#اطلاعیه
در خیمه حسینیم، خونخواه و جانفداییم
🏴 مراسم طشت گذاری
حرکت دسته عزاداری
با نوای شاعر عاشورایی:
حاج میثم اکبری
با نوای ذاکرین اهل بیت (ع):
کربلایی غلامرضا باهوش ( آغمیونی )
کربلایی سید منصور حسینی
موعود:
دوشنبه 25خرداد ساعت شروع مراسم 21
میعاد گاه:
باغنرده، 15متری باغ جلالی، جنب مدرسه پیامبر اکرم (ص)
حسینیه عاشقان حضرت ابوالفضل (ع)
محفل عباسیون اسلامشهر
☫﴾﷽﴿
┄┅═⊰✧⊱☫🇮🇷☫⊰✧⊱═┅┄
«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»
┄┄┅┅┅❅( اَلْلّٰهُ اَکْبَر )❅┅┅┅┄┄
🌐📡☫تنهاکانال رسمی محفل عباسیون اسلامشهر در ایتا
┏⊰✾🌺✾⊱━━━━━━┓
@mahfele_abbasion_eslamshahr
┗━━━━━━⊰✾🌺✾⊱┛
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
-----⊰✾🌺✾⊱
وَمَاالْنَّصْراِلّاٰمِنْ عِنْدَاللّٰهِ الْعَزیٖزِالْحَکیٖم
┄┄┅┅┅❅(⊰✾🌺✾⊱ )❅┅┅┅┄┄
🔸ارسالی : همراهان گرامی از اسلامشهر
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظات دیدنی از نفس کشیدن زمین!
معدن مس سرچشمه ، کرمان
حتما تا آخر ببینید.
@Aghmiun
#دلنوشته برای پدر
#حاج محمد کاشنده
دلم برای بابام خیلی تنگ شده...
برای مهربانیهایش، برای نگاه پر از محبتش، برای وقتهایی که اسمم را صدا میکرد و با همان یک صدا همه خستگیهای دنیا از دلم میرفت. دلم برای حضورش تنگ شده؛ حضوری که همیشه پشتوانه و دلگرمی زندگی ما بود.
بابای من تا آخرین روزی که توان داشت کار کرد، زحمت کشید و از خودش گذشت تا ما در آرامش و رفاه زندگی کنیم. هیچوقت یادم نمیرود در روزگاری که درس خواندن دخترها برای خیلیها مهم نبود، بابای من با تمام وجود اصرار داشت که دخترانش باید درس بخوانند، رشد کنند و مستقل باشند. در زمانی که خیلیها برای دخترها ارزشی قائل نبودند، بابای من بزرگترین حامی دخترهایش بود و با عشق و افتخار به آنها بها میداد.
امروز که دیگر در کنار ما نیست، بیشتر از همیشه بزرگی قلب و شخصیتش را میفهمم. اما یک حسرت بزرگ همیشه در دلم مانده؛ اینکه بابای من به اندازه سنش زندگی نکرد. هنوز آرزوهای زیادی برای خودش و خانوادهاش داشت، اما تقدیر فرصت ماندن بیشتری به او نداد. وبعد از ۷ ماه هنوز نبودنش عادی نشده
از همه همشهریان، دوستان، آشنایان و اقوام عزیز خواهش میکنم اگر حقی از کسی بر گردن پدرم مانده، اگر دِینی بوده که ما از آن بیخبریم و میتوانیم ادا کنیم یا اگر دلخوری و ناراحتیای از او در دل دارید، به ما اطلاع دهید. و اگر کوتاهی یا خطایی از او دیدهاید، از صمیم قلب خواهش میکنم او را حلال کنید و ببخشید.
دلتنگی برای پدر از آن دلتنگیهایی است که هیچوقت تمام نمیشود؛ فقط آدم کمکم یاد میگیرد با جای خالیاش زندگی کند.
