1_13571283401.mp3
زمان:
حجم:
14.1M
خدایا به زیبایی تو کسی رو ندیدم❤
استاد عباسمنش
به سر، آمدمرا آن استقامت
شدم بیمارغم،بشکسته قامت
بیا دردم دوا کن با نگاهی
شوم راضی کنم دل را به نامت
همان روزیکه دیدم چشم ماهت
رسیدم آرزو رفتم به دامت
تو صیدم کرده ای صیادبرگرد
رهاکن صیدخود ازاین اقامت
نیاری بعدمرگم نوش دارو
بیابیمارخود یابی سلامت
تورا(میلاد) چشمم عشق داده
که سنجدعشق وهم سنجددوامت
بمان ناکام،درخودکام خودیاب
رسی مارا فقط روز قیامت
(علی خودى آغمیونی)
@alikhodiaghmiuoni
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زندگی میان شالیزار ها و جنگل های همیشه سبز مازندران
زندگی ادامه دارد
زندگی زیباست
در فصل زیبای بهار هر از گاهی دل بسپارید به دشت و بیابان....
چه در چمنزارهای سرسبز آغمیان یا سهزاب ، وچه در شالیزارهای سرسبز مازندران....
@Aghmiun
♦️زندگی میان شالیزارها و جنگلهای همیشه سبز مازندران
#ایران_زیبا
#اخبار_مازندران در فضای مجازی👇
@akhbarmazandaran
♦️هر فرش ایرانی، هزاران گره و صدها ساعت تلاش را در دل خود جای داده است؛ اما چیزی که آن را ماندگار میکند فقط نقش و رنگ نیست، بلکه داستانها، فرهنگ و هویتی است که نسل به نسل منتقل شدهاند
@Aghmiun
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو را دوست دارم، ولی رو نکردم
فقط شعر گفتم، هیاهو نکردم
ضمیر مخاطب برایم تو بودی
به غیر از تو، من، قصدی از او نکردم
سرم با تو چرخید هر سو که رفتی
دلم را به غیر تو هم سو نکردم
خودت را، خودت را تو را دوست دارم
تو را دوست دارم، ولی رو نکردم
#قیصر_امین_پور
شــــ🌬ـــعر
@Aghmiun
روایتی ادبی و شاعرانه از هویتِ «آغمیون»:
«آغمیون؛ ضیافتِ سنگ و زمان»
در دامنِ سبلان، آنجا که ابر، سر بر آستانِ قله میساید
و آفتاب، هر بامداد بر گیسویِ باغهایِ آغمیون میتابد،
رازی نهفته است؛
نهفته در سنگهایی که زبانِ تاریخاند.
آغمیون؛
ای که رگهایت با نبضِ «آغمیونچای» میتپد
و صدایِ رود، لالاییِ شبهایِ کشدارِ توست،
تو تماشاخانهٔ فصلهایی؛
آنگاه که شکوفههایِ سیب، پیراهنِ عیدِ تو میشوند،
و زمستان، ردایِ سپیدِ صبوری بر شانههایت میپوشاند.
چهارطاقِ کهنسالِ تو، ای یادگارِ ساسانی!
ای که در سکوتِ سنگینت، آتشِ باستان را به یاد داری،
چگونه قرنها از شعلههایِ زرتشت گذشتی
و در سایۀ «امامزاده حسن»، به آرامشی آسمانی رسیدی؟
تو پلِ عبورِ زمانهایِ دوری؛
جایی که تاریخ، از آتشکدهای به بقعهای بدل شد،
و سنگقبرِ سالِ هفتصد،
سندِ ماندگاریِ نامِ تو در صفحاتِ روزگار است.
اینجا، زمین، بویِ عسل و خاکِ نمناک میدهد
و دستهایِ مردمانت، شناسنامۀ این خاکاند؛
دستهایی که با شخم و بذر،
با طبیعتِ سختِ کوهستان پیمانِ وفاداری بستهاند.
آغمیون!
تو نه تنها یک نام بر نقشه،
که یک حسِ عمیق در حافظۀ آذربایجانی؛
همچون کوه، استوار
همچون رود، جاری
و همچون خاطره، ماندگار.
