eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
سال ۱۳۵۶، اشتغال تمام‌وقت گلشیری به برگزاری جلسات منظم هفتگی شعر و داستان با رویکرد آزادی قلم بی‌هیچ حصر و استثنا با پیشنهاد برگزاری شب‌های شعر گوته از سوی کانون نویسندگان به انستینو گوته همراه شد. گلشیری در شب ششم (۲۳ مهر ماه ۱۳۵۶) «جوانمرگی در نثر معاصر فارسی» را خواند. متنی که این‌طور به پایان می‌رسد: «با همۀ فروتنی‌ها که باید داشت مطمئنا قدمان چند برابر این دیوارهایی است که ممیزان، همۀ مقاطعه‌کاران خشت و دیوار در عصر مقاطعه‌کاران و دلالان گردمان ساخته‌اند. پس اگر نمانیم و نمانید، درجا نزنید، قطع نشویم، تداومی در مقولۀ فرهنگ پیدا شود، کتاب‌هامان منتشر شود و خوانندگان‌ مان بخوانند، در ضمن کتاب‌ها، کتابخانه‌ها مصادره نشود، باور کنید می‌شود حداقل غنی‌ترین ادبیات جهان سوم را به وجود آورد، همان‌گونه که شعر نو چنین شده است. چنین باد!» انقلاب فرهنگی و اخراج از دانشگاه/ حساسیتی بی‌معنی روی من پیدا شده است انقلاب فرهنگی سال ۱۳۵۹، درست در مقطعی رخ داد که هوشنگ گلشیری قرار بود در دانشگاه رسمی شود اما اخراج شد. بیکاری او، هم‌زمان با روزگاری بود که همسرش فرزانه طاهری مترجم برجسته هنوز دست به کار نشده بود و پشتوانه مالی هم نداشتند. بعدتر فرزانه طاهری ترجمه را شروع کرد و استخدام مرکز نشر دانشگاهی شد. گلشیری هم ترجمه‌های دیگران را می‌گرفت و صاف‌وصوف می‌کرد و پولی می‌گرفت اما همچنان جامعه را «بیمار و بی‌امید» می‌دانست. او انتشار «نقد آگاه» و «آدینه» را به‌عنوان حرکتی آغاز کرد که می‌توانست امکان فرهنگی وسیع‌تری فراهم آورد تا با تعداد وسیع‌تری از افراد و به نوعی با حاکمیت دیالوگ برقرار کند. گلشیری تاکید می‌کرد که ما نمی‌خواهیم حاکم شویم و حکومت کنیم، ما تنها می‌خواهیم حرف‌مان را بزنیم. حرفی که شاید فشار افکار عمومی آن را به گوش حاکمیت برساند و به توجه به آن وادارش کند. هرچند به عقیده او آن‌چه در عمل اتفاق افتاد این بود که «روزنامه‌های کیهان، رسالت، جمهوری اسلامی و... با خود می‌گفتند کاش همه‌شان را قلع‌وقمع کرده بودیم و خودمان شاعر و نویسنده می‌شدیم.» گلشیری عقیده داشت حساسیتی بی‌معنی روی او پیدا شده ، در حالی که تنها چیزی که می‌خواهد این است که کارهایش منتشر شود، بدون آن‌که کلمه‌ای از آن حذف شود و به‌جایش سه نقطه بگذارند. انتشار بیانیه «ما نویسنده‌ایم» در سال ۱۳۷۳ در همین راستا، در راستای نیازمندی به آزادی بیان و اندیشه بود. بیانیه‌ای که گلشیری، ۶ سال پس از انتشار آن، در ۱۶ خرداد ۱۳۷۹ به دلیل ابتلا به مننژیت در بیمارستان ایران‌مهر تهران درگذشت بی‌آن‌که ثمرات احتمالی‌اش را ببیند. گلشیری تا سال ۱۳۷۸، ۱۶ عنوان رمان، مجموعه داستان، مجموعه مقاله و فیلمنامه منتشر کرد.
