eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت نود که صدایی از پشت شنیدم که سلام کرد ترسیدم و بسم الله گفتم، برگشتم پشت سرم ی
منم برای اینکه کسی نفهمه ادای زن آبستن رو در میاوردم هرچی عقده تو دلم داشتم و از هووم یاد گرفته بودم رو داشتم انجام می دادم می رفتم سر کوزه ترشی، ترشی می خوردم ! یهو به بوی غذا می‌گفتم پیف پیف اما کم کم باید شروع می کردم نقشه امو اجرا کنم باید سوری رو از چشم آقا غلام می انداختم مثل کاری که سوری کرده بود. کاری کرده بود بقیه کلفت نوکرا با من حرف نزنند محلم ندن حتی از دستمم آب هم نگیرن، تنها بودم تنها تر شده بودم. نزدیک عادتم بود درد داشتم،رفتم مطبخ سوری و یه کلفت دیکه داشتن غذا درست می کردند، سوری که تا منو دید رو ترش کرد و گفت: چی میخوای؟ گفتم: شربت می خوام می دونی که زن آبستن دو نفسه هست همش گرمش میشه سوری با اخم به اون کلفت نگاه کرد داشت پیاز پوست می‌کند خودش یه لیوان شربت داد منم با لذت خوردم و نفس عمیق کشیدم و با لبخند ازش تشکر کردم اما اون پشتشو کرد به من و رفت حدسم درست بود عادت شدم صدای آقا غلامو شنیدم گذاشتم کمی بگذره... عمارت ساکت بود و داشتند چرت بعد از ناهار می زدند که شروع کردم جیغ زدن و گریه کردن همه عمارت حتی خانم کوچک زن سوم شازده هم اومد اتاقم کسی از ترس سوری نزدیکم نمیشد بالاخره اون قدیمی تر بود،همه کاره بود ازش می ترسیدن، اما من چی؟ خلاصه جونم براتون بگه که گفتم: سوری تو اون شربت چیزی ریخته و باعث شده من رو خون ریزی بی افتم و بچه امو از دست بدم شاهد هم که داشتم بهم شربت داد.
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت نود که صدایی از پشت شنیدم که سلام کرد ترسیدم و بسم الله گفتم، برگشتم پشت سرم ی
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت نودویک و آقا غلام یه محرمیت خوند و من شدم زن دومش قرار شد زنش سوری خانم خبردار نشه، قرار بود اصلا کسی نفهمه، جز من،آقا و غلام کسی نمی دونست تا اینکه من خاک بر سر که نخود تو دهنم خیس نمی خوره با یکی از کلفتا درد و دل کردم اون روز خوب یادمه، غلام بهم نمی رسید بالاخره منم جوون بودم دوست داشتم دستی به سر و گوشم بکشه اما غلام هفته‌ای یه شب یواشکی، اونم نیمه شب میامد سراغم و قبل صبح از رختخوابم می رفت همین... منم ناراحت بودم ازش و با اون کلفت دردو دل کردم و اونم زود به سوری خانم گفت! نمیدونی اینجا چی شد، شد صحرای محشر... سوری خانم اومد دم در اتاقم و شروع کرد به فحش دادن اول هیچی نگفتم، گفتم خودش خسته میشه میره اما دیدم نه بیخیال نشسته و بدتر فحش میده و نفرین می‌کنه. منم در اتاقمو باز کردم و سر وگردنمو دادم جلو یه چشم و ابرو برای هووم اومدم تا حساب کار دستش بیاد و بفهمه با کی طرف هست بالاخره منم زن غلام بودم، محرمش حساب می‌شدم تازه خیلیا زن دوم و سوم داشتند سوری خانم داشت شلوغش می‌کرد، داد زدم: چته؟چرا صداتو انداختی تو سرت ؟ جا خورد باورش نمی شد از اون اتاق بیام بیرون گفت: تو زن غلام هستی؟ دستامو به کمر زدم و گفتم: آره من زنشم محرمشم باز جا خورد، خسته شدم بودم از پنهونی بودن تازه باید می فهمید گفت: غلط کردی سلیطه!