بمان ای آبادیِ سبز،
که در آغوشِ سبلان،
هنوز هم زیباترین غزلِ سرابی...
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
توصیف کوتاه آغمیون از نظر خانم دکتر فاطمه نیرویی آغمیونی
@Aghmiun
روستای آغمیون از چندین دهه قبل یکی از بزرگترین دهات در منطقه سراب بشمار میرفت , به لحاظ جمعیت بالا , کشاورزی و دامداری مضاعف و خصوصا تولید و فروش انواع مواد لبنی مرغوب از قبیل شیر و پنیر و کره و خامه , سر آمد دیگر روستاها بود , تولید گوجه فرنگی منحصر به فرد با طمع خاص و خیار شور بی نظیر و لذیذ , یکی دیگر از امتیازات مثبت روستای آغمیون بشمار می رفت , همچنین وجود گاو های شیر ده با نژاد خاص نام آغمیون را در منطقه سراب , بیشتر برجسته میکرد, همچنین وجود عالمان وارسته و انسانهای باسواد زیادی در اغمیون در دهه های قدیم , این روستا را با دیگر روستاها متمایز می کرد , در دهه های خیلی دور , برای حل مشکلات و دعاوی ابادیهای اطراف , به محل خانه انصافی آغمیون مراجعه میکردند , جوانان مشمول خدمت وظیفه سربازی , در روستاهای اطراف از آغمیون و توسط کدخدای اغمیون , عازم پاسگاه ژاندارمری سراب , می شدند , بنابر این از زمان های قدیم آغمیون یک روستای بزرگ محسوب می شد و حتی اغمیون ما در سالهای قدیم شاید اولین روستایی بود که در ان بانک تاسیس شد , محل قهوه خانه برادران زاهد , ساختمان بانک صادرات آغمیون بود , واگر امروز آغمیون ما تبدیل به دهستان شده است , جای خیلی خوشحالی شاید نباشد , چرا که اگر خیلی بی مهری ها در حق آغمیون نمی شد , باید در ورودی روستا با تابلوی ,, به شهرستان سر سبز آغمیون خوش آمدید,, مواجه می شدید , آغمیون ما با مردمان نجیب و با فرهنگ وزحمت کش و تحصیلکرده ایکه دارد استحقاق بیش از حد را داراست , وجود هم کتی های باسواد دانشگاهی در سراسر ایران , در جایگاه های تامل بر انگیز گواه بر این مطلب است, شاید اولین مدرسه ایکه در روستاهای سراب تاسیس شده , مدرسه فرخی آغمیون باشد , که از بانیان اولیه ان در خاطرات بعدی قدردانی و صحبت خواهیم کرد , وجود قنات های زیبا و دست ساز که توسط , مقنی های زحمت کش , در طول سالیان متمادی ساخته شده , و سالیان زیادی آب شرب شیرین و گوارای مردم را تامین کرده بودند نباید فراموش کرد که خود این قنات ها یک ارزش و ثروت ملی محسوب می شدند ,و بنده در سفر اخیر خود در مهر ماه ۹۷ , به اغمیون , از دیدن , قنات های خشک و بی اب چقدر , دلگیر و متاسف شدم , و اگر اهالی همت بخرج دهند با کمک شورا و دهداری میشود شاهد , دوباره جریان آب زلال و بهشتی از قنات های آغمیون شد, و چه لذت بخش خواهد شد جرعه ای از ان آب نوشبدن.
