تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو
ولی ای بیوفا از بیوفا هم انتظاری هست...
- فاضل نظری
@Aghmiun ❥❥
614K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهش میگن "فرکانس عشق" 💛
فرکانسی که سلولها رو ترمیم میکنه، DNA رو بازسازی میکنه و قلبتو همفرکانس با آرامش، عشق، و شفای درونی میکنه...
وقتی به 528Hz گوش میدی، انگار روحت از نو تنفس میکنه،استرس فروکش میکنه، ذهنت آروم میشه و احساس سبکی میکنی.
ایدهآل برای مدیتیشن، خواب عمیق، رهایی از احساسات منفی
@Aghmiun ❥❥
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥❥
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هشتادوچهار اما وقتی چشم باز کردم جای خالی آقا رئوف رو دیدم، حال نداشتم از رختخ
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت هشتاد و پنج
زندگی تازه داشت روزای قشنگش رو بهم نشون می داد
آقا رئوف عاشق بچه بود و عاشق من...
یه شب گفت: پریزاد دلم میخواد کمِ کم ده دوازده تایی بچه برام بیاری پنج تا پسر پنج تا دختر، دوست دارم تا از سرکار میام یه دخترم چایی بیاره یکی کلاه و کتم رو ازم بگیره و یکی بغلم کنه و از سرو کولم بالا بره
خنده ام گرفته بود خندیدم گفت: خوشت اومد ؟
خوشم اومده بود، نمیتونستم به خودم دروغ بگم واقعا مادر شدن رو دوست داشتم حالا ده دوازده تا نه اما دوست داشتم دو تا دختر و دوتا پسر داشته باشم دخترام بشن همدم و مونس من، پسرا پشتم باشند
به آقا رئوف گفتم: ده دوازده تا زیاده ها... سخته
گفت: وا چه سختی داره؟ این همه زن زاییدن و بازم بچه دنیا میارن سختشون نبوده و نیست تو سختته
گفتم: آخه خونه کوچک،دست تنها
سرشو نزدیک صورتم آورد و گفت: خونه هم برات عوض می کنم شما امر کن شازده خانوم،کمک هم برات میارم تو فقط سالی یه بچه برام بیار...
زدم زیر خنده و گفتم: وا چه خبره؟
گفت: من داداش نداشتم، لوطی برادرم بود، رفیقم بود هنوز هم هست اما دوست دارم پشت داشته باشم، دوست دارم اسم و رسمم همیشه زنده باشه
هیچی نگفتم گفت: پریزاد یه سوال
نگاش کردم جدی شده بود ابروهاشو تو هم کشیده بود
- یه سوال می پرسم راستشو بگو کاریت ندارم
رنگ از رخم پرید، چی می خواست بگه ؟چرا تا می خواستم دلم بهش گرم بشه یه حرفی وسط میامد ؟
ابروهامونو تو هم کشیدم و گفتم: من تا تاحالا نه به شما دروغ گفتم، نه به کسی دیگه، هر حرفی زدم راست بوده، حتی جایی ضرر کردم اما راست گفتم، همیشه تاجماه خانم می گفت: آدم هرچی شد راستشو میگه باید با صداقت باشه
آقا رئوف سرشو پایین انداخته بود گفت: تو هنوز از من بدت میاد؟
جا خوردم از سوالش انتظار هر سوالی داشتم جر این سوال
گفتم: یعنی چی؟
- جواب بده!
- آخه این چه سوالی هست؟!من چه رفتاری کردم این فکرو می کنید؟ من هیچوقت از شما بدم نیامده
این حرفو زدم و از جا بلند شدم و رفتم مهمانخانه تا چایی دم کنم. با خودم فکر کردم چرا این فکرو کرده بود من هیچوقت ازش بدم نمیامد،اولین بار آقا رئوف منو دید و نجات داد.
