eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هشتادوچهار اما وقتی چشم باز کردم جای خالی آقا رئوف رو دیدم، حال نداشتم از رختخ
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هشتاد و پنج زندگی تازه داشت روزای قشنگش رو بهم نشون می داد آقا رئوف عاشق بچه بود و عاشق من... یه شب گفت: پریزاد دلم میخواد کمِ کم ده دوازده تایی بچه برام بیاری پنج تا پسر پنج تا دختر، دوست دارم تا از سرکار میام یه دخترم چایی بیاره یکی کلاه و کتم رو ازم بگیره و یکی بغلم کنه و از سرو کولم بالا بره خنده ام گرفته بود خندیدم گفت: خوشت اومد ؟ خوشم اومده بود، نمی‌تونستم به خودم دروغ بگم واقعا مادر شدن رو دوست داشتم حالا ده دوازده تا نه اما دوست داشتم دو تا دختر و دوتا پسر داشته باشم دخترام بشن همدم و مونس من، پسرا پشتم باشند به آقا رئوف گفتم: ده دوازده تا زیاده ها... سخته گفت: وا چه سختی داره؟ این همه زن زاییدن و بازم بچه دنیا میارن سختشون نبوده و نیست تو سختته گفتم: آخه خونه کوچک،دست تنها سرشو نزدیک صورتم آورد و گفت: خونه هم برات عوض می کنم شما امر کن شازده خانوم،کمک هم برات میارم تو فقط سالی یه بچه برام بیار... زدم زیر خنده و گفتم: وا چه خبره؟ گفت: من داداش نداشتم، لوطی برادرم بود، رفیقم بود هنوز هم هست اما دوست دارم پشت داشته باشم، دوست دارم اسم و رسمم همیشه زنده باشه هیچی نگفتم گفت: پریزاد یه سوال نگاش کردم جدی شده بود ابروهاشو تو هم کشیده بود - یه سوال می پرسم راستشو بگو کاریت ندارم رنگ از رخم پرید، چی می خواست بگه ؟چرا تا می خواستم دلم بهش گرم بشه یه حرفی وسط میامد ؟ ابروهامونو تو هم کشیدم و گفتم: من تا تاحالا نه به شما دروغ گفتم، نه به کسی دیگه، هر حرفی زدم راست بوده، حتی جایی ضرر کردم اما راست گفتم، همیشه تاجماه خانم می گفت: آدم هرچی شد راستشو میگه باید با صداقت باشه آقا رئوف سرشو پایین انداخته بود گفت: تو هنوز از من بدت میاد؟ جا خوردم از سوالش انتظار هر سوالی داشتم جر این سوال گفتم: یعنی چی؟ - جواب بده! - آخه این چه سوالی هست؟!من چه رفتاری کردم این فکرو می کنید؟ من هیچوقت از شما بدم نیامده این حرفو زدم و از جا بلند شدم و رفتم مهمانخانه تا چایی دم کنم. با خودم فکر کردم چرا این فکرو کرده بود من هیچوقت ازش بدم نمیامد،اولین بار آقا رئوف منو دید و نجات داد. تو خونه بی بی که بودم هوامو داشت، شاید قبلا فکر می کردم باعث جدایی من شده اما اون جدایی تو سرنوشت من بود،تو قسمت من بود و دست تقدیر بود اون لحظه فکر می کردم هیچکسی جز تقدیر و لوطی مقصر جدایی نبودند چایی برای خودم تو استکان کمر باریک که ناصرالدین شاه با اون سیبیلاش نگام می کرد ریختم سر کشیدم، قلوپ آخر بودم که آقا رّئوف اومد حس کردم اما نگاش نکردم باید می فهمید ناراحتم باید جلوش می ایستادم اگه ایستادگی نمی کردم فکرای بدتری می کرد گفت: یه چایی میدی؟ با اخم چایی ریختم و سینی رو سمتش هول دادم گفت: ناراحت شدی؟ با اخم نگاش کردم و گفتم: بله!شما حق ندارید در مورد من فکر کنید، من زن شما هستم، محرم شما هستم شما شوهر منی چرا باید ازتون بدم بیاد؟ خندید و چشماش برق زد شاید حق داشت اما من پاک بودم از وقتی زنش شدم، حتی وقتی خونه بی بی بودیم لحظه ای دلم نلرزید لحظه ای پشیمون نشدم شاید به فکرم می‌امد اما دست خودم نبود، لوطی اگه منو دوست داشت یا منو می‌خواست انقدر راحت از من دست نمی کشید یه حرفی می زد یه توضیحی می داد 🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هشتاد و شش آقا رئوف دستمو گرفت گفت: چیکار کنم آشتی کنی ازش دلگیر بودم، شانه ای بالا انداختم وگفتم: هیچی خواست حرفی بزنه که گفتم: یه سری حرفا نباید گفته بشه، به قول تاجماه خانم قبحش می ریزه ! باید بین زن و شوهر یه چیزایی باشه، یه احترامی باشه همیشه مادرم می گفت مردی که به زنش احترام بذاره به بقیه هم یاد میده به زنش احترام بذارن... شما حرمت منو تو این خونه با گفتن این حرف بردید زیر سوال اقا رئوف کلافه شده بود داشت سیبیلاشو می جوید گفت: حالا چیکار کنم؟زکی انگار ما بدهکار شدیم به خانم... ناز کردم و محل ندادم، نمی دونم بخاطر بچه ای بود که تو راه داشتم یا اینکه مطمئن شده بودم آقا رئوف دوستم داره و منو به همه ترجیح میده دوست داشتن به زن قدرت ایستادگی میده، اگه زنی مطمئن باشه مردش دوستش داره و عاشقش هست قدرت پیدا می کنه که با همه بجنگه، اصلا دوست داشتن واقعی یه مرد به زن جرات و جسارت میده، من داشتم قدرت می گرفتم چون می‌دونستم مردی که رو به روم نشسته منو دوست داره و بخاطر اخم و ناراحتی من دنیارو بهم میریزه گفتم: باشه اما شرط داره ها... آقا رئوف خنده ای مستانه سر داد و گفت: هرچی باشه رو جفت چشمام ... قری به گردنم دادم دیگه از این حرفا نزنیداااا آقا رئوف دستش رو رو چشمش گذاشت و گفت: چشم یکی دو روزی گذشته بود که آقا رئوف وسط روز امد خونه و با اخم گفت: چادر سرت کن باید بریم جایی ترسیدم گفتم: چی شده؟ - هیچی زود آماده شو... - بی بی طوری شده؟
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هشتادوچهار اما وقتی چشم باز کردم جای خالی آقا رئوف رو دیدم، حال نداشتم از رختخ
- نه! زود چادر چاقچور کردم و پشت آقا رئوف به راه افتادم درشکه سر کوچه بود با دید درشکه رنگم پرید با خودم فکر کردم حتما میریم عمارت آقا رحیم خدا بیامرز، جرات سوال پرسیدن نداشتم اخمای آقا رئوف تو،هم بود فقط دعا می کردم اتفاق بدی در انتطارم نباشه سوار درشکه شدیم و سر از کوچه لوطی در آوردیم ترسیدم دیگه طاقت غم نداشتم بی بی تنها کسی بود که برام مونده بود هرچی بلد بودم خوندم ذکر گفتم درشکه ایستاد با اضطراب پرسیدم چی شد؟ آقا رئوف گفت: هیچی صبر کن... - آخه... - صبر داشته باش زن! چشمامو بستم و دعا خوندم که صدای بی بی اومد چشمامو باز کردم و از خوشحالی خودمو تو بغل بی بی انداختم، امن ترین جایی بود که داشتم. درشکه به راه افتاد وقتی بی بی باهام بود برام مهم نبود کجا میریم عمارت آقا رحیم یا بهشت یا جهنم هیچکس چیزی نمی گفت، حدس زدم بی بی می دونه کجا میریم... خواستم سوال بپرسم آقا رئوف گفت: کمی صبر داشته باش... بی بی هم اشاره کرد دندان سر جیگر بذار... مسیر عمارتِ آقا رحیم نبود و از محله آقا رحیم دور شدیم نزدیک محله خوش آب و هوای تهران بودیم، محله عمه هام فکر کردم داریم به دیدن عمه هام میریم تا کدورت هارو کنار بذاریم و آقا رئوف به من نمیگه که شاید مخالفت کنیم با همین فکرها سکوت کردم. وقتی از عمارت عمه پروین رد شدیم شک کردم و پرسیدم کجا میریم؟
