@Negarin6767ﻋﺸﻖ ﺧﺎﻣﻮﺵ.ﭘﺎﻳﺎﻧﻲ_۲۰۲۴_۰۹_۲۴_۰۶_۴۲_۰۷_۶۹۲.mp3
زمان:
حجم:
9.9M
پایان🌈
@Aghmiun ❥❥
17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سریال سو.
بابک نهرین.
قسمت ۱۲
@Aghmiun ❥❥
تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو
ولی ای بیوفا از بیوفا هم انتظاری هست...
- فاضل نظری
@Aghmiun ❥❥
614K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهش میگن "فرکانس عشق" 💛
فرکانسی که سلولها رو ترمیم میکنه، DNA رو بازسازی میکنه و قلبتو همفرکانس با آرامش، عشق، و شفای درونی میکنه...
وقتی به 528Hz گوش میدی، انگار روحت از نو تنفس میکنه،استرس فروکش میکنه، ذهنت آروم میشه و احساس سبکی میکنی.
ایدهآل برای مدیتیشن، خواب عمیق، رهایی از احساسات منفی
@Aghmiun ❥❥
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هشتادوچهار اما وقتی چشم باز کردم جای خالی آقا رئوف رو دیدم، حال نداشتم از رختخ
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت هشتاد و پنج
زندگی تازه داشت روزای قشنگش رو بهم نشون می داد
آقا رئوف عاشق بچه بود و عاشق من...
یه شب گفت: پریزاد دلم میخواد کمِ کم ده دوازده تایی بچه برام بیاری پنج تا پسر پنج تا دختر، دوست دارم تا از سرکار میام یه دخترم چایی بیاره یکی کلاه و کتم رو ازم بگیره و یکی بغلم کنه و از سرو کولم بالا بره
خنده ام گرفته بود خندیدم گفت: خوشت اومد ؟
خوشم اومده بود، نمیتونستم به خودم دروغ بگم واقعا مادر شدن رو دوست داشتم حالا ده دوازده تا نه اما دوست داشتم دو تا دختر و دوتا پسر داشته باشم دخترام بشن همدم و مونس من، پسرا پشتم باشند
به آقا رئوف گفتم: ده دوازده تا زیاده ها... سخته
گفت: وا چه سختی داره؟ این همه زن زاییدن و بازم بچه دنیا میارن سختشون نبوده و نیست تو سختته
گفتم: آخه خونه کوچک،دست تنها
سرشو نزدیک صورتم آورد و گفت: خونه هم برات عوض می کنم شما امر کن شازده خانوم،کمک هم برات میارم تو فقط سالی یه بچه برام بیار...
زدم زیر خنده و گفتم: وا چه خبره؟
گفت: من داداش نداشتم، لوطی برادرم بود، رفیقم بود هنوز هم هست اما دوست دارم پشت داشته باشم، دوست دارم اسم و رسمم همیشه زنده باشه
هیچی نگفتم گفت: پریزاد یه سوال
نگاش کردم جدی شده بود ابروهاشو تو هم کشیده بود
- یه سوال می پرسم راستشو بگو کاریت ندارم
رنگ از رخم پرید، چی می خواست بگه ؟چرا تا می خواستم دلم بهش گرم بشه یه حرفی وسط میامد ؟
ابروهامونو تو هم کشیدم و گفتم: من تا تاحالا نه به شما دروغ گفتم، نه به کسی دیگه، هر حرفی زدم راست بوده، حتی جایی ضرر کردم اما راست گفتم، همیشه تاجماه خانم می گفت: آدم هرچی شد راستشو میگه باید با صداقت باشه
آقا رئوف سرشو پایین انداخته بود گفت: تو هنوز از من بدت میاد؟
جا خوردم از سوالش انتظار هر سوالی داشتم جر این سوال
گفتم: یعنی چی؟
- جواب بده!
- آخه این چه سوالی هست؟!من چه رفتاری کردم این فکرو می کنید؟ من هیچوقت از شما بدم نیامده
این حرفو زدم و از جا بلند شدم و رفتم مهمانخانه تا چایی دم کنم. با خودم فکر کردم چرا این فکرو کرده بود من هیچوقت ازش بدم نمیامد،اولین بار آقا رئوف منو دید و نجات داد.