تو خونه بی بی که بودم هوامو داشت، شاید قبلا فکر می کردم باعث جدایی من شده اما اون جدایی تو سرنوشت من بود،تو قسمت من بود و دست تقدیر بود اون لحظه فکر می کردم هیچکسی جز تقدیر و لوطی مقصر جدایی نبودند
چایی برای خودم تو استکان کمر باریک که ناصرالدین شاه با اون سیبیلاش نگام می کرد ریختم سر کشیدم، قلوپ آخر بودم که آقا رّئوف اومد حس کردم اما نگاش نکردم باید می فهمید ناراحتم باید جلوش می ایستادم اگه ایستادگی نمی کردم فکرای بدتری می کرد
گفت: یه چایی میدی؟
با اخم چایی ریختم و سینی رو سمتش هول دادم
گفت: ناراحت شدی؟
با اخم نگاش کردم و گفتم: بله!شما حق ندارید در مورد من فکر کنید، من زن شما هستم، محرم شما هستم شما شوهر منی چرا باید ازتون بدم بیاد؟
خندید و چشماش برق زد شاید حق داشت اما من پاک بودم از وقتی زنش شدم، حتی وقتی خونه بی بی بودیم لحظه ای دلم نلرزید لحظه ای پشیمون نشدم شاید به فکرم میامد اما دست خودم نبود، لوطی اگه منو دوست داشت یا منو میخواست انقدر راحت از من دست نمی کشید یه حرفی می زد یه توضیحی می داد
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت هشتاد و شش
آقا رئوف دستمو گرفت گفت: چیکار کنم آشتی کنی
ازش دلگیر بودم، شانه ای بالا انداختم وگفتم: هیچی
خواست حرفی بزنه که گفتم: یه سری حرفا نباید گفته بشه، به قول تاجماه خانم قبحش می ریزه ! باید بین زن و شوهر یه چیزایی باشه، یه احترامی باشه همیشه مادرم می گفت مردی که به زنش احترام بذاره به بقیه هم یاد میده به زنش احترام بذارن...
شما حرمت منو تو این خونه با گفتن این حرف بردید زیر سوال
اقا رئوف کلافه شده بود داشت سیبیلاشو می جوید گفت: حالا چیکار کنم؟زکی انگار ما بدهکار شدیم به خانم...
ناز کردم و محل ندادم، نمی دونم بخاطر بچه ای بود که تو راه داشتم یا اینکه مطمئن شده بودم آقا رئوف دوستم داره و منو به همه ترجیح میده
دوست داشتن به زن قدرت ایستادگی میده، اگه زنی مطمئن باشه مردش دوستش داره و عاشقش هست قدرت پیدا می کنه که با همه بجنگه، اصلا دوست داشتن واقعی یه مرد به زن جرات و جسارت میده، من داشتم قدرت می گرفتم چون میدونستم مردی که رو به روم نشسته منو دوست داره و بخاطر اخم و ناراحتی من دنیارو بهم میریزه
گفتم: باشه اما شرط داره ها...
آقا رئوف خنده ای مستانه سر داد و گفت: هرچی باشه رو جفت چشمام ...
قری به گردنم دادم دیگه از این حرفا نزنیداااا
آقا رئوف دستش رو رو چشمش گذاشت و گفت: چشم
یکی دو روزی گذشته بود که آقا رئوف وسط روز امد خونه و با اخم گفت: چادر سرت کن باید بریم جایی
ترسیدم گفتم: چی شده؟
- هیچی زود آماده شو...
- بی بی طوری شده؟
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هشتادوچهار اما وقتی چشم باز کردم جای خالی آقا رئوف رو دیدم، حال نداشتم از رختخ
- نه!
زود چادر چاقچور کردم و پشت آقا رئوف به راه افتادم درشکه سر کوچه بود
با دید درشکه رنگم پرید با خودم فکر کردم حتما میریم عمارت آقا رحیم خدا بیامرز، جرات سوال پرسیدن نداشتم اخمای آقا رئوف تو،هم بود فقط دعا می کردم اتفاق بدی در انتطارم نباشه
سوار درشکه شدیم و سر از کوچه لوطی در آوردیم
ترسیدم دیگه طاقت غم نداشتم بی بی تنها کسی بود که برام مونده بود
هرچی بلد بودم خوندم ذکر گفتم درشکه ایستاد
با اضطراب پرسیدم چی شد؟
آقا رئوف گفت: هیچی صبر کن...
- آخه...
- صبر داشته باش زن!
چشمامو بستم و دعا خوندم که صدای بی بی اومد
چشمامو باز کردم و از خوشحالی خودمو تو بغل بی بی انداختم، امن ترین جایی بود که داشتم. درشکه به راه افتاد وقتی بی بی باهام بود برام مهم نبود کجا میریم عمارت آقا رحیم یا بهشت یا جهنم
هیچکس چیزی نمی گفت، حدس زدم بی بی می دونه کجا میریم...
خواستم سوال بپرسم آقا رئوف گفت: کمی صبر داشته باش...
بی بی هم اشاره کرد دندان سر جیگر بذار...
مسیر عمارتِ آقا رحیم نبود و از محله آقا رحیم دور شدیم
نزدیک محله خوش آب و هوای تهران بودیم، محله عمه هام
فکر کردم داریم به دیدن عمه هام میریم تا کدورت هارو کنار بذاریم و آقا رئوف به من نمیگه که شاید مخالفت کنیم با همین فکرها سکوت کردم.
