musicsweb.irAminollah Rashidi - 2 - 128.mp3
زمان:
حجم:
12.2M
@Aghmiun ❥❥
4_5855148869607759781.mp3
زمان:
حجم:
16.8M
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل نشستم رو زمین اشک تو چشمام دوید باورم نمیشد که آقام همچین کاری کرده باشه! ن
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت چهل و یک
با نوازش هایی که بی بی گلاب رو صورتم می کرد بیدار شدم و نگاش کردم گفت:
پاشو دخترم پاشو یه چیزی بخور جون نداری!فردا دو سه شکم بزایی چیزی ازت نمی مونه ها.
گفتم: کی بود؟
- کسی نبود ننه! رئوف یکی رو فرستاده بود دستی به حیاط بکشه!
- رفت؟
- نه ننه فرستادمش یکی بیاره این حوض پر آب کنه، پاشو پاشو ببین حیاط رو چه تمیز شده.
با کنجکاوی بلندی شدم و رفتم پشت پنجره، بی بی راست می گفت،دور حوض از علف های هرز خبری نبود خاک باغچه شخم زده شده بود
بی بی رفت تو حیاط کمی آب پاشید تا به خودم بیام یه تخت رو از ته انباری گوشه حیاط آورد بیرون و گذاشت گوشه حیاط! زود پتو انداخت و دو تا بالش گذاشت روش بهم گفت: ننه هیچی مثل حرف زدن و نگاه کردن دل زن و شوهرو نزدیک نمیکنه. شبا یه چایی بریز و بیا اینجا بشین دو کلوم تو حرف بزن دو کلوم رئوف بگه از کار و بارش تا خدا مهر و محبتون رو زیاد کنه یه وقت اخم نکنی، بیمحلی نکنیا، رئوف بچهام دلش مثل گنجشک میمونه کاری نکنی سرد بشه دلش بگیرهها خدا قهرش میگیره..
هیچی نگفتم بی بی گفت: شوکت خانم هم رفت دیگه راحت شدی خودتی و خودت اگه میخوای مردت حرفتو بخونه دو جا خوب بهش برس یه جا تو رختخواب یه جا هم به شکمش، این دو جا خوب برسی مثل ملکه ها زندگی می کنی. یه وقت نکنه روی خوش نشون ندیا
هیچی نگفتم ناهار با بی بی دوتایی خوردیم و یه مرد اومد حوض پر از آب کرد.
بی بی وقتی یه چایی خورد و چرت زد راهی شد بره دلم گرفت مثل مادرم دوستش داشتم آخه خیلی در حقم مادری می کرد.
بی بی رفت و من تو اون خونه برای اولین بار تنها شدم سر از کار رئوف در نمیاوردم و نمی دونستم کی میاد و باید منتظرش باشم. اون روز فکرم پیش حرفای شوکت بود اگه شوکت راست می گفت چی؟ اگه آقای من باعث مرگ بچه اش شده بود چی؟
نه باورم نمی شد
چشمامو بسته بودم و سعی می کردم، به چیزای دیگه فکر کنم یه لحظه سکوت و تنهایی خونه اعصابمو بهم ریخت فکر اینکه منور الان کنار بی بی هست و خونهای که قرار بود من عروسش بشم زندگیم میکنه دیوانم میکرد، ته دلم از لوطی صالح هم بدم اومده بود بهم نامردی کرده بود خیلی دوست داشتم بدونم چیکار می کنند؟
با هم خوش هستند یا مثل من و رئوف سردن؟ اما نه بی بی حرف می زد نه من روم می شد ازش چیزی بپرسم،
تازه به خودم قول داده بودم بهشون فکر نکنم مگه می شد
یه لحظه دلم مرگ خواست دلم خواست کاش منم اون روز تو عمارت می موندم
صدای کوبه در اومد نمیدونستم کی هست زود چادرچاقچور کردم رئوف گفته بود حساس هست منم رعایت کردم، رفتم جلوی در یه پسر بچه لاغر کثیف جلوی در بود کلهاش تیکه تیکه کچل بود دلم براش سوخت حتی نا نداشت درست حرف بزنه مشخص بود گرسنه هست، یاد خودم و خرابه ها افتادم.