در سالهای ۱۳۶۰ بیشترین دانش اموز ان در مدرسه های راهنمایی و دبیرستانها ی شهرستان سراب , از روستای اغمیون بود , وجود مرحوم عادل محمودی در کسوت دبیری زبان انگلیسی در دبیرستانهای سراب , افتخاری برای آغمیون بود , همچنین برادران رنجپور افتخاری دیگر بودند, مقام شامخ علمی روستای اغمیون ستودنی بود, بنابراین آغمیون زیبای سرسبز ما پتانسیل های زیادی داشت که بیش از این پیشرفت و ترقی کند , وجود اقای حاج موسی محمدیان در آن ایام در شورای شهر سهرستان سراب , خود افتخاری دیگر بود, مرحوم حاج علی اقای خدنگی و مرحوم حاج مرتضی ابتهاج از بازاری های بنام و موجه بازار شهرستان سراب بودند و هر دو عضو اتحادیه های صنفی شهرستان بودند, و جود مرحوم آیه ا...ذبیحی در حوزه علمیه قم , و تدریس ایشان در حوزه , جزو افنخارات سر بلند آغمیون در دهه های قدیم بود , منظور و هدف از بازگویی این مطالب گاها تکراری , چهره آغمیون قدیم را به جوانان و نوجوانان , را بیشتر نشان خواهد داد و انها از تاریخچه نه چندان دور سرزمین آبا و اجدادی خود بیشتر آشنا خواهند شد . در آینده شما مخاطبین مهربان را با اغمیون در قدیم , بیشتر آشنا خواهیم کرد . انشاالله.............به امید فردایی شاد باآغمیون زیبا
......مخلص . محمود اسماعیلی سال ۱۳۹۸
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
جانمایی مجدد
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پنجاه و یک پشت سرش به راه افتادم وارد اتاق شدیم گفت: کسی اذیتت کرده؟ سر تکون د
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پنجاه و دو
آقا رئوف رفت و کمی بعد با بی بی که تو اتاق کناری بود راهی مهمانخانه شدیم منور با یکی از زنای مجلس گرم حرف بود. برگشتم سرجام بشینم که رعنا چپ چپی نگام کرد و آروم فقط جوری که من بشنوم گفت: حیف داداشم که از دست رفت
هیچی نگفتم خانم جون هم نگاهی به من کرد و نگاهی به رعنا که ساکت باش، رعنا هم ساکت شد و شروع به گریه کرد
منم گریه کردم برای دردام،برای بدبختیام،برای غم از دست دادن عزیزانم
عمارت خلوت شد و سفره پهن شد شام اشکنه بود
خانم جون بعد شام آقا رئوف رو صدا زد گفت: فردا ناهار باید رشته پلو بدیم زشت هست جلوی مردم
آقا رئوف گفت: آخه وضعیت ...
خانم جون نداشت حرف آقا رئوف تمام بشه گفت: خوب باشه آقات که ندار نبوده، مردم حرف می زنند پشت سرمون ...
اقا رئوف خواست حرفی بزنه که خانم جون گفت: وای رحیم کجایی ببینی دیگه تو نیستی که حرفمو بخونی و بهم ارزش بدی، تو نیستی و افتادم زیر دست عروس
آقا رئوف قرمز شد و گفت: باشه فقط شما آروم باش هرچی شما بگی آبروریزی نکن
رعنا گفت: آقا داداش آبروریزی رو کسی دیگه کرده و دخترش باید سرش پایین باشه نه ما که آقامون با عزت عمر کرد و همه ازش به خوبی یاد می کنند
آقا رئوف خواست حرفی بزنه که خانم جون گفت: از خوبی آقات هرچی بگی کم گفتی
زد زیر گریه و غش، دلم شکست اما سکوت کردم
بی بی گلاب که مشخص بود ناراحت هست و صورتش
قرمز شده بود آروم گفت:
معلوم نیست عزادار هست یا نه!آدم عزادار حواسش به اطراف نیست، والا اینا فقط دارند یا نیش می زنند یا خودشون رو به رخ بقیه می کشند
هیچی نگفتم
بی بی گفت: ننه یه وقت دلت نگیره نفرین کنی، نفرین برمیگرده به خود آدما
- نه بی بی چه نفرینی! دلشون شکسته و غم دیدند....
اون شب برای اولین بار تو عمارت پدری آقا رئوف موندیم منور با لوطی صالح رفت بی بی موند و شب کنار من خوابید
چه خوابی تا صبح بیدار بودیم.
صبح تازه خوابمون برده بود که با صدای جیغ جیغه یه زن بیدار شدیم زن وسط عمارت خودشو میزد به بی بی گلاب گفتم: این کیه؟
بی بی گلاب گفت: والا این زن پری رختشور هست
- چه نسبتی داره...