اون جای آقاته نچ نچ کردم و سرتکون دادم و گفتم: غلام می گفت زبونت تنده ها راست می گفت حمله کرد سمتم اما من از رو نرفتم و گفتم همین وحشی بازیا رو کردی غلامی سرت هوو آورده دیگه من و بی بی نگاهی به هم کردیم باورمون نمی شد راحت این حرف روبزنه آفت فهمید زیاده روی کرده شروع کرد مظلوم بازی که منم یه زن بی پناه و جوون بودم باید جوابشو می دادم و سرجاش می شوندم تا باز آواره نشم به شماها نمیاد دردآوارگی کشیده باشید منم تنها و بی کَس و کار... خلاصه جونم براتون بگه که اون روز دعوا کرد از شانس من غلام رفته بود بیرون وقتی برگشت که یه جای سالم تو صورت من نبود و موهام نصفش تو دست اون پتیاره خانم بود چشم سوری خانم به غلام افتاد رفت سمتش و گفت: خجالت نمی کشی مرد با داماد و نوه سرم هوو آوردی؟ من چجوری جلوی دامادام سر بلند کنم غلام گفت: سخت نگیر این بنده خدا غریب و آواره بود آقا هم گفته بود باید محرم یکی از مردای خونه بشه منم دلم نیامد آواره بشه گناه داشت کار خلاف نکردم که محرمم هست، برای تو هم فرقی نکرده... سوری گفت: چرا فرقی نکرده به گوش دامادام برسه میرن سر دخترام هوو میارن، نمیگی دخترام باید یه عمر سرشون پایین باشه؟ غلام گفت: الان میگی چیکار کنم؟ سوری اول سکوت کرد اما بعد چند دقیقه گفت: تمام که شد بفرستش بره من سه تا النگو که از ننه ی خدابیامرزم مونده رو میدم بهش غلام اخم کرد و خواست چیزی بگه اما من گفتم: من آبستنم سوری که انگار آتش زیرخاکستر بود چنان دعوایی باز راه انداخت و حمله کرد بهم که اگه واقعا آبستن بودم بچه ام نمی موند. اون روز مجبور شدم دروغ بگم وگرنه سوری هرکاری می کرد تا آقا غلام منو بفرسته برم، حالا نه اینکه عاشقش بودما نه اما یه سایه سر داشتم یه اتاق داشتم همین کافی بود 🔴یه عمر فریب🔴 قسمت نود و دو بی بی گفت: اسمت چرا آفت هست؟این همه اسم آخه... آفت سرشو پایین انداخت و گف: وقتی دنیا اومد اون سال آفت زده بود به زمین و محصولای آقام،آقامم از چشم من دید و اسم منو گذاشت آفت اتفاقا اون روز سوری خانم گفت: اسمت برازندت هست آفتی آفتی زندگی من! غلام از شنیدن آبستن بودن من بدش نیامد حتی حس کردم اخمای پیشونیش باز شد اما سوری خانم گریه می کرد و میزد تو سر خودش که بدبخت شدم نوه سومم همسن بچه هووم هست حالا من چجوری سر بلند کنم؟ گفتم: بالاخره آقا غلام مرد هست پشت می خواد،می خواد پسر داشته باشه به من چه،تو نتونست‌... غلام گفت: آفت.. نگاه بهش کردم اشاره کرد زبون به دهن بگیرم منم ساکت شدم اون روز از اهل عمارت کسی نبود اما کلفتای دیگه سوری خانم رو بغل کردن و دلداری دادن و به من اخ و تف کردن و رفتن.... ته دلم خوشحال بودم فهمیده، گفتم دیگه حداقل آقا غلام بیشتر پیش من میاد فقط غصه ام شده بود که چجوری به آقا غلام بگم آبستن نیستم اونم راهشو پیدا کرده بودم جونم برات بگه این عمارت واسه شازده ای کسی بوده... اون روزا حرف بدبختی قحطی بود اما کسی باور نمی کرد خلاصه سوری که فهمید اوضاع من بدتر شد دیگه نمی ذاشت آقا غلام هفته ای یه شب بیاد پیشم... شبا تاصبح نمی‌خوابید، سگ می خوابیدا اما این زن نه جونم برات بگه ماهی یه بار با زور و قهر راضی می شد غلام بیاد پیش من
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
