eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
115 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
سکوت کرد زیر چشمی نگاش کردم،نوبت من بود حرف بزنم گفتم: کسی که غمش رو میده صبرشم میده شما الان امید
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پنجاه و چهار عاشق این بودم که تو گرمابه،تو اون حوض برم و چشمامو ببندم تا از سقف گنبدی شکلش که پر از نورگیر بود و نورگیر ها شیشه های رنگی داشت به عروس شدن فکر کنم به اینکه منم می تونم سرخاب و سفیداب بزنم بتونم هرچقدر می‌خوام گیلاس بخورم و هی ننه زری نباشه غر بزنه بگه نخور دختر!خوب نیست دختر شکمو باشه یه وقتا که گرمابه می‌رفتیم حنابندان بود خیلی کم پیش میامد چون محل ما اعیون نشین بود معمولا گرمابه رو قرق می کردند یکی دوبار با تاجماه خانم و مادرم برای جشن و حمام عروس اومده بودیم. بهترین و قشنگترین جای حمام همین قسمت بود که بهش رخت کن می گفتند پر از نقش و نگار و یه حوض بزرگ که دور تا دورش سکو بود برای نشستن... یکی دو نفر دایره می زدند و هر کسی به خرج داماد خودش رو می‌شست و شیرینی و شربت پخش می‌شد اگه وضع داماد خوب بود و خسیس هم نبود بعد حمام عروسی مادر داماد ناهار می‌داد که خیلی کم اتفاق می‌افتاد یادمراسم حمام دختر زهرا خانم همسایه مان افتادم که دعوت بودیم قبل از اینکه قحطی بیاد قبل از اینکه به بدبختی بی افتیم، اون روز با مادرم و ننه زری و تاجماه راهی شدیم زهرا خانم به تاجماه خانم گفته بود حتما از صبح بریم آخه خیلی فامیل نداشتند. اون روز تازه عروس رو بندانداخته بودند که از طرف داماد چند نفر با یه طشت حنا و چند تا قالب صابون و شیرینی و مقداری پول اومدند تا عروس و ماها که همراهان عروس بودیم رو حمام ببرند. اونجا وارد حمام شدیم خاله عروس که زنی خوشبخت و سفید بخت بود لباس عروس رو از تنش در آورد و دست عروس رو گرفت و به "دواخنه"(محل نوره کشیدن در حمام) برد و بهش واجبی زد من یادمه می‌خواستم برم ببینم چجوری هست اما مادرم نذاشت و با اخم گوشمو گرفت و مجبورم کرد سرجام بمونم یکی از فامیل عروس داشت به دختر دم بختش می گفت: اینکارو می کنند تا موی شیطان رو بکنند دخترش گفت: وا یعنی چی؟ زن گفت: من از ننه ی داماد شنیدم که روی تیره پشت هر دختر یه موی حرام وجود داره که باید شب عروسی اون برداشته بشه با شنیدن این حرف ترسیدم بعدا که به تاجماه خانم گفتم اون خندید و گفت: این حرفا خرافات هست اون روز بعد عروس رو به خزانه بردندو و بعد که شستند کف حمام نشاندن یادم هست مادر عروس خواست نبات به عروس بده اما مادر داماد نذاشت و زهرا خانم ناچارا کوتاه آمد البته بعدا نبات رو یواشکی به دخترش داد اون روز کنار دختر زهرا خانم یه ظرف خوشگل از حنا و چندتا شمع گذاشتند بعد دلاک اومد و خواست برای عروس حنا بذاره اما عروس نذاشت اول فکر کردم دوست نداره عروس بشه اما بعدها فهمیدم رسم هست تا مادر داماد بیاد و یه تیکه طلا بده و عروس رو راضی کنه موقع حنا گذاشتن یکی دو نفر دایره ضرب گرفتند و همه جز ما که بلد نبودیم خوندن "عروس حنا مِبندَه (مى‌بندد) با دست و پا مِبندَه حناى راى (راه) کاشون چه خوش ادا