eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هجوم زنبورها پرواز هواپیما در مکزیک را به تاخیر انداخت @Aghmiun
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عشق همینقدر میتونه عمیق باشه! خاطره جالب مریم حیدرزاده ، تا انتها تماشا کنید ... @Aghmiun
یه وقتی دیدن آدما تو خواب یا حتی رویا دلتنگی رو بیشتر می کنه با خودم فکر کردم چرا تاجماه خانم و مادرم با اخم و ناراحتی نگام می‌کردند؟یعنی از دستم ناراحت بودند؟ من که همش براشون قرآن می خوندم و پس چرا بد نگام می‌کردند؟ جوابی برای سوالم نداشتم دیدن زاغی،دیدن تاجماه خانم و مادرم با اون قیافه ناراحت حتما حکمتی داشت که از درک من عاجز بود. دوست داشتم برم بگم آقا رئوف من اینجارو نمیخوام اما انگار به دهنم مهر سکوت زده بودند و به پاهام سنگ بسته بودند،که نمی‌تونستم حرکتی کنم بی بی رفته بود عمارت رو ببینه و آقا رئوف تو حیاط با پیرمرد مشغول حرف بود
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هشتادوهشت انگار خاک مرده پاشیده بودند تو اون عمارت! زیبایی و خشکسالی عمارت رو دچار تضادی کرده بود که هم دل هر کسی رو می برد هم آدمو می ترسوند حوض مستطیلی لجن بسته تا انتها ادامه داشت از سمت ضلع شمالیش با یه مسیر سنگی به عمارت راه پیدا می کرد فهمیدم عمارت، حوضخانه داره عمارت ما حوضخانه نداشت اما تو عمارت شازده خانم و خانه عمه هام دیده بودم. چشمم دنبال زیر زمین بود که مطبخ هم باشه اما از مطبخ خبری نبود بخش شاه نشین ساختمان اصلی بود و رو به رویش بخش کوچکی داشت که حتما برای خدمه بود، با خودم گفتم: واقعا خوش به حال خانم خانه! چشمم به سقفش افتاد دهنم از تعجب باز موند حدس زدم کسی منتظرمان باشه کسی که خیلی مهم هست حالا شازده هست یا به دربار ارتباطی داره رفتم جلو یه "صفه" بود که از سطح حیاط بالاتر بود و سقف نداشت دور تا دور خانه تیمچه داشت همش منتظر بودم صاحبخانه بیاید و تعارف کند اما خبری نبود.گفتم حتما آدم مغروری هست مغرور و بی سلیقه که حتی آب حوض رو عوض نکرده به بی بی نگاه کردم اونم مثل من محو زیبایی عمارت شده بود به آقا رئوف نگاه کردم نگام کرد گفتم: کجا باید بریم؟ صاحبخانه کجاست؟ لبخندی زد نگام کرد. گفتم: وا خوب چرا مارو اینجا آوردی؟ اینجا خونه کی هست؟ آقا رئوف گفت: خوشت اومده؟ گفتم: مبارک صاحبش باشه !من کی باشم خوشم. آقا رئوف نداشت جمله ام تمام بشه و گفت: مبارکت باشه خانم دهنم از تعجب بازمدند - خودت گفتی دلت یه خانه بزرگ می خواد که بچه هارو بزرگ کنی خانه بزرگ گرفتم که برام یه جین بچه بیاری و بهانه نداشته باشی خواستم چیزی بگم که خندید و گفت: کمک هم میارم برات میشینی تو اینجا و خانمی می کنی نمی دونستم چی بگم حتی یادم رفت تشکر یه لحظه از فکرم گذشت اینجا از عمارت آقا رحیم خیلی بزرگ تر و قشنگ تر هست شاید هیچ عمارتی به عمارتی که داشتم خانم خونه اش می شدم تو طهران نبود یه لحظه از فکرم گذشت آقا رئوف از کجا پول آورده؟ چجوری یه شبه صاحب این عمارت شده، درسته جز پولدارهای طهران بودیم اما این عمارت ها مخصوص شازده ها بود یا آدمایی که تو دربار برو بیایی داشتند نه ماها خواستم فکرمو از آقا رئوف بپرسم که بی بی صدام کرد سقف خانه گنبدی شکل بود تا حالا اینجوری سقف ندیده بودم. بی بی بیشتر از من خوشحال بود 🔴یه عمر فریب🔴 قسمت هشتاد و نه عمارت قشنگی بود اولش خوشحال شدم اما بعد یه حسی اومد سراغم، حس کردم اون خونه نقلی با اون مطبخ و اون راهرو که حمامش کرده بودم رو بیشتر از اینجا دوست دارم. شاید به هرکسی می گفتم مسخره ام می کرد اما دوست نداشتم بیام این عمارت بی بی گفت: پریزاد مبارکت باشه واقعاخونه زیبایی هست، الهی توش شش تا پسر بزایی، قدر مردتو بدون خیلی مرد هست که اینجوری پات وایساده و بخاطرت همه کار می کنه هیچی نگفتن و لبخندی زدم بی بی گفت: وا چته ؟