- هیچی
با تعجب نگاه کردم زن خودشو زد و گفت: رحیم رفتی حالا من با بچه تو شکمم چیکار کنم؟
برای لحظه ای عمارت تو سکوت رفت اما برای چند ثانیه!
نعنا که نزدیک تر از همه بود حمله کرد بهش و بعد رعنا بهش اضافه شد چند نفری خواستند اون زن رو از زیر دست نعنا و رعنا بکشن بیرون که نمی تونستند
به بی بی گفتم: یعنی راسته؟
بی بی گفت: نه ننه من به آقا رحیم بیشتر اعتماد داشتم تا به چشمام، این مرد نگاه بد به کسی نداشت
- آخه
- پری رختشور عادتشه هرچند وقت یه بار خودشو به یکی از این مردای پولدار ببنده و آبروریزی راه میندازه تا یه پولی به جیب بزنه
- آخه چجوری؟ اینجوری خودش بدنام میشه
مگه براش مهمه خیلیا شناختنش و دستش رو شده برای این هست چند سالیه زیاد مشتری نداره مگه لب جوی یا تو حموم بشینه و التماس کنه لباس چرک مردم رو بشوره
مردم پری رو از زیر دست رعنا و نعنا بیرون کشیدن و پرتش کردن بیرون
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پنجاه و سه
بی بی گفت: خدارو شکر کسی نبود
- اگه راست بگه چی؟
بی بی کمی فکر کرد و گفت: نه محال هست
هیچی نگفتم، با خودم فکر کردم آخه چرا یکی باید اینجوری خودش رو سرزبونها بندازه، تو همین فکرا بودم که بی بی صدام زد تا زود صبحانه بخورم و سری به مطبخ بزنم و خودی نشون بدم. از کلافگی آهی کشیدم و گفتم: باشه. اما تو دلم گفتم اینجا این همه خدمتکار داره بعد من باید برم تو مطبخ و حواسم به کارها باشه
اون روزم خونه زیاد شلوغ بود نزدیک ظهر بود به بی بی گفتم: من باید برم حمام
بی بی گفت: آخه الان؟
واجب هست تازه عادتم تمام شده
بی بی سرتکون داد وگفت: به آقا رئوف بگو
- روم نمیشه!
بی بی از دست تویی گفت و رفت اما کمی بعد اومد و گفت: آقا رئوف با درشکه ای چی منتظرت هستند
- خودم می رفتم
بی بی گفت: تو این قحطی و مریضی که مردم به گربه و خر رحم نمی کنند مگه میشه تنها بری؟ تازه تو خونه نمیتونی تنهایی حموم کنی
- آخه...
- آخه نداره، چقدر خجالت می کشی ناسلامتی شوهرت هست
سر تکون دادن و بدون اینکه اطراف رو نگاه کنم رفتم، آقا رئوف جلوی در منتظرم بود. با اخم نگام کرد و تا به خودم
بیام که چی شده خودش روبندهام رو به صورتم انداخت و گفت: دوست ندارم بدون روبنده تو کوچه و خیابان بیای
ته دلم یه جوری شد. خواستم بگم یادم رفته که راه افتاد و جلوتر از من رفت
من پشتش راه می رفتم درشکه سر خیابان منتظرمون بود موقع درشکه سوار شدن ایستاد تا اول من سوار بشن و بعد خودش سوار شد. تو چشماش غم بود دوست داشتم تسکین دلش بشم اما نمی دونستم باید چی بگم!
دنبال کلمه بودم اما پیدا نمی کردم خود آقا رئوف شروع کرد حرف زدن"هیچوقت فکر نمی کردم به این زودی پشتم خالی بشه میدونی دوست دارم خواب باشم"
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پنجاه و یک پشت سرش به راه افتادم وارد اتاق شدیم گفت: کسی اذیتت کرده؟ سر تکون د
سکوت کرد زیر چشمی نگاش کردم،نوبت من بود حرف بزنم گفتم:
کسی که غمش رو میده صبرشم میده شما الان امید مادر و خواهراتون هستید باید کمی خوددار باشید.
