کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هشتاد و یک شام هم خورده شد سعی می کردم نگاش نکنم که تا یه حدی موفق شدم. سخت بود
خدارو شکر کردم و با خودم فکر کردم کاش کسی سر گرسنه سر به بالین نداره
اون شب یه جور دیگه خوابیدیم سرمو رو سینه مردانه اش گذاشتم تا صبح حرف زد و گفت: یه وقت به گوش خانم جونم و رعنا و نعنا نرسه، نمیخوام بدونند یه وقت از سر نادونی نقشهای میریزن کاری میکنند به وقتش که دنیا اومد خودم میبرمش ببینمشون
- باشه
- پریزاد اسمشو می خوام بذارم رحیم
هیچی نگفتم اما ته دلم دوست نداشتم، نه اسم آقامو روش بذارم نه اسم آقای رئوف رو، میخواستم اسمشو همایون بذارم و اگه دختر شد بذارم ماه تابان به یاد مادر مهربونم که اگه بود شاید من انقدر سختی و در به دری نمیکشیدیم اما سکوت کردم و نخواستم شبمون خراب بشه نفهمیدم کی خوابم برد
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
خدارو شکر کردم و با خودم فکر کردم کاش کسی سر گرسنه سر به بالین نداره اون شب یه جور دیگه خوابیدیم سرم
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت هشتادوچهار
اما وقتی چشم باز کردم جای خالی آقا رئوف رو
دیدم، حال نداشتم از رختخواب جدا بشم کمی چشمامو بستم و برای خودم و بچه ای که توراه داشتم نقشه کشیدم باهاش حرف زدم
باید می فهمید من عاشقش هستم و نمی ذارم سختی بکشه، من فدا میشم میمیمیرم تا اون زندگی کنه و خوشبخت بشه مثل مادرم یا حتی مثل تاجماه خانم که در حقم مادری کرده بود همه مهر و محبت های مادریش رو خرج من کرده بود، مثل بقیه زنانی که کم نبودند و در حق کودکانی که شاید به دنیا نیاورده بودند هم مادری کرده بودند
با صدای کوبه در ازجا پریدم بی بی بود
برام غذا درست کرده بود آورده بود گفت: دلم نیامد از این غذا نخوری...
رنگ چشماش منو یاد مادرم می انداخت رنگ مهربانی بود
محو چشمای مهربان بی بی بودم که با صدای بی بی به خودم اومدم"بگو ببینم ننه به رئوف گفتی؟خوشحال شد؟"
لبخند زدم و سرتکون دادم خجالت می کشیدم از بی بی،گفتم:
خیلی خوشحال شد
بی بی خنده ای کرد و گفت: ننه مردا همینند عاشق بچه هستن می خوای مرد رو تو خونه پایبند کنی میختو سفت بکوب، میخ زن چیه؟ بچه
مردا عاشق بچه هستن حق دارن اونا که کاری نمی کنند ما زن هاهستیم سختی و درد می کشیم و بعد هم شب بیداری ها شروع میشه... بایدم عاشق بچه باشند ما میزاییم و بزرگ می کنیم و اونا لذتشو می برن
نگاه به بی بی کردم گفت: الان هر دعایی کنی میگیره دعا کن این نوه من سیاه برزنگی نشه، اصلا همه غصه من همین هست که شبیه منور بشه، نمیگم زشت هست ها نه خدا همه رو قشنگ آفریده و به هرکسی یه زیبایی داده اما من دوست دارم نوه ام سفید مثل برف باشه
خندیدم و گفتم: انشاالله سالم و صالح باشه و بختش سفید باشه بی بی
- آره ننه منور هم کم بدبختی نکشیده یه وقتا میگم انقدر زخم زبون شنیده انقدر اذیتش کردند که دلش سیاه شده
- چی بگم بی بی!
- هیچی قربونت برم حواست باشه دیگه فکر و خیال نکنیا!ناراحت نشی ها زعفران نخوری یه وقت برای خودت گیاه دارویی درست نکنی، نخود لوبیا هم کمتر بخور بهتره
- باشه
- شیر و خرما زیاد بخور برات خوبه
نگاش کردم و بغلش کردم، انگار داشتم مادر می شدم احساس کمبود محبت بیشتری می کردم و بیشتر دلم مادرمو میخواست
بی بی که رفت سرمو گذاشتم رو زانوهام و گریه کردم،کمی که آروم شدم رفتم سمت مطبخ و برای خودم پنیر و با خرما خوردم، اشتهام باز شده بود باید قوی می شدم بخاطر خودم و بچه ای که توی راه داشتم
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیدین بعد اریک مدت بندکاشی سرویس ها خالی میشه🥲
بیایید یادتون بدم خودتون راحت درستش کنید👍
@Aghmiun ❥❥
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸وقتی شو اسپید فهمید که تمام مدت کنار زهران ممدانی ، شهردار نیویورک ، در بازی جام جهانی نشسته است و نفهمیده!