تو خونه بی بی که بودم هوامو داشت، شاید قبلا فکر می کردم باعث جدایی من شده اما اون جدایی تو سرنوشت من بود،تو قسمت من بود و دست تقدیر بود اون لحظه فکر می کردم هیچکسی جز تقدیر و لوطی مقصر جدایی نبودند
چایی برای خودم تو استکان کمر باریک که ناصرالدین شاه با اون سیبیلاش نگام می کرد ریختم سر کشیدم، قلوپ آخر بودم که آقا رّئوف اومد حس کردم اما نگاش نکردم باید می فهمید ناراحتم باید جلوش می ایستادم اگه ایستادگی نمی کردم فکرای بدتری می کرد
گفت: یه چایی میدی؟
با اخم چایی ریختم و سینی رو سمتش هول دادم
گفت: ناراحت شدی؟
با اخم نگاش کردم و گفتم: بله!شما حق ندارید در مورد من فکر کنید، من زن شما هستم، محرم شما هستم شما شوهر منی چرا باید ازتون بدم بیاد؟
خندید و چشماش برق زد شاید حق داشت اما من پاک بودم از وقتی زنش شدم، حتی وقتی خونه بی بی بودیم لحظه ای دلم نلرزید لحظه ای پشیمون نشدم شاید به فکرم میامد اما دست خودم نبود، لوطی اگه منو دوست داشت یا منو میخواست انقدر راحت از من دست نمی کشید یه حرفی می زد یه توضیحی می داد
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت هشتاد و شش
آقا رئوف دستمو گرفت گفت: چیکار کنم آشتی کنی
ازش دلگیر بودم، شانه ای بالا انداختم وگفتم: هیچی
خواست حرفی بزنه که گفتم: یه سری حرفا نباید گفته بشه، به قول تاجماه خانم قبحش می ریزه ! باید بین زن و شوهر یه چیزایی باشه، یه احترامی باشه همیشه مادرم می گفت مردی که به زنش احترام بذاره به بقیه هم یاد میده به زنش احترام بذارن...
شما حرمت منو تو این خونه با گفتن این حرف بردید زیر سوال
اقا رئوف کلافه شده بود داشت سیبیلاشو می جوید گفت: حالا چیکار کنم؟زکی انگار ما بدهکار شدیم به خانم...
ناز کردم و محل ندادم، نمی دونم بخاطر بچه ای بود که تو راه داشتم یا اینکه مطمئن شده بودم آقا رئوف دوستم داره و منو به همه ترجیح میده
دوست داشتن به زن قدرت ایستادگی میده، اگه زنی مطمئن باشه مردش دوستش داره و عاشقش هست قدرت پیدا می کنه که با همه بجنگه، اصلا دوست داشتن واقعی یه مرد به زن جرات و جسارت میده، من داشتم قدرت می گرفتم چون میدونستم مردی که رو به روم نشسته منو دوست داره و بخاطر اخم و ناراحتی من دنیارو بهم میریزه
گفتم: باشه اما شرط داره ها...
آقا رئوف خنده ای مستانه سر داد و گفت: هرچی باشه رو جفت چشمام ...
قری به گردنم دادم دیگه از این حرفا نزنیداااا
آقا رئوف دستش رو رو چشمش گذاشت و گفت: چشم
یکی دو روزی گذشته بود که آقا رئوف وسط روز امد خونه و با اخم گفت: چادر سرت کن باید بریم جایی
ترسیدم گفتم: چی شده؟
- هیچی زود آماده شو...
- بی بی طوری شده؟
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هشتادوچهار اما وقتی چشم باز کردم جای خالی آقا رئوف رو دیدم، حال نداشتم از رختخ
- نه!
زود چادر چاقچور کردم و پشت آقا رئوف به راه افتادم درشکه سر کوچه بود
با دید درشکه رنگم پرید با خودم فکر کردم حتما میریم عمارت آقا رحیم خدا بیامرز، جرات سوال پرسیدن نداشتم اخمای آقا رئوف تو،هم بود فقط دعا می کردم اتفاق بدی در انتطارم نباشه
سوار درشکه شدیم و سر از کوچه لوطی در آوردیم
ترسیدم دیگه طاقت غم نداشتم بی بی تنها کسی بود که برام مونده بود
هرچی بلد بودم خوندم ذکر گفتم درشکه ایستاد
با اضطراب پرسیدم چی شد؟
آقا رئوف گفت: هیچی صبر کن...
- آخه...
- صبر داشته باش زن!
چشمامو بستم و دعا خوندم که صدای بی بی اومد
چشمامو باز کردم و از خوشحالی خودمو تو بغل بی بی انداختم، امن ترین جایی بود که داشتم. درشکه به راه افتاد وقتی بی بی باهام بود برام مهم نبود کجا میریم عمارت آقا رحیم یا بهشت یا جهنم
هیچکس چیزی نمی گفت، حدس زدم بی بی می دونه کجا میریم...
خواستم سوال بپرسم آقا رئوف گفت: کمی صبر داشته باش...
بی بی هم اشاره کرد دندان سر جیگر بذار...
مسیر عمارتِ آقا رحیم نبود و از محله آقا رحیم دور شدیم
نزدیک محله خوش آب و هوای تهران بودیم، محله عمه هام
فکر کردم داریم به دیدن عمه هام میریم تا کدورت هارو کنار بذاریم و آقا رئوف به من نمیگه که شاید مخالفت کنیم با همین فکرها سکوت کردم.
وقتی از عمارت عمه پروین رد شدیم شک کردم و پرسیدم کجا میریم؟