برای شادی روح پدر عزیزم فاتحه ای بخوانید 🙏
روحش شاد و یادش گرامی. 🖤🌹
#جانبازوطن
📲دلنوشته سرکارخانم دکتر کاشنده.
@Aghmiun ❥❥
" سون بشیک "
قدیما که اکثرخانواده ها بخصوص در روستاها تعداد فرزندان شان بیش از تعداد انگشتان دو دست می شد ، به آخرین فرزند میگفتند
"سون بشیک " یعنی آخرین فرزند.
سون بشیک یا همان بچه ی آخر سوگلی پدر مادر میشد . و در هرکاری هوای اونو داشتند.بعبارتی میشد عزیزِ دل پدر و مادر .
و گاهی اینقدر بچه ی آخر را لوس ببار می آورندکه لج دیگر بچه ها در می آمد.
بطور مثال : بهترین لباس ها را به اون می خریدند ، بهترین غذا را به اون میدادند و از این قبیل امتیازات .....و اگر اعتراضی هم از طرف دیگر فرزندان میشد میگفتند عیب ندارد سون بشیک هست یعنی بعد از این که دیگه بچه ای در کار نخواهد بود .بزار هر کاری میخواد بکند.
بله در ایام نه چندان قدیم ( حدود ۵۰ سال پیش) در همین آغمیون خودمان سر انگشتی هم حساب کنید میبینید خانواده ها اکثرا ده ، دوازده فرزند را داشتند . اونم بدون دریافت هیچگونه وام فرزند آوری 😄.... و یا تشویق به دادن خودرو پراید برای مادران ۳ فرزند بالاتر....
خانواده ها علارغم نداشتن در آمدهای کزایی و نداشتن امکانات لاک چری آنچنانی ،ولی یک جین بچه را در کمال آرامش و آسایش تربیت میکردند و تحویل جامعه میدادند. همین خانواده ها ، همین تعداد بچه ها را در بهترین حالت تربیت میکردند. پدر و مادر خانواده مشقت های غیر قابل تصوری را متحمل میشدند تا این ده ، دوازده فرزند بزرگ بزرگ شوند و وارد عرصه زندگی شوند. البته تلفات جانی کودکان در آن زمان هم خیلی بیشتر بود .از بزرگتر ها و پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها سوال کنید خواهید دید در همان سالها هر خانواده چند تا بچه ی قد و نیم قد از دست داده است . مثال زنده خانواده خود من ( ۵ تا برادرم در سنین مختلف از دنیا رفتند و ما ۴ تا ماندیم یک برادر و ۳ خواهر ) بعنی ما هم یک خانواده پر جمعیتی بوده ایم.
زیاد حاشیه رفتم. حرف ما سر بچه ی آخر یا همان سون بشیک بود.
من خودم بچه آخر یا سون بشیک هستم . البته بعد از من یک برادرم که خودم یادم هست سر هیچی از دنیا رفت و من شدم سون بشیک.
آخه قدیم ها هم تعداد فرزندان زیاد بود هم مرگ و میر فرزندان....
سر هیچی یه بچه تلف میشد جلوی چشم پدر و مادر بدون آنکه علت اصلی آن مشخص بشود با همین حال هیچ خانواده ای تعداد شان کمتر از یک جین نبود.
یکی از فامیل های دور ما که ۱۲ تا بچه داشت یکی از اقوام میگفت پدر و مادر این خانواده ۱۲ ماه سال را باهم قهرند ولی ۱۲ تا بچه دارند بعد میگفت خدا رحم کرده بود که این پدر و مادر همیشه قهر بودند والا خونه پر میشد از بچه 😄.....
بازم حاشیه رفتم البته حاشیه نه ...حاشیه در حاشیه....
معمولا در خانواده ها فرزندان که یکی یکی بزرگ میشوند و عروسی میکنند و برای خود خانواده تشکیل میدهند باید خانه پدری و پدر و مادر و برادر و خوهران راترک کنند چون خودشان یک خانواده شدند.
