کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
- باشه - یه درشکه می فرستم دنبالت خوب نیست تنها بری تو این وضعیف دزد و راهزن زیاد شده آقا رئوف رفت و
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت شصت و نه
عمه پروینم رو ترش کرد گفت توبه توبه شماها پاک عقلتوت رو از دست دادین و عازم رفتن کرد.
تو دلم دعا می کردم باهام رفتار بدی نداشته باشه، تو همین فکرا بودم که رسیدم.
قحطی به این منطقه هم رسیده بود دیگه از سرسبزی و صدای پرنده ها خبری نبود صدای جوی نمیاومد سکوت ترسناکی بود. جلوی عمارت گفتم: نگه دار
پیاده شدم و کوبه در رو به صدا در آوردم در باز شد و زنی که نمی شناختم پرسید بله؟
نگاه به سرو وضعم کرد تا ببینه گدا هستم یا نه، از چادر کرپ دوشینم فهمید گدا نیستم گفت: با کی کار داری؟
- دختر جهانگیرخان هستم عمه پروین...
صدای زنی که آشنا بود گفت: کیه اقدس؟
زن خواست حرف بزنه چشمم به دختر عمه ام افتاد پروانه دختر بزرگ عمه خانم سلام کرد، با تعجب جواب سلاممو داد، خوشحال نشد گفت: خیر باشه؟تو زنده ای ؟
دوست داشتم بگم میدونم ناراحتی از زنده بودنم اما نگفتم، گفتم: عمهخانم هست
از جلوی در کنار رفت
تو راه همه اش می پرسید کجا هستی؟ما فکر کردیم تو هم مُردی هیچی نگفتم راهی مهمانخانه شدم تا عمه ام بیاد
بالاخره عمه خانم آمد، جواب سلاممو نداد گفت: چی میخوای؟
- عمه من تنها یادگار از برادرتان هستم
- اون مادر از خدا بیخبرت برادرمو به کشتن داد، از وقتی مادرت وارد زندگی آقا داداشم شد، داداشم عوض شد تو هم که قدمت نحس بود با اومدنت بدبختی آوردی
بغض کردم اما خودمو کنترل کردم گفتم: عمه خانم الان وقت این حرفت نیست من تنهام من کسی ندارم یادگار تنها برادرتون هستم.
- به اقدس میگم کمی پول و نان بده هر ماه بیا مقرری بهت بدم
کف دستام عرق کرد گفتم: برای پول نیامدم من خودم کم ندارم عروس رحیم آقا شدم زن آقا رئوف به ...
عمه خانم نذاشت حرفم تمام بشه گفت: پس شازده خانم دروغ نگفته، واقعا تو عروس رحیم آقا شدی؟ الحق که خوش شانسی و شانست به اون ننه ات رفته، پس آمدی اینجا چیکار؟
- فکر کردم حالا که آقام نیست مادرم نیست پشت و پناهم میشید،از دیدنم خوشحال میشید اما اشتباه می کردم نباید اینجا میامدم
- اوهو چه منت می ذاره معلوم نیست چه غلطی کردی که اومدی اینجا، بیچاره خانواده رحیم آقا که یه دلاک زاده عروسشون شده، حتما جادو کرد مثل ماد...
نماندم جمله اش رو کامل کنه
با بغض و درد اومدم بیرون درشکه چی منتظرم بود.
از اون خونه از اون آدما از قلب سیاهشون و از غرورشون حالم بد شده بود
صدا پروانه رو شنیدم داشت میدوید پشت سرم و میگفت: چی شده ؟پریزاد صبر کن
یه قدم تا کالسکه داشتم برگشتم سمت پروانه و روبنده امو بالا دادم و گفتم:
از اول اشتباه کردم سراغتون اومدم، خدا رو شکر روزی کسی دست شماها نیست شاید مادر من دلاکی کرده بود شاید چرک تن امثال عمه خانم و شماهارو گرفته بود اما سگش شرف داشت به شماها که به من رحم نمی کنید، به من که از خودتون هستم از بالا نگاه می کنید در روی یه پاشنه نمی چرخه! فقط امیدوارم کارتون به من نیافته که بیچارهتون می کنم.
روبنده امو انداختم و سوار درشکه شدم، گریه نکردم بغضمو قورت دادم و گفتم نوبت منم میرسه
نمی دونستم کجا برم یهو یاد عمه کوچکم پری افتادم
عمه پری ام همسن و سال مادرم بود و پسر بزرگش دو سه سالی از من کوچکتر بود!
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیابان ولیعصر تهران از نگاه لنز گوشی همراه
امروز جمعه کاری داشتم موقع برگشت از خیابان ولیعصر تهران ( حد فاصل میدان ولیصر تا چهار را ولیصر ) را حدود یک دقیقه ویدئو گرفتم.
