کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پنجاه و یک پشت سرش به راه افتادم وارد اتاق شدیم گفت: کسی اذیتت کرده؟ سر تکون د
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پنجاه و دو
آقا رئوف رفت و کمی بعد با بی بی که تو اتاق کناری بود راهی مهمانخانه شدیم منور با یکی از زنای مجلس گرم حرف بود. برگشتم سرجام بشینم که رعنا چپ چپی نگام کرد و آروم فقط جوری که من بشنوم گفت: حیف داداشم که از دست رفت
هیچی نگفتم خانم جون هم نگاهی به من کرد و نگاهی به رعنا که ساکت باش، رعنا هم ساکت شد و شروع به گریه کرد
منم گریه کردم برای دردام،برای بدبختیام،برای غم از دست دادن عزیزانم
عمارت خلوت شد و سفره پهن شد شام اشکنه بود
خانم جون بعد شام آقا رئوف رو صدا زد گفت: فردا ناهار باید رشته پلو بدیم زشت هست جلوی مردم
آقا رئوف گفت: آخه وضعیت ...
خانم جون نداشت حرف آقا رئوف تمام بشه گفت: خوب باشه آقات که ندار نبوده، مردم حرف می زنند پشت سرمون ...
اقا رئوف خواست حرفی بزنه که خانم جون گفت: وای رحیم کجایی ببینی دیگه تو نیستی که حرفمو بخونی و بهم ارزش بدی، تو نیستی و افتادم زیر دست عروس
آقا رئوف قرمز شد و گفت: باشه فقط شما آروم باش هرچی شما بگی آبروریزی نکن
رعنا گفت: آقا داداش آبروریزی رو کسی دیگه کرده و دخترش باید سرش پایین باشه نه ما که آقامون با عزت عمر کرد و همه ازش به خوبی یاد می کنند
آقا رئوف خواست حرفی بزنه که خانم جون گفت: از خوبی آقات هرچی بگی کم گفتی
زد زیر گریه و غش، دلم شکست اما سکوت کردم
بی بی گلاب که مشخص بود ناراحت هست و صورتش
قرمز شده بود آروم گفت:
معلوم نیست عزادار هست یا نه!آدم عزادار حواسش به اطراف نیست، والا اینا فقط دارند یا نیش می زنند یا خودشون رو به رخ بقیه می کشند
هیچی نگفتم
بی بی گفت: ننه یه وقت دلت نگیره نفرین کنی، نفرین برمیگرده به خود آدما
- نه بی بی چه نفرینی! دلشون شکسته و غم دیدند....
اون شب برای اولین بار تو عمارت پدری آقا رئوف موندیم منور با لوطی صالح رفت بی بی موند و شب کنار من خوابید
چه خوابی تا صبح بیدار بودیم.
صبح تازه خوابمون برده بود که با صدای جیغ جیغه یه زن بیدار شدیم زن وسط عمارت خودشو میزد به بی بی گلاب گفتم: این کیه؟
بی بی گلاب گفت: والا این زن پری رختشور هست
- چه نسبتی داره...
- هیچی
با تعجب نگاه کردم زن خودشو زد و گفت: رحیم رفتی حالا من با بچه تو شکمم چیکار کنم؟
برای لحظه ای عمارت تو سکوت رفت اما برای چند ثانیه!