بدینسان همه فرزندان یکی یکی خانه و کاشانه پدر را ترک میکنند و اون آخرین بچه یا همان سون بشیک همراه پدر و مادر می ماند و تمام و کمال در خدمت والدین میباشد.
و در این مدت که از پدر و مادر پرستاری و نگهداری میکند تمام اون مدت اوان کودکی که پدر مادر به ایشون بیش از همه لطف میکردند و لوس میکردند اینجا یر به یر میشود.یعنی بچه آخر در وقت کودکی که دلبند و عزیز دُردانه پدر مادر بودند در سنین کهولت پدر و مادر هم عزیز و دُردانه والدین باقی می ماند و تمامی زحمات رمان کودکی اش را با خدمت به پدر و مادر جبران میکند.
ولی الان بعلت تک فرزندی دیگر واژه سون بشیک رنگ باخته است و عملا وجود ندارد.
بازم تک فرزندی هم باشد جای شکرش باقیست چون اکثر زوج های جوان از فرزند آوری امتناع میکنند و اصلا زیر بار فرزند و بچه نمی روند بدلایل عدیده که اکثرا هم اقتصادی هست.
محمود اسماعیلی
۱۴۰۵/۳/۲۲
@Aghmiun
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معرفی تیم ملی ایران در مراسم افتتاحیه جام جهانی با نماد های فرهنگی ایران🇮🇷
معرفی تیم ملی ایران در مراسم افتتاحیه جام جهانی با نمادهای فرهنگی ایران
با سلام، یک قطعه زمین با قابلیت مسکونی و موقعیت خوب و دارای امتیاز آب و برق و گاز جهت ساختمان سازی واقع در کمربندی سهزاب جنب مدرسه شهیدباهنر، ضلع شمالی خیابان اصلی میباشد.
متراژ زمین ۳۰۰ متر است که قابل فروش به صورت قطعات ۱۰۰ یا ۱۵۰ متری نیز می باشد.
۰۹۱۳۷۲۹۷۲۱۴
@Aghmiun
طبقه دوم واحد مسکونی تاره ساخت با تمام امکانات در روستای آغمیون به اجاره داده می شود
مشاور املاک فجر 09141302658
https://rubika.ir/amlak_fajr4326
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت شصت و شش فکرمو از بی بی پرسیدم - نه خودش نیامده بود - آخه اقا رئوف چرا باید از
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت شصت و هفت
از فکر آبستن شدنم ته دلم یه جوری شد با صدای بی بی از فکر و خیال بیرون اومدم بی بی گفت: ننه پاشو بریم مطبخ یه چیزی درست کنیم بخوریم خورشید اومد وسط آسمون این دختره که آبستن نبود کار نمیکرد حالا که آبستن شده از فردا باید رخت چرکاشم بشورم. اوف تا عروس بودم یه روز خوش از دست خاندان شوهرم ندیدم حالا هم که خیرشرم مادرشوهر شدم بازم از عروس باید بکشم.
اون روز ناهار خوردم و زودتر به خانه آمدم تا شامی رو به راه کنم. تمام راه فکرم درگیر شهین بود وقتی رسیدم خانه کمی حیاط آب پاشی کردم و راهی مطبخ شدم با خودم فکر کردم اگه من هم آبستن بشم چی؟ خانم جون مثل بی بی رفتار
می کنه یا باهام نرم تر میشه ؟ از فکر اینکه آبستن بشم لبخندی زدم فکرشم دوست داشتم یه جورایی بخت و اقبال خودمو قبول کرده بودم و داشت دلم به زندگیم گرم می شد.