تا حال و هوای عصر جمعه در خیابان ولیعصر را ( از داخل اتوبوس) بتصویر بکشم.
@Aghmiun
سالگرد در گذشت همسایه مهربان مان در آغمیون مرحومه صفورا خالا و همچنین فرزند دلبندش مرحوم جابر زالی را گرامی میداریم با ذکر صلوات و قرائت سوره مبارکه حمد و فاتحه🌷
الهم صل علی محمد وال محمد 🌷
@Aghmiun
🔸ارسالی : نوه بزرگوارشان
شاید از بین ما رفته رفته ای اما یادت همیشه ماندگار است بهترین خاله دنیا...........
" فرزند میر محمد عالی نسب"
@Aghmiun
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت هفتاد
جز عمه پروین و پری سه عمه دیگه هم داشتم اما می دونستم روی خوش نشونم نمیدن اما عمه پری کمی مهربان تر بود و زبانش خوشتری از بقیه داشت
عمارتش فاصله زیادی با عمارت عمه پروین نداشت به درشکه چی گفتم کجا بره
عمه پری شباهت زیادی به آقام داشت و همیشه دست پر میاومد به دیدنمون وقتی هم که میاومد خیلی دل مادرم رو نمیشکست، در عمارتشون باز بود و سه تا از بچههاش داشتند بازی می کردند
صدا زدم عمه پری
از مطبخ اومد بیرون چشماش پر از غم بود یه زن که لباس قشنگی پوشیده بود از پنجره عمارت گفت: کیه؟
عمه ام گفت: با من کار داره...
روبنده امو بالا زدم
عمه ام بغض کرد بی اختیار اشکام ریخت و خودمو به آغوش عمه ام انداختم
عمه زیر لب داشت می گفت: قربانت برم فدات بشم و نوازشم می کرد
رفتیم گوشه تخت نشستیم. خواستم بپرسم عمه چرا انقدر شکسته شدی؟ اما سوالمو خوردم.
عمه گفت: کجا بودی دورت بگردم!ما فکر کردیم....
زد زیر گریه، گریه هاش که تمام شد گفت: بگو دخترم چی شده
شروع کردم تعریف کردن از همون روز شوم
عمه پری پا به پام گریه کرد گفتم و گفتم فقط نگفتم دل به کسی باختم و سرنوشت، اون آدمو تو طالع من نذاشت، گفتم عروس رحیم آقا شدم گفتم عمه پروین باهام چیکار کرد
عمه پری سرتکون داد و گفت: پروین پیر شده به دل نگیر از اول هم زبونش تلخ ...
صدای سلام آشنایی اومد
برگشتم خودش بود شوهر عمه ام
سلام کردم
هیچوقت از خودش و نگاهش خوشم نیامده بود، خیره خیره نگام کرد و گفت: خوش اومدی دختر جهانگیر!آقات خوب مال و اموال مردم رو...
عمه پری گفت: بس کن
شوهرش داد زد گفت: باز هار شدی؟ چیه ناراحت میشی؟ مگه دروغ میگم؟ مگه آقا داداشت باعث قحطی نبود؟ والا یه جوری ناراحت میشید انگار آقا داداش من بوده
اون زن که از بالای عمارت دیده بودمش اومد و باز ناز گفت: آقا خسته نباشید خوش اومدین
نمی دونستم اون زن کیه ؟ ندیده بودمش از خواهرشوهرای عمه پری نبود
به عمه نگاه کردم چشماش پر از غم شد
اون زن با شوهرعمه ام رفت
عمه ام بغضش ترکید گفت: بعد اینکه آقاداداشمو تو شهر چرخوندند، مش تقی حرف بارم کرد و زد تو سرم و بعد یه روز دیدم دست این دخترک رو گرفته و آورده عمارت
من بدبخت شدم کلفت بی جیره مواجب و این مار خوش خط و خال شده سوگلی...
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت هفتاد و یک
تا حرف میزنم مش تقی میگه ناراحتی بذار برو! اما کجا برم؟ نه آقایی دارم نه برادری که پشت و پناهم بشه آبجیام که تکلیفشون مشخص هست
دلم برای عمهام سوخت اون موقع ها تاجماه خانم همیشه می گفت مش تقی چشم بد به همه داره و شنیده که سر و گوشش میجنبه عمه هم یکی دو بار که با تاجماه خانم درد و دل می کرد و من پشت در بودم شنیده بودم که از دست شوهرش دل خوشی نداره و می دونه سر و گوشش میجنبه اما کاری از دستش برنمیامد
عمه گفت: تا وقتی آقا داداشم بود جرات نداشت اینجوری باهام حرف بزنه میدونستم کسی تو زندگیش هست اما جرات نداشت دستش رو بگیره و بیاره تو خونه زندگی من، با رفتن آقا داداشم زندگی من هم پاشید
چیزی نگفتم اما با خودم فکر کردم زندگی که با رفتن پدر و برادر از هم بپاشه زندگی نیست و همون بهتر که از هم پاشیده
عمه هرچی اصرار کرد ناهار بمونم نماندم و گفتم بیا سر بزن جز تو کسی رو ندارم عمه لبخندی زد و گفت: باشه عزیز عمه اما اوضاع منو می بینی هیچی نگفتم و در آغوشش کشیدم و راهی خانه شدم
جز خانه جایی نداشتم دلم برای عمه پری سوخته بود وقتی رسیدم آقا رئوف هنوز برنگشته بود.