نعنا که نزدیک تر از همه بود حمله کرد بهش و بعد رعنا بهش اضافه شد چند نفری خواستند اون زن رو از زیر دست نعنا و رعنا بکشن بیرون که نمی تونستند
به بی بی گفتم: یعنی راسته؟
بی بی گفت: نه ننه من به آقا رحیم بیشتر اعتماد داشتم تا به چشمام، این مرد نگاه بد به کسی نداشت
- آخه
- پری رختشور عادتشه هرچند وقت یه بار خودشو به یکی از این مردای پولدار ببنده و آبروریزی راه میندازه تا یه پولی به جیب بزنه
- آخه چجوری؟ اینجوری خودش بدنام میشه
مگه براش مهمه خیلیا شناختنش و دستش رو شده برای این هست چند سالیه زیاد مشتری نداره مگه لب جوی یا تو حموم بشینه و التماس کنه لباس چرک مردم رو بشوره
مردم پری رو از زیر دست رعنا و نعنا بیرون کشیدن و پرتش کردن بیرون
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پنجاه و سه
بی بی گفت: خدارو شکر کسی نبود
- اگه راست بگه چی؟
بی بی کمی فکر کرد و گفت: نه محال هست
هیچی نگفتم، با خودم فکر کردم آخه چرا یکی باید اینجوری خودش رو سرزبونها بندازه، تو همین فکرا بودم که بی بی صدام زد تا زود صبحانه بخورم و سری به مطبخ بزنم و خودی نشون بدم. از کلافگی آهی کشیدم و گفتم: باشه. اما تو دلم گفتم اینجا این همه خدمتکار داره بعد من باید برم تو مطبخ و حواسم به کارها باشه
اون روزم خونه زیاد شلوغ بود نزدیک ظهر بود به بی بی گفتم: من باید برم حمام
بی بی گفت: آخه الان؟
واجب هست تازه عادتم تمام شده
بی بی سرتکون داد وگفت: به آقا رئوف بگو
- روم نمیشه!
بی بی از دست تویی گفت و رفت اما کمی بعد اومد و گفت: آقا رئوف با درشکه ای چی منتظرت هستند
- خودم می رفتم
بی بی گفت: تو این قحطی و مریضی که مردم به گربه و خر رحم نمی کنند مگه میشه تنها بری؟ تازه تو خونه نمیتونی تنهایی حموم کنی
- آخه...
- آخه نداره، چقدر خجالت می کشی ناسلامتی شوهرت هست
سر تکون دادن و بدون اینکه اطراف رو نگاه کنم رفتم، آقا رئوف جلوی در منتظرم بود. با اخم نگام کرد و تا به خودم
بیام که چی شده خودش روبندهام رو به صورتم انداخت و گفت: دوست ندارم بدون روبنده تو کوچه و خیابان بیای
ته دلم یه جوری شد. خواستم بگم یادم رفته که راه افتاد و جلوتر از من رفت
من پشتش راه می رفتم درشکه سر خیابان منتظرمون بود موقع درشکه سوار شدن ایستاد تا اول من سوار بشن و بعد خودش سوار شد. تو چشماش غم بود دوست داشتم تسکین دلش بشم اما نمی دونستم باید چی بگم!
دنبال کلمه بودم اما پیدا نمی کردم خود آقا رئوف شروع کرد حرف زدن"هیچوقت فکر نمی کردم به این زودی پشتم خالی بشه میدونی دوست دارم خواب باشم"
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پنجاه و یک پشت سرش به راه افتادم وارد اتاق شدیم گفت: کسی اذیتت کرده؟ سر تکون د
سکوت کرد زیر چشمی نگاش کردم،نوبت من بود حرف بزنم گفتم:
کسی که غمش رو میده صبرشم میده شما الان امید مادر و خواهراتون هستید باید کمی خوددار باشید.
سکوت کرد حس کردم دوست نداره حرف بزنه بعد کمی سکوت گفت: چه خوبه این روزا هستی
رسیدیم به درشکه چی گفت منتظر نمونه و بعد ناهار بیاد دنبالمون
آروم گفتم: انقدری کار ندارم
- می خوام از اون هیاهو کمی دور باشم!
وقتی خونه رو دیدم تازه غمهای عالم ریخت تو دلم همیشه یا بی بی بود یا ننه زری و کمک میکرد تو خونه حمام کنم، با هیزم آب جوش میکردند و میآوردند اما حالا چی؟ چجوری هم تنهایی آب جوش کنم هم روی سرم بریزم ؟ آخ هیزم سوزاندن هم مصیبتی برام داشت، گریهام گرفته بود مثل بچهای که نمیدونستم بایدچیکار کنم زدم زیر گریه
اقا رئوف همین جوری نگاه کرد و گفت: چی شد؟ سرتکون دادم شرم داشتم بگم
از آقا رئوف اصرار و از من نگفتن، انقدر گفت تا گفتم هیزم بلد نیستم روشن کنم
آقا رئوف زیر چشمی نگام کرد و گفت: نوکرتم من اینجا چیکاره ام؟
گفتم: آخه...
گفت: پاشو اسباب حمامت رو جمع کن تا من هیزم بیارم و روشن کنم
حتی صبر نکرد حرفی بزنم و راهی شد. رفتم اسباب حمامو جمع کنم تا گوشه ای که مناسب هست حمام کنم دلم برای وقتایی که میتونستیم گرمابه بریم تنگ شده بود
خیلی وقتا صبح زود با مادرم راهی گرمابه میشدیم اما "زن اوسّا"حمام رو باز نکرده بود و منتظر می موندیم تا بوق گرمابه به صدا در بیاد بوقی که با شاخ ساخته می شد
مادرم خودش دلاکی کرده بود اما همیشه پول خوب به دلاک میداد تو گرمابه محلمون دلاک مخصوص داشتیم
هروقت چشمش به ما میافتاد و اگه مشتری هم داشت به کسی میسپرد و سمت ما میاومد چون میدونست ماه تابان خانم زن جهانگیرخان حجره دار بزرگ تو طهرون خوب پول میده
گرمابه محل ما از بهترین گرمابههای طهرون بود از در ورودی که پیج داشت باید می گذشتیم و اول به "سرای نخستین"می رفتیم که آب و هوای گرمی داشت بعدبه اتاق دومی رفتیم که به"بیت الحراره" یا "اتاق داغ" وصل بود یه حوض بزرگ پر از آب گرم بود من عاشق سنگ های مرمرش بودم که می درخشید
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
سکوت کرد زیر چشمی نگاش کردم،نوبت من بود حرف بزنم گفتم: کسی که غمش رو میده صبرشم میده شما الان امید
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پنجاه و چهار
عاشق این بودم که تو گرمابه،تو اون حوض برم و چشمامو ببندم تا از سقف گنبدی شکلش که پر از نورگیر بود و نورگیر
ها شیشه های رنگی داشت به عروس شدن فکر کنم به اینکه منم می تونم سرخاب و سفیداب بزنم بتونم هرچقدر میخوام گیلاس بخورم و هی ننه زری نباشه غر بزنه بگه نخور دختر!خوب نیست دختر شکمو باشه
یه وقتا که گرمابه میرفتیم حنابندان بود خیلی کم پیش میامد چون محل ما اعیون نشین بود معمولا گرمابه رو قرق می کردند
یکی دوبار با تاجماه خانم و مادرم برای جشن و حمام عروس اومده بودیم. بهترین و قشنگترین جای حمام همین قسمت بود که بهش رخت کن می گفتند
پر از نقش و نگار و یه حوض بزرگ که دور تا دورش سکو بود برای نشستن...
یکی دو نفر دایره می زدند و هر کسی به خرج داماد خودش رو میشست و شیرینی و شربت پخش میشد اگه وضع داماد خوب بود و خسیس هم نبود بعد حمام عروسی مادر داماد ناهار میداد که خیلی کم اتفاق میافتاد
یادمراسم حمام دختر زهرا خانم همسایه مان افتادم که دعوت بودیم قبل از اینکه قحطی بیاد قبل از اینکه به بدبختی بی افتیم، اون روز با مادرم و ننه زری و تاجماه راهی شدیم زهرا خانم به تاجماه خانم گفته بود حتما از صبح بریم آخه خیلی فامیل نداشتند. اون روز تازه عروس رو بندانداخته بودند که از طرف داماد چند نفر با یه طشت حنا و چند تا
قالب صابون و شیرینی و مقداری پول اومدند تا عروس و ماها که همراهان عروس بودیم رو حمام ببرند.