شهرام‌ناظری.موسیقی‌سنتی🌹InShot_۲۰۲۵۰۸۱۳_۱۸۲۸۲۰۷۴۳.mp3
زمان: حجم: 6M
⚡️🌼 مستی سلامت می‌کند..!! پنهان پیامت میکند...!!! @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
سلام وعرض ادب یه خواهش داشتم خدمت شما اگر ممکن هست درکانال درج کنید کسی خونه، آپارتمان، سوئیت یا هر ملکی برای اجاره کوتاه‌مدت داره، لطفاً اطلاع بده یا اگر موردی سراغ دارید معرفی کنید. با توجه به اینکه روستای ما امکانات اقامتی مثل مهمان‌پذیر، هتل یا سوئیت‌های اجاره‌ای نداره، خیلی از مهمان‌ها و مسافرهایی که به روستا میان برای پیدا کردن محل اقامت با مشکل مواجه می‌شن. اگر دوستانی ملک خالی دارن و امکان اجاره کوتاه‌مدت براشون فراهمه، لطفاً اعلام کنن. ممنون از همکاری و همراهی همه شما 🙏🌺 📲همراهان
Jedan_Naghs_Ba_Naghash.pdf
حجم: 3.2M
Jedan_Naghs_Ba_Naghas @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
@Avayemehregan4_5884062533609858036.mp3
زمان: حجم: 8.3M
گل باغ آشنایی • آواز: محمدرضا شجریان • آهنگساز: مصطفی کسروی • غزل: عراقی • دستگاه: همایون @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
‼️هشدار هک کاربری ایتا بااین پیام، این لینک چندروز پیش به بنده ارسال شد که طی دومرحله کدکاربری ایتا رادردست میگرفت و.... پیام دادم شماهکرهستید و بلافاصله لینک راحذف کردند. گفتم شمارادرجریان گذاشته باشم.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و دو به اصرار بی بی از اون صندوقش کمی خودمو آراستم بی بی دو تا لباس یه مدل
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت سی و سه وارد خونه شدیم از هشتی گذشتیم. به حیاط نسبتا بزرگ داشت با حوضی که خشک بود و کنارش علف هرز روییده بود، تو حیاط ایستاده بودم و با خودم فکر می کردم اینجا یعنی خونه منه؟ پوشیه ام رو بالا داده بودم و با دقت به خونه ای که خونه ام شده بود نگاه می‌کردم رئوف گفت: برو تو خونه رو ببین نگاهی بهش کردم تو چشماش ذوق بود خوشحالی بود، دلم براش سوخت اما فقط یه لحظه بعد یادم افتاد این همون مردیه که منو از عشقم جدا کرد راه افتادم سمت مطبخ تو زیرزمین بود، خوب که نگاه کردم اومدم بالا، سه اتاق بزرگ بود! هر اتاق با فرش دستباف فرش شده بود اتاق بزرگتر انگار مهمانخانه خانه حساب می‌شد رو طاقچه اش شمعدان و آینه بود! پشتی هم به دیوار تکیه داده بود یه طرف اتاق کامل پنجره بود. اتاق دیگه هم فرش شده بود و طاقچه داشت و کنار پشتی سماوری بود سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت دیگه مال خودم شدی فقط مرگ میتونه تورو از من بگیره اومد سمتم عقب رفتم باز یه قدم برداشت اما من به دیوار خوردم تا به خودم بیام به چشمام نگاه کرد و اسیرش شدم از چشماش عشق و خواستن رو می‌خوندم نگام کرد تا به خودم بیام دردی زیر دلم پیچید و با دنیای دخترونگیم خداحافظی کردم حتی جیغ نزدم. گلی بودم که به دست بد کسی پر پر شدم، بازم گریه نکردم آخه گریه برای وقتی هست که آدم امید داره نه برای کسی که به ته خط رسیده من به ته خط رسیده بودم! پتو رو دور خودم کشیدم. نمی‌دونم چقدر گذشت که صدای خروپف رئوف رفت بالا خواستم بلند بشم اما درد زیر دلم نذاشت چشمام سیاهی رفت کمی که به خودم اومدم لباسی که بالا سرم ازقبل گذاشته شده بود رو پوشیدم و با آفتابه مسی رو حوض راهی مستراح گوشه حیاط شدم ضعف داشتم. هیچوقت فکر نمی کردم اینجوری عروس بشم اومدم و گوشه حیاط نشستم حتی جرات نداشتم برگردم اتاقم دلم درد داشتم و چشمام سیاهی می‌رفت اما کسی نبود بهم آب بده کسی نبود نازمو بکشه یاد عروسی دختر همسایه افتادم که هفت روز جشن گرفتن اما تو این خونه غم بود، نمی‌دونم چقدر گذشته بود که آقارئوف اومد از پشت، دست به شانه‌ام گذاشت. از جا پریدم لبخندی زد که از نظر من زشت‌ترین لبخند دنیا بود گفت: چیه ترسیدی؟ من برم دستی به آب بزنم و بیام هیچی نگفتم زیر لب شعری می خوند، آفتابه مسی برداشت رفتم مطبخ و خواستم پیاله ای آب بردارم که چشمام از تعجب باز موند تو اوج قحطی و درد مرض بودیم اما یه گونی برنج و دو کوزه پر از گوشت گوشه مطبخ بود، تازه تو یه ظرف خرما بود و ظرف دیگه عسل مثل نخورده ها به خرما حمله کردم، داشتم هفتمین خرما رو می‌خوردم که صدای آقا رئوف اومد گفت: نوش جونت بخور! اینا رو بخاطر تو ده برابر قیمت اصلی خریدم حالا خریدن به کنار با بدبختی پیدا کردم نمی‌ذارم اینجا بهت سخت بگذره نگاش کردم گفت: خرمارو بیار بالا با چایی بخوریم و دو کلوم حرف بزنیم نگاش کردم گفت: چیه ماتت برده!من میرم تو هم بیا... رفت تازه داشتم می فهمیدم چیکار کردم از لج از بدبختی از بی کسی زن کسی شدم که ازش ترسیده بودم، بعد چند دقیقه که صدای آقا رئوف در اومد رفتم تو اتاق... سماور ذغالی آماده کردم و خرماها رو تو دیس چیدم چایی که دم کشید چایی ریختم. آقا رئوف لحظه ازم نگاه بر نمی داشت چایی رو هورت کشید و گفت: این چایی خوردن داره به به