فوتوشاتهای تیم ملی برای #جام_جهانی2026
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
ازدست لوطی ناراحت و عصبانی بودم اما بهش حق می دادم بالاخره اون از آقا رئوف سرشناستر بود پهلوون بود
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت شصت و چهار
تو همین فکرا بودم باز صدای کوبه اومد فکر کردم حتما همون مرد هست اما آقا رئوف بود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: چند دقیقه پیش کسی سراغتان را گرفته بود
- سرکوچه دیدمش
خواستم بپرسم اون مرد کی بود ؟چیکار داشت؟ اما جرات نکردم
کلافه بود نمی دونستم چی شده جرات نکردم ازش چیزی بپرسم
صبح روز بعد راهی خونه بس بی گلاب شدم
خود بی بی درُ باز کرد زیر لب داشت فحش می داد
- چی شده بی بی چرا اول صبح بداخلاقی؟
- بیا تو ننه، هرچی میکشم از دست پسر خودم می کشم یه ذره مردونگی نداره! دیشب کشیدمش کنار بهش میگم مرد باشه اقتدار داشته باش مثل آقات، زنت محل نمیده، حرف منو نمیخونه جدیدا همه چی با من شده من با این دست و پا دردم نمیتونم که هم غذا بپزم هم جلوی اون وزه بیارم و ببرم، پرو پرو تو چشمای من نگاه می کنه میگه ننه میدونم ازش خوشت نمیاد و اذیتش می کنی اما باهاش راه بیا من
که هروقت منورُ دیدم داشته کار می کرده، دختره ورپریده
همون لحظه اومد با تشتِ لباس های من از جلوی من و لوطی رد شد که من دارم رخت مادرشوهرمو می شورم
منم دهنم بسته شد.
خندهام گرفته بود اما چیزی نگفتم
- الانم صداش زدم بیاد درُ باز کنه انگار کر عالم شده...
از پشت پنجره با اخم و ترشرویی داشت نگام می کرد، نگامو ازش دزدیدم
بی بی گفت: خدارو شکر برگشتی به خونت
- آره بی بی واقعا خدارو شکر وگرنه تو اون عمارت دوروز هم زنده نمی موندم دقم می دادن
- میدونم ننه اما خانم جون انقدر آدم بدی نبود همیشه میگفت اگه عروس بیارم اذیت نمیکنم نمی ذارم اذیت و آزارایی که خودم کشیدمو بکشه، آخه خودش کم از مادرشوهرش نکشیده بود، مخصوصا وقتی رئوف گمشده بود و پیش من بود جگرشو خون کرده بودند انگار ! نمی دونم حالا چرا عوض شده، شاید داغ دیده اینجوری شده شاید هم...
بی بی سکوت کرد
- شایدم چی؟
- بیخیال ننه اول صبحی غیبت نکنیم بهتره
- وا بی بی بگو دیگه
_بین خودمون بمونه ها
- بگو بی بی
- خانم جون برای رئوف دختر خواهر خودشو"شهین"رو در نظر گرفته بود و همه جا اعلام کرده بود که شهین عروسش هست. رئوف هم هیچی نگفته بود یعنی یه جورایی با سکوتش موافقت خودشو اعلام کرده بود جونم برات بگه قرار بود همین چند وقت برن سر خونه زندگیشون تا اینکه رئوف میگه نه من و شهین با هم بزرگ شدیم، شهین مثل رعنا هست واسم هرچی خانم جون گریه میکنه خودشو می زنه میگه آبروم میره جلوی خواهرم!دیگه تو فامیل کسی حسابم نمی کنه! مگه حرف پسر آقا رحیم دو تا میشه؟
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت شصت و پنج
رئوف میگه نه، بالا بری پایین بیای من شهین رو نمی خوام