وقتی از عمارت عمه پروین رد شدیم شک کردم و پرسیدم کجا میریم؟
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
- نه! زود چادر چاقچور کردم و پشت آقا رئوف به راه افتادم درشکه سر کوچه بود با دید درشکه رنگم پرید با
🔴یه عمر فریب🔴
قسمت هشتاد و هفت
خواستم سوال بپرسم آقا رئوف گفت: کمی صبر داشته باش...
بی بی هم اشاره کرد دندان سر جیگر بذار...
مسیر عمارتِ آقا رحیم نبود و از محله آقا رحیم دور شدیم
نزدیک محله خوش آب و هوای تهران بودیم، محله عمه هام
فکر کردم داریم به دیدن عمه هام میریم تا کدورت هارو کنار بذاریم و آقا رئوف به من نمیگه که شاید مخالفت کنیم با همین فکرها سکوت کردم.
وقتی از عمارت عمه پروین رد شدیم شک کردم و پرسیدم کجا میریم؟
آقا رئوف لبخند زد و گفت: صبر داشته باش قول میدم جای خوبی باشه
سکوت کردم.
جلوی یه عمارت زیبا تو سه کوچه که پر از درخت بی برگ بود ایستادیم.
اشاره کرد از درشکه پیاده بشیم به بی بی نگاه کردم اشاره کرد پیاده شو
می دونستم فصل بهار اگه قحطی نباشی،اگه خشکسالی نباشه اون کوچه خیلی قشنگ میشه میدونستم نزدیک اون عمارت یه جوی بزرگ هست قبلا صداشو شنیده بودم و تو عالم کودکی آرزو داشتم برم و بازی کنم اما آرزوی دست نیافتنی بود برای من
پیاده شدم و چشمام خیره به عمارت شده بود
گفتم: خوش به حال خانم این عمارت!یعنی خوشبخت بود؟یعنی شاد بود؟
خونه مهم نیست بزرگ باشه کوچک باشه،مهم اینه دل خانم خونه به هوای مرد خونه بتپه، مهم اینه یه زن با عشقش چراغ خونه رو روشن نگه داره، تو خونه احترام داشته باشه و بدونه مردش پشتش هست و هواشو داره، خونه بزرگ و کوچک،بالا و پایین بودن ملاک خوشبختی و خوشحالی هیچ زنی نیست
اون لحظه ته دلم آرزو کردم کاش منم خانم همچین عمارتی بشم.
آقا رئوف گفت: چرا ایستادی؟
خودش جلو رفت و کوبه عمارت رو به صدا در آورد اما کسی نبود، به بی بی و من گفت: صبر کنید میام
رفت داخل کوچه که یه عمارت دیگه بود ما سر کوچه ایستاده بودیم
به بی بی گفتم: بی بی اینجا کجاست؟چرا اینجا اومدیم؟
بی بی گفت: صبر داشته باش،منم مثل تو
کمی بعد آقا رئوف اومد با یه پیرمردی که کلاه سبز سرش بود سلام کردم و جواب سلاممو داد به نظرم پیرمرد مهربونی بود، مرد در عمارت رو باز کرد و صبر کرد تا آقا رئوف بره اما آقا رئوف اول به بی بی تعارف کرد و بی بی با ذوقی که گونه های قشنگش بیشتر به نظر میامد رفت داخل و پشت سرش من رفتم.
برای ورود از عمارت از یه چارطاقی گذشتیم از اونجا داخل عمارت دیده نمیشد
از هشتی که گذشتیم چشمم به سمت چپ افتاد ایوان بزرگی بود که با شش تا ستون زیبا که سر ستون ها تزیینی زیبا تر داشتند و و گچی بودن افتاد تا حالا عمارت به اون قشنگی ندیده بودن و پایه های ستون ها مربعی شکل بودند.
من تو یه عمارت بزرگ زندگی کرده بودم عمارت شازده ها رفته بودم و کلی خواهان داشتم اما این عمارت واقعا زیبا بود،دهنم از تعجب باز مونده بود! جلوم یه حیاط پر از درختای خشک و حیاطی که کلی برگ ریخته بود و حوضی که لجن بسته بود چشمک می زد و طرف دیگه باغچه بزرگی که پر از علف هرز بود.
ادامه دارد...
@Aghmiun ❥❥
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هجوم زنبورها پرواز هواپیما در مکزیک را به تاخیر انداخت
@Aghmiun
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق همینقدر میتونه عمیق باشه!
خاطره جالب مریم حیدرزاده ، تا انتها تماشا کنید ...
@Aghmiun
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تالش
ایران زیبا
@Aghmiun