12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موتور پیشران #صنعت_گردشگری_سراب
✴️ساخت وزنه ها و نگهدارنده
كابلهاى 580 متری #پل_معلق_سراب
این سازه عظیم فلزی در مجموع
1200تن وزن و كشش را
ميبايست تحمل كند.
کانال تلگرام ما:
https://t.me/bame_sarab_pol
پیج های اینستاگرامی ما
پل معلق سراب : pol_moallag_sarab
https://www.instagram.com/pol_moallag_sarab?igsh=MWtxanpxNm9nc25tdw%3D%3D&utm_source=
#پل_معلق_بام_سراب
#آغمیون_سهزاب
#سراب #طبیعتگردی #پل_معلق_سراب
🔗 pol_moallag_sarab
🔘خسته نباشید جانانه خدمت تمام عوامل این مجموعه پرعظمت.
🔘دوست عزیز و گرانقدرم،جناب آقای مهندس رضازالبیگی ازتلاشهای شبانه روزی شما درجهت آماده سازی این پروژه که منشا فواید بسیار برای منطقه خواهد بود کمال تشکرراداریم.
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت هفتاد و سه
- ای خدا ای هوار ای زمانه به جایی رسیدم نیم وجب بچه منو نفرین میکنه، پریزاد کاری میکنم زندگیت مثل موهات سیاه بشه، کاری می کنم بدون گریه خوابیدن آرزوت بشه
بلند شد و خواست بره پاشو به پیاله خرماها زد و رفت
صدای در با شکستن بغضم یکی شد من که به رضای خدا راضی بودم من که داشتم زندگیمو میکردم و سرنوشتمو قبول کرده بودم پس چرا زندگی باهام راه نمیامد زار زدم...
من که به وجود رئوف عادت کرده بودم من که عشقمو تو دلم کشته بودم پس چرا هر دفعه یه طوفانی می امد و آرامشمو بهم میزد اون روز بی بی نیومد و تنها موندم آقا رئوف هم دیر اومد و فرصتی شد تا حسابی گریه کنم وقتی آقا رئوف اومد حسابی گریه کرده بودم، چشمان ورم کرده بود اما آقا رئوف متوجه نشد و تو خودش بود رفت مستراح و بعد اتاق...
می خواستم باهاش حرف بزنم، گله کنم بگم خانم جون امروز دل منو خون کرد لب باز کردم برای شکایت گفتم: دلم گرفته برعکس همیشه نه نگام کرد نه پرسید چرا
زیر چشمی نگاش کردم چشمش به گل های قالی بود
گفتم: تو نبود شما...
اصلا حواسش نبود منم ادامه ندادم و رفتم مطبخ، می خواستم بگم مادرش چجوری دلمو سوزوند چجوری آتشم زد
اما سکوت کردم گفتم به وقتش میگم شاید خسته هست شاید حوصله نداره
تو همین فکرا بودم که یهو گرسنه ام شد ناهار هم نخورده بودم شروع کردم زود نان و پنیر خوردن ضعف کرده بودم داشتم لقمه می گرفتم که صدای کوبه در اومد خواستم برم در باز کنم که آقا رئوف خودش رفت.
صدای غریبه میامد، کمی بعد آقا رئوف اومد مطبخ و گفت: نامحرم داخل خونه هست،از مطبخ بیرون نیا
گفتم: چشم
حس فضولیم گل کرده بود اما جرات نداشتم برم تو اتاق زیر دلم تیر می کشید باید عادت می شدم وقتش بود اما خبری نبود
سه ساعت طول کشید تا دوستِ آقا رئوف رفت و من رفتم بالا...
اخمای آقا رئوف تو هم بود پرسیدم کی بود؟ هیچی نگفت
- چیزی شده انقدر تو،هم هستین؟
سرتکون داد اون روز به من هم نگاه نکرد
منم دیگه چیزی نگفتم گفتم شاید تو کارش اتفاقی افتاده شاید چیزی شده...
صبح آقا رئوف رفت و من حیاط رو کمی آب پاشیدم تا بی بی بیاد می دونستم بیبی میاد
می خواستم بهش بگم خانم جون اومده و چه حرفایی زده کوبه در خبر میداد بیبی اومده با ذوق دویدم سمت در و درُ باز کردم اما از دیدن کسی که پشت در بود تعجب کردم شوکت بود، تو دلم گفتم خدابهم رحم کنه و امروز رو بخیر بگذرونه
گفت: تعارفم نمی کنی بیام تو
- نه کاری دارید؟
- نه جانم خواستم بگم سه روز دیگه میریم خواستگاری شهین خانم جان، دخترخاله آقا رئوف،خانم جون امر کردند تو هم بیای!