اونجا وارد حمام شدیم خاله عروس که زنی خوشبخت و سفید بخت بود لباس عروس رو از تنش در آورد و دست عروس رو گرفت و به "دواخنه"(محل نوره کشیدن در حمام) برد و بهش واجبی زد من یادمه میخواستم برم ببینم چجوری هست اما مادرم نذاشت و با اخم گوشمو گرفت و مجبورم کرد سرجام بمونم
یکی از فامیل عروس داشت به دختر دم بختش می گفت: اینکارو می کنند تا موی شیطان رو بکنند
دخترش گفت: وا یعنی چی؟
زن گفت: من از ننه ی داماد شنیدم که روی تیره پشت هر دختر یه موی حرام وجود داره که باید شب عروسی اون برداشته بشه
با شنیدن این حرف ترسیدم بعدا که به تاجماه خانم گفتم اون خندید و گفت: این حرفا خرافات هست
اون روز بعد عروس رو به خزانه بردندو و بعد که شستند کف حمام نشاندن
یادم هست مادر عروس خواست نبات به عروس بده اما مادر داماد نذاشت و زهرا خانم ناچارا کوتاه آمد البته بعدا نبات رو یواشکی به دخترش داد
اون روز کنار دختر زهرا خانم یه ظرف خوشگل از حنا و چندتا شمع گذاشتند بعد دلاک اومد و خواست برای عروس حنا بذاره اما عروس نذاشت اول فکر کردم دوست نداره عروس بشه اما بعدها فهمیدم رسم هست تا مادر داماد بیاد و یه تیکه طلا بده و عروس رو راضی کنه
موقع حنا گذاشتن یکی دو نفر دایره ضرب گرفتند و همه جز ما که بلد نبودیم خوندن
"عروس حنا مِبندَه (مىبندد) با دست و پا مِبندَه حناى راى (راه) کاشون چه خوش ادا مِبندَه"
بعد یه زن که دایره میزد خوند:
آن یار مَنِه که مىرِوَه (مىرود)
سر بالادِسمال به دست و مىزنه
گِرما رامخمل بخرُم سایه کنم صحرا را
گرما نزنه شاخ گل رعنا را
دوباره با هم خوندن"
یارُم حنا مِبندَه عاشق نما مِبندَه حَناى اصلِ کرمون با (به) دست و پا مِبندَه"
خلاصه کلی زدند و رقصیدن و شعر خوندن یهو یه زن دایره گرفت و برای فاطمه که عروس بود این شعرو خوند"
فاطمه وفات رَه گِردُم
ناز و غمزههات رَه گِردُم
هَموطو که راه تو مىری
خال پوشت پات (پشت پایت) رَه گِردُم
خوب تو مِدى دخترجان
نیم تو مِدى دختر جان
شفتالوهاى باغ بالار (بالا را)
شاد اومِدى (به شادى آب مىدهی) دخترجان
معنیش می شد"خوب (باسن و کمرت را) تاب مىدهى دختر جان، خوب قرو غربیله مىروى دختر جان"
دفعه اول بود همچین...
دفعه اول بود همچین شعرای می شنیدم خیلی خوشم اومده بود و بهم خوش می گذشت با اینکه سنی نداشتم دلم خواست جای فاطمه باشم
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥
باسلام واحترام
به اطلاع اعضای محترم کانال میرساند
از ۲۵خرداد ماه طرح پزشک خانواده ونظام ارجاع به طور رسمی راه اندازی میشود
لازم به توضیح است که
این طرح برای تمامی بیمه ها میباشد در
طرح قبلی فقط افرادیکه بیمه روستایی داشتند مشمول کدارجاع میشدند ولی الان تمامی بیمه (تامین اجتماعی خدمات درمانی نیروهای مسلح
کمیته امداد بهزیستی و...)شامل طرح میباشند
بدین صورت که اگر فردی کد ارجاع راازپزشک خانواده دریافت نکرده باشد هرکدام ازبیمه ها باشند ویزیت وداروهای فرد ویا کارهای تخصصی تر آزاد حساب خواهند شد وبالعکس درصورت دریافت کدارجاع برای تمامی بیمه ها مبلغ دریافتی برای تمامی خدمات ۳۰درصد خواهد بود.
*درحال حاضر پزشک خانواده روستای آغمیون
خانم دکتر پرستو خدایاری زمان ویزیت (همه روزه ازساعت ۷تا۱۱)
ماما خانم طاقی (ویزیت هر روز ازساعت ۷تا۱۱)*
بهورزان خانم فرجی و غفرانی(هر روز از ساعت ۷تا ۱۳)
توجه توجه ****لطفا افرادیکه در این کانال هستند به خانواده دوستان آشنایان وهمسایگان اطلاع رسانی بفرمایند.