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
- نه! زود چادر چاقچور کردم و پشت آقا رئوف به راه افتادم درشکه سر کوچه بود با دید درشکه رنگم پرید با
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هشتاد و هفت خواستم سوال بپرسم آقا رئوف گفت: کمی صبر داشته باش... بی بی هم اشاره کرد دندان سر جیگر بذار... مسیر عمارتِ آقا رحیم نبود و از محله آقا رحیم دور شدیم نزدیک محله خوش آب و هوای تهران بودیم، محله عمه هام فکر کردم داریم به دیدن عمه هام میریم تا کدورت هارو کنار بذاریم و آقا رئوف به من نمیگه که شاید مخالفت کنیم با همین فکرها سکوت کردم. وقتی از عمارت عمه پروین رد شدیم شک کردم و پرسیدم کجا میریم؟ آقا رئوف لبخند زد و گفت: صبر داشته باش قول میدم جای خوبی باشه سکوت کردم. جلوی یه عمارت زیبا تو سه کوچه که پر از درخت بی برگ بود ایستادیم. اشاره کرد از درشکه پیاده بشیم به بی بی نگاه کردم اشاره کرد پیاده شو می دونستم فصل بهار اگه قحطی نباشی،اگه خشکسالی نباشه اون کوچه خیلی قشنگ میشه می‌دونستم نزدیک اون عمارت یه جوی بزرگ هست قبلا صداشو شنیده بودم و تو عالم کودکی آرزو داشتم برم و بازی کنم اما آرزوی دست نیافتنی بود برای من پیاده شدم و چشمام خیره به عمارت شده بود گفتم: خوش به حال خانم این عمارت!یعنی خوشبخت بود؟یعنی شاد بود؟ خونه مهم نیست بزرگ باشه کوچک باشه،مهم اینه دل خانم خونه به هوای مرد خونه بتپه، مهم اینه یه زن با عشقش چراغ خونه رو روشن نگه داره، تو خونه احترام داشته باشه و بدونه مردش پشتش هست و هواشو داره، خونه بزرگ و کوچک،بالا و پایین بودن ملاک خوشبختی و خوشحالی هیچ زنی نیست اون لحظه ته دلم آرزو کردم کاش منم خانم همچین عمارتی بشم. آقا رئوف گفت: چرا ایستادی؟ خودش جلو رفت و کوبه عمارت رو به صدا در آورد اما کسی نبود، به بی بی و من گفت: صبر کنید میام رفت داخل کوچه که یه عمارت دیگه بود ما سر کوچه ایستاده بودیم به بی بی گفتم: بی بی اینجا کجاست؟چرا اینجا اومدیم؟ بی بی گفت: صبر داشته باش،منم مثل تو کمی بعد آقا رئوف اومد با یه پیرمردی که کلاه سبز سرش بود سلام کردم و جواب سلاممو داد به نظرم پیرمرد مهربونی بود، مرد در عمارت رو باز کرد و صبر کرد تا آقا رئوف بره اما آقا رئوف اول به بی بی تعارف کرد و بی بی با ذوقی که گونه های قشنگش بیشتر به نظر میامد رفت داخل و پشت سرش من رفتم. برای ورود از عمارت از یه چارطاقی گذشتیم از اونجا داخل عمارت دیده نمیشد از هشتی که گذشتیم چشمم به سمت چپ افتاد ایوان بزرگی بود که با شش تا ستون زیبا که سر ستون ها تزیینی زیبا تر داشتند و و گچی بودن افتاد تا حالا عمارت به اون قشنگی ندیده بودن و پایه های ستون ها مربعی شکل بودند. من تو یه عمارت بزرگ زندگی کرده بودم عمارت شازده ها رفته بودم و کلی خواهان داشتم اما این عمارت واقعا زیبا بود،دهنم از تعجب باز مونده بود! جلوم یه حیاط پر از درختای خشک و حیاطی که کلی برگ ریخته بود و حوضی که لجن بسته بود چشمک می زد و طرف دیگه باغچه بزرگی که پر از علف هرز بود. ادامه دارد... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هجوم زنبورها پرواز هواپیما در مکزیک را به تاخیر انداخت @Aghmiun
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق همینقدر میتونه عمیق باشه! خاطره جالب مریم حیدرزاده ، تا انتها تماشا کنید ... @Aghmiun
یه وقتی دیدن آدما تو خواب یا حتی رویا دلتنگی رو بیشتر می کنه با خودم فکر کردم چرا تاجماه خانم و مادرم با اخم و ناراحتی نگام می‌کردند؟یعنی از دستم ناراحت بودند؟ من که همش براشون قرآن می خوندم و پس چرا بد نگام می‌کردند؟ جوابی برای سوالم نداشتم دیدن زاغی،دیدن تاجماه خانم و مادرم با اون قیافه ناراحت حتما حکمتی داشت که از درک من عاجز بود. دوست داشتم برم بگم آقا رئوف من اینجارو نمیخوام اما انگار به دهنم مهر سکوت زده بودند و به پاهام سنگ بسته بودند،که نمی‌تونستم حرکتی کنم بی بی رفته بود عمارت رو ببینه و آقا رئوف تو حیاط با پیرمرد مشغول حرف بود
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هشتادوهشت انگار خاک مرده پاشیده بودند تو اون عمارت! زیبایی و خشکسالی عمارت رو دچار تضادی کرده بود که هم دل هر کسی رو می برد هم آدمو می ترسوند حوض مستطیلی لجن بسته تا انتها ادامه داشت از سمت ضلع شمالیش با یه مسیر سنگی به عمارت راه پیدا می کرد فهمیدم عمارت، حوضخانه داره عمارت ما حوضخانه نداشت اما تو عمارت شازده خانم و خانه عمه هام دیده بودم. چشمم دنبال زیر زمین بود که مطبخ هم باشه اما از مطبخ خبری نبود بخش شاه نشین ساختمان اصلی بود و رو به رویش بخش کوچکی داشت که حتما برای خدمه بود، با خودم گفتم: واقعا خوش به حال خانم خانه! چشمم به سقفش افتاد دهنم از تعجب باز موند حدس زدم کسی منتظرمان باشه کسی که خیلی مهم هست حالا شازده هست یا به دربار ارتباطی داره رفتم جلو یه "صفه" بود که از سطح حیاط بالاتر بود و سقف نداشت دور تا دور خانه تیمچه داشت همش منتظر بودم صاحبخانه بیاید و تعارف کند اما خبری نبود.گفتم حتما آدم مغروری هست مغرور و بی سلیقه که حتی آب حوض رو عوض نکرده به بی بی نگاه کردم اونم مثل من محو زیبایی عمارت شده بود به آقا رئوف نگاه کردم نگام کرد گفتم: کجا باید بریم؟ صاحبخانه کجاست؟ لبخندی زد نگام کرد. گفتم: وا خوب چرا مارو اینجا آوردی؟ اینجا خونه کی هست؟ آقا رئوف گفت: خوشت اومده؟ گفتم: مبارک صاحبش باشه !من کی باشم خوشم. آقا رئوف نداشت جمله ام تمام بشه و گفت: مبارکت باشه خانم دهنم از تعجب بازمدند - خودت گفتی دلت یه خانه بزرگ می خواد که بچه هارو بزرگ کنی خانه بزرگ گرفتم که برام یه جین بچه بیاری و بهانه نداشته باشی خواستم چیزی بگم که خندید و گفت: کمک هم میارم برات میشینی تو اینجا و خانمی می کنی نمی دونستم چی بگم حتی یادم رفت تشکر یه لحظه از فکرم گذشت اینجا از عمارت آقا رحیم خیلی بزرگ تر و قشنگ تر هست شاید هیچ عمارتی به عمارتی که داشتم خانم خونه اش می شدم تو طهران نبود یه لحظه از فکرم گذشت آقا رئوف از کجا پول آورده؟ چجوری یه شبه صاحب این عمارت شده، درسته جز پولدارهای طهران بودیم اما این عمارت ها مخصوص شازده ها بود یا آدمایی که تو دربار برو بیایی داشتند نه ماها خواستم فکرمو از آقا رئوف بپرسم که بی بی صدام کرد سقف خانه گنبدی شکل بود تا حالا اینجوری سقف ندیده بودم. بی بی بیشتر از من خوشحال بود 🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هشتاد و نه عمارت قشنگی بود اولش خوشحال شدم اما بعد یه حسی اومد سراغم، حس کردم اون خونه نقلی با اون مطبخ و اون راهرو که حمامش کرده بودم رو بیشتر از اینجا دوست دارم. شاید به هرکسی می گفتم مسخره ام می کرد اما دوست نداشتم بیام این عمارت بی بی گفت: پریزاد مبارکت باشه واقعاخونه زیبایی هست، الهی توش شش تا پسر بزایی، قدر مردتو بدون خیلی مرد هست که اینجوری پات وایساده و بخاطرت همه کار می کنه هیچی نگفتن و لبخندی زدم بی بی گفت: وا چته ؟خوشت نیامده؟ - نه بی بی فقط... - فقط چی؟ - تودلم رخت می شورن همون لحظه صدای زاغی اومد ترسیدم و لرزیدم تاج ماه خانم همیشه می گفت زاغی نشونه بد یمنی واسه‌م هست و اومد نداره تو دلم گفتم زاغی خوش اومدی خوش خبر باشی، از ترس گریه ام گرفته بود شروع کردم ذکر کردن! بی بی فهمید و گفت: وا ننه چرا رنگت پریده خوبی؟ - زاغی... - خوب... - تاجماه خانم بد یمن می دونست - بد به دلت راه نده اینم آفریده خداست چرا باید بد یمن باشه؟ ذکر بگو آروم بشی سر تکون دادم اما ته دلم آشوب بود اون عمارت با وجود اون زاغی نحس از چشمم افتاده بودش، حتی آقا رئوف هم متوجه حالم شد اومد سمتم و گفت: خوبی پریزاد؟ سرتکون دادم گفت: چی شده؟ از اینجا خوشت نیامده؟ نگاش کردم تو بهترین عمارت طهران بودم و داشتم خانمش می‌شدم روبه رویم مردی بود که عاشقانه دوستم داشت منتظر بود چیزی بخوام تا انجام بده اما ته دلم رخت می شستند نگاه تو چشماش کردم خواستم بگم زاغی نشست و بد یمن هست، من این عمارت رو نمیخوام، من اینجا نمیام، من عاشق اون خونه هستم اصلا اما نگاه به چشمای شادش کردم و پشیمون شدم و گفتم: نه چیزی نیست... گفت: خوب نگاه کن ببین چی لازم هست یا اگه خوشت نیامده میریم جای دیگه اما گفتم نه خوبه... آقا رئوف رفت پیش اون پیرمرد و شروع کرد حرف زدن منم به حیاط سرد و بی روح نگاه کردم و اشکام ریخت، نمیدونم چرا اینجوری شده بودم! حیاط رو نگاه می‌کردم که چشمم به تاجماه خانم و مادرم افتاد که با ناراحتی از گوشه حیاط نگام می کنند، مثل اون روزا که عمارت خودمون بودیم با همون لباسا، نه اون روز نحس فکر کردم خواب می بینم چشمامو باز و بسته کردم اما بیدار بودم ولی از تاجماه خانم و مادرم خبری نبود. دلتنگیم بیشتر شد اولین بار بود می دیدمشون حتی یه بارم به خوابم نیامده بودند. همیشه فکر می کردم با دیدنشون تو خواب و رویا از دلتنگیم کم بشه اما بیشتر شده بود با خودم فکر کردم دچار وهم و خیال شدم، کاش واقعی بود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
یه وقتی دیدن آدما تو خواب یا حتی رویا دلتنگی رو بیشتر می کنه با خودم فکر کردم چرا تاجماه خانم و مادر