دلم گرفته بود از زمانه از آدما، یاد حرفای عمه پروینم می افتادم و آتش می گرفتم
حوصله آشپزی هم نداشتم آقا رئوف ظهر نیامد اما بعد از ظهر وقتی داشتم تو اتاق چرت می زدم اومد
ناراحت و کلافه بود هرچی ازش پرسیدم چی شده؟ هیچی نگفت، منم دیگه چیزی نگفتم و رفتم دستی به سرخونه زندگیم بکشم که آقا رئوف اومد و گفت: چیزی کم و کسری نداری؟
سر تکون دادم، نگام کرد و رفت
رفتارش برام عجیب بود دوباره بعد چند لحظه اومد و گفت: رفتی بیرون کسی چیزی نگفت؟
- مثلا کی؟
- هر کسی !چیزی ندیدی شک کنی؟
- نه
- یه مدت کمتر برو و بیا
_وا چرا؟
- درد و مرض زیاد شده نمی خوام برات اتفاقی بی افته
ته دلم یه جوری شد، نه از حرفش،نه!یه حسی داشتم حس کردم کاری کرده و ترسیده
رفت...
با خودم گفتم خدا عاقبت همه رو به خیر کنه عاقبت منم به خیر کنه، کمی سرخودمو مشغول کردم و رفتم تو اتاق دیدم آقا رئوف تو خودش هست دو تا چایی ریختم و با خجالت صداش کردم
با لبخند نگام کرد و خیز برداشت سمتم
- پریزاد می دونی یه وقتا حس می کنم از من بدت میاد
از شنیدن حرفش شوکه شدم اما ازش بدم نمیاومد. اون تنها کسی بود که برام مونده بود، که پشتم بود. شاید عاشقش نبودم اما بهش عادت کرده بودم وقتی دیر میامد میاومد نگرانش می شدم
- نه اینجوری نیست
نگام کرد و هیچی نگفت
اون روز حس کردم تو نگاش چیزی هست حرفی هست که باید بزنه، کاش اون روز اصرار می کردم که بگه اما سکوت کرد و بعد ها من موندم و پشیمونی...
روزها می گذشت من کمتر خونه بی بی می رفتم
منور روی خوش نشان نمیداد البته کمی به منور حسودی میکردم از وقتی آبستن شده بود همه اش ناز می کرد یکی دوبارم جوری رفتار کرده بود که انگار من عیب دار بودم و آبستن نمی شدم
بی بی بیشتر میاومد، بعد از اون رفتار از عمه پروینم دیگه سراغ هیچکدوم از عمه هام نرفتم و بیخیال همه شدم
روزا می گذشت ...
بی بی از منور می گفت و منم دوست داشتم زودتر مادر بشم اما همش یه استرسی داشتم یه چیزی درست نبود
آقا رئوف مشکوک بود چند وقتی بود شبها دیر میاومد یا نصفه شب می رفت.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
از شنیدن حرفش شوکه شدم اما ازش بدم نمیاومد. اون تنها کسی بود که برام مونده بود، که پشتم بود. شاید ع
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت هفتاد و دو
اون روز منتظر بی بی بودم گفته بودم اول برای اون خانواده اون پسر کمک ببره و بعد بیاد پیش من
صدای کوبه در که اومد مطمئن شدم بی بی هست گفتم: الان میام و پرواز کردم به سوی در تا زنی رو ببینم که در حقم مادری کرده بود اما وقتی درُ باز کردم چشمم به خانم جون افتاد، روبنده اشو بالا داد با پته پته سلام کردم
گفت: منتظر کسی بودی؟
- نه
- آخه شلنگ تخته انداختی!
اومد تو.. اول حیاطو دید و ابروهاشو داد بالا و گفت: چجوری اینجا زندگی میکنی! البته از سرتم زیاده...
رفت داخل مهمانخانه تا نشست زیر فرش بلند کرد و نچ نچ کرد گفت: با خاک اتاق میشه سرمه درست کرد
هیچی نگفتم رفتم چایی دم کردم و با خرما آوردم نگاهی بهم کرد و گفت: خونه پسرم بهت ساخته پربار شدی
خون خونمو می خورد اما گفتم: مادر هست دلش می شکنه حالا یه دفعه اومده خونه پسرش تازه مگه عمه هام کم درشت بار مادرم میکردند مادرمم چیزی نمیگفت.