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت چهل و دو
تو نگاش هزار تا حرف بود گفتم تنهایی؟
سر تکون داد گفتم: گرسنه ای؟
نگام کرد دستشو گرفتم و آوردم داخل حیاط و زود آفتابه رو پر از آب کردم تا دست و صورتش رو بشوره، لباساش پاره بود گفتم: کسی رو نداری ؟
سر تکون داد که دارم
- پس تنها اینجا چیکار می کنی؟
یه قطره اشک از چشماش چکید گفت: ننه ام مریض هست یه آبجی کوچک دارم گرسنه هستیم چند روزی هست چیزی نخوردیم آقام رفته بود غذا بیاره برنگشت
دلم براش سوخت گفت: در خونه هرکسی رفتم، کسی درخونه اشو باز نکرد برای خودم چیزی نمی خوام برای آبجیم میخوام
دلم سوخت گفتم: صبر کن تو خونه پنیر و کمی شیر و گوشت داشتم براش لای بقچه پیچیدم و یه لقمه از غذای ظهر براش گرفتم
درد خودمو فراموش کردم با خودم فکر کردم شاید خدا این بچه رو فرستاده تا بگه چقدر ناشکری، چقدر بنده بدی هستی تو هنوز به اون سیاهی و تاریکی نرسیدی من از میون ابرها برات نور فرستادم.
روبنده زدم و به پسرک گفتم: بریم!
با پسرک راهی شدم، از منزل ما راهی نبود به خونه ای که بیشتر مثل خرابه بود رسیدیم پسرک گفت: اونجاست خاله...
در زدیم
در خانه باز شد و رفتیم تو، بوی نا و بوی عرق حالمو بد می کرد یه زن بی حال افتاده بود و ناله می کرد دلم براش سوخت دختری که شاید یکی دوسال از پسرک کوچک تر بود با چشمای عسلیش و صورت کثیفش نگام می کرد
دست و صورتش رو شستم و براش لقمهای نان و پنیر گرفتم.
زن با ناله تشکر کرد و گفت: با خودم گفتم میمیرم و کسی نمی فهمه و سراغ این بچه ها نمیاد، بعد من چیکار می کنند ؟
ترسیده بودم زن تب داشت شروع کرد لرزیدن پسر رو سراغ بی بی فرستادم و بهش آدرس دادم رفت و کمی بعد با بی بی برگشت...
بی بی گفت: دختر اینجا چیکار می کنی ؟
- وقت تنگ هست بی بی به وقتش میگم
- باشه تو برو
- آخه...
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت چهل نشستم رو زمین اشک تو چشمام دوید باورم نمیشد که آقام همچین کاری کرده باشه! ن
- رئوف بیاد ببینه قبل اون خونه نیستی ناراحت میشه نگران نباش خودم طبیب خبر می کنم
به حرف بی بی گوش دادم و برگشتم خونه ای که دیگه خونه من بود. رئوف نیامده بود انقدر برای اون بچه ناراحت شدم که خودمو یادم رفت بود و درد عادتم برام عادی شده
بود، بدبختی و دربه دری که من کشیده بودمو دو تا بچه هم داشتن می کشیدن!
تو همین فکرا بودم که صدای کوبه اومد چادرمو رو سرم انداختم و حسابی رو گرفتم رئوف بود.
سلام کردم و جواب سلاممو داد سر حال بود چون می خندید
- چطوری عیال؟
نمی دونم چرا خنده ام گرفت آروم گفت: وقتی میخندی خوشگلتر میشی
هیچی نگفتم گفتم: برم چایی بیارم
- امروز جایی رفته بودی؟
سرتکون دادم که رفته بودم
- کجا؟
چایی بیارم میگم
سر تکون داد و راهی اتاق شدم سماور جوش بود چایی دم کردم و نشستم ..
