9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرفهایی قابل تامل این مادر شنیدن دارد.
@aghmiun
💢مردم بی ارزش
داستان اعدام محمد کریم مبارز مصری توسط ناپلئون بناپارت:
بعداز مقاومت محمدکریم مبارز مصری،درمقابل فرانسویها و شکست او، قرار بر اعدامش شد، که ناپلئون او را فراخواند و گفت:
سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه میکرد، من به تو فرصتی میدهم تا ده هزار سکه طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی...
محمدکریم گفت: من الان این پول را ندارم اما صدهزار سکه از تاجران میخواهم، میروم تهیه میکنم و باز میگردم...
محمدکریم به مدت چند روز در بازارها با زنجیر برای تهیه پول گردانیده شد اما هیچ تاجری حاضر به پراخت پولی جهت آزادی او نشد و حتی بعضی طلبکارانه میگفتند که با جنگهایش وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد پس نزد ناپلئون برگشت !!
ناپلئون به او گفت:
چاره ای جز اعدام تو ندارم، نه به خاطر کشتن سربازهایم، بلکه به دلیل جنگیدن برای مردمی که پول را مقدم بر وطن خود میدانند...
@aghmiun
🌷بسم الله الرحمن الرحیم🌷
مهربانوان نور✨
سلام و نور✨
با توکل بر حضرت حق❤️
کلاس آموزشی مهربانوی نور تشکیل شد.در این کلاس، تمامی آنچه که یک مهربانو نیاز داره((از کودکی تا سالمندی)) اعم از شناخت سیستم هوشی، ذهنی و جسمی ، احساسی و عاطفی و جنسی ، راههای مختلف کنترل و ارتقای توانمندی و توسعه فردی ، استفاده صحیح از ظرفیتهای وجودی والهی یک بانوی فرزانه ایرانی و مقایسه موارد فوق با سیستم آقایون و بهبود وضعیت روابط با همسر و خانواده در اختیارتون قرار داده میشه و با مدد از نور حضرت دوست❤️ آموزشهای بینظیری رو شاهد خواهید بود و هیجان آموختن رو تجربه خواهید کرد. ان شاءالله و توکل بر او❤️
الحمدلله رب العالمین 💞
الحمدلله علی کل حال 💞
الحمدلله کما هو اهله 💞
استغفرالله ربی و اتوب الیه 🙏
خدایا شکرت 🤲
اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب الزمان علیه السلام ❤️
☘☘☘☘
https://eitaa.com/joinchat/2803302979Ceeec9c459a
لینک گروه
✨مهربانوی نور✨
🚀✨پرواز بسوی آسمان بهتر شدن و رسیدن به آینده ای روشن
🌼🌱🌼🌱🌼
✨کلاس سه شنبه ها
🎇خانی آباد نو
⏰ ۹تا۱۰ صبح حفظ و تثبیت
⏰۱۰تا۱۲ رشد و معنویت علوم ذهنی و دینی
☘جهت ثبت نام و پاسخگويی به سوالات به آیدی @Yarmzeynab
مراجعه بفرمائید.
🌺زینب یارمحمدی آغمیونی*حافظ کل قرآن کریم؛ مدرس حفظ و تثبیت و دوره های علوم ذهنی و معنوی
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان این پارسا همچنان ادامه دارد...
😂😂😂
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_بیستوهشتم بين مهمونا چشمم به سید رحيمه افتاد. نگاهم و ازش
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_بیستونهم
میلی به خوردن صبحونه نداشتم. اما چند تا لقمه کوچیک خوردم تا بعدا دلم ضعف نره .لباس نو دیگه ای نداشتم که برای مراسم پاتختی بپوشم .دوباره همون یک دست لباسی که دیشب تنم بود رو پوشیدم .موهامو شونه کردم و دوباره گیس بافتم و تو اتاق نشستم تامادرم بیاد دنبالم .
حدود نیم ساعت بعد زهرا با خوشرویی در زد و اومد تو اتاق صورتمو بوسیدو گفت خوبی؟نمیدونم چرا از حرفش خجالت کشیدم و ممنون زیر لبی گفتم که سید رحیمه و زن عموی بابام هم اومدن تو.
سید رحيمه اخمهاش تو هم بود و چپ چپ نگام میکرد . زهرا که رفتار سيد رحيمه رو دید خندید و گفت قمرجان زود آماده شو تا بیام با هم بریم تو اتاق خاله زینب .
زهرا که رفت سيد رحيمه گفت خجالت نکشیدی تا لنگ ظهر خوابیدی؟ سرمو انداختم پایین که زن عمو گفت خسته بوده حتما . قمرجان برو دستمالو بردار بیار، مهمونا دیگه دارن میان.
