Vigen-Tanha Ba GhamHa4_6023871419971015781.mp3
زمان:
حجم:
7.4M
🔘ویگن
@Aghmiun ❥❥
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@Aghmiun ❥❥
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی
❇️ مشاور خانواده وازدواج
@Aghmiun ❥❥
Jashn Honar Shiraz-Shafieiyan & Rajabi-24_5794438677950108154.mp3
زمان:
حجم:
17.7M
✅ دونوازی : ابوعطا
✅ سنتور : رضا شفیعیان
✅ تمبک : بهمن رجبی
✅ گاه : جشن هنر شیراز/1356 خورشیدی
@Aghmiun ❥❥
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎼جناب آقای جواد رستمی آغمیونی
@Aghmiun ❥❥
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرصت پرشور زیستن هست
@Aghmiun ❥❥
♦️پیاده روی ۵۶۰۰ کیلومتری برای حضور در جام جهانی
🔹هوادار اسکاتلندی برای دیدن مسابقات تیم ملی کشورش ۳۵۰۰ مایل از لسآنجلس تا بوستون پياده روی کرده است.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هفتادو هشت _من میگم نره میگی بدوش، ننه جان کوتاه بیا تورو روح اموات، آقا بزرگم
بیا اینجا ننه
زیر لب سلامی دادم و رفتم نشستم
نگاه به آقا رئوف کردم با اخم اشاره کرد چادرمو جلوتر بکشم، جلوتر کشیدم سعی می کردم نگام از کنار آقا رئوف اون طرف تر نره اما نشد نگام بهش افتاد محو منور بود، انگار از منور چیزی اون لحظه مهم تر وجود نداشت.
منورُ نگاه کردم اونم نگام کرد و برام چشم و ابرویی اومد
نمیدونم بی بی دید یا نه که صدام زد پریزاد ننه بیا این چایی بخور گلوت خشک شده... از دستش گرفتم
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هفتادو هشت _من میگم نره میگی بدوش، ننه جان کوتاه بیا تورو روح اموات، آقا بزرگم
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت هفتاد و نه
آدم تا بدبختی نکشه تا آواره خرابه ها نشه و تا از آب چاله های خیابان آب نخوره منو درک نمی کنه. آقا رئوف رفت و من یه دل سیر گریه کردم انقدر که خوابم برد و با دستی که صورتمو لمس می کرد بیدار شدم
چشم باز کردم،آقا رئوف بود
نگام به پنجره افتاد دیدم سیاهی شب چادرش رو روی شهر پهن کرده و همه جا سیاه شده، آقا رئوف خوابید و اما من تا صبح بیدار بودم و به خودم فکر می کردم به رئوف به منور و به لوطی...
به آدمایی که آقامو سنگسار کردند یعنی اونا هیچ گناهی نکرده بودند؟ اشتباه نکرده بودند ؟ همه مبرا از گناه و آلودگی
بودند، با همین فکرا خوابم برد
صبح وقتی چشم باز کردم نگاه هراسان آقا رئوف رو دیدم گفتم: چی شده گفت
- حشمت خان همسایه بغلی ما از وبا مرده!
زدم تو صورتم...
یعنی این درد و مرض ها نزدیک ما هم شده بود
یعنی...
آقا رئوف گفت: خدا به همه رحم کنه
یاد دوروز پیش افتادم که زنش کمی خرما خواسته بود
ترس افتاد تو جونم که نکنه منم ازش گرفته باشم، نکنه زنش هم وبا داشته
ترسم همه وجودمو گرفت...
اقا رئوف گفت: چرا رنگت پریده؟ خوبی؟
سرتکون دادم.
گفت: چند روزی از اینجا باید بریم؟
- کجا؟
فکر کرد، جایی نداشتیم نه من نه آقا رئوف ...خانواده اون که راهمون نمی دادن!
آقا رئوف بعد کمی فکر کردن گفت: باید بریم خونه بی بی
نگاش کردم اونم نگام کرد، تعجب کرده بودم
گفتم: یعنی چند روزی اونجا بمونیم؟
گفت آره و برگشت سمت پنجره، خودشم به حرفی که زده بود اطمینان نداشت می ترسید انگار، برگشت پشیمونی رو تو چشماش دیدم
گفتم: نه
گفت: راهی نداریم
گفتم: آخه...