نمیدونم چرا ترسیدم، ترسیدم بفهمه که بیرون رفتم و دعوام کنه اما باید میگفتم به قول تاجماه خانم هیچی مثل راست گفتن خوب نبود. منم باید راستشو می گفتم حتی اگه آقا رئوف ناراحت می شد! چایی ریختم و کشمش هایی که بی بی گلاب برام آورده بود رو تو پیاله ریختم آقا رئوف اومد
چایی آروم خورد، برعکس آقام هورت نکشید، آخه آقام همیشه چایی رو هورت می کشید بالا
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
- رئوف بیاد ببینه قبل اون خونه نیستی ناراحت میشه نگران نباش خودم طبیب خبر می کنم به حرف بی بی گوش دا
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت چهل و سه
وقتی چاییشو خورد گفت: خوب بگو ببینم
نگاه به چشماش کردم و کمی ترسیدم اما شروع کردم به گفتن وقتی حرفام تمام شد،سر تکون داد و گفت: حواست رو جمع کن! هم من بدخواه و دشمن زیاد دارم هم اگه کسی بفهمه دختر چه کسی بودی ممکنه بلایی سرت بیاره، نمیگم چرا رفتی اما اکه این حیله بود می خواستی چیکار کنی؟
هیچی نگفتم چی می گفتم؟ سرمو انداختم پایین تا تو تاریکی شب،تاریکی گذشته ام مشخص نباشه، مثل شب رو سیاه بودم
صبح وقتی بیدار شدم آقا رئوف نبود، منم چادرچاقچور کردم و راهی خونه بی بی گلاب شدم، کوبه درُ زدم صدای پا اومد و منور تو چادر زیبایی که بهش نمیامد در باز کرد، از دیدنم انگار خوشحال نشد جواب سلاممو زور زروکی داد صدای بی بی اومد که گفت: منور کیه؟
با صدای بی بی انگار پرواز کردم گفتم: منم بی بی..
بی بی خنده ای از ته دل کرد گفت: خوش اومدی جونم، می دونستم امروز میای، بیا ننه!
منور با اکراه و زور از جلوی در کنار رفت بی بی مثل مادری که دخترش میاد خوشحال شد و دستاشو باز کرد، منم که دلتنگ
آغوش مادرم بودم خودمو به آغوشش انداختم منور پوزخندی زد و گفت: خوبه دیروز همدیگه رو دیدین
نه من چیزی گفتم نه بی بی...
بی بی دستمو گرفت و خواست بریم اتاق که صدای لوطی صالح منو میخکوب کرد داشت به منور می گفت: دستمال من کجاست؟
منور نگاهی به من کرد و سر گردنی قر داد و گفت: آمدم آقا الان بهتون میدم
بعد انگار که شلنگ تخته می ندازه دوید سمت اتاقش بی بی آهی کشید و ابروهاشو بالا انداخت و منو برد اتاق خودش
انگار ناراحت بود از فکرم گذشت شاید من ناراحتش کردم فکرمو بهش گفتم
گفتم: بی بی ناراحتی من اومدم ؟
بی بی گفت: نه ننه
- پس از چی ناراحتی
- چی بگم تف سربالاست
- بی بی اگه غریبه ام نگو
به طرف دیگه ای با حالت قهر نگاه کردم
بی بی که انگار واقعا دخترش باشم و طاقت قهر و ناراحتی منو نداشته باشه گفت: چی بگم ننه؟ این منور اصلا شرم و حیا سرش نمیشه هرروز صبح لباس زیرش رو میاره و پهن
کنه رو نرده نمیگه من می بینم، نمیگه این نرده نجس میشه تازه جوری ادا میاد که انگار نه انگار من اینجا هستم، حالا اینا به درک میگم تازه عروس و داماد هستند وقتی بهش میگی یه پیاله آب بده یا یه چیزی برای ناهار یا شام بار بذار جوری تو قیافه میره که انگار من برای کلفتی اومده بودم و جد در جد کلفت بودم
هیچی نگفتم خنده ام گرفته بود اما جرات خندیدن نداشتم.
بی بی که رو به روی پنجره بود بلند شد پرده پنجره با شنیدن صدای منور کشید و گفت: ایش میمون هرچی زشت تر اداش بیشتر !جوری از گردن صالح آویزون میشه انگار نه انگار من هستم. شرم و حیا که مرده ما هم جوون بودیم اینا هم جوون هستند با وجود بچه جرات نداشتیم اسم شوهر خدا بیامرزمو بگیم یا صداش کنیم بعد این...