دوست داشتم اگه صاحب دختری شدم اسم مادرم ماه تابان را روش بذارم
تو همین فکرا بودم که با صدایی از جا پریدم! جیغ زدم و کوزه آب که جلوی پام بود رو شکستم
رعنا بود گفت: زهرمار چرا مثل دیوانه ها رفتار می کنی؟
- تو اینجا چیکار می کنی؟ کی آمدی؟
- باید از تو اجازه بگیرم؟ خانه آقا داداشم هست، معلوم نیست کجا رفته بودی وقتی اومدم نبود داشتم بر میگشتم که سر کوچه آقا داداشمو دیدم و آمد، هر روز میری بیرون؟
- خوش اومدی!چرا زودتر خودتو نشون ندادی؟
- میخواستم ببینم چیکار می کنی!خوبه میری بیرون درد و و مرضی نمی گیری البته ما شانس نداریم.
قاه قاه خندید
تو دلم گفتم زهرمار اما بهش گفتم: چه خوب اومدی کاش نعنا هم میاوردی
گفت: نعنا هم هروقت دلش بخواد میاد
بعد نگاهی به اطراف کرد و گفت: نچ نچ واقعا دختر جهانگیر خان هستی؟ آخه نه جهاز آوردی نه کسی سراغت رو میگیره، بالاخره فامیلی کسی داری؟ راستی چجوری تو این خونه زندگی می کنی دلت نمی گیره من که حس می کنم تو قفس هستم
بعد لب و لوچه اشو آویزان کرد و گفت: البته لیاقتت در همین حد هست بالاخره ...
- آمدی اینجا لیاقت منو یادآوری کنی؟
_ نه جانم آمدم بگم که کمی که بگذره و داداشم ازت سیر بشه دخترخاله ام رو عقدش می کنیم به خانم جانم میگم این خونه بهت ببخشه آواره ...
عصبی شدم خواستم دشنامی بدم اما خودمو کنترل کردم و گفتم: نه تو نه خانم جونت نمیتونید زندگی منو بهم بزنید آخه آقا داداشت میگه بدون من نمیتونه زندگی کنه
لبخند زدم، نوبت من بود بسوزونمش موفق هم شدم
- اونو جادو کردی که عقلش رو از دست داده
هیچی نگفتم چادرچاقچور کرد بره گفتم: پیاده میری دختر رحیم خان! یه وقت درد و مرض نگیری
_نه عروس! درشکه سر کوچه منتظرم هست اما بدون این خوشی و رو تخت پادشاهی نشستنت زود تمام میشه یکی رو میگیریم تو شان خانوادمون باشه تو هم دنبال یه جا باش فکر کنم اون دختره عروس بی بی گلاب تو خونه و زندگیش تو رو راه بده ها
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت شصت و هشت
هیچی نگفتم.، وقتی رفت صدای در اومد بغض منم ترکید و گریه کردم برای خودم و بخت بدم، برای بی کسی و آوارگیم، برای کاری که آقام کرده بود و من مقصر نبودم گریه کردم، با خودم فکر کردم شاید گناهی کردم که دارم تاوان پس میدم اما هرچی فکر کردم دیدم جز شیطنت کودکانه که گاهی جیغ مادرم و تاجماه خانم رو در میاورد
کاری نکرده بودم. نمی دونم چرا روزگار اینجوری اذیتم می کرد
دست رو شکمم کشیدم و گفتم: کاش من جای منور آبستن می شدم.
تمام حس و حالم رو برای آشپزی از دست دادم اون روز فقط گریه کردم فقط غصه خوردم، خواستم بگم کاش رعنا هم مثل من اذیت بشه دلم نیامد یاد حرف تاجماه خانم افتادم همیشه می گفت نفرین دو سر داره یه سرش به خود آدم برمی گرده
تنها گناه من دختر جهانگیرخان بودن بود، گناهِ پدر که تا ابد، من باید حرف می شنیدم. اون شب شام سیب زمینی گذاشتم و منتظر آقا رئوف شدم.
