eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
ممنون از مخاطب گرامی خانم فرجی بابت ارسال عکس ها و مطالب زیبا از شهید هوشنگ اسم زمانی
سالگرد شهادت شهید بزرگوار هوشنگ اسم زمانی را گرامی میداریم . تاریخ شهادت ۱۳۵۹/۸/۱ محل دفن . بهشت زهرا . تهران مرحوم علی اسم زمانی ( پدر گرامی شهید ) از فامیل های نزدیک حاج سلمان فرجی و مرحوم محمد زمانی بودند و در قدیم ساکن روستای آغمیون و از اهالی باصفای این روستا بوده اند که مثل خیلی های دیگر در دهه های قدیم به تهران کوچ کرده اند و فرزند برومند شان با پیروزی انقلاب اسلامی حین ماموریت به درجه رفیع شهادت نائل گشته اند و در قطعه شهدای بهشت زهرای تهران آرام گرفته اند . انشاالله در آینده از نزدیک با خانواده های شهید آغمیونی که در تهران ساکن هستند و مزار شهدا ی شان در تهران هست از نزدیک دیدار خواهیم کرد و از دیدار های مان در قالب عکس و فیلم تقدیم مخاطبان خواهیم کرد.
الان که موبایل دستتونه تندِتنددارین پی ام میدین بهتره بدونین دهه پنجاه برا یه دقیقه شنیدن صدای مخاطب اینجوری صف می بستن .بعضیا عاشق بودن وای به روزی که باباش برمیداشت :))) @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_بیستوششم مادرم تو این هفته سرگرم تهیه جهیزیه مختصری بود ت
حرف های مادرم درد دلمو بیشتر می کرد و هرکاری میکردم اشکام بند نمی اومد . مادرم که دید حرفهاش بی تاثیره رو به منیر گفت تو بهش یه چیزی بگو.تو که خودت آینه عبرتی . این کور شده انگارتو رو نمی بینه.منیر سرشو پایین انداخت و حرفی نزد. مادرم با حرص رفت بالای سر منیرو بادست منیرو نشون داد و گفت : اینو میبینی اینجا نشسته ، این بخاطر بی لیاقتیشه که الان اینجاست, چون قدر شوهرو بچه و زندگیشو ندونست . خوشی زد زیر دلش و زندگی به اون خوبی رو ول کرد اومد اینجا . وقتی دید ما حرفی نمی زنیم، با حرص گفت اصلا چیکارت دارم، بشین اینجا اینقدر گریه کن تا بمیری . مادرم که رفت منیر زد زیر گریه، جیگرم می سوخت از اونهمه مظلومیتش و برای اینکه منیر بخاطر من بیشتر حرف نشنوه، پاشدم و از اتاق رفتم بیرون . پشت پنجره نشسته بودم و به فردا فکر میکردم . فردا عروسی بود ومن دلهره داشتم . با اینکه روزهای خوب و خوشی تو خونه پدریم ندیده بودم، اما فكر دل کندن ازش برام سخت بود . تنها خاطرات خوبم رفتن به چشمه و دیدن حامد بود . با آوردن اسم حامد دوباره اشکم سرازیر شد. فردا با سردرد و از صدای مادرم که از صبح خیلی زود ما رو بیدار میکرد از خواب پاشدم . چون مراسم حمام عروس قبلا برگزار شده بود،مادرم به بقچه داد دستم و گفت برو حمام و زود برگرد . خیلی گشنه بودم، اما با فكر غرزدن مادرم حرفشو گوش کردم و رفتم . وقتی اومدم گوشه حیاط یه دیگ بزرگ آبگوشت روی هیزم بود و بوی آبگوشت همه جارو پر کرده بود . مادرم گفت کجایی پس دو ساعته و با عجله هولم داد به سمت اتاق و گفت مشاطه اومده . مشاطه اخم هاشو توهم کشیده بود و تو اتاق داشت چایی میخورد.