باتشکر خانه بهداشت آغمیون
@Aghmiun
باسلام واحترام
به اطلاع اعضای محترم کانال میرساند
از ۲۵خرداد ماه طرح پزشک خانواده ونظام ارجاع به طور رسمی راه اندازی میشود
لازم به توضیح است که
این طرح برای تمامی بیمه ها میباشد در
طرح قبلی فقط افرادیکه بیمه روستایی داشتند مشمول کدارجاع میشدند ولی الان تمامی بیمه (تامین اجتماعی خدمات درمانی نیروهای مسلح
کمیته امداد بهزیستی و...)شامل طرح میباشند
بدین صورت که اگر فردی کد ارجاع راازپزشک خانواده دریافت نکرده باشد هرکدام ازبیمه ها باشند ویزیت وداروهای فرد ویا کارهای تخصصی تر آزاد حساب خواهند شد وبالعکس درصورت دریافت کدارجاع برای تمامی بیمه ها مبلغ دریافتی برای تمامی خدمات ۳۰درصد خواهد بود.
*درحال حاضر پزشک خانواده روستای آغمیون
خانم دکتر پرستو خدایاری زمان ویزیت (همه روزه ازساعت ۷تا۱۱)
ماما خانم طاقی (ویزیت هر روز ازساعت ۷تا۱۱)*
بهورزان خانم فرجی و غفرانی(هر روز از ساعت ۷تا ۱۳)
توجه توجه ****لطفا افرادیکه در این کانال هستند به خانواده دوستان آشنایان وهمسایگان اطلاع رسانی بفرمایند.
باتشکر خانه بهداشت آغمیون
@Aghmiun
944K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صافى آب مرا يادتو انداخت،
تو دلت سبز
لبت سرخ
چراغت روشن!
چرخ روزيت هميشه چرخان!
نفست داغ
تنت گرم
دعايت با من....
@Aghmiun
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جاده بهشتی الموت به تنکابن
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پنجاه و چهار عاشق این بودم که تو گرمابه،تو اون حوض برم و چشمامو ببندم تا از سقف
یهو زدم زیر گریه، آقا رئوف نشست و گفت: چی شده؟ من کاری کردم؟ من حرفی زدم؟
سرتکون دادم انقدر اصرار کرد تا گفتم: می ترسم از اینکه فکر کنند من شما رو با حیله و مکر اینجا آوردم و یا من کاری...
آقا رئوف گفت: فکر کنند به جهنم
گفت: آخه نداره معلوم نیست تا کی اینجا باشیم زن و شوهر نباید از هم دور باشند.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پنجاه و چهار عاشق این بودم که تو گرمابه،تو اون حوض برم و چشمامو ببندم تا از سقف
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پنجاه و پنج
تو همین فکرا بودم دیدم همه که از فامیل عروس بودند رفتند و حنا برداشتند،به دست و پاشون زدند عروس هم کمی حنا برداشت و به دخترای دم بخت حتی به منم تعارف کرد منم به کف دستم زدم و ذوق کردم.
اسپند دود کردند و شربت آوردند بعد دلاک دست و پای عروس رو شست و گیس عروس رو بافت اما قبلش دستشو به نشانه اینکه و انعام میخواد رو سر عروس گذاشت و مادر داماد انعام آورد بعد لباس پوشیدیم و من فکر کردم تمام شده اما جلوی در گرمابه داماد با ساز و دهل منتظرمون بودند و با پایکوبی راهی شدیم اون روز خیلی به من خوش گذشت هیچ حنابندانی اینجوری نرفته بودم یادم نیست
زهراخانم اینا کجایی بودند، تو فکرای خودم غرق بودم که دستی از پشت رو شونه ام نشست ترسیدم و از جا پریدم
اقا رئوف بود گفت: به چی فکر می کنی؟
اه کشیدم و گفتم: به یه روز خوب
- دیگ رو پر از آب کردم بلند شو...
نمی دونستم ترس بود خجالت بود، هرچی بود مانع می شد بلند بشم، آقا رئوف منتظرم بود گفت بلند شو
ناچارا بلند شدم و پشت سرش راه افتادم، مطبخ زیرزمین بود و کنارش یه راهرو بود که تهش یه اتاقی می خورد که ما جای حمام ازش استفاده میکردیم سخت بود اما چاره ای نداشتم یا باید به گرمابه می رفتم یا اینجا خودمو می شستم، این دفعه برخلاف قبل ناراحت شستن و حمام کردن تو اون اتاق کوچک نبودم بیشترناراحت بودم چجوری جلوی آقا رئوف خودمو بشورم، درسته شوهرم بود اما باهاش راحت نبودم
اقا رئوف هم سرش پایین بود و هیچی نمی گفت
وقتی رسیدیم گفت: من میرم تشت آب کنم و بیارم سرتکون دادم که باشه
آقا رئوف اومد و دید همونجوری ایستادم گفت: چرا همینجور ایستادی ؟ آب سرد میشه
- آخه...