گفت: آخه نداره، بقچه اتو جمع کن چند روزی میریم اونجا
راهی جز اطاعت نداشتم، از وقتی عروسی کرده بودم لوطی رو ندیده بودم. نمیخواستم ببینمش، می ترسیدم که هرچی تو دلم فراموش کرده ام باز یادم بیاد اما چاره ای نداشتم.
یه بقچه از وسایلی که لازم بود رو برداشتم و چادرچاقچور کرده با آقا رئوف راهی خونهای شدم که یه زمانی خونه امیدم بود و قرار بود خونه بختم بشه
با تردید قدم بر می داشتم، زیر لب دعا می کردم آقا رئوف پشیمون بشه اما خیال بود. رسیدیم و بی بی درُ باز کرد.
تعجب کرد از دیدن جفتمون آخه تا حالا دوتایی دیدنش نرفته بودیم، نتونست خوشحالیش رو پنهان کنه، منور شکمش برآمده بود زود چادر انداخت. رفتیم مهمانخانه بی بی از خوشحالی می خندید
آقا رئوف گفت: بی بی اومدیم چند روز مزاحمتون بشیم
بی بی خندید و گفت: تو که پسرمی، پریزاد هم دخترمه قدمتون رو چشم، شما تا ابد بمونید
منور انگار خوشحال نشده بود اخماش تو هم بود به یه جا خیره می شد
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت هشتاد
بی بی رو به من گفت: همون اتاقت، اتاق خودت باشه منم چند وقتی مهمان اتاق منور و صالح میشم
منور مثل فنر از جا پریداما هیچی نگفت
آقا رئوف گفت: میرم و جایی کار دارم
من و بی بی راهی اتاقم شدیم اتاقی که یواشکی لوطی رو میدیدم، اتاقی که منتظرش میموندم
به بی بی همه چی گفتم
بی بی خندید و گفت: الحق که رئوف پسر آقا رحیم هست با همون لجبازی! آقاش خدا بیامرزم همین بود تا کاری مطابق میل خودش نبود انجام نمی داد حالا خداروشکر کن.
- بی بی انگار منور از اومدن ما ناراحته!
- ولش کن اون از وجود منم ناراحته انگار من رفتم تو خونه زندگیش، بهش رو ندی،تو بودی این اومده، اینجا خونه تو هست همیشه گفتم تو دخترمی...
لبخند زدم و بغلش کردم خدارو شکر داشتمش وجودش بهم آرامش می داد
با بی بی یه دل سیر درد و دل کردم هرچی به غروب نزدیک می شدیم قلب من تندتر میزد نه بخاطر دیدن کسی نه، از ترس و از استرس...
می ترسیدم آقا رئوف اون چه که نباید ببینه تو نگاه من ببینه! ببینه و غرورش بشکنه و له بشه، مردی که مردانه پای من ایستاده بود.
باالاخره انتظار تمام شد آقا رئوف با لوطی اومد منور درو باز کرده بود و بی بی تو مطبخ مشغول بود اما من تو اتاقم بودم و داشتم مثل قبل انتظار میکشیدم اما فرق کرده بود دیگه مثل قبل اجازه نداشتم نگاش کنم، اجازه نداشتم بهش فکر کنم تازه انتظارم همراه با ترس بود
می ترسیدم که چشمام رسوام کنه می ترسیدم که شرمنده شوهرم بشم ...
کمی که گذشت آقا رئوف اومد و سلام دادم و نگام کرد و رفت
داشتم فکر می کردم که حالا چیکار کنم و چیکار نکنم که بی بی صدام زد
باید می رفتم بیرون، راهی نداشتم، آخرش باید باهاش روبه رو می شدم چادرمو انداختم سرمو رفتم مهمانخانه...
کنار آقا رئوف نشسته بود و داشت به یه چیزی می خندید منور هم کنار بی بی نشسته بود و داشت نخودچی می خورد.
اول بی بی متوجه حضورم شد، با یه لبخند که صد برابر قشنگترش میکرد گفت: