کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
به بهانه حرفهای علیرضا نیکبخت
قضاوت از پشت شیشه
مهدی بذرافکن
گفتوگوی علیرضا نیکبخت واحدی با برنامه ویدیویی «من تو من» روزنامه خبرورزشی،نکتهای قابل تأمل در حوزه فرهنگ و رفتار اجتماعی داشت.
نیکبخت در بخشی از این گفتوگو به دوران محرومیت خود اشاره کرد و گفت زمانی که به دلیل حضور در یک مهمانی با محرومیت سنگین مواجه شده بود، در کمیته انضباطی به مسئول وقت این کمیته گفته است: «امیدوارم یک روز به جایگاه من برسی تا ببینم جنبه این جایگاه را داری.»
شاید این جمله واکنشی احساسی به یک تصمیم انضباطی تلقی شود، اما حامل یک حقیقت مهم اجتماعی است؛ اینکه قضاوت انسانها از بیرون یک موقعیت، بسیار آسانتر از قرار گرفتن در متن آن موقعیت است.
بسیاری از ما زمانی که به رفتار، تصمیم یا اشتباه دیگران نگاه میکنیم، خود را محق میدانیم که به سرعت حکم صادر کنیم. اما کمتر پیش میآید از خود بپرسیم اگر در همان شرایط، با همان فشارها، محدودیتها و وسوسهها قرار میگرفتیم، آیا عملکردی بهتر داشتیم؟
واقعیت این است که تجربه زیسته هر فرد، مجموعهای از شرایط و پیچیدگیهایی است که از نگاه دیگران پنهان میماند. به همین دلیل، قضاوتهای شتابزده اغلب حاصل پیشداوری هستند.
جامعه امروز ما نیز کموبیش با این معضل فرهنگی روبهروست. متاسفانه قضاوت دیگران به کاری عادی تبدیل شده است، اما درک متقابل و تلاش برای فهمیدن شرایط افراد کمتر مورد توجه قرار میگیرد.
شاید یکی از مهمترین گامها برای ارتقای فرهنگ اجتماعی، تمرین همدلی و پرهیز از داوریهای عجولانه باشد. باید بدانیم تا زمانی که در جایگاه دیگری قرار نگرفتهایم، نمیتوانیم با اطمینان درباره او و تصمیمهایش حکم صادر کنیم.
@Aghmiun ❥❥
فوتوشاتهای تیم ملی برای #جام_جهانی2026
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
ازدست لوطی ناراحت و عصبانی بودم اما بهش حق می دادم بالاخره اون از آقا رئوف سرشناستر بود پهلوون بود
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت شصت و چهار
تو همین فکرا بودم باز صدای کوبه اومد فکر کردم حتما همون مرد هست اما آقا رئوف بود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: چند دقیقه پیش کسی سراغتان را گرفته بود
- سرکوچه دیدمش
خواستم بپرسم اون مرد کی بود ؟چیکار داشت؟ اما جرات نکردم
کلافه بود نمی دونستم چی شده جرات نکردم ازش چیزی بپرسم
صبح روز بعد راهی خونه بس بی گلاب شدم
خود بی بی درُ باز کرد زیر لب داشت فحش می داد
- چی شده بی بی چرا اول صبح بداخلاقی؟
- بیا تو ننه، هرچی میکشم از دست پسر خودم می کشم یه ذره مردونگی نداره! دیشب کشیدمش کنار بهش میگم مرد باشه اقتدار داشته باش مثل آقات، زنت محل نمیده، حرف منو نمیخونه جدیدا همه چی با من شده من با این دست و پا دردم نمیتونم که هم غذا بپزم هم جلوی اون وزه بیارم و ببرم، پرو پرو تو چشمای من نگاه می کنه میگه ننه میدونم ازش خوشت نمیاد و اذیتش می کنی اما باهاش راه بیا من
که هروقت منورُ دیدم داشته کار می کرده، دختره ورپریده
همون لحظه اومد با تشتِ لباس های من از جلوی من و لوطی رد شد که من دارم رخت مادرشوهرمو می شورم
منم دهنم بسته شد.
خندهام گرفته بود اما چیزی نگفتم
- الانم صداش زدم بیاد درُ باز کنه انگار کر عالم شده...
