eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان در امتداد حسرت فایل pdf ✍نویسنده: طیبه امیر جهادی دسته بندی: رمان _ ادبیات داستانی قسمت هایی از کتاب در امتداد حسرت نیمه های شب بود که با مهرداد مهمانی را ترک کرده و بیرون آمدم. داخل ماشین چون سرم به شدت درد می کرد سرم را به صندلی تکیه داده و چشمهامو بستم که مهرداد پرسید: چیه یاسی خانم، چرا دمغی؟ نکنه از دوستام خوشت نیومد؟ - نه اتفاقا بچه های خوبی بودن. یه خورده سرم درد می کنه فقط همین؟ خنده ای کرد و گفت: خوب عزیزم تقصیر خودته. بچه و چه به این حرفها! چشمامو باز کردم و با عصبانیت جواب دادم: این فضولیها به تو نیومده و به تو مربوط نیست. تو فقط زود تر منو برسون خونه. مهرداد با لب و لوچهء آویزان گفت: بداخلاق، نازک نارنجی. درباره طیبه امیر جهادی طیبه امیر جهادی درسال 1353 در تبریز متولد شد. ولی در بندر عباس بزرگ شد و تحصیلات پایه خود را در رشته تجربی به پایان رساند و نویسندگی را بر اساس توانایی که در خویش احساس مینمود، آغاز کرد و مشوق اصلی او در این راه خواهرش بود. از سال 1383همکاری خود را با انتشارات علی آغاز کرد و اولین اثر وی غزال و دومین اثر وی در امتداد حسرت می باشد. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
dar-emtedade-hasrat_book.behtarin.com.pdf
حجم: 3.1M
📕رمان در امتداد حسرت فایل pdf ✍نویسنده: طیبه امیر جهادی @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
Mohammad Reza Shajarian489_110597652137720.mp3
زمان: حجم: 16.7M
🌱 🎶 جلوه معشوق • آواز: 🌱🤍 • تار: • آلبوم • شعر از @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
بتکست.mp3
زمان: حجم: 14.3M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
این فصل شاهرود دیزج 📲همراهان
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موتور پیشران ✴️ساخت وزنه ها و نگهدارنده كابلهاى 580 متری این سازه عظیم فلزی در مجموع 1200تن وزن و كشش را ميبايست تحمل كند. کانال تلگرام ما: ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ https://t.me/bame_sarab_pol پیج های اینستاگرامی ما پل معلق سراب : pol_moallag_sarab https://www.instagram.com/pol_moallag_sarab?igsh=MWtxanpxNm9nc25tdw%3D%3D&utm_source= 🔗 pol_moallag_sarab 🔘خسته نباشید جانانه خدمت تمام عوامل این مجموعه پرعظمت. 🔘دوست عزیز و گرانقدرم،جناب آقای مهندس رضازالبیگی ازتلاشهای شبانه روزی شما درجهت آماده سازی این پروژه که منشا فواید بسیار برای منطقه خواهد بود کمال تشکرراداریم.
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هفتاد و سه - ای خدا ای هوار ای زمانه به جایی رسیدم نیم وجب بچه منو نفرین می‌کنه، پریزاد کاری می‌کنم زندگیت مثل موهات سیاه بشه، کاری می کنم بدون گریه خوابیدن آرزوت بشه بلند شد و خواست بره پاشو به پیاله خرماها زد و رفت صدای در با شکستن بغضم یکی شد من که به رضای خدا راضی بودم من که داشتم زندگیمو می‌کردم و سرنوشتمو قبول کرده بودم پس چرا زندگی باهام راه نمیامد زار زدم... من که به وجود رئوف عادت کرده بودم من که عشقمو تو دلم کشته بودم پس چرا هر دفعه یه طوفانی می امد و آرامشمو بهم می‌زد اون روز بی بی نیومد و تنها موندم آقا رئوف هم دیر اومد و فرصتی شد تا حسابی گریه کنم وقتی آقا رئوف اومد حسابی گریه کرده بودم، چشمان ورم کرده بود اما آقا رئوف متوجه نشد و تو خودش بود رفت مستراح و بعد اتاق... می خواستم باهاش حرف بزنم، گله کنم بگم خانم جون امروز دل منو خون کرد لب باز کردم برای شکایت گفتم: دلم گرفته برعکس همیشه نه نگام کرد نه پرسید چرا زیر چشمی نگاش کردم چشمش به گل های قالی بود گفتم: تو نبود شما... اصلا حواسش نبود منم