منم برای اینکه کسی نفهمه ادای زن آبستن رو در میاوردم هرچی عقده تو دلم داشتم و از هووم یاد گرفته بودم
🔴یه عمر فریب🔴 قسمت نود و سه همه باور کردند نه به این سادگی‌ها کلی گریه کردم زدم تو صورتم، وقتی غلام اومد با گریه همه چی رو گفتم، گفتم: حالا که خدا دامن منو سبز کرده،حالا که خدا خواست زن بدجنس تو نذاشت و بدبختم کرد غلام هم عصبانی شده بود از صورتش مشخص بود،صورتش از لبو سرخ تر بود یهو وسط حرفام گذاشت رفت و چند دقیقه بعد صدای گریه و جیغ سوری بلند شد ته دلم خنک شده بود، سوری خیلی به من بد کرد اینجوری منم داشتم تلافی می‌کردم آخه من که به بدبختی و شوهر نصف نیمه داشتن عادت داشتم و راضی بودم چرا سوری نمی داشت با همین هم شاد باشم؟ از اون روز ورق برگشت دیگه غلام پیش سوری نمی رفت و همش پیش من بود حتی نگاه به صورتش نمی‌کرد منم کم و کسری براش نمی‌ذاشتم و به خودم می رسیدم تا اینکه سوری یه شب اومد ویه دست و پای غلام افتاد اماغلام خیلی کینه‌ای بود و هست از این آدما که کینه شتری دارنا سوری اون شب گریه کرد التماس کرد که من کاری نکردم، اشتباه فکر می‌کنی اما غلام نگاش هم نکرد، منم شاد و خجسته اون شب غلامو به بستر کشیدم تا یه وقت هوایی نشه صبح با صدای جیغ باجی خانم که یکی از کلفت های عمارت بود از خواب پریدیم از اون روز که هوا گرگ و میش بود همه چی تو این عمارت عوض شد. سوری دیگه از خواب بیدار نشد و بچه های غلام من و غلام رو باعث مرگ ننه‌شون می دونستند و سراغی ازمون نگرفتند دقیقا سه روز بعد از مرگ سوری بود که چو افتاد شازده تو همین بدبختی مردم، چی چی کار میگن بهش؟ اسمشم نمی دونم تو اون دست داشته شازده شبانه با اهل و عیالش راهی یه روستا شد به کسی هم نگفت فقط دوتا از کلفتارو با خودش برد و عمارت رو فروخت اما آقای شما دنبال فرد مطمئن و امین می‌گشت که شازده من و غلامی رو معرفی کرد چشمای من و بی بی چهارتا شد یعنی آقا رئوف این همه پول رو از کجا آورده بود؟ من فکر کرده بودم چون آقاش مُرده و مای آقاش نشسته یه پولی به هم زده اما اینجوری که آفت می گفت نزدیک یک سال بود اینجا رو خریده بود یعنی قبل از اینکه من زنش بشم آفت گفت: اینارو گفتم که بدونید قبل شما چه اتفاق هایی اینجا افتاده و همه مثل شما شاد و خوشبخت نیستند یه عده مثل من از اول بدبخت بودند و بدبخت زندگی کردند قدر آقاتون رو بدونید. اما من دیگه حواسم به حرفای آفت نبود آخه آقا رئوف این همه پول از کجا آورده بود ؟ تو همین فکرا بودم که آقا رئوف صدام زد برگشتم نگاش کردم گفت: چیزی شده؟ناراحتی؟ سر تکون دادم آقا رئوف به بی بی گفت: این چند روزه بار و بندیل جمع می کنیم میایم اینجا البته وسایل زیاد نمیاریم وسایل خودش خوبه راست می‌گفت خیلی از وسایل مونده بود و همه هم نو مثل وسایلی که خونه شازده خانم دیده بودم. بی بی گفت: نه ننه اینجوری نمیشه شگون نداره، اول باید قرآن و آینه بیاریم شمع روشن کنیم آب بذاریم که خونه براتون خوب باشه و قدم داشته باشه ادامه دارد... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
7 Band دنیای بعد از تو .mp3
زمان: حجم: 10.9M
این آهنگ فوق العاده زیبا و دلنشین تقدیم به شما عزیزان همراه نام خواننده: سون بند نام آهنگ: برای تو بمیرمو زنده بشم به پای تو گریه بشم @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