گفتم: بی بی ول کن حرص نخور
بی بی گفت: چه حرصی بخورم؟ کار از کار گذشته یه وقتا با خودم میگم خاک برسرم با این بچه بزرگ کردنم درسته اسم و رسم داره، پهلوونه اما نه با من صلاح و مشورت کرد نه چیزی یهو گفت من این دخترک رو می خوام، اصلا باورم نمیشه انقدر ساده بودم.
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥
رسانههای فارسی زبان در رقابتی شدید با یکدیگر برای بازنشر فوری هر خبری از منابع خارجی، بدون بررسی اعتبار و صحت، در حال از بین بردن اعتبار خود و اعتماد مخاطبان هستند.
از ماهها پیش روزی نیست که شاهد بازنشر دهها خبر فوری توسط رسانههای فارسی زبان در شبکههای اجتماعی و سایتهایشان نباشیم. خبرهایی که عمدتا از منابع غربی یا حسابهای کاربری شبکههای اجتماعی با استفاده از ماشین ترجمه شدهاند و به سرعت روی خروجی سایتهای خبری فارسیزبان قرار میگیرند.
مخاطبان هر روز در این رسانهها میخوانند که امروز یا فردا قرار است توافق بشود یا نتانیاهو و ترامپ وارد جنگ شدهاند یا ساعاتی دیگر قرار است تمدن ایران برای همیشه از کتابهای تاریخ محو شود.
پیامهای دونالد ترامپ، رئیس جمهور فاقد ثبات شخصیت آمریکایی در شبکه اجتماعی تروت سوشیال، از لحظهای که به فکر او میرسند، تا زمانی که از طریق پایگاههای خبری ایرانی به خورد مخاطب فارسی زبان دادهشوند، تنها چند ثانیه زمان میبرند.
هر چیزی که رئیس جمهور آمریکا بلغور کند، رسانههای فارسی بدون توضیح و حاشیهای برای مخاطب ایران تکرار میکنند.
مدتهاست که تقریبا برای همه کارشناسان مشخص شده که برخی از رسانههای آمریکایی به صورت مشخص محتوای اخبار و اطلاعات خود را به صورت هدفمند و با سوءنیت از دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی دریافت میکنند تا بر بازارها و افکار عمومی اثرگذاری داشتهباشند.
به رغم این آگاهی، روزی نیست که یکی دو خبر راستیآزمایی نشده و اعتبارسنجی نشده از این رسانهها در کانالهای فارسی پیامرسانها و پایگاههای خبری به سرعت بازنشر نشود.
عبارت «اکسیوس نوشت» دیگر به مهمان ثابت تیترهای همه سایتهای فارسیزبان تبدیل شدهاست. مدیران رسانهها به شکلی با اکسیوس برخورد میکنند که انگار نعوذبالله سایت اکسیوس نص قرآن را نشر میدهد و باراک راوید، خبرنگار این رسانه، پناه بر خدا خود جبرائیل است.
هر کجا کوچکترین خبری در مورد مذاکرات ایران و آمریکا وجود داشتهباشد، خبرنگاران سابق و اپراتورهای فعلی هوش مصنوعی، با سرعت برق و باد به دنبال ترجمه کردن آن هستند که خدای نکرده کانالشان از کانالهای رقیب عقب نماند. بگذریم که هر کسی زودتر منتشر کرد، بقیه را تامین کردهاست. ناگهان گاهنمای کانالهای خبری همزمان با یک متن مشترک پر میشود. «اکسیوس نوشت تا ۴۸ ساعت دیگر تفاهمنامه پایان جنگ میان ایران و آمریکا امضا میشود.»
سه هفته از انتشار این خبر توسط اکسیوس و بازنشر گسترده آن توسط رسانههای فارسی بدون ذرهای اعتبارسنجی میگذرد. مدیران رسانهها آیا یک بار از خودشان پرسیدهاند که عواقب انتشار چنین خبری در اعتماد افکار عمومی به رسانههایشان چیست؟
وقتی رسانههای هر روز دهها خبر غلط و تیتر گمراهکننده و اطلاعات جعلی منتشر کند، نه تنها اعتبار خودش را برای همیشه نزد مخاطب از بین میبرد، بلکه اساسا اعتماد افکار عمومی را نیز به نوشتههای رسانههای فارسی خدشهدار میکند.