- آخه نداره زن!مگه بار اول هست که می بینمت!
- باشه پس اول پشتت رو کن بهم
- باشه
پشتش رو بهم کرد و با ترس و خجالت لباسمو در آوردم همش حواسم بود برنگرده
- برگردم؟
- برگرد
وقتی برگشت چشمش بهم افتاد از خجالت تا جایی که تونستم دستامو رو بدنم گرفتم که بدنم دیده نشه اما نمی شد
موهای مثل شبم با سفید پوستم تضاد داشت نگام کرد و نگاشو دزدید سرشو پایین انداخت و چیزی گفت: تازه داشت خجالتم کم می شد که سرشو بالا آورد.
نگاش کردم نگام کرد قلبم تند می تپید، کم کم خجالتم ازش ریخت و حمام کردم و چند آفتابه آب هم روی آقا رئوف ریختم تا حمام کنه
راهی اتاق شدیم ...
باورم شد اما دلم برای سکوت و آرامش اینجا تنگ شده بود تازه داشت باورم می شد که خانه ام هست..
موهامو گیس کردم و چایی دم کردم
خجالت می کشیدم تو چشمای آقا رئوف نگاه کنم انگار دفعه اولمون بود!
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پنجاه و شش
ته دلم خوشم اومده بود و دلم لرزیده بود زیر چشمی به آقا رئوف نگاه کردم داشت نگام می کرد، نگامو ازش دزدیدم و تو فکر رفتم که چرا اینجوری شدم؟ نفسای گرمش تو گوشم می پیچید آروم گفت: سیر نمیشم ازت ...
نه می تونستم ازش رها بشم نه می تونستم همراهش باشم تو همین فکرا بودم که دیگه وقت حمام رفتن ندارم و چه کنم خودش آروم کنار رفت و زیر لب گفت:
حیف که وقت تنگ هست
یه چایی خوردیم که آقا رئوف گفت:
بلند شو آماده شو و هرچی میخوای بردار چند روزی تو عمارت هستیم
با شنیدن این حرف غم های عالم ریخت تو دلم یعنی چی؟ اگه قرار میشد همیشه اونجا بمونیم من باید چیکار می کردم؟ با اون دوتا وزه و مادرشوهری که چشم دیدنمو نداشت با سرکوفت حرفاشون چی؟
- تا کی اونجا می مونیم؟
- مشخص نیست بعدِ آقام باید حواسم به همه چی باشه هم زیاد دشمن داریم هم داغ دل ننه و آبجیام زیاده، برم ببینم درشکه چی اومده
سرتکون دادم و به خودم گفتم خدا رحم کنه بهم
آقا رئوف راهی شد و کمی بعد گفت: بیا...