از پشت پنجره با اخم و ترشرویی داشت نگام می کرد، نگامو ازش دزدیدم
بی بی گفت: خدارو شکر برگشتی به خونت
- آره بی بی واقعا خدارو شکر وگرنه تو اون عمارت دوروز هم زنده نمی موندم دقم می دادن
- میدونم ننه اما خانم جون انقدر آدم بدی نبود همیشه میگفت اگه عروس بیارم اذیت نمیکنم نمی ذارم اذیت و آزارایی که خودم کشیدمو بکشه، آخه خودش کم از مادرشوهرش نکشیده بود، مخصوصا وقتی رئوف گمشده بود و پیش من بود جگرشو خون کرده بودند انگار ! نمی دونم حالا چرا عوض شده، شاید داغ دیده اینجوری شده شاید هم...
بی بی سکوت کرد
- شایدم چی؟
- بیخیال ننه اول صبحی غیبت نکنیم بهتره
- وا بی بی بگو دیگه
_بین خودمون بمونه ها
- بگو بی بی
- خانم جون برای رئوف دختر خواهر خودشو"شهین"رو در نظر گرفته بود و همه جا اعلام کرده بود که شهین عروسش هست. رئوف هم هیچی نگفته بود یعنی یه جورایی با سکوتش موافقت خودشو اعلام کرده بود جونم برات بگه قرار بود همین چند وقت برن سر خونه زندگیشون تا اینکه رئوف میگه نه من و شهین با هم بزرگ شدیم، شهین مثل رعنا هست واسم هرچی خانم جون گریه میکنه خودشو می زنه میگه آبروم میره جلوی خواهرم!دیگه تو فامیل کسی حسابم نمی کنه! مگه حرف پسر آقا رحیم دو تا میشه؟
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت شصت و پنج
رئوف میگه نه، بالا بری پایین بیای من شهین رو نمی خوام
خانم جون میگه نمیشه خودت خواهر داری سرمون میاد اگه تو با شهین عروسی نکنی دیگه کسی نمی گیرش
رئوف هم میگه نه
اقا رحیم میاد وسط و رئوف میگه خاطرخواه شدم
آقا رحیم میگه عاقت می کنم و هیچی بهت نمیدم،رئوف میگه نمی خوامش و بعد انقدر میگن تا رئوف میگه عاشق اون دختر که تو خونه لوطی هست و پناه آورده شدم
اقا رحیم میگه دختر جهانگیر؟ نه بمیرمم محال هست بذارم اون دخترعروس من بشه، اما رئوف میگه من عقدش میکنم و چند وقت بعد میره میگه من میخوام عقدش کنم که هیچکس محل نمیده باور نمی کردند فکر میکردند رئوف الکی میگه تا راضی بشن برای همین هیچکدوم نیامدن
همون روز که عقد کردی و رفتی شوکت ورپریده اومد اینجا تا ببینه رئوف راست میگفته یا الکی بوده اونم وقتی می بینه راست گفته به خانم جون میگه و خانم جون شوکت رو می فرسته... بعدم که خودت می دونی
- بی بی شهین خوشگل هست؟
بی بی خندید و گفت: حسودیت شد
سرخ شدم حسودیم شده بود؟ نمیدونم اما دوست داشتم بی بی بگه نه ولی بیبی گفت: آره ننه مثل فرنگیا سفید و مو طلایی و چشمایی به رنگ آبی داره
آخه ننهی ننه آقاش روس بوده آقای آقاش تاجر بوده رفته بود فرنگستون و چشمش به اون عروسک فرنگی می افته و دل بهش می بازه و با خودش میاره اینجا
میگن شهین به ننه بزرگ روسیش رفته...
ننه منم دیدمش خیلی خوشگله اصلا این دخترُ آدم باید بذاره رو طاقچه فقط نگاش کنه گردنش مثل بلور می مونه
از بی بی نگاهمو دزدیدم آخه حسودیم شده بود توقع داشتم بی بی بگه نه ننه زشته یا حداقل بگه تو از اون خیلی سرتری اما بی بی حقیقت رو کوبید تو سرم!
تو دلم حسودی کردم.
بی بی گفت: آره خانم جون دوست داشت شهین عروسش بشه و نوه های چشمآبی داشته باشه
هیچی نگفتم
بی بی گفت: وا ننه چرا ساکت شدی؟ ناراحت شدی؟
یه لبخند الکی زدم و گفتم: نه بی بی برای چی ناراحت بشم ؟
گفت: هیچی گفتم شاید حسودیت شده باشه
گفتم: نه بی بی مگه بچه ام