فرقی نمیکند که جلوی خبر یکخطی جعلی نوشتهباشیم اکسیوس، سیبیاس، انبیسی یا هر کوفت و زهرمار دیگر، از دید مخاطب مسئول انتشار اطلاعاتی که در آن خبر ذکر شدهاست، رسانهای است که آن را بازنشر میکند.
رسانههای فارسی زبان باید تکلیف خودشان را روشن کنند، قرار است صرفا طوطیوار هر چیزی که در رسانههای خارجی منتشر میشود، بدون توضیح، اعتبارسنجی و راستیآزمایی بازنشر کنند یا اینکه قرار است مانند یک رسانه معتبر و قابل اعتماد، اخبار صحیح و گزارههای درست را در اختیار مخاطبشان قرار دهند.
من شخصا نمیدانم این اخبار یکخطی جعلی و گمراهکننده دقیقا چقدر درآمد و بازدید و کلیک برای رسانهها میآورد، اما آنچه میدانم حتی اگر هر یک از این خبرها میلیونها بازدید هم داشتهباشد و میلیاردها تومان درآمد به جیب رسانه بزند، نهایتا در بلند مدت مهمترین دارایی رسانه را از آن سلب میکند. مهمترین دارایی هر رسانهای اعتبار آن نزد مخاطبان و قابل اعتماد بودن اخبار و گزارشهایش است.
معضل دیگر این شیوه اطلاعرسانی این است که خبرنگاران حوزه بینالملل و سیاست خارجی را در بهترین حالت تبدیل به مترجم و در حالت واقعی تبدیل به اپراتور هوش مصنوعی و مسئول کپی-پیست میکند.
کارویژه خبرنگاران، کپی کردن و بازنشر نیست، بلکه اعتبارسنجی و گزارش رویدادها به شکل معتبر و قابل اعتماد است. خبرنگارانی که دست کم در حوزه بینالملل و سیاست خارجی امروز تربیت میشوند تا چه اندازه با کارویژه خودشان آشنا میشوند؟
خبرنگاری که هیچ اطلاعی ندارد در کلمبیا و هلند چه میگذرد، چه تحلیل و برداشت دقیقی از اوضاع و شرایط بینالمللی دارد که بتواند درستی و غلطی و اعتبار اظهارات رسانهای و شبکههای مجازی را محک بزند؟
به اعتقاد من رسانههای فارسی زبان، برای رحم به آینده خودشان هم که شده، باید کمی در دیدگاهشان نسبت به آنچه «خبر» و «گزارش» خوانده میشود، تجدیدنظر کنند. خبر هر چه باشد، بازتاب آینهوار هر آنچیزی که در آمریکا نوشتهمیشود نیست.
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به به این گلهای جذاب تقدیم نگاه زیبای شما
🌸🌼🌸
@Aghmiun ❥❥
✨ فضای خانهتان را با دکورهای خاص ما رویایی کنید! ✨
از ظروف سرامیکی دستساز و مجسمههای مدرن گرفته تا اکسسوریهای چشمنواز و ستهای کادویی منحصربهفرد، هر آنچه برای هدیه دادن یا زیباتر کردن خانهتان نیاز دارید، در اینجا پیدا خواهید کرد.
🔆چرا گالری هدیه🔆
تنوع بینظیر - کیفیت عالی-قیمتهای مناسب - هدیهای خاص
📍 آدرس ما:سراب خیابان معلم نبش تقاطع اندیشه
☎️ شماره تماس:
09149152095
04143234873
نجف زاده
🔗 کانال :
😍👌
روبیکا👇
https://rubika.ir/joinc/FAJDFGGI0KDFGUDTIJZMDVIOUBHCYKCT
ایتا 👇
https://eitaa.com/joinchat/1590494831C891aa15ed7
❗️کیفیت برتر , قیمت اقتصادی ؛ آریا سرام، انتخاب هوشمندانهی شما❗️
شماره تماس ☎️ 09120931577لطفی
شماره تماس ☎️ 09905598781لطفی
مرکز تولید و پخش انواع کاشی وسرامیک
لینک کانال روبیکا👇
https://rubika.ir/i_ariaseram
آدرس: شهرک صنعتی سراب، نبش سبلان پانزدهم