eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
الان که موبایل دستتونه تندِتنددارین پی ام میدین بهتره بدونین دهه پنجاه برا یه دقیقه شنیدن صدای مخاطب اینجوری صف می بستن .بعضیا عاشق بودن وای به روزی که باباش برمیداشت :))) @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_بیستوششم مادرم تو این هفته سرگرم تهیه جهیزیه مختصری بود ت
حرف های مادرم درد دلمو بیشتر می کرد و هرکاری میکردم اشکام بند نمی اومد . مادرم که دید حرفهاش بی تاثیره رو به منیر گفت تو بهش یه چیزی بگو.تو که خودت آینه عبرتی . این کور شده انگارتو رو نمی بینه.منیر سرشو پایین انداخت و حرفی نزد. مادرم با حرص رفت بالای سر منیرو بادست منیرو نشون داد و گفت : اینو میبینی اینجا نشسته ، این بخاطر بی لیاقتیشه که الان اینجاست, چون قدر شوهرو بچه و زندگیشو ندونست . خوشی زد زیر دلش و زندگی به اون خوبی رو ول کرد اومد اینجا . وقتی دید ما حرفی نمی زنیم، با حرص گفت اصلا چیکارت دارم، بشین اینجا اینقدر گریه کن تا بمیری . مادرم که رفت منیر زد زیر گریه، جیگرم می سوخت از اونهمه مظلومیتش و برای اینکه منیر بخاطر من بیشتر حرف نشنوه، پاشدم و از اتاق رفتم بیرون . پشت پنجره نشسته بودم و به فردا فکر میکردم . فردا عروسی بود ومن دلهره داشتم . با اینکه روزهای خوب و خوشی تو خونه پدریم ندیده بودم، اما فكر دل کندن ازش برام سخت بود . تنها خاطرات خوبم رفتن به چشمه و دیدن حامد بود . با آوردن اسم حامد دوباره اشکم سرازیر شد. فردا با سردرد و از صدای مادرم که از صبح خیلی زود ما رو بیدار میکرد از خواب پاشدم . چون مراسم حمام عروس قبلا برگزار شده بود،مادرم به بقچه داد دستم و گفت برو حمام و زود برگرد . خیلی گشنه بودم، اما با فكر غرزدن مادرم حرفشو گوش کردم و رفتم . وقتی اومدم گوشه حیاط یه دیگ بزرگ آبگوشت روی هیزم بود و بوی آبگوشت همه جارو پر کرده بود . مادرم گفت کجایی پس دو ساعته و با عجله هولم داد به سمت اتاق و گفت مشاطه اومده . مشاطه اخم هاشو توهم کشیده بود و تو اتاق داشت چایی میخورد.تا منو دید گفت کجایی دختر از صبح معطل تو شدم. ببخشیدی گفتم و رفتم نشستم زیر دستش . اول به صورتم سفید آب زد و بعدم یکم سرخاب به گونه هام مالید . آخرسرم یه سرمه تو چشمام کشید . بعدم آینه رو گرفت جلو صورتم و گفت مبارکت باشه . تشکر کردم و بعد مادرم اومدو موهام و بافت و همون یه دست لباسی که خانواده هادی برام آورده بودن داد که برم و بپوشم . چون اون زمان برق نبود معمولا عروسی هارو روز میگرفتن تا همه جا روشن باشه . لباسهارو پوشیدم و رفتم جلو آینه تا خودمو ببینم . لباسهابه تنم گشاد بود ولی چون نو بودن من ازشون خوشم اومده بود . مشغول برانداز کردن خودم تو آینه بودم که در باز شد و منیر با اسفند اومد تو.اسفندو دور سرم چرخوندو چند تا ماشالا گفت . وقتی منیرو میدیدم و نگاهم به دستش می افتاد جیگرم میسوخت. بغضمو قورت دادم و نگاهش کردم . اسفندو گذاشت پشت درو اومد کنارم نشست . با لبخند گفت قمرتاج خیلی خوشگل شديا! از حرفش ذوق کردم و خندم گرفت. بعد گفت از الان به بعد فکر کن هیچ کس به اسم حامد نمیشناختی و فقط به زندگیت فکر کن .خداروشکر شوهرتو دیوونه نیست و این یعنی میتونی روش حساب کنی . زندگی بالا و پایین داره، کم و زیاد داره با همه چی شوهرت بساز . امروز از اینجا میری تا زندگی جدیدی رو شروع کنی، پس همه خاطره های تلخ و شیرینو بزار همینجا و برو برای خودت زندگی کن . منیر با لحن مهربونش حرف میزد ومنم ساکت گوش میکردم . حرفهاش که تموم شد گفت همینجا بشین تا بعدا بیام ببرمت تو اتاق مهمونخونه.