مِبندَه" بعد یه زن که دایره میزد خوند: آن یار مَنِه که مى‌رِوَه (مى‌رود) سر بالادِسمال به ‌دست و مى‌زنه گِرما رامخمل بخرُم سایه کنم صحرا را گرما نزنه شاخ گل رعنا را دوباره با هم خوندن" یارُم حنا مِبندَه عاشق نما مِبندَه حَناى اصلِ کرمون با (به) دست و پا مِبندَه" خلاصه کلی زدند و رقصیدن و شعر خوندن یهو یه زن دایره گرفت و برای فاطمه که عروس بود این شعرو خوند" فاطمه وفات رَه گِردُم ناز و غمزه‌هات رَه گِردُم هَموطو که راه تو مى‌ری خال پوشت پات (پشت پایت) رَه گِردُم خوب تو مِدى دخترجان نیم تو مِدى دختر جان شفتالوهاى باغ بالار (بالا را) شاد اومِدى (به شادى آب مى‌دهی) دخترجان معنیش می شد"خوب (باسن و کمرت را) تاب مى‌دهى دختر جان، خوب قرو غربیله مى‌روى دختر جان" دفعه اول بود همچین... دفعه اول بود همچین شعرای می شنیدم خیلی خوشم اومده بود و بهم خوش می گذشت با اینکه سنی نداشتم دلم خواست جای فاطمه باشم ادامه دارد... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
باسلام واحترام به اطلاع اعضای محترم کانال میرساند از ۲۵خرداد ماه طرح پزشک خانواده ونظام ارجاع به طور رسمی راه اندازی میشود لازم به توضیح است که این طرح برای تمامی بیمه ها میباشد در طرح قبلی فقط افرادیکه بیمه روستایی داشتند مشمول کدارجاع میشدند ولی الان تمامی بیمه (تامین اجتماعی خدمات درمانی نیروهای مسلح کمیته امداد بهزیستی و...)شامل طرح میباشند بدین صورت که اگر فردی کد ارجاع راازپزشک خانواده دریافت نکرده باشد هرکدام ازبیمه ها باشند ویزیت وداروهای فرد ویا کارهای تخصصی تر آزاد حساب خواهند شد وبالعکس درصورت دریافت کدارجاع برای تمامی بیمه ها مبلغ دریافتی برای تمامی خدمات ۳۰درصد خواهد بود. *درحال حاضر پزشک خانواده روستای آغمیون خانم دکتر پرستو خدایاری زمان ویزیت (همه روزه ازساعت ۷تا۱۱) ماما خانم طاقی (ویزیت هر روز ازساعت ۷تا۱۱)* بهورزان خانم فرجی و غفرانی(هر روز از ساعت ۷تا ۱۳) توجه توجه ****لطفا افرادیکه در این کانال هستند به خانواده دوستان آشنایان وهمسایگان اطلاع رسانی بفرمایند. باتشکر خانه بهداشت آغمیون @Aghmiun
باسلام واحترام به اطلاع اعضای محترم کانال میرساند از ۲۵خرداد ماه طرح پزشک خانواده ونظام ارجاع به طور رسمی راه اندازی میشود لازم به توضیح است که این طرح برای تمامی بیمه ها میباشد در طرح قبلی فقط افرادیکه بیمه روستایی داشتند مشمول کدارجاع میشدند ولی الان تمامی بیمه (تامین اجتماعی خدمات درمانی نیروهای مسلح کمیته امداد بهزیستی و...)شامل طرح میباشند بدین صورت که اگر فردی کد ارجاع راازپزشک خانواده دریافت نکرده باشد هرکدام ازبیمه ها باشند ویزیت وداروهای فرد ویا کارهای تخصصی تر آزاد حساب خواهند شد وبالعکس درصورت دریافت کدارجاع برای تمامی بیمه ها مبلغ دریافتی برای تمامی خدمات ۳۰درصد خواهد بود. *درحال حاضر پزشک خانواده روستای آغمیون خانم دکتر پرستو خدایاری زمان ویزیت (همه روزه ازساعت ۷تا۱۱) ماما خانم طاقی (ویزیت هر روز ازساعت ۷تا۱۱)* بهورزان خانم فرجی و غفرانی(هر روز از ساعت ۷تا ۱۳) توجه توجه ****لطفا افرادیکه در این کانال هستند به خانواده دوستان آشنایان وهمسایگان اطلاع رسانی بفرمایند. باتشکر خانه بهداشت آغمیون @Aghmiun