خوشت نیامده؟ - نه بی بی فقط... - فقط چی؟ - تودلم رخت می شورن همون لحظه صدای زاغی اومد ترسیدم و لرزیدم تاج ماه خانم همیشه می گفت زاغی نشونه بد یمنی واسه‌م هست و اومد نداره تو دلم گفتم زاغی خوش اومدی خوش خبر باشی، از ترس گریه ام گرفته بود شروع کردم ذکر کردن! بی بی فهمید و گفت: وا ننه چرا رنگت پریده خوبی؟ - زاغی... - خوب... - تاجماه خانم بد یمن می دونست - بد به دلت راه نده اینم آفریده خداست چرا باید بد یمن باشه؟ ذکر بگو آروم بشی سر تکون دادم اما ته دلم آشوب بود اون عمارت با وجود اون زاغی نحس از چشمم افتاده بودش، حتی آقا رئوف هم متوجه حالم شد اومد سمتم و گفت: خوبی پریزاد؟ سرتکون دادم گفت: چی شده؟ از اینجا خوشت نیامده؟ نگاش کردم تو بهترین عمارت طهران بودم و داشتم خانمش می‌شدم روبه رویم مردی بود که عاشقانه دوستم داشت منتظر بود چیزی بخوام تا انجام بده اما ته دلم رخت می شستند نگاه تو چشماش کردم خواستم بگم زاغی نشست و بد یمن هست، من این عمارت رو نمیخوام، من اینجا نمیام، من عاشق اون خونه هستم اصلا اما نگاه به چشمای شادش کردم و پشیمون شدم و گفتم: نه چیزی نیست... گفت: خوب نگاه کن ببین چی لازم هست یا اگه خوشت نیامده میریم جای دیگه اما گفتم نه خوبه... آقا رئوف رفت پیش اون پیرمرد و شروع کرد حرف زدن منم به حیاط سرد و بی روح نگاه کردم و اشکام ریخت، نمیدونم چرا اینجوری شده بودم! حیاط رو نگاه می‌کردم که چشمم به تاجماه خانم و مادرم افتاد که با ناراحتی از گوشه حیاط نگام می کنند، مثل اون روزا که عمارت خودمون بودیم با همون لباسا، نه اون روز نحس فکر کردم خواب می بینم چشمامو باز و بسته کردم اما بیدار بودم ولی از تاجماه خانم و مادرم خبری نبود. دلتنگیم بیشتر شد اولین بار بود می دیدمشون حتی یه بارم به خوابم نیامده بودند. همیشه فکر می کردم با دیدنشون تو خواب و رویا از دلتنگیم کم بشه اما بیشتر شده بود با خودم فکر کردم دچار وهم و خیال شدم، کاش واقعی بود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
یه وقتی دیدن آدما تو خواب یا حتی رویا دلتنگی رو بیشتر می کنه با خودم فکر کردم چرا تاجماه خانم و مادر
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت نود که صدایی از پشت شنیدم که سلام کرد ترسیدم و بسم الله گفتم، برگشتم پشت سرم یه زن بود فکر کردم باز دچار وهم و خیال شدم چشمامو بستم و باز کردم اما اون زن داشت نگام می کرد گفت: سلام گفتم: سلام و به پاهاش نگاه کردم سم نداشت. خواستم حرفی بزنم که زن گفت: ببخشید ترسوندمتون من زن غلام هستم کوچک شما آفت باز گفتم: سلام گفت: سلام از ماس خانم ببخشید یه سر رفته بودیم عمارت ته کوچه تا به خانم سر بزنیم مریض احوال هست نمی خواستم بترسونمتون، چایی بیارم؟ سر تکون دادم که نه - ما اون ته عمارت تو اتاق خدمتکارا زندگی می کنیم درسته یه اتاق داریم در حد شما نیست اما می‌تونیم یه چایی شما رو مهمان کنیم شما هم سرپا هستین براتون خوب نیست - خوبم مرسی - خانم رنگ به رو ندارید کم مونده پس بی افتید بعد میگید خوب... بی بی اومد و زن باهاش سلام و احوالپرسی کرد بی‌بی تا چشمش به من افتاد گفت: ننه برو بشین حالت خوش نیست پس می‌افتیا، به فکر خودت نیستی به فکر بچه تو شکمت باش آفت گفت: وا به سلامتی آبستن هستید صبرکنید الان میام... رفت و کمی بعد با یه اسپند و کمی خرما برگشت - بخورید خانم شما که قدم سر چشم ما نمی ذارید بخورید دستم برکت داره انشاالله خدا بهتون پسری بده! گفتم مرسی شروع کرد فوت کردن اسپند و خوندن اسپند دونه دونه... اسپند سی و سه دونه‌.. نگاش کردم، نگاش حس خوبی بهم نمی داد تو چشماش چیزی بود که باعث می‌شد مهربونیاش به چشمم نیاد و ازش ناخوداگاه بترسم و فاصله بگیرم با نگاهش مجبوری خرما رو خواستم تو دهنم بذارم که دیگه چیزی نفهمیدم، وقتی چشم باز کردم یه جای نا آشنا بودم و روی خرسک و روی تشک کهنه که بوی نا میداد خوابیده بودم. بوی رختخواب حالمو بد می کرد، خودم از تاجماه خانم یاد گرفته بودم هل لای دستمال بپیچم و تو رختخوابا بذارم که بوی بد نگیره صدای پچ پچ میامد دیدم آفت و بی بی دارن حرف میزنند.