@Aghmiun
♦️مسابقۀ کشتی در آمریکا به میدان جنگ تبدیل شد
🔹آمریکا از سال ۲۰۲۵ اقدام به برگزاری مسابقات کشتی آزاد تحت عنوان RAF کرده که در آن خیلی از ستارههای مطرح جهان هم شرکت میکنند.
🔹در یکی از این دیدارها چیمایف از روسیه به دنیس از آمریکا لگد زد که منجر به درگیری نمایندگان دو تیم شد.
@Aghmiun
پس از آن دیدار آتشین با شمس، ورقِ زندگی مولانا برگ دیگری شد؛ گویی نسیمی از عالمِ دیگر آمد و خانهدلش را زیر و رو کرد. آن فقیه پرآوازه، آن مدرسِ محتشمِ مدرسهٔ قونیه، با حضور شمس، ردای تدریس از تن به در آورد و راهی را برگزید که از جنس درس و بحث نبود، بل از سنخِ شور و جذبه و بیخویشی بود. مولانا که سالها منبرِ وعظ و مسندِ فتوا را آذینِ حضور خویش کرده بود، در لحظهای به اشارتِ شمس، همه را رها کرد و به عبادتی دیگرگون روی آورد؛ عبادتی که در آن، تپشِ دف و گردشِ سماع، همنفسِ ذکر و نیایش میشد. از زهدِ خشک و عادتزده گذشت و به آستانهٔ عرفانی پای نهاد که جوهرش عشق بود و آزادی.همین آتشِ حضوریِ شمس بود که قفل خاموشیِ شعر را در وجود مولانا گشود. پیش از شمس، سخنش خطابه بود و تعلیم؛ اما پس از غیبت او، کلمات چون سیلابی از دل برآمد و دیوانی پُرتپش چون «دیوان شمس» و اثری جاودانه چون «مثنوی معنوی» پدید آمد؛ آثاری که گویی هر بیتش قدمهای شاعری است که در پی سایهٔ رفیقی آسمانی میدود. مولانا در پرتو صحبتی چنین عمیق، از مردم کناره گرفت؛ مریدانِ بیشمار را رها کرد تا همنفسِ شمس باشد، که همین خلوتِ دو نفره آتشی از حسد در دل مریدان برانگیخت و آنچه را نباید، رقم زد. دیدار شمس برای مولانا تنها یک آشنایی نبود تولدِ دوبارهای بود، شکفتنِ روحی که سالها در پی فرصت میگشت تا در آینهٔ دوستیِ بیمرز تجلی کند.
✍️نازنین - نیرویی
#مولانا
#عرب_عامری
@Aghmiun
فرشته و شاعر
ﺷﺎﻋﺮ ﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪﺍﯼ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻧﺪ.
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﭘﺮﯼ ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺷﺎﻋﺮ، ﺷﻌﺮﯼ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ. ﺷﺎﻋﺮ ﭘﺮ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻻﯼ ﺩﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮﺵ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﺶ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﮔﺮﻓﺖ.
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺷﻌﺮ ﺷﺎﻋﺮ ﺭﺍ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﮔﺮﻓﺖ.
ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ: ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ. ﺩﯾﮕﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﻥ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ!
ﺯﯾﺮﺍ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ، ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ، ﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﭽﺸﺪ، ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ.
#شل_سیلور_استاین
@Aghmiun
🤸🏼🤸🏽♂️ژیمناستیک هنری🤸🏽♂️🤸🏼
‼️آغاز ثبتنام کلاسهای تابستان ژیمناستیک‼️
شروع کلاسها از ۲۶خرداد روزهای زوج ساعت۱۱ الی۱۲:۳۰
با مربیگری :سمانه نجف زاده
زیر نظر مسئول انجمن ژیمناستیک دانش آموزان خانم الناز ایمان زاده
سراب - خیابان چمران داخل مدرسه خدیجه کبری سالنعترت. با مربیگری خانم سمانه نجف زاده
@Aghmiun
اعلامیه مراسم سالگرد حاجیه خانم عصمت مصطفوی آغمیونی همسر مرحوم حاج حسن سایر
عرض تسلیت خدمت خاندان سایر و مصطفوی
@Aghmiun