وقتی اومد انگار سرحال نبود، نگام نکرد منم تو حال خودم بودم، نه اینکه عاشقش شده بودما نه، اما می ترسیدم از دستش بدم و آواره بشم، همین که سقفی بالا سرم بود و جایی داشتم کافی بود، رعنا حقیقت تلخی رو زد تو صورتم که حق باهاش بود
دوست داشتم سراغ اقوام پدرم برم با اینکه هیچوقت از من خوششون نمیاومد و منو دختر دلاکی گرمابه می دونستند با اینکه بخاطر دختر بودنم محلم نمی دادن اما باید سراغشون می رفتم بالاخره من از خونشون بودم
سال ها از قبال آقای من نان خورده بودند و به نان و نوا رسیده بودند الانم ازشون چیزی نمی خواستم جز مهر و محبت جز اینکه جلوی خانواده شوهرم برن و بیان تا فکر نکنند می تونند هر رفتاری بخوان انجام بدن
با همین فکرا چشمامو بستم صبح با بوسه آقا رئوف از خواب بیدار شدم سلام کردم لبخندی زد و گفت: تو خواب خیلی خوشگلتری، هنوز باورم نمیشه بهت رسیدم
یه لبخند زدم گفتم: امروز میشه برم خونه عمه پروینم؟
آقا رئوف اول اخم کرد اما گفت: برو اما قبل از ظهر خونه باش
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت شصت و شش فکرمو از بی بی پرسیدم - نه خودش نیامده بود - آخه اقا رئوف چرا باید از
- باشه
- یه درشکه می فرستم دنبالت خوب نیست تنها بری تو این وضعیف دزد و راهزن زیاد شده
آقا رئوف رفت و نیم ساعت بعد صدای کوبه آمد که خبر از آمدن درشکه چی میداد ...
درشکه چی یه پیرمرد لاغر بود که شک داشتم چشماش سویی داشته باشه!
آدرس عمه پروینم رو دادم تو شمال طهران یه منطقه خوش آب و هوا بود سالی دو دفعه مهمان عمارتش می شدیم، یک بار عید یک بار ماه مبارک رمضان...
مادرم فقط ماه مبارک رمضان که دعوت می شد میامد، عیددیدنی ها فقط آقام با تاجماه خانم می رفت و گاهی خانه فامیل نزدیک منم می بردند.
عمه پروین از آقام بزرگتر بود نوه اش هم سن من بود و دوسال قبل تر به خانه بخت رفته بود، آخ هیچ وقت یادم نمیره وقتی آمد تا به عروسی دعوتمون کنه چقدر حرف بارمون کرد البته فقط به من و مادرم،تاجماه خانم که از فامیلشون بود.
به مادرم گفت: این دختر می ترشه و کسی نگاش نمی کنه
مادرم گفت: وا چرا آبجی خانم؟ دخترم خداروشکر خوشگل هست خانم هست از خانواده با اصل و نصب هست.
عمه خانمم گفت: د نیست دیگه! از تیرو طایفه دلاک رختشور هست
مادرم بغض کرد اما تاجماه خانم گفت: دخترعمو به احترام موی سفیدتون به شما چیزی نمیگم اما اینجوری حرف نزنید دل شکستن کلی گناه داره، این دختر از خون شماست تازه رختشور و دلاک بودن که بد نیست.
عمه خانم رو ترش کرد و گفت: این زن شما و آقا داداشمو جادو کرده ناسلامتی هووت هستا
تاجماه خانم گفت: پشتش گفتم جلوش هم میگم من که بی احترامی ندیدم اگه خدا میخواد به آدم هوو بده هم مثل ماه تابان بده با اومدنش هم خونه تاریک منو پر نور کرد هم همدم و خواهرم شد.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
- باشه - یه درشکه می فرستم دنبالت خوب نیست تنها بری تو این وضعیف دزد و راهزن زیاد شده آقا رئوف رفت و
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت شصت و نه
عمه پروینم رو ترش کرد گفت توبه توبه شماها پاک عقلتوت رو از دست دادین و عازم رفتن کرد.
تو دلم دعا می کردم باهام رفتار بدی نداشته باشه، تو همین فکرا بودم که رسیدم.