خانم جون میگه نمیشه خودت خواهر داری سرمون میاد اگه تو با شهین عروسی نکنی دیگه کسی نمی گیرش
رئوف هم میگه نه
اقا رحیم میاد وسط و رئوف میگه خاطرخواه شدم
آقا رحیم میگه عاقت می کنم و هیچی بهت نمیدم،رئوف میگه نمی خوامش و بعد انقدر میگن تا رئوف میگه عاشق اون دختر که تو خونه لوطی هست و پناه آورده شدم
اقا رحیم میگه دختر جهانگیر؟ نه بمیرمم محال هست بذارم اون دخترعروس من بشه، اما رئوف میگه من عقدش میکنم و چند وقت بعد میره میگه من میخوام عقدش کنم که هیچکس محل نمیده باور نمی کردند فکر میکردند رئوف الکی میگه تا راضی بشن برای همین هیچکدوم نیامدن
همون روز که عقد کردی و رفتی شوکت ورپریده اومد اینجا تا ببینه رئوف راست میگفته یا الکی بوده اونم وقتی می بینه راست گفته به خانم جون میگه و خانم جون شوکت رو می فرسته... بعدم که خودت می دونی
- بی بی شهین خوشگل هست؟
بی بی خندید و گفت: حسودیت شد
سرخ شدم حسودیم شده بود؟ نمیدونم اما دوست داشتم بی بی بگه نه ولی بیبی گفت: آره ننه مثل فرنگیا سفید و مو طلایی و چشمایی به رنگ آبی داره
آخه ننهی ننه آقاش روس بوده آقای آقاش تاجر بوده رفته بود فرنگستون و چشمش به اون عروسک فرنگی می افته و دل بهش می بازه و با خودش میاره اینجا
میگن شهین به ننه بزرگ روسیش رفته...
ننه منم دیدمش خیلی خوشگله اصلا این دخترُ آدم باید بذاره رو طاقچه فقط نگاش کنه گردنش مثل بلور می مونه
از بی بی نگاهمو دزدیدم آخه حسودیم شده بود توقع داشتم بی بی بگه نه ننه زشته یا حداقل بگه تو از اون خیلی سرتری اما بی بی حقیقت رو کوبید تو سرم!
تو دلم حسودی کردم.
بی بی گفت: آره خانم جون دوست داشت شهین عروسش بشه و نوه های چشمآبی داشته باشه
هیچی نگفتم
بی بی گفت: وا ننه چرا ساکت شدی؟ ناراحت شدی؟
یه لبخند الکی زدم و گفتم: نه بی بی برای چی ناراحت بشم ؟
گفت: هیچی گفتم شاید حسودیت شده باشه
گفتم: نه بی بی مگه بچه ام
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
ازدست لوطی ناراحت و عصبانی بودم اما بهش حق می دادم بالاخره اون از آقا رئوف سرشناستر بود پهلوون بود
از ذهنم گذشت پس چرا رئوف دختر به اون خوشگلی رو از دست داد دختری که از یه خانواده اسم و رسم دار خوب بود؟
بی بی که انگار فکر منو خونده باشه گفت: می دونی ننه رئوف از اول میلی به اون وصلت نداشت همیشه میگفت
شهین خیلی زبون درازه! نه رئوف، همه میگن شهین زبونش به مادر و خاله اش که خانم جان باشه رفته هم زبون درازه هم خیلی زبونش تلخ هست تازه خیلی هم مغرور و از خود راضی هست کم مونده بگه من دختر شاه هستم! همه کلفت نوکراش از دستش شکار هستند خدا نیاره کسی کار اشتباهی انجام بده
نذاشتم حرف بی بی کامل بشه گفتم: بی بی خوب با این همه تعریف باید مغرور باشه
- حالا با این همه خوشگلی فکر نکنم کسی سراغش بره
- وا چرا؟
- آخه خانم جون هرجا نشسته گفته عروسمه عروسمه بعد رئوف که گفته شهین رو نمی خوام دیگه کسی سراغش نمیره همه میگن دختر به اون خوشگلی و عاقلی با اون