اصلا همه مادرشوهرا و خواهرشوهرا همین بودن من خیلی
کم دیده بودم که کسی به عروسش حرف نزنه
خانم جون یه ذره از چاییشو خورد و گفت: ببین دخترجان من کاری کاری ندارم آقات چیکار کرده و اصلا به من چه، گناه آقات پای خودش، درسته؟
با تعجب نگاشش کردم گفت: من زن بدی نیستم کم تو زندگیم سختی نکشیدم کم حرف نشنیدم ولی برای پسرم آرزوها داشتم الانم دارم، تو اگه دختر یه خانواده با آبرو هم بودی واسه من عروس نمی شدی، من حرف زدم قول دادم گیس گرو گذاشتم، یه دخترو امیدوار کردم رئوف باید با دخترآبجیم عروسی کنه تو هم مثل دخترم اگه خواستی
بمون و تو همین خونه زندگی کن اگه نه خودم زیر پر و بالت رو میگیرم و یه بخت خوب برات پیدا می کنم.
چشمام چهارتا شده بود آدم به این وقیحی ندیده بودم
من عروسش بودم ناموس پسرش... بعد داشت برای خودش حرف می زد
گفتم: بس کنید خانم!من فکر کردم آمدید به پسرتون سر بزنید و خانه اشو ببینید شما چطور...
نذاشت حرفممو ادامه بدم گفت: ببین دخترجون تو مادر نشدی، نمی دونی من چه آرزو ها برای عروسم دارم،تازه من قول دادم، پای آبروی آبجیم وسط هست اگه وصلتشون سر نگیره بین ما دو خانواده سیاه میشه
از حرص داشتم می ترکیدم گفتم: پس من چی؟ روزگار تون با آه و دل شکسته من سیاه نمیشه؟ بخت من سیاه نمیشه
- صداتو نبر بالا... تو چیزی از دست نمیدی مگه بد شد به جای اینکه آواره بشی یا دست دشمنای آقات بیافتی خوب خوردی و خوابیدی؟ بعدش هم همین هست.
- لازم نکرده شما فکر من باشید خودتون دختردارید خوبه...
- ما با شما فرق داریم ما نونمون رو تو خون نمی زنیم، بخوریم، تو هیچوقتِ هیچوقت خودتو با دخترای من یکی نکن
بغض کردم اما خودمو کنترل کردم
گفتم: خدا نکنه از عرش به فرش بی افتید! من حلالتون نمی کنم
خانم جون قرمز شد و شروع کرد داد و بیداد
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥
اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گئجه یاری
گج گلمه ده دیر یار یئنه اولموش گئجه یاری
گؤزلر آسیلی یوخ نه قارالتی نه ده بیر سس
باتمیش قولاغیم گؤرنه دؤشور مکده دی داری
بیر قوش آییغام! سویلیه رک گاهدان اییلده ر
گاهدان اونودا یئل دئیه لای-لای هوش آپاری
یاتمیش هامی بیر آللاه اویاقدیر داها بیر من
مندن آشاغی کیمسه یوخ اوندان دا یوخاری
قورخوم بودی یار گلمه یه بیردن یاریلا صبح
باغریم یاریلار صبحوم آچیلما سنی تاری!
دان اولدوزی ایسته ر چیخا گؤز یالواری چیخما
او چیخماسادا اولدوزومون یوخدی چیخاری
گلمز تانیرام بختیمی ایندی آغارار صبح
قاش بیله آغاردیقجا داها باش دا آغاری
عشقین کی قراریندا وفا اولمیاجاقمیش
بیلمم کی طبیعت نیه قویموش بو قراری؟
سانکی خوروزون سون بانی خنجردی سوخولدی
سینه مده أورک وارسا کسیب قیردی داماری
ریشخندله قیرجاندی سحر سویله دی: دورما
جان قورخوسی وار عشقین اوتوزدون بو قماری
اولدوم قره گون آیریلالی او ساری تئلدن
بونجا قره گونلردی ایدن رنگیمی ساری
گؤز یاشلاری هر یئردن آخارسا منی توشلار
دریایه باخار بللی دی چایلارین آخاری
از بس منی یاپراق کیمی هیجرانلا سارالدیب
باخسان اوزونه سانکی قیزیل گولدی قیزاری
محراب شفقده ئوزومی سجده ده گؤردوم
قان ایچره غمیم یوخ اوزوم اولسون سنه ساری
عشقی واریدی شهریارین گللی- چیچکلی
افسوس قارا یل اسدی خزان اولدی بهاری
#استاد - شهریار
@Aghmiun