قحطی به این منطقه هم رسیده بود دیگه از سرسبزی و صدای پرنده ها خبری نبود صدای جوی نمیاومد سکوت ترسناکی بود. جلوی عمارت گفتم: نگه دار
پیاده شدم و کوبه در رو به صدا در آوردم در باز شد و زنی که نمی شناختم پرسید بله؟
نگاه به سرو وضعم کرد تا ببینه گدا هستم یا نه، از چادر کرپ دوشینم فهمید گدا نیستم گفت: با کی کار داری؟
- دختر جهانگیرخان هستم عمه پروین...
صدای زنی که آشنا بود گفت: کیه اقدس؟
زن خواست حرف بزنه چشمم به دختر عمه ام افتاد پروانه دختر بزرگ عمه خانم سلام کرد، با تعجب جواب سلاممو داد، خوشحال نشد گفت: خیر باشه؟تو زنده ای ؟
دوست داشتم بگم میدونم ناراحتی از زنده بودنم اما نگفتم، گفتم: عمهخانم هست
از جلوی در کنار رفت
تو راه همه اش می پرسید کجا هستی؟ما فکر کردیم تو هم مُردی هیچی نگفتم راهی مهمانخانه شدم تا عمه ام بیاد
بالاخره عمه خانم آمد، جواب سلاممو نداد گفت: چی میخوای؟
- عمه من تنها یادگار از برادرتان هستم
- اون مادر از خدا بیخبرت برادرمو به کشتن داد، از وقتی مادرت وارد زندگی آقا داداشم شد، داداشم عوض شد تو هم که قدمت نحس بود با اومدنت بدبختی آوردی
بغض کردم اما خودمو کنترل کردم گفتم: عمه خانم الان وقت این حرفت نیست من تنهام من کسی ندارم یادگار تنها برادرتون هستم.
- به اقدس میگم کمی پول و نان بده هر ماه بیا مقرری بهت بدم
کف دستام عرق کرد گفتم: برای پول نیامدم من خودم کم ندارم عروس رحیم آقا شدم زن آقا رئوف به ...
عمه خانم نذاشت حرفم تمام بشه گفت: پس شازده خانم دروغ نگفته، واقعا تو عروس رحیم آقا شدی؟ الحق که خوش شانسی و شانست به اون ننه ات رفته، پس آمدی اینجا چیکار؟
- فکر کردم حالا که آقام نیست مادرم نیست پشت و پناهم میشید،از دیدنم خوشحال میشید اما اشتباه می کردم نباید اینجا میامدم
- اوهو چه منت می ذاره معلوم نیست چه غلطی کردی که اومدی اینجا، بیچاره خانواده رحیم آقا که یه دلاک زاده عروسشون شده، حتما جادو کرد مثل ماد...
نماندم جمله اش رو کامل کنه
با بغض و درد اومدم بیرون درشکه چی منتظرم بود.
از اون خونه از اون آدما از قلب سیاهشون و از غرورشون حالم بد شده بود
صدا پروانه رو شنیدم داشت میدوید پشت سرم و میگفت: چی شده ؟پریزاد صبر کن
یه قدم تا کالسکه داشتم برگشتم سمت پروانه و روبنده امو بالا دادم و گفتم:
از اول اشتباه کردم سراغتون اومدم، خدا رو شکر روزی کسی دست شماها نیست شاید مادر من دلاکی کرده بود شاید چرک تن امثال عمه خانم و شماهارو گرفته بود اما سگش شرف داشت به شماها که به من رحم نمی کنید، به من که از خودتون هستم از بالا نگاه می کنید در روی یه پاشنه نمی چرخه! فقط امیدوارم کارتون به من نیافته که بیچارهتون می کنم.
روبنده امو انداختم و سوار درشکه شدم، گریه نکردم بغضمو قورت دادم و گفتم نوبت منم میرسه
نمی دونستم کجا برم یهو یاد عمه کوچکم پری افتادم
عمه پری ام همسن و سال مادرم بود و پسر بزرگش دو سه سالی از من کوچکتر بود!
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