نگاش کردم یه لبخند زشت زد و رفت، انگار روم آب یخ ریخته باشند رفتنشو نگاه کردم، پس خانم جون اعلام جنگ کرده بود!
در حیاط بستم و به در تکه دادم و گریه کردم با خودم گفتم روزای سیاهیمشروع شده، با صدای کوبه در از جا پریدم بی بی بود. بغلش کردم و زار زدم حتی مهلت ندادم بیاد تو... کمی که سبک شدم گفت: چی شده ننه؟
- چایی بیارم میگم
چاییم تازه دم بود چایی ریختم و رفتم همه چی رو گفتم
بی بی سرشو تکون داد و گفت: خانم جون تا کاری که میخواد رو انجام نده کوتاه نمیاد
🔴یک عمرفریب
قسمت هفتاد و چهار
_چیکار کنم بی بی؟
به دلت بد راه نده ننه! آقا رئوف خاطرتو میخواد تو هم این روزها بیشتر دل به دلش بده، بیشتر بهش محبت کن ...مرد هست دیگه مردا هرچقدرم محبت کنی بهشون کمشونه این منور خیلی بلده ها، حالا خوبه خوشگل نیست اما جوری زبون میریزه،جوری ادا میاد و آویزون هست که نگم برات...شرم و حیا هم نداره جلوی من از گردن صالح آویزون میشه چپ میره راست میاد میگه آخ دلم وای دلم ...آخ بچه ام وای بچه ام. پرو پرو تو چشمای من نگاه کرد و گفت پسر بشه میخوام بذارم الماس آقا هم اسم آقام باشه، حالا انگار آقاش شاهی وزیری کسی بوده که می خواد
اسمشو رو بچه اش بذاره... منم گفتم فکر نکنی هیچی نگفتم گفتم حالا آقات مگه چیکاره بوده آقات؟ میگن اسم بچه هرچی بذاری روش اثر داره پسر بشه می ذاریم ابراهیم...
دختره پرو چشمامو درشت کرد و گفت: من میگم الماس تو دوست داری یه چیز دیگه صدا کن
دیگه هیچی نگفتم دیدم این دختره انقدر خیره هست که هرچی بگم یه چیزی میگه
- آقا صالح چیزی نمیگه
بی بی زد رو دهنش گفت: نه لال شده! انگار خاک ریختن تو دهنش جلوی منور میشه لال... انگار نه انگار پهلوون هست و پشت کلی آدمو به خاک زده من که میگم این منور
ور پریده جادوش کرده، همیشه عاشق اشکنه من بودا دوسه روز پیش دلت نخواد درست کرده بودم لب نزد گفت منور از فردا تو غذا درست کن
خوبه منور قیافه نداره وگرنه به خودش می گفت: دنبالم نیا بو میدی!
- بی بی بذار زندگی کنند
_ننه کاری ندارم پیش تو که دخترمی دارم درد و دل می کنم وگرنه زندگیشونو کنند همیشه به خدا میگم خدارو شکر این دختره باز سرپناه داره خداروشکر از قبال پسر من داره راحت زندگی می کنه و آواره نیست
- بی بی من با شهین چیکار کنم؟
بی بی سرتکون داد و گفت: چی بگم رقیبت هم خوشگله، هم پشت داره هم عاشق رئوف بدت نیادها دلشو به رئوف باخته بود یه بار من اونجا بودم به خانم جون گفت خاله جان انگشترت چه قشنگه، خانم جون انگشترو در آورد گفت بیا واسه تو، دختره بی حیا غش غش خندید و جلوی من و ننه اش گفت این یعنی نشون شدما عروس خودتونما
چشمام چهارتا شده بود
- خوب؟
- هیچی خانم جون بغلش کرد گفت بهترشو برات میارم
- آقا رئوف هم دوستش داشت؟
- نه ننه اما من که میگم بالاخره مرده کی می تونه از اون بگذره... یه وقتا میگم خدایا حکمتتو شکر یکی مثل این منور سیاه برزنگی انقدر خوش اقبال، یکی مثل پریزاد به این قشنگی انقدر ...
بی بی هیچی نگفت و حرفشو خورد اما راست می گفت یکی هم مثل من انقدر بدبخت!