با رفتن منیر احساس ترس و دلهره با هم اومده بود سراغم و من برای آروم کردن خودم مدام صلوات میفرستادم . مهمونا اومده بودن و اینو می شد از صدای ضرب و دست زدن زن های ده فهمید . مادرم که اومد تو اتاق، فهمیدم منیر بیچاره باز تو اتاق کنج ایوون مونده و بهش گفتن که بیرون نیاد. از مادرم پرسیدم منیر کجاست ؟ با صدای آرومی گفت تو اتاقه چیکار به اون داری، بیا برو تو مهمونخونه. گفتم نه تا منیر نیاد من تو اتاق نمیرم.اون خواهرمه باید کنارم باشه . میدونستم مادرم پیش مهمونا ملاحظه میکنه و حرفی نمیزنه. بعدشم من از این خونه میخوام برم، برای همین جرات پیدا کرده بودم . مادرم جوری که کسی نبینه نیشگونی ازم گرفت و گفت بیا برو تو اتاق بزار امروز تموم شه بره. گفتم نه تا منیر نیاد من تو اتاق نمیرم و رفتم سمت اتاق کنج ایوون . درو که باز کردم دیدم منیر یه گوشه نشسته،دستشو گرفتم و گفتم پاشو باهم بریم .چون من بدون تو توی اتاق نمیرم. منیر نگاهی به مادرم کردو گفت نه من اینجا راحت ترم، الان بیام تو مهمونخونه همه میخوان پچ پچ کنن . گفتم همه میدونن عبدالله دیوونه بود.آخرم زد دستتو ناقص کرد. کسی حرفي نمیزنه،اگه کسی هم حرفي زد تو محل نده . اگه تو نیای منم تو اتاق نمیرم . مادرم با مشت کوبید تو کمرم و باحرص از اتاق رفت بیرون . با کلی اصرار دست منیرو گرفتم و با هم به مهمونخونه رفتیم . با دیدنم همه کل کشیدن ومنير منو برد بالای اتاق نشوند و خودشم کنارم نشست . ادامه دارد... @aghmiun
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چوپانی هروزکاسه شیرروجلوی لونه ی ماری میگذاشت... 📲جناب آقای مسلم زمانی @aghmiun
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب‌ها با هر حس و حالی که بخوابی روی خُلق و خوی صبحت تاثير میذاره سکوت و آرامش شب بی‌حکمت نیست وقتش رسیده به روحت برسی ... حال دلتو خوب کن ! شبتون بخیر💫 •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @aghmiun
موفقیت های بزرگ... - موفقیت های بزرگ....mp3
زمان: حجم: 4.6M
صبح 3 آبان ☕️در سرزمین خاطره ها 🍂آنان که خوبنـد ☕️همیشه سبزند 🍂و آنان که محبتها ☕️و دوستیها را 🍂برقلبشان برافراشتند ☕️همیشه به یاد می مانند 💓سـلام صبحتان زیبا !! روزتان نیکو @aghmiun
20.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️مردهادرزنهادنبال چی هستند؟ 🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_بیستوهفتم حرف های مادرم درد دلمو بیشتر می کرد و هرکاری می
بين مهمونا چشمم به سید رحيمه افتاد. نگاهم و ازش گرفتم و تو دلم گفتم هیچ وقت حلالت نمیکنم . منیر مدام دستشو پشتش پنهون میکرد و سعی میکرد جایی بشینه که کمتر توی دید باشه . مادرم با خوشحالی مدام اسفند دود میکرد و گاهی نقل روی سر من می پاشید . بعد از ظهر بود که زهرا و دو تا از خواهراش وچند تا از بزرگای فامیلشون اومدن که من و به خونه شون ببرن. دلم شور میزدو هرکار میکردم نمیتونستم آروم شم . منير مدام درگوشم حرف میزد و بهم دلداری میداد . پدرم اومد تو اتاق و سرمو بوسید. بعد بهم گفت خوب گوش کن ببین چی میگم . با چادر سفید میری خونه شوهرت و با کفن ازش میای بیرون.