چشم بی بی به من خورد و گفت: وای ننه تو که مارو نصف جون کردی هی میگم به خودت برس گوش نمی‌کنی که نمی کنی!تو الان دو نفسه هستی باید خوب بخوابی و خوب بخوری، فکر خودت نیستی فکر امانتی باش اون بچه دست تو امانت هست خدا امانت داده بهت حال نداشتم جواب بی بی بدم بی بی دستی به سرم کشید و با نگرانی گفت: نصف جون شدیم هم من هم اون رئوف رفته دنبال طبیب.... آروم گفتم: خوبم آفت اومد و گفت: رنگ به چهره نداشتید من که گفتم بی بی گفت: نه این از ذوق و خستگیش بوده آفت برای خودشیرینی گفت: اما بچه شما پسرهست از چشماتون معلومه هیچی نگفتم گفت: انشاالله خدا از پا قدم شما به منم یه پسر بده یا حداقل آبستن بشم چشمام چهارتا شد غلام که پیرمرد بود آفتت هم سن بالایی داشت بهش نمیامد بی‌اولاد باشه نگاش کردم آهی بلندی کشید و گفت: خانم اینجوری نگاه نکنید عیب از منه من دو بار شوهر کردم شوهر اولم بخاطر آبستن نشدنم سرم هوو آورد هووم وقتی سه تا پسر آورد و جاش سفت شد منو انداحت بیرون و صیغها طلاق رو خوند، اون روزا تو دهاتمون پشتم حرف می زدند چیزی ازدستم نمی گرفتند، زنا با دیدنم، تف می انداختند مجبوری اومدم طهرون اسیر و آواره بودم تا غلامو دیدم دلش به حالم سوخت و گفت تو هم جای همشیره من بیا بریم عمارت به آقا میگم برات یه فکری کنه منم راه افتادم آخه موی سفید داشت گفتم من جای دخترش هستم محاله کاری باهام داشته باشه جونم برات بگه آقا قبول نکرد و گفتم دیگه آواره کوچه خیابان شدم اما غلام دلش سوخت و گفت: جوونی نمیشه ولت کنم و به آقا گفت: اگه این زن محرم من بشه چی؟ آقا گفت: اون موقع فرق داره... ادامه دارد... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
💫 🌴مردی در يك باغ ، درخت خرمایی را به شدت تكان می داد و خرماها بر زمين می ريخت. صاحب باغ آمد و گفت:" ای نادان ! چه می کنی ؟" دزد گفت: "چه ایرادی دارد؟ بنده ی خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد و ببرد كه خدا به او روزی كرده است. 🌴چرا بر سفره گسترده نعمتهای خداوند حسادت می كنی" صاحب باغ به غلامش گفت: "آهای غلام! آن طناب را بياور تا جواب اين مرد را بدهم." 🌴 آنگاه دزد را گرفتند و محكم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او می زد. دزد فرياد برآورد، از خدا شرم كن. چرا می زنی؟ مرا می كشی. 🌴صاحب باغ گفت: "اين بنده خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت بنده خدا می زند. من اراده ای ندارم كار، كار خداست. 🌴 دزد كه به جبر اعتقاد داشت گفت: "من اعتقاد به جبر را ترك كردم تو راست می گویی ای مرد بزرگوار نزن. بر جهان جبر حاكم نيست بلكه اختيار است اختيار است اختيار." جهد کن کز جام حق یابی نوی بی‌خود و بی‌اختیار آنگه شوی آنگه آن می را بود کل اختیار تو شوی معذور مطلق مست‌وار از مثنوی معنوی @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ باز می‌گویی "فلسفه و معارف" اسلام از یونانِ؟ چرا اینطور می‌گویی؟ اقولاً بغیر علم؟ به حقیقتِ حق قسم، روزی از ما سوال خواهند کرد. بفرمایید دو دقیقه فکر کنید، اسلام با "تجربه‌" سر و کار نداره؟ مذهب با تَجردیات و آبستره‌ها با بشر ارتباط برقرار می‌کنه؟ داره "تجربه" می‌گه. بحث سر مشاهداته..... درس جدید; برش سی‌ و هفتم از سلسله سخنرانی‌های حیات معقول از نگاه علی بن ابیطالب علیه السلام @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