ادامه ندادم و رفتم مطبخ، می خواستم بگم مادرش چجوری دلمو سوزوند چجوری آتشم زد اما سکوت کردم گفتم به وقتش میگم شاید خسته هست شاید حوصله نداره تو همین فکرا بودم که یهو گرسنه ام شد ناهار هم نخورده بودم شروع کردم زود نان و پنیر خوردن ضعف کرده بودم داشتم لقمه می گرفتم که صدای کوبه در اومد خواستم برم در باز کنم که آقا رئوف خودش رفت. صدای غریبه می‌امد، کمی بعد آقا رئوف اومد مطبخ و گفت: نامحرم داخل خونه هست،از مطبخ بیرون نیا گفتم: چشم حس فضولیم گل کرده بود اما جرات نداشتم برم تو اتاق زیر دلم تیر می کشید باید عادت می شدم وقتش بود اما خبری نبود سه ساعت طول کشید تا دوستِ آقا رئوف رفت و من رفتم بالا... اخمای آقا رئوف تو هم بود پرسیدم کی بود؟ هیچی نگفت - چیزی شده انقدر تو،هم هستین؟ سرتکون داد اون روز به من هم نگاه نکرد منم دیگه چیزی نگفتم گفتم شاید تو کارش اتفاقی افتاده شاید چیزی شده... صبح آقا رئوف رفت و من حیاط رو کمی آب پاشیدم تا بی بی بیاد می دونستم بی‌بی میاد می خواستم بهش بگم خانم جون اومده و چه حرفایی زده کوبه در خبر میداد بی‌بی اومده با ذوق دویدم سمت در و درُ باز کردم اما از دیدن کسی که پشت در بود تعجب کردم شوکت بود، تو دلم گفتم خدابهم رحم کنه و امروز رو بخیر بگذرونه گفت: تعارفم نمی کنی بیام تو - نه کاری دارید؟ - نه جانم خواستم بگم سه روز دیگه میریم خواستگاری شهین خانم جان، دخترخاله آقا رئوف،خانم جون امر کردند تو هم بیای! نگاش کردم یه لبخند زشت زد و رفت، انگار روم آب یخ ریخته باشند رفتنشو نگاه کردم، پس خانم جون اعلام جنگ کرده بود! در حیاط بستم و به در تکه دادم و گریه کردم با خودم گفتم روزای سیاهیم‌شروع شده، با صدای کوبه در از جا پریدم بی بی بود. بغلش کردم و زار زدم حتی مهلت ندادم بیاد تو... کمی که سبک شدم گفت: چی شده ننه؟ - چایی بیارم میگم چاییم تازه دم بود چایی ریختم و رفتم همه چی رو گفتم بی بی سرشو تکون داد و گفت: خانم جون تا کاری که میخواد رو انجام نده کوتاه نمیاد 🔴یک عمرفریب قسمت هفتاد و چهار _چیکار کنم بی بی؟ به دلت بد راه نده ننه! آقا رئوف خاطرتو می‌خواد تو هم این روزها بیشتر دل به دلش بده، بیشتر بهش محبت کن ...مرد هست دیگه مردا هرچقدرم محبت کنی بهشون کمشونه این منور خیلی بلده ها، حالا خوبه خوشگل نیست اما جوری زبون می‌ریزه،جوری ادا میاد و آویزون هست که نگم برات...شرم و حیا هم نداره جلوی من از گردن صالح آویزون میشه چپ میره راست میاد میگه آخ دلم وای دلم ...آخ بچه ام وای بچه ام. پرو پرو تو چشمای من نگاه کرد و گفت پسر بشه میخوام بذارم الماس آقا هم اسم آقام باشه، حالا انگار آقاش شاهی وزیری کسی بوده که می خواد اسمشو رو بچه اش بذاره... منم گفتم فکر نکنی هیچی نگفتم گفتم حالا آقات مگه چیکاره بوده آقات؟ میگن اسم بچه هرچی بذاری روش اثر داره پسر بشه می ذاریم ابراهیم... دختره پرو چشمامو درشت کرد و گفت: من میگم الماس تو دوست داری یه چیز دیگه صدا کن دیگه هیچی نگفتم دیدم این دختره انقدر خیره هست که هرچی بگم یه چیزی میگه - آقا صالح چیزی نمیگه بی بی زد رو دهنش گفت: نه لال شده! انگار خاک ریختن تو دهنش جلوی منور میشه لال... انگار نه انگار پهلوون هست و پشت کلی آدمو به خاک زده من که میگم این منور ور پریده جادوش کرده، همیشه عاشق اشکنه من بودا دوسه روز پیش دلت نخواد درست کرده بودم لب نزد گفت منور از فردا تو غذا درست کن خوبه منور قیافه نداره وگرنه به خودش می گفت: دنبالم نیا بو میدی! - بی بی بذار زندگی کنند _ننه کاری ندارم پیش تو که دخترمی دارم درد و دل می کنم وگرنه زندگیشونو کنند همیشه به خدا میگم خدارو شکر این دختره باز سرپناه داره خداروشکر از قبال پسر من داره راحت زندگی می کنه و آواره نیست - بی بی من با شهین چیکار کنم؟