هروقت خواستی میتونی بیای اینجا مهمونی، اما برای قهر هیچ وقت اینجا نیا . بقیه صلوات فرستادن و بابام از اتاق رفت بیرون. مادرم چادر رنگی رو انداخت روی سرم و عمه ی هادی پارچه قرمزی رو انداخت روی اون . بقیه صلوات فرستادن و سید رحیمه و زن عموی بابام دست منو گرفتن و با هم بیرون رفتیم . اسب خاکستری رنگی وسط حیاط بود که میخواستن منو با اون ببرن . با کمک اصغرو مادرم سوار شدم . چند تا از همسایه ها و بدری و خاتون و اصغر و كاظم و چند تا از فامیلا همراه من می اومدن . دلم میخواست منیر هم همراهم می اومد. اما میدونستم که مادرم اجازه نمیده . فاصله ده ما تا ده بالا تقریبا زیاد بود و بقیه پیاده می اومدن . گاهی زن ها کل میکشیدن و گاهی هم صلوات میفرستادن .توراه مدام خاطرات خونه مون و برادرهامو مرور میکردم و هنوز نرفته احساس دلتنگی میکردم . وقتی رسیدیم بچه ها بدو بدو رفتن تو خونه. بعد صدای ضرب و دست زدن از تو خونه اومد. مادر هادی با اسفند اومد جلو در و پشت سرش هم بقیه اومدن . از زیر چادر خیلی چیزی مشخص نبود.اصغر کمکم کرد و از اسب پیاده شدم. گوسفندی جلو پام سر بریدن و منو به داخل خونه بردن . همه منتظر بودن که هادی بیاد و منو به داخل خونه ببره. اما هادی نبود و همه دنبالش میگشتن. یکی از مردا گفت هادی داره طويله رو تمیز میکنه،عروسو ببرید تو خونه، خوب نیست عروس تو حیاط بمونه . صدای خنده بعضی ها رو شنیدم و بغض گلومو گرفت و منو بردن توی یه اتاق. مادر هادی اومد و چادرمو از سرم درآورد و منو بالای خونه نشوند . همه زنها دورم نشسته بودن و دست می زدند. . بدری و خاتون پایین خونه نشسته بودن و با ناراحتی منو نگاه میکردن .صداشون کردم و نشوندمشون کنار خودم . چون هوا تاریک می شد و چراغ به اندازه کافی نبود خیلی زودغذای مهمونا رو دادن و تقریبا همه مهمونا رفتن. از طرف ما فقط سید رحیمه و زن عموی بابام موند . کمی که گذشت هادی با مادرش و زهرا اومد توی اتاق.هادی تقريبا قد کوتاه و پوست سفیدی داشت . صورتش مثل صورت مادرش بود. سرش و انداخت پایین و کنار من ایستاد . مادرش با مهربونی دست منو تو دست هادی گذاشت و گفت ایشالا که خوشبخت بشید. زن عموی بابام کلی سفارش به من کرد وهمه از اتاق رفتن بیرون. بعد از اینکه بقیه رفتن هادی رفت و یه گوشه نشست و به زمین نگاه میکرد . از سرپا ایستادن پاهام درد گرفته بود و نمی دونستم باید چیکار کنم. اما چون خیلی وقت بود سید رحیمه و زن عمو پشت در منتظر بودن و میدونستم اگه به گوش مادرم برسه پوست سرمو میکنه رفتم و رختخواب ها رو پهن کردم و تو رختخواب دراز کشیدم . هادی که انگار از کارهای من تعجب کرده بود زل زده بود به منو فقط نگاه میکرد. اولین شبی بود که دور از خونه و خانواده م بودم و این برام سخت بود .فردا صبح با صدای مادرم بیدار شدم.هادی رفته بود و من اصلا متوجه رفتنش نشده بودم . با هول از جا پریدم و نمیدونستم ساعت چنده . مادرم با یه سینی که توش چند تا تخم مرغ آبپز و پنير و کره و کاچی بود اومد تو اتاق . به محض رسیدن گفت چرا تا الان خوابیدی ؟تو دیگه عروس شدی، باید قبل از همه بیدار شی. با شرمندگی سرمو انداختم پایین و تند تند رختخواب ها رو جمع کردم. مادرم سینی صبحانه رو گذاشت رو زمین و گفت اینجا اتاق عروس عموی هادیه. اتاق هادی و مادرش پایینه. قمرتاج هرچی خانواده شوهرت گفتن میگی چشم . نشنوم یه وقت چشم سفیدی بکنی . آفتاب نباید صبحونه خوردن عروسو ببینه، امروز آخرین باری باشه که دیر از جا بلند می شی. مرد خدای دومه زنه! شوهرت هرچی گفت، هرکاری کرد میگی چشم و رو حرفش حرف نمی زنی . مادرم کلی نصیحتم کرد و بعد گفت صبحونتو که خوردی پاشو الان مهمونا میان. دلم از حرفهای مادرم گرفته بود. انتظار داشتم حالمو بپرسه یا حداقل با مهربونی با من حرف بزنه .اما می دونستم که توقع نا بجاییه و با حسرت شروع کردم به خوردن صبحونه . ادامه ساعت 21 @aghmiun