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت نود که صدایی از پشت شنیدم که سلام کرد ترسیدم و بسم الله گفتم، برگشتم پشت سرم یه زن بود فکر کردم باز دچار وهم و خیال شدم چشمامو بستم و باز کردم اما اون زن داشت نگام می کرد گفت: سلام گفتم: سلام و به پاهاش نگاه کردم سم نداشت. خواستم حرفی بزنم که زن گفت: ببخشید ترسوندمتون من زن غلام هستم کوچک شما آفت باز گفتم: سلام گفت: سلام از ماس خانم ببخشید یه سر رفته بودیم عمارت ته کوچه تا به خانم سر بزنیم مریض احوال هست نمی خواستم بترسونمتون، چایی بیارم؟ سر تکون دادم که نه - ما اون ته عمارت تو اتاق خدمتکارا زندگی می کنیم درسته یه اتاق داریم در حد شما نیست اما می‌تونیم یه چایی شما رو مهمان کنیم شما هم سرپا هستین براتون خوب نیست - خوبم مرسی - خانم رنگ به رو ندارید کم مونده پس بی افتید بعد میگید خوب... بی بی اومد و زن باهاش سلام و احوالپرسی کرد بی‌بی تا چشمش به من افتاد گفت: ننه برو بشین حالت خوش نیست پس می‌افتیا، به فکر خودت نیستی به فکر بچه تو شکمت باش آفت گفت: وا به سلامتی آبستن هستید صبرکنید الان میام... رفت و کمی بعد با یه اسپند و کمی خرما برگشت - بخورید خانم شما که قدم سر چشم ما نمی ذارید بخورید دستم برکت داره انشاالله خدا بهتون پسری بده! گفتم مرسی شروع کرد فوت کردن اسپند و خوندن اسپند دونه دونه... اسپند سی و سه دونه‌.. نگاش کردم، نگاش حس خوبی بهم نمی داد تو چشماش چیزی بود که باعث می‌شد مهربونیاش به چشمم نیاد و ازش ناخوداگاه بترسم و فاصله بگیرم با نگاهش مجبوری خرما رو خواستم تو دهنم بذارم که دیگه چیزی نفهمیدم، وقتی چشم باز کردم یه جای نا آشنا بودم و روی خرسک و روی تشک کهنه که بوی نا میداد خوابیده بودم. بوی رختخواب حالمو بد می کرد، خودم از تاجماه خانم یاد گرفته بودم هل لای دستمال بپیچم و تو رختخوابا بذارم که بوی بد نگیره صدای پچ پچ میامد دیدم آفت و بی بی دارن حرف میزنند.چشم بی بی به من خورد و گفت: وای ننه تو که مارو نصف جون کردی هی میگم به خودت برس گوش نمی‌کنی که نمی کنی!تو الان دو نفسه هستی باید خوب بخوابی و خوب بخوری، فکر خودت نیستی فکر امانتی باش اون بچه دست تو امانت هست خدا امانت داده بهت حال نداشتم جواب بی بی بدم بی بی دستی به سرم کشید و با نگرانی گفت: نصف جون شدیم هم من هم اون رئوف رفته دنبال طبیب.... آروم گفتم: خوبم آفت اومد و گفت: رنگ به چهره نداشتید من که گفتم بی بی گفت: نه این از ذوق و خستگیش بوده آفت برای خودشیرینی گفت: اما بچه شما پسرهست از چشماتون معلومه هیچی نگفتم گفت: انشاالله خدا از پا قدم شما به منم یه پسر بده یا حداقل آبستن بشم چشمام چهارتا شد غلام که پیرمرد بود آفتت هم سن بالایی داشت بهش نمیامد بی‌اولاد باشه نگاش کردم آهی بلندی کشید و گفت: خانم اینجوری نگاه نکنید عیب از منه من دو بار شوهر کردم شوهر اولم بخاطر آبستن نشدنم سرم هوو آورد هووم وقتی سه تا پسر آورد و جاش سفت شد منو انداحت بیرون و صیغها طلاق رو خوند، اون روزا تو دهاتمون پشتم حرف می زدند چیزی ازدستم نمی گرفتند، زنا با دیدنم، تف می انداختند مجبوری اومدم طهرون اسیر و آواره بودم تا غلامو دیدم دلش به حالم سوخت و گفت تو هم جای همشیره من بیا بریم عمارت به آقا میگم برات یه فکری کنه منم راه افتادم آخه موی سفید داشت گفتم من جای دخترش هستم محاله کاری باهام داشته باشه جونم برات بگه آقا قبول نکرد و گفتم دیگه آواره کوچه خیابان شدم اما غلام دلش سوخت و گفت: جوونی نمیشه ولت کنم و به آقا گفت: اگه این زن محرم من بشه چی؟ آقا گفت: اون موقع فرق داره... ادامه دارد... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