خانواده رو چرا نخواسته ؟حتما عیب و ایرادی داره
- چی بگم
- خدا به اون یه شوهر خوب بده به این عروس منم یه ذره شعور
با هم خندیدیم، تو فکر رفتم شهین رو چرا من تو مراسم ندیده بودم؟
خاله اش رو عروسهاشو دیده بودما اما این دختر با این زیبایی افسانه ای رو نه ندیده بودم!یعنی نیامده بود.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
از ذهنم گذشت پس چرا رئوف دختر به اون خوشگلی رو از دست داد دختری که از یه خانواده اسم و رسم دار خوب ب
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت شصت و شش
فکرمو از بی بی پرسیدم
- نه خودش نیامده بود
- آخه اقا رئوف چرا باید از اون دختر بگذره
- دله دیگه ننه حرف حالیش نمیشه نمیگه این خوشگله این زشته دل که رفت دیگه رفت، حالا دل رئوف که خوب جایی گیر افتاده ماشاالله تو هم خوشگلی هم سواد داری هم حرف حالیت میشه مثل عروس من نیستی که...
تا بی بی این حرفو زد دیدیم از دور منور داره میاد سمتمون.
با یه لبخند اومد و نشست و گفت: خوب خلوت کردین ها
بی بی انقدر با تو که حرف می زنه با من که عروسشم حرف نمی زنه
بی بی روشو اون طرف کرد منور یه لبخند گشادتر زد و دست بی بی رو گرفت و گفت: بی بی بخند به سلامتی داری مادربزرگ میشی... کسی مادربزرگ بداخلاق دوست نداره ها
با شنیدن این حرف من و بی بی از جا پریدیم و بهم نگاه کردیم
بی بی گفت: چی؟
منور با قهقه گفت: آبستنم
بی بی قرمز شد گفت: شوخی قشنگی نیست
منور با پوزخند گفت: ههه شوخی؟ نه شوخی ندارم
بعد رو به من کرد و گفت: هوس ترشی کردم حتما پسره
بی بی گفت: از الان هم ویار داری؟
منور گفت: دارم دیگه چیکار کنم.
بلند شد رفت، انگار فقط می خواست بگه آبستن هست
رنگ بی بی از عصبانیت سرخ شده بود
بی بی به من نگاه کرد و پرسید به نظرت راست میگه؟
سرتکون دادم و گفتم: چرا باید دروغ بگه؟ اگه دروغ باشه مشخص میشه بالاخره ..
بی بی گفت: چی بگم
بغصش ترکید
- بی بی چرا گریه می کنی؟
- هزارتا آرزو داشتم برای عروسم اما این نصیبم شد گفتم لوطی برای رضای خدا عقدش کرده و شاید بعدا یه اتفاقی افتاد این از زندگی صالح رفت اما ببین با آبستن شدنش دیگه ماندگار شد دیگه از این زندگی و خونه برو نیست
- بی بی الان وقت خوشحالی هست
- چه خوشحالی؟! اگه نوه ام مثل ننه اش بود چی؟اگه سیاه برزنگی شد چی؟ سیب سرخ نصیب شغال چلاق میشه همین هستا
- بی بی کار از کار گذشته
رفتم براش شربت گلاب آوردم و دادم بهش گفتم: بی بی اشکاتو پاک کن ناشکری نکن دیگه، داری مادر بزرگ میشی
از کلمه مادر بزرگ خنده اش گرفت گفتم: اشکاتو پاک کن بی بی!
نمی دونم خودم چرا بغض تو گلوم بود. اصلا اون روز،روز من نبود اون از قضیه شهین اینم از منور... به خودم نهیب زدم چته دختر خوب شوهرش هست خلاف که نکرده آبستن شده مثل بقیه زن ها، تو هم آبستن میشی دیگه...
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