذاشته بود.
روزهامیگذشت و هرچی به آخر هفته نزدیکتر میشدیم من غمگین تر می شدم.هرروز منتظر بودم حامد برگرده و منو از این ازدواج نجات بده و یا معجزه ای بشه و من زن هادی نشم.اما نه زمان منتظر حامد موند و نه معجزه ای اتفاق افتاد.
آخر هفته بود و زهرا و مادرش و چهارتا خواهر دیگه ش و همون ضرب زنی که دفعه قبل با خودشون آورده بودن تو حیاط منتظر من بودن. مادرم بقچه لباس هارو جمع کرده بود و چند تا از همسایه هارو هم دعوت کرده بود که با ما بیان.
تو ظرف هایی لقمه های نون و پنیر و سبزی و هندونه های قاچ شده و شربت گلاب آماده کرده بود تا با خودمون به حمام ببریم.
از بچگی همیشه این مراسمو دوست داشتم. هر بار موقع حموم بردن یکی از عروسای ده میشد، اینقدر به مادرم التماس میکردیم تا ما رو هم ببره.اما حالا هیچ ذوقی نداشتم.توی حمام ضرب زن ضرب میزد و صداش تو کل حمام میپیچید و زنها کل میکشیدن.
نمیدونم صداهایی که توی حمام می پیچید بد بود یا گوش من تحمل شنیدن صداهارو نداشت. ولی هرچی بودحوصله منو سر برده بودو باعث میشد از شدت ناراحتی گریه کنم.
ذوق وحسرت رو تو نگاه دختر بچه هایی که با مادرشون اومده بودن می دیدم.
مادرم خوراکی هایی که آماده کرده بود رو بین بقیه تقسیم میکرد و دلاکی که توی حمام بود، باتمام قدرتی که تو بدنش بود،منو میشست. من هربارآخی میگفتم واون اخم میکرد.زهرا همش دور و بر من بودو همش به دلاک دستور میداد.
به خونه که برگشتیم خاتون و بدری خوشحال اومدن و کنار من نشستن و منو نگاه میکردن. از نگاه بامزه شون خندم گرفت و بغلشون کردم.
برای تنها کسایی که دلم تنگ میشد فقط خواهرا و برادرام بودن و احساس میکردم اگه از این خونه برم هیچ وقت دلتنگ پدرو مادرم نمی شم.
دو روز دیگه مراسم عروسی بود با اینکه من حتی یکبار هادی رو ندیده بودم، اما چون خواهراش خیلی به هم شبیه بودن فکر میکردم اونم باید شبیه خواهراش باشه.دلم میخواست این دو روز به اندازه اومدن حامد کش بیاد و حامد برگرده و منو با خودش ببره . با اثر انگشتی که به زور از من گرفته بودن میدونستم که دیگه زن هادی محسوب میشم.اما تو دلم هیچ حسی نسبت بهش نداشتم .
مادرم خیلی خوشحال بود و مدام در حال انجام کاری بود . پدرم یک روز قبل از حنابندون گوسفندی سر برید که باهاش غذای عروسی رو بپزیم . مادرم همه فامیل و همسایه ها رو دعوت کرده بود . آخرین روزهای تابستون بود و هوا کمی سرد شده بود. نمیدونم غم یادآوری عروسی منیرو حضور برادرام بود یا دلتنگی حامد که اشکهام بند نمی اومد و هرچی گریه میکردم دلم خالی نمی شد .منیر همش دلداریم میداد و میگفت اگه نتونم با سرنوشتم کنار بیام از غصه دق میکنم و جوری که مادرم متوجه نشه میگفت اصلا شاید هادی از حامد بهتر باشه . تو که تا حالا ندیدیش . حتما اونم مثل خانواده ش مهربونه.منير حرف میزد دل من بیشتر میگرفت . مادرم اومد تو اتاق و وقتی دید دارم گریه میکنم کوبید تو سرم و چندتا نیشگون از پهلوم گرفت . شدت گریه م بیشتر شد. اما نه از درد کتک خوردن ،قلبم از دوری حامد و ظلمی که خانواده م بهم کرده بودن به درد اومده بود .
مادرم با سرزنش گفت مگه خبر مرگ منو برات آوردن آخه چرا گریه میکنی تو؟!هیچ معلومه چه مرگته!؟ اینقد گریه کردی که شدی شبیه دربون جهنم، خدا منو مرگ بده بلکه از دست شماها خلاص شم.ای خدا مگه من چه گناهی کردم که گیر اینا افتادم .
ادامه ساعت 21
@aghmiun
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به معلمهای محترم دوره ابتدایی،
صبروشکیبایی شما ستودن دارد...
@aghmiun
ممنون از مخاطب گرامی خانم فرجی بابت ارسال عکس ها و مطالب زیبا از شهید هوشنگ اسم زمانی
سالگرد شهادت شهید بزرگوار هوشنگ اسم زمانی را گرامی میداریم .
تاریخ شهادت ۱۳۵۹/۸/۱
محل دفن . بهشت زهرا . تهران
مرحوم علی اسم زمانی ( پدر گرامی شهید ) از فامیل های نزدیک حاج سلمان فرجی و مرحوم محمد زمانی بودند و در قدیم ساکن روستای آغمیون و از اهالی باصفای این روستا بوده اند که مثل خیلی های دیگر در دهه های قدیم به تهران کوچ کرده اند و فرزند برومند شان با پیروزی انقلاب اسلامی حین ماموریت به درجه رفیع شهادت نائل گشته اند و در قطعه شهدای بهشت زهرای تهران آرام گرفته اند .
انشاالله در آینده از نزدیک با خانواده های شهید آغمیونی که در تهران ساکن هستند و مزار شهدا ی شان در تهران هست از نزدیک دیدار خواهیم کرد و از دیدار های مان در قالب عکس و فیلم تقدیم مخاطبان خواهیم کرد.