سکوت کرد حس کردم دوست نداره حرف بزنه بعد کمی سکوت گفت: چه خوبه این روزا هستی
رسیدیم به درشکه چی گفت منتظر نمونه و بعد ناهار بیاد دنبالمون
آروم گفتم: انقدری کار ندارم
- می خوام از اون هیاهو کمی دور باشم!
وقتی خونه رو دیدم تازه غمهای عالم ریخت تو دلم همیشه یا بی بی بود یا ننه زری و کمک میکرد تو خونه حمام کنم، با هیزم آب جوش میکردند و میآوردند اما حالا چی؟ چجوری هم تنهایی آب جوش کنم هم روی سرم بریزم ؟ آخ هیزم سوزاندن هم مصیبتی برام داشت، گریهام گرفته بود مثل بچهای که نمیدونستم بایدچیکار کنم زدم زیر گریه
اقا رئوف همین جوری نگاه کرد و گفت: چی شد؟ سرتکون دادم شرم داشتم بگم
از آقا رئوف اصرار و از من نگفتن، انقدر گفت تا گفتم هیزم بلد نیستم روشن کنم
آقا رئوف زیر چشمی نگام کرد و گفت: نوکرتم من اینجا چیکاره ام؟
گفتم: آخه...
گفت: پاشو اسباب حمامت رو جمع کن تا من هیزم بیارم و روشن کنم
حتی صبر نکرد حرفی بزنم و راهی شد. رفتم اسباب حمامو جمع کنم تا گوشه ای که مناسب هست حمام کنم دلم برای وقتایی که میتونستیم گرمابه بریم تنگ شده بود
خیلی وقتا صبح زود با مادرم راهی گرمابه میشدیم اما "زن اوسّا"حمام رو باز نکرده بود و منتظر می موندیم تا بوق گرمابه به صدا در بیاد بوقی که با شاخ ساخته می شد
مادرم خودش دلاکی کرده بود اما همیشه پول خوب به دلاک میداد تو گرمابه محلمون دلاک مخصوص داشتیم
هروقت چشمش به ما میافتاد و اگه مشتری هم داشت به کسی میسپرد و سمت ما میاومد چون میدونست ماه تابان خانم زن جهانگیرخان حجره دار بزرگ تو طهرون خوب پول میده
گرمابه محل ما از بهترین گرمابههای طهرون بود از در ورودی که پیج داشت باید می گذشتیم و اول به "سرای نخستین"می رفتیم که آب و هوای گرمی داشت بعدبه اتاق دومی رفتیم که به"بیت الحراره" یا "اتاق داغ" وصل بود یه حوض بزرگ پر از آب گرم بود من عاشق سنگ های مرمرش بودم که می درخشید
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
سکوت کرد زیر چشمی نگاش کردم،نوبت من بود حرف بزنم گفتم: کسی که غمش رو میده صبرشم میده شما الان امید
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پنجاه و چهار
عاشق این بودم که تو گرمابه،تو اون حوض برم و چشمامو ببندم تا از سقف گنبدی شکلش که پر از نورگیر بود و نورگیر
ها شیشه های رنگی داشت به عروس شدن فکر کنم به اینکه منم می تونم سرخاب و سفیداب بزنم بتونم هرچقدر میخوام گیلاس بخورم و هی ننه زری نباشه غر بزنه بگه نخور دختر!خوب نیست دختر شکمو باشه
یه وقتا که گرمابه میرفتیم حنابندان بود خیلی کم پیش میامد چون محل ما اعیون نشین بود معمولا گرمابه رو قرق می کردند
یکی دوبار با تاجماه خانم و مادرم برای جشن و حمام عروس اومده بودیم. بهترین و قشنگترین جای حمام همین قسمت بود که بهش رخت کن می گفتند
پر از نقش و نگار و یه حوض بزرگ که دور تا دورش سکو بود برای نشستن...