تو مسیر حرفی نزدیم حتی از زیر روبنده هم نگاش نکردم
وقتی رسیدیم عمارت همه چپ چپ نگام کردند بی بی در گوشم گفت: اینا دق نکنند خوبه
هیچی نگفتم اون روز هم با اومدن و رفتن مهمونا گذشت شب موقع خواب بی بی رختخوابشو گرفت زیر بغلش و خواست بیاد اتاقی که به من داده بودن بخوابه که آقا رئوف بی بی رو صدا زد بی بی با تعجب رفت اما با نگاهی که پر از خنده و خجالت بود برگشت و باز خواست رخت خوابشو برداره و ببره گفتم: کجا بی بی؟
بی بی خندید و گفت: بر شیطان لعنت نچ نچ
- وا به شیطان چیکار داری ؟
بی بی با خنده گفت: برم ننه! وقتی اومدین دیدم رئوف چشماش برق می زنه ها
نگاش کردم
- برم که آقا رئوف گفتن من شب پیش زنم میخوام بخوابم
رنگم پرید دستام لرزید عیب بود بی حیایی بود یعنی چی؟
طرف حتی نوه داشت هم اینجوری نمی گفت! بعد رئوف
- بی بی نرو
بی بی با خنده گفت: نرم که بندازینم بیرون؟
بی بی رفت و آقا رئوف اومد، نمی دونم من چرا خجالت میکشیدم نگاش کنم
خودش جا انداخت کنار من و دراز کشید هی نگاش کردم هی نگام کرد آخر گفت:
بیا اینجا
از خجالت و استرس گریه ام گرفته بود گفتم: بیام چی؟
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
یهو زدم زیر گریه، آقا رئوف نشست و گفت: چی شده؟ من کاری کردم؟ من حرفی زدم؟ سرتکون دادم انقدر اصرار ک
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت پنجاه و هفت
اشاره کرد برم پیشش، نرفتم سرمو پایین انداختم گفت: میدونی گناهه من بخوام و خودتو ازم دریغ کنی؟
هیچی نگفتم، با خودم گفتم: الان نرم بالاخره باید برم تا صبح که نمی تونم این گوشه باشم! تازه شوهرم هست گناه که نمیکنم اما میدونستم مادر و خواهراش حتما اینکه شب آقا رئوف خواسته پیش من بمونه رو از چشم من می ببنند. چاره ای نداشتم راهی رختخواب شدم حتی نگاش نکردم، سرم پایین بود.
تو رختخواب منتظر من نشسته بود آروم رفتم و به روی خودم نیاوردم و تو رختخواب پشتمو کردم بهش و چشمامو
بستم که بخوابم اما هنوز لحظه ای نگذشته بود که از پشت بغلم کرد و محاصره شدم
صبح وقتی چشم باز کردم خودم بودم و خودم
زیر پتو خزیدم و با همین فکرا خوابم برد اون شب همش خواب دعوا و چاقو کشی دیدم تو خواب دیدم رئوف داره با یه مردی دعوا می کنه
پشت اون مرد به من بود من نمی شناختمش! همش داد میزدم اما کسی نبود کمک کنه، می خواستم برم جلو اما یه نیرویی مانع می شد التماس رئوف رو می کردم که کاری نکنه...
که اون تیزی رو بندازه زمین اما فرو کرد تو شکم کسی که پشتش به من بود
خون میامد جیغ زدم و تو سرو کله خودم زدم اما رئوف میخندید و میگفت کشتمش!
تازه چشمم به اون مرد بهش افتاد لوطی صالح بود
تو خواب فقط جیغ می زدم و کمک می خواستم.
آقا رئوف از خواب، بیدارم کرد
می لرزیدم و گریه می کردم، اقا رئوف می پرسید چی شده ؟چه خوابی دیدی؟
جرات نمی کردم حرف بزنم دستامو نگاه کردم خونی نبود! حس و حال خوابم باهام بود و انگار واقعی بود، آقا رئوف
رفت یه پیاله آب آورد و گفت: بخور زن الان از دست میری، چه خوابی دیدی؟
آقا رئوف گفت: خواب بد دیدی؟
سرتکون دادم، گفت: نترس
آقا رئوف زود خوابش برد اما من تا صبح زانوهانو بغل کردم، آفتاب داشت طلوع میکرد تا روز دیگه ای شروع بشه روزی که برای هر آدمی تو اون روزا ممکن بود پر از درد و ناراحتی باشه پر از مریضی و مرگ ...
داشتم فکر می کرد!
فکر می کردم که کاش این روزای سیاه تمام بشه کاش مردم باز بخندن تو همین فکرا بودم که در اتاق باز شد وچشمم به خانم جون افتاد دستشو زده بود به کمرش و داشت نگام می کرد از ترس با پته پته سلام دادم که زهرماری بهم گفت
آقا رئوف تازه چشماشو باز کرد
خانم جون گفت: ساعت خواب
آقا رئوف گفت: سلام مگه ساعت چنده؟
خانم جون گفت: برای تو که به زنت چسبیدی چه فرقی می کنه
این حرف رو زد و رفت موقع رفتن با چشماش اخمی بهم کرد آقا رئوف که انگار نه انگار اتفاقی افتاده گفت: وا این ننه
من کله سحری چش بود؟
هیچی نگفتم بلند شد و لباس پوشید و رفت
ادامه دارد..
@Aghmiun ❥❥