تا منو دید گفت کجایی دختر از صبح معطل تو شدم. ببخشیدی گفتم و رفتم نشستم زیر دستش . اول به صورتم سفید آب زد و بعدم یکم سرخاب به گونه هام مالید . آخرسرم یه سرمه تو چشمام کشید . بعدم آینه رو گرفت جلو صورتم و گفت مبارکت باشه . تشکر کردم و بعد مادرم اومدو موهام و بافت و همون یه دست لباسی که خانواده هادی برام آورده بودن داد که برم و بپوشم . چون اون زمان برق نبود معمولا عروسی هارو روز میگرفتن تا همه جا روشن باشه . لباسهارو پوشیدم و رفتم جلو آینه تا خودمو ببینم . لباسهابه تنم گشاد بود ولی چون نو بودن من ازشون خوشم اومده بود . مشغول برانداز کردن خودم تو آینه بودم که در باز شد و منیر با اسفند اومد تو.اسفندو دور سرم چرخوندو چند تا ماشالا گفت . وقتی منیرو میدیدم و نگاهم به دستش می افتاد جیگرم میسوخت. بغضمو قورت دادم و نگاهش کردم . اسفندو گذاشت پشت درو اومد کنارم نشست . با لبخند گفت قمرتاج خیلی خوشگل شديا! از حرفش ذوق کردم و خندم گرفت. بعد گفت از الان به بعد فکر کن هیچ کس به اسم حامد نمیشناختی و فقط به زندگیت فکر کن .خداروشکر شوهرتو دیوونه نیست و این یعنی میتونی روش حساب کنی . زندگی بالا و پایین داره، کم و زیاد داره با همه چی شوهرت بساز . امروز از اینجا میری تا زندگی جدیدی رو شروع کنی، پس همه خاطره های تلخ و شیرینو بزار همینجا و برو برای خودت زندگی کن . منیر با لحن مهربونش حرف میزد ومنم ساکت گوش میکردم . حرفهاش که تموم شد گفت همینجا بشین تا بعدا بیام ببرمت تو اتاق مهمونخونه.با رفتن منیر احساس ترس و دلهره با هم اومده بود سراغم و من برای آروم کردن خودم مدام صلوات میفرستادم . مهمونا اومده بودن و اینو می شد از صدای ضرب و دست زدن زن های ده فهمید . مادرم که اومد تو اتاق، فهمیدم منیر بیچاره باز تو اتاق کنج ایوون مونده و بهش گفتن که بیرون نیاد. از مادرم پرسیدم منیر کجاست ؟ با صدای آرومی گفت تو اتاقه چیکار به اون داری، بیا برو تو مهمونخونه. گفتم نه تا منیر نیاد من تو اتاق نمیرم.اون خواهرمه باید کنارم باشه . میدونستم مادرم پیش مهمونا ملاحظه میکنه و حرفی نمیزنه. بعدشم من از این خونه میخوام برم، برای همین جرات پیدا کرده بودم . مادرم جوری که کسی نبینه نیشگونی ازم گرفت و گفت بیا برو تو اتاق بزار امروز تموم شه بره. گفتم نه تا منیر نیاد من تو اتاق نمیرم و رفتم سمت اتاق کنج ایوون . درو که باز کردم دیدم منیر یه گوشه نشسته،دستشو گرفتم و گفتم پاشو باهم بریم .چون من بدون تو توی اتاق نمیرم. منیر نگاهی به مادرم کردو گفت نه من اینجا راحت ترم، الان بیام تو مهمونخونه همه میخوان پچ پچ کنن . گفتم همه میدونن عبدالله دیوونه بود.آخرم زد دستتو ناقص کرد. کسی حرفي نمیزنه،اگه کسی هم حرفي زد تو محل نده . اگه تو نیای منم تو اتاق نمیرم . مادرم با مشت کوبید تو کمرم و باحرص از اتاق رفت بیرون . با کلی اصرار دست منیرو گرفتم و با هم به مهمونخونه رفتیم . با دیدنم همه کل کشیدن ومنير منو برد بالای اتاق نشوند و خودشم کنارم نشست . ادامه دارد... @aghmiun
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چوپانی هروزکاسه شیرروجلوی لونه ی ماری میگذاشت... 📲جناب آقای مسلم زمانی @aghmiun
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب‌ها با هر حس و حالی که بخوابی روی خُلق و خوی صبحت تاثير میذاره سکوت و آرامش شب بی‌حکمت نیست وقتش رسیده به روحت برسی ... حال دلتو خوب کن ! شبتون بخیر💫 •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @aghmiun