یکی دو نفر دایره می زدند و هر کسی به خرج داماد خودش رو میشست و شیرینی و شربت پخش میشد اگه وضع داماد خوب بود و خسیس هم نبود بعد حمام عروسی مادر داماد ناهار میداد که خیلی کم اتفاق میافتاد
یادمراسم حمام دختر زهرا خانم همسایه مان افتادم که دعوت بودیم قبل از اینکه قحطی بیاد قبل از اینکه به بدبختی بی افتیم، اون روز با مادرم و ننه زری و تاجماه راهی شدیم زهرا خانم به تاجماه خانم گفته بود حتما از صبح بریم آخه خیلی فامیل نداشتند. اون روز تازه عروس رو بندانداخته بودند که از طرف داماد چند نفر با یه طشت حنا و چند تا
قالب صابون و شیرینی و مقداری پول اومدند تا عروس و ماها که همراهان عروس بودیم رو حمام ببرند.
اونجا وارد حمام شدیم خاله عروس که زنی خوشبخت و سفید بخت بود لباس عروس رو از تنش در آورد و دست عروس رو گرفت و به "دواخنه"(محل نوره کشیدن در حمام) برد و بهش واجبی زد من یادمه میخواستم برم ببینم چجوری هست اما مادرم نذاشت و با اخم گوشمو گرفت و مجبورم کرد سرجام بمونم
یکی از فامیل عروس داشت به دختر دم بختش می گفت: اینکارو می کنند تا موی شیطان رو بکنند
دخترش گفت: وا یعنی چی؟
زن گفت: من از ننه ی داماد شنیدم که روی تیره پشت هر دختر یه موی حرام وجود داره که باید شب عروسی اون برداشته بشه
با شنیدن این حرف ترسیدم بعدا که به تاجماه خانم گفتم اون خندید و گفت: این حرفا خرافات هست
اون روز بعد عروس رو به خزانه بردندو و بعد که شستند کف حمام نشاندن
یادم هست مادر عروس خواست نبات به عروس بده اما مادر داماد نذاشت و زهرا خانم ناچارا کوتاه آمد البته بعدا نبات رو یواشکی به دخترش داد
اون روز کنار دختر زهرا خانم یه ظرف خوشگل از حنا و چندتا شمع گذاشتند بعد دلاک اومد و خواست برای عروس حنا بذاره اما عروس نذاشت اول فکر کردم دوست نداره عروس بشه اما بعدها فهمیدم رسم هست تا مادر داماد بیاد و یه تیکه طلا بده و عروس رو راضی کنه
موقع حنا گذاشتن یکی دو نفر دایره ضرب گرفتند و همه جز ما که بلد نبودیم خوندن
"عروس حنا مِبندَه (مىبندد) با دست و پا مِبندَه حناى راى (راه) کاشون چه خوش ادا مِبندَه"
بعد یه زن که دایره میزد خوند:
آن یار مَنِه که مىرِوَه (مىرود)
سر بالادِسمال به دست و مىزنه
گِرما رامخمل بخرُم سایه کنم صحرا را
گرما نزنه شاخ گل رعنا را
دوباره با هم خوندن"
یارُم حنا مِبندَه عاشق نما مِبندَه حَناى اصلِ کرمون با (به) دست و پا مِبندَه"
خلاصه کلی زدند و رقصیدن و شعر خوندن یهو یه زن دایره گرفت و برای فاطمه که عروس بود این شعرو خوند"
فاطمه وفات رَه گِردُم
ناز و غمزههات رَه گِردُم
هَموطو که راه تو مىری
خال پوشت پات (پشت پایت) رَه گِردُم
خوب تو مِدى دخترجان
نیم تو مِدى دختر جان
شفتالوهاى باغ بالار (بالا را)
شاد اومِدى (به شادى آب مىدهی) دخترجان
معنیش می شد"خوب (باسن و کمرت را) تاب مىدهى دختر جان، خوب قرو غربیله مىروى دختر جان"
دفعه اول بود همچین...
دفعه اول بود همچین شعرای می شنیدم خیلی خوشم اومده بود و بهم خوش می گذشت با اینکه سنی نداشتم دلم خواست جای فاطمه باشم
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