مطمئن بودم از شدت خجالت رنگم به سرخی میزنه، اما زود از روی طاقچه دستمالو دادم به زن عمو . زن عمو با مهربونی لبخندی زد وگفت خوشبخت بشی الهی دخترم،خدارو شکر و از اتاق رفت بیرون .
با رفتن اونا زهرا صدام کرد تا منو با خودش به اتاق خاله زینب ببره.از اتاق که رفتم بیرون تازه فضای خونه رو دیدم .
خونه خیلی بزرگی بود که دور تا دورش اتاق بود و زیر ایوون هم پراز اتاق بود و حوض خیلی کوچکی وسط حیاط بود و اطراف حیاط هم درخت کاشته بودن.
زهرا منو به اتاق مستطیل شکل و بزرگی برد که جز پشتی و فرش چیزی داخل اتاق نبود و از بوی اتاق میشد فهمید تازه رنگش کردن .
حدود پونزده یا بیست نفر زن تو اتاق بودن که هیچ کدوم از فامیل های ما نبودن. زهرا منو کنار اونا نشوند و خودش رفت . میدونستم بدری و خاتون نمیتونن امروز بیان اما فکر میکردم مادرم منیرو با خودش آورده .
کمی که گذشت مهمونای ما هم از راه رسیدن وخاله زینب که کمی از مادر هادی پیرتر بود با مهربونی بهشون خوش آمد میگفت .
کمی که گذشت سید رحیمه و زن عمو و مادرم هم اومدن تو اتاق . مادرم کنار مادر هادی نشست وبا غرور خاصی دستمالو به مادر هادی داد.مادر هادی روی مادرمو بوسید و یه پارچه که توی یه پلاستیک بود و هدیه داد به مادرم .
خانواده هادی ثروتمند نبودن، اما خیلی مهربون بودن و تو همون مدت کم می شد این مهربونی رو حس کرد .
مهمونا که رفتن، خواستم تو جمع و جور کردن خونه کمک کنم که زهرا نذاشت. هادی چهارتا خواهر داشت که همشون ازدواج کرده بودن و چون خونه شون خیلی دور بود، بعد از ناهار با بقیه مهمونا رفته بودن.فقط زهرا مونده بود تا بعدا با مادر من برگرده .
مادر هادی دستمو گرفت و گفت پاشو دخترم با هم بریم اتاق خودمون. بعدم منو برد توی یکی از اتاق های زیر ایوون که با یه پله از کف حیاط جدا می شد .
اتاق متوسطی بود که وسایلی که مادرم به عنوان جهیزیه بهم داده بود، گوشه اتاق چیده بودن. از اتاق خوشم اومده بودو داشتم اتاقو نگاه میکردم که مادر هادی گفت هادی سه ساله بود که باباش مرد و چون ما خونه نداشتیم اومدیم و با خواهرم زینب زندگی کردیم . اینجا خونه خواهرم زینبه. اما خدا شاهده که از وقتی ما اومدیم اینجا، همیشه با ما مهربون بوده و هیچ منتی سر ما نزاشته .
بجز خواهرم زینب یکی از دختر خاله های هادی و خواهر کوچکترم هم اینجا زندگی میکنن، البته اونا خودشون از خونه سهم دارن.
بعدم منو برد تو حیاط و یکی یکی اتاق بقیه رو نشونم داد . به من گفت هادی پسر مهربونیه ،اما یکم زود عصبانی میشه! سعی کن وقتایی که عصبانی میشه حرفی نزنی تا بعدا خودش آروم شه .
تا بحال هیچ کس اینطور مهربون با من حرف نزده بود. بخاطر همین مادر هادی رو خیلی دوست داشتم و تو دلم خداروشکر می کردم .
کارها که تموم شد مادرم و زهرا میخواستن برن که مادرم منوبرد یه گوشه تا دوباره نصیحتم کنه.
ادامه دارد...
@aghmiun
یا الهی
الهی یا الهی یا الهی
نگاهم کن نگاهم کن نگاهی
تویی رب جلیل و من ذلیلم
ندارم در بساطم غیر آهی
بوَد پرونده عمرم سراسر
سیاهی در سیاهی در سیاهی
چو کاه رفته بربادم که باشد
به روی شانه ام کوه گناهی
مرا عجز و نیاز است و گدایی
تو را قدر و جلال و پادشاهی
گناه از چارسو شد سدِّ راهم
به جز عفوت ندارم هیچ راهی
پر کاهی ندارم تا ببخشی
ز راه لطف کوهی را به کاهی
تو را دارم ببخشی یا نبخشی
تو را خواهم بخواهی یا نخواهی
من از خشمت به عفوت می گریزم
پناهم ده پناهم ده پناهی
اگر چه از گنه روزم شده شب
تو را خواندم سحر یا صبحگاهی
صدایت می زند پیوسته «میثم»
جوابم ده جوابم ده الهی
#حاج_غلامرضا_سازگار
#شعر
@aghmiun