944K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صافى آب مرا يادتو انداخت، تو دلت سبز لبت سرخ چراغت روشن! چرخ روزيت هميشه چرخان! نفست داغ تنت گرم دعايت با من.... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پنجاه و چهار عاشق این بودم که تو گرمابه،تو اون حوض برم و چشمامو ببندم تا از سقف
یهو زدم زیر گریه، آقا رئوف نشست و گفت: چی شده؟ من کاری کردم؟ من حرفی زدم؟ سرتکون دادم انقدر اصرار کرد تا گفتم: می ترسم از اینکه فکر کنند من شما رو با حیله و مکر اینجا آوردم و یا من کاری... آقا رئوف گفت: فکر کنند به جهنم گفت: آخه نداره معلوم نیست تا کی اینجا باشیم زن و شوهر نباید از هم دور باشند.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پنجاه و چهار عاشق این بودم که تو گرمابه،تو اون حوض برم و چشمامو ببندم تا از سقف
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پنجاه و پنج تو همین فکرا بودم دیدم همه که از فامیل عروس بودند رفتند و حنا برداشتند،به دست و پاشون زدند عروس هم کمی حنا برداشت و به دخترای دم بخت حتی به منم تعارف کرد منم به کف دستم زدم و ذوق کردم. اسپند دود کردند و شربت آوردند بعد دلاک دست و پای عروس رو شست و گیس عروس رو بافت اما قبلش دستشو به نشانه اینکه و انعام می‌خواد رو سر عروس گذاشت و مادر داماد انعام آورد بعد لباس پوشیدیم و من فکر کردم تمام شده اما جلوی در گرمابه داماد با ساز و دهل منتظرمون بودند و با پایکوبی راهی شدیم اون روز خیلی به من خوش گذشت هیچ حنابندانی اینجوری نرفته بودم یادم نیست زهراخانم اینا کجایی بودند، تو فکرای خودم غرق بودم که دستی از پشت رو شونه ام نشست ترسیدم و از جا پریدم اقا رئوف بود گفت: به چی فکر می کنی؟ اه کشیدم و گفتم: به یه روز خوب - دیگ رو پر از آب کردم بلند شو... نمی دونستم ترس بود خجالت بود، هرچی بود مانع می شد بلند بشم، آقا رئوف منتظرم بود گفت بلند شو ناچارا بلند شدم و پشت سرش راه افتادم، مطبخ زیرزمین بود و کنارش یه راهرو بود که تهش یه اتاقی می خورد که ما جای حمام ازش استفاده می‌کردیم سخت بود اما چاره ای نداشتم یا باید به گرمابه می رفتم یا اینجا خودمو می شستم، این دفعه برخلاف قبل ناراحت شستن و حمام کردن تو اون اتاق کوچک نبودم بیشترناراحت بودم چجوری جلوی آقا رئوف خودمو بشورم، درسته شوهرم بود اما باهاش راحت نبودم اقا رئوف هم سرش پایین بود و هیچی نمی گفت وقتی رسیدیم گفت: من میرم تشت آب کنم و بیارم سرتکون دادم که باشه آقا رئوف اومد و دید همونجوری ایستادم گفت: چرا همینجور ایستادی ؟ آب سرد میشه - آخه... - آخه نداره زن!مگه بار اول هست که می بینمت! - باشه پس اول پشتت رو کن بهم - باشه پشتش رو بهم کرد و با ترس و خجالت لباسمو در آوردم همش حواسم بود برنگرده - برگردم؟ - برگرد وقتی برگشت چشمش بهم افتاد از خجالت تا جایی که تونستم دستامو رو بدنم گرفتم که بدنم دیده نشه اما نمی شد موهای مثل شبم با سفید پوستم تضاد داشت نگام کرد و نگاشو دزدید سرشو پایین انداخت و چیزی گفت: تازه داشت خجالتم کم می شد که سرشو بالا آورد. نگاش کردم نگام کرد قلبم تند می تپید، کم کم خجالتم ازش ریخت و حمام کردم و چند آفتابه آب هم روی آقا رئوف ریختم تا حمام کنه راهی اتاق شدیم ... باورم شد اما دلم برای سکوت و آرامش اینجا تنگ شده بود تازه داشت باورم می شد که خانه ام هست.. موهامو گیس کردم و چایی دم کردم خجالت می کشیدم تو چشمای آقا رئوف نگاه کنم انگار دفعه اولمون بود! 🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پنجاه و شش ته دلم خوشم اومده بود و دلم لرزیده بود زیر چشمی به آقا رئوف نگاه کردم داشت نگام می کرد، نگامو ازش دزدیدم و تو فکر رفتم که چرا اینجوری شدم؟ نفسای گرمش تو گوشم می پیچید آروم گفت: سیر نمیشم ازت ... نه می تونستم ازش رها بشم نه می تونستم همراهش باشم تو همین فکرا بودم که دیگه وقت حمام رفتن ندارم و چه کنم خودش آروم کنار رفت و زیر لب گفت: حیف که وقت تنگ هست یه چایی خوردیم که آقا رئوف گفت: بلند شو آماده شو و هرچی میخوای بردار چند روزی تو عمارت هستیم با شنیدن این حرف غم های عالم ریخت تو دلم یعنی چی؟ اگه قرار میشد همیشه اونجا بمونیم من باید چیکار می کردم؟ با اون دوتا وزه و مادرشوهری که چشم دیدنمو نداشت با سرکوفت حرفاشون چی؟ - تا کی اونجا می مونیم؟ - مشخص نیست بعدِ آقام باید حواسم به همه چی باشه هم زیاد دشمن داریم هم داغ دل ننه و آبجیام زیاده، برم ببینم درشکه چی اومده سرتکون دادم و به خودم گفتم خدا رحم کنه بهم آقا رئوف راهی شد و کمی بعد گفت: بیا‌... تو مسیر حرفی نزدیم حتی از زیر روبنده هم نگاش نکردم وقتی رسیدیم عمارت همه چپ چپ نگام کردند بی بی در گوشم گفت: اینا دق نکنند خوبه هیچی نگفتم اون روز هم با اومدن و رفتن مهمونا گذشت شب موقع خواب بی بی رختخوابشو گرفت زیر بغلش و خواست بیاد اتاقی که به من داده بودن بخوابه که آقا رئوف بی بی رو صدا زد بی بی با تعجب رفت اما با نگاهی که پر از خنده و خجالت بود برگشت و باز خواست رخت خوابشو برداره و ببره گفتم: کجا بی بی؟ بی بی خندید و گفت: بر شیطان لعنت نچ نچ - وا به شیطان چیکار داری ؟ بی بی با خنده گفت: برم ننه! وقتی اومدین دیدم رئوف چشماش برق می زنه ها نگاش کردم - برم که آقا رئوف گفتن من شب پیش زنم میخوام بخوابم رنگم پرید دستام لرزید عیب بود بی حیایی بود یعنی چی؟ طرف حتی نوه داشت هم اینجوری نمی گفت! بعد رئوف - بی بی نرو بی بی با خنده گفت: نرم که بندازینم بیرون؟ بی بی رفت و آقا رئوف اومد، نمی دونم من چرا خجالت می‌کشیدم نگاش کنم خودش جا انداخت کنار من و دراز کشید هی نگاش کردم هی نگام کرد آخر گفت: بیا اینجا از خجالت و استرس گریه ام گرفته بود گفتم: بیام چی؟
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
یهو زدم زیر گریه، آقا رئوف نشست و گفت: چی شده؟ من کاری کردم؟ من حرفی زدم؟ سرتکون دادم انقدر اصرار ک