- چیکار کنم بی بی؟
- هیچی فقط دعا کن آقا رئوف کوتاه نیاد چون اگه اون کوتاه بیاد زمین به آسمون بره آسمون به زمین بیاد حرف خانم جون دو تا نمیشه، یه ذره به خودت برس این چه قیافهای هست منور لباشو سرخ میکنه شبیه حاجی فیروز میشه بعد تو هیچی به هیچی
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
بی بی سرتکون داد و گفت: چی بگم رقیبت هم خوشگله، هم پشت داره هم عاشق رئوف بدت نیادها دلشو به رئوف باخ
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت هفتاد و پنج
چیزی نگفتم بی بی راست میگفت،حق با بی بی بود باید دل رئوف به دست میاوردم، دست و دلم لرزیده بود ترسیده بودم،آدم تا وقتی چیزی رو داره و از دست نمیده یا قرار نیست از دست بده قدرشو نمیدونه ولی وقتی داره از دست میده به تکاپو می افته، منم تازه فهمیده بودم به وجود آقا رئوف عادت کردم و زندگیمو دوست دارم و نمیخوام از دست بدم. باید میجنگیدم من اهل زندگی با هوو نبودم نه مثل مادرم بودم نه مثل تاجماه خانم یا باید آقا رئوف برای من می شد یا از دست می دادم یا برد یا باخت
خواستم دهن باز کنم و بگم خدا سر دختراش بیاره اما لال شدم نتونستم دعای بد کنم، اونا هم مثل من هزار تا آرزو داشتند درسته زبونشون تلخ بود اما من مثل اونا نبودم منم گیس سیاه بودم دختری که زیر دست تاجماه خانم بزرگ شده بود کسی که با هوو و زیر دستش مثل خانمها رفتار میکرد و احترام می ذاشت نباید تربیتشو زیر سوال میبردم
بی بی کمی نشست و رفت وقتی بی بی رفت، رفتم سراغ جعبه بزکم ابروهام وسمه نمی خواست کمی سرمه به چشمام زدم و لب هامو سرخ کردم.
اقا رئوف چند روز قبل برام یه لباس خریده بود که شرم کرده بودم تو تنهاییم نگاه کنم میگفت: از تاجر روس خریده و کلی بابتش پول داده
آستین نداشت و یقه اش تا روی سینه ام باز بود و دامنش کوتاه بود مثل شلیته اما ما زیر شلیته شلوار حریر میپوشیدیم اما این چیزی نداشت تن کردم کمرم ترکهای بود یه وقتا مادرم می گفت می ترسم بشکنی انقدر لاغری
موهامو دستی کشیدم یادش بخیر تاجماه خانم وقتایی که از گرمابه میاومدیم و حوصله داشت موهامو به تیکه پارچه می بست تا پیج و تاب بخوره
دستی تو موهام کشیدم و داشتم فکر میکردم کاش حنا به ناخنهام بذارم که حس کردم کسی پشت سرم هست. برگشتم آقا رئوف بود با نگاهی که آدم گرسنه به غذا می
اندازه داشت منو نگاه میکرد، سرمو پایین انداختم تا با خودم بیام گفت: غلامتم من، میخوامت کمی منو بخواه دل به زندگیمون بده
چه خوشبخت بودم من وچه آدمایی دوست نداشتند خوشبختی منو ببینند موهامو نوازش کرد و گفت: دوست داشتم شبا سرمو رو موهات بذارم دلم یه دختر میخواد شبیه تو...
هیچی نگفتم ناخودآگاه یه لبخند زدم پیشونیمو بوسید و سرشو تو گردنم فرو برد و خوابید.
آفتاب رو چشمام افتاده بود که چشم باز کردم آقا رئوف نبود و رفته بود
چقدر خوابیده بودم
با پیغامی که برام فرستاده بودند فردا خانم جون میرفت خواستگاری شهین برای شوهرم، دو روز زود گذشته بود تو این دو سه روز آدم دیگه ای شده بودم
آقا رئوف تو هم بود، بد عنق شده بود همش اخم داشت.
یه چیزی این وسط درست نبود اون روز دلم مثل سیر و سرکه میجوشید همش دعا می خوندم، حتی دستم به آشپزی نمی رفت از بی بی خبری نبود...
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥
RaghebRagheb-Hasrat-320.mp3
زمان:
حجم:
8.4M
.
🎙️راغب
🎼حسرت
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
در فصل دوم، خوردنیها و نوشیدنیهای مصرفی در ایران باستان بررسی شد. تلاش بر این بود تا حد امکان به گروههای مختلف غذایی با تکیه بر منابع موثق توجه شود. در فصل سوم، آداب غذا خوردن و آداب سفره در ایران باستان بررسی شد. در این بخش از پژوهش به واسطه ماهیت موضوع از متون دینی ایران باستان بیش از دیگر منابع استفاده شد. درنهایت در فصل چهارم برخی از ظروف غذایی مورد استفاده در ایران باستان معرفی شد. دادههای باستانشناسی اصلیترین منبع مطالعاتی در این فصل هستند؛ اما این دادهها پراکندهاند و طبقهبندی و معرفی دقیق آنها نیازمند پژوهشی جداگانه است.