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت پنجاه و هفت اشاره کرد برم پیشش، نرفتم سرمو پایین انداختم گفت: میدونی گناهه من بخوام و خودتو ازم دریغ کنی؟ هیچی نگفتم، با خودم گفتم: الان نرم بالاخره باید برم تا صبح که نمی تونم این گوشه باشم! تازه شوهرم هست گناه که نمی‌کنم اما می‌دونستم مادر و خواهراش حتما اینکه شب آقا رئوف خواسته پیش من بمونه رو از چشم من می ببنند. چاره ای نداشتم راهی رختخواب شدم حتی نگاش نکردم، سرم پایین بود. تو رختخواب منتظر من نشسته بود آروم رفتم و به روی خودم نیاوردم و تو رختخواب پشتمو کردم بهش و چشمامو بستم که بخوابم اما هنوز لحظه ای نگذشته بود که از پشت بغلم کرد و محاصره شدم صبح وقتی چشم باز کردم خودم بودم و خودم زیر پتو خزیدم و با همین فکرا خوابم برد اون شب همش خواب دعوا و چاقو کشی دیدم تو خواب دیدم رئوف داره با یه مردی دعوا می کنه پشت اون مرد به من بود من نمی شناختمش! همش داد می‌زدم اما کسی نبود کمک کنه، می خواستم برم جلو اما یه نیرویی مانع می شد التماس رئوف رو می کردم که کاری نکنه... که اون تیزی رو بندازه زمین اما فرو کرد تو شکم کسی که پشتش به من بود خون می‌امد جیغ زدم و تو سرو کله خودم زدم اما رئوف می‌خندید و می‌گفت کشتمش! تازه چشمم به اون مرد بهش افتاد لوطی صالح بود تو خواب فقط جیغ می زدم و کمک می خواستم. آقا رئوف از خواب، بیدارم کرد می لرزیدم و گریه می کردم، اقا رئوف می پرسید چی شده ؟چه خوابی دیدی؟ جرات نمی کردم حرف بزنم دستامو نگاه کردم خونی نبود! حس و حال خوابم باهام بود و انگار واقعی بود، آقا رئوف رفت یه پیاله آب آورد و گفت: بخور زن الان از دست میری، چه خوابی دیدی؟ آقا رئوف گفت: خواب بد دیدی؟ سرتکون دادم، گفت: نترس آقا رئوف زود خوابش برد اما من تا صبح زانوهانو بغل کردم، آفتاب داشت طلوع می‌کرد تا روز دیگه ای شروع بشه روزی که برای هر آدمی تو اون روزا ممکن بود پر از درد و ناراحتی باشه پر از مریضی و مرگ ... داشتم فکر می کرد! فکر می کردم که کاش این روزای سیاه تمام بشه کاش مردم باز بخندن تو همین فکرا بودم که در اتاق باز شد وچشمم به خانم جون افتاد دستشو زده بود به کمرش و داشت نگام می کرد از ترس با پته پته سلام دادم که زهرماری بهم گفت آقا رئوف تازه چشماشو باز کرد خانم جون گفت: ساعت خواب آقا رئوف گفت: سلام مگه ساعت چنده؟ خانم جون گفت: برای تو که به زنت چسبیدی چه فرقی می کنه این حرف رو زد و رفت موقع رفتن با چشماش اخمی بهم کرد آقا رئوف که انگار نه انگار اتفاقی افتاده گفت: وا این ننه من کله سحری چش بود؟ هیچی نگفتم بلند شد و لباس پوشید و رفت ادامه دارد.. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
36.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت سی @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
جواد خیابانی پس از ۳۵ سال فعالیت مستمر در سازمان صدا وسیما بازنشسته شد. مخاطبین گرامی حتما گزارش جذّاب و دیدنی مسابقات فوتبال جام جهانی و بازی ایران و استرالیا را که با صدای زیبا و دلنشین جواد خیابانی پخش میشد را هرگز فراموش نخواهند کرد. و وقتی خداداد عزیزی توپ را داخل دروازه استرالیا کرد ، جواد خیابانی از خود بیخود شد و فریاد زد " این غزال تیز پای ایرانی "......... یکبار جواد خیابانی را در بازار رضا که آمده بود کامپیوتر بخرد دیدم ( آن وقت من در شرکت کامپیوتری مشغول بودم )و گفتم آقا جواد چرا مردم شما را دوست دارند ؟ گفت حتما دوست داشتنی هستم دیگه... @Aghmiun