📙کتاب شکست سکوت مجموعه نظم و نثر به صورت فایل pdf ✍نویسنده: کارو دردریان معرفی کتاب کارو دراین کتاب سعی می کند حس یاس و ناامیدی را از دلهای افرادی که در سراسر عمر خود جز رنج و زحمت چیزی نصیبشان نشده است دور کند و آنان را به ادامه ی زندگی و کوشش و استقامت , در راه بهتر زیستن دعوت کند و با نوشته های خود طی این راه دشوار و پرخم و پیچ را آسان سازد . بیوگرافی کارو دردریان شرح: “کارو دردریان” شاعر ایرانی است که در سال ۱۳۰۴ هجری شمسی در خانواده ای با ۸ فرزند شهر همدان دیده به جهان گشود. او متولد شهر همدان بود لیک در شهرهای بروجرد و اراک نیز زیسته بود. آنها بعد مرگ پدر مدتی را در مراغه و تبریز می‌گذرانند و مدتی بعد نیز به تهران کوچ می کنند. کارو دردریان از نسل نخست شاعران نیمایی است. او یک بار ازدواج کرد و از همسرش جدا شد. و دارای سه فرزند است. ویگن خواننده ایرانی نیز برادر وی بود. وی با برادرش ویگن رابطه بسیار صمیمانه ای داشته است. سرانجام در جولای ۲۰۰۷ میلادی کارو یا همان کاراپِت دِردِریان، در آســایشگاهی به نام “دهــکده مریم” در دل کالیفورنیای آمریکا جان به جان آفرین تسلیم کرد. پیکرش را ۷ روز در ســردخانه نگه داشــتند و چهارشــنبه ۲۵ ماه جولای در گورستان “گلندل” به خاک ســپردند. معرفی کتاب های کارو: نامه های سرگردان، برادرم ویگن، سمفونی سرگردانی یک انسان، پروازهای فکر، دو بیتی ها، شکست سکوت، سایه ظلمت، خاطرات یک گورکن، ماسه ها و حماسه ها… @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
شکست سکوت.pdf
حجم: 4.3M
📙کتاب شکست سکوت مجموعه نظم و نثر ✍نویسنده: کارو دردریان @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
ساقی571_38425423866368.mp3
زمان: حجم: 3.5M
@Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خطرناک ترین انسان ها چه کسانی هستند آنها که فهم کم دارند وبه توهم خودشان اعتقادزیاد دارند......... @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
یکی از بیمارى‌هاى خطرناک، بیماری، «عادى‌شدنِ نعمت» است. این بیمارى چهار نشانه دارد: 1ـ این که نعمت‌هاى فراوانى داشته باشى، اما آنها را نعمت ندانى، و هیچگونه احساس [شکرگزارى] در قبالش نداشته باشى 2ـ این که وارد خانه شوى و همه‌ى اعضاى خانواده‌ در سلامتى بسر برند، اما «شکر خدا» را به جاى نیاورى 3ـ وارد بازار شوى و خرید کنى و تمامى مایحتاج زندگى را در چرخ دستى بگذارى و به خانه برگردى، بدون این که قدردان و شکرگذار صاحب نعمت باشى 4ـ هر روز در کمال صحت و سلامتى از خواب برخیزى در حالى که از چیزى نگران و ناراحت نباشى، اما خدا را سپاس نگویى @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ بعد از ۱۸۲ سال رازی که تا به امروز پنهان مونده بود آچار فرانسه یا آچار انگلیسی 👏✨😍 @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
📕 کتاب صوتی چشمهایش ✍ نویسنده: سید مجتبی آقا بزرگ علوی 🎙گوینده: آرمان سلطان زاده دسته بندی: رمان عاشقانه_داستان ایرانی 🎧 مدت زمان:08:32:00 معرفی کتاب کتاب چشمهایش شاخص‌ترین اثر بزرگ علوی، نویسنده برجسته ادبیات فارسی است. فضای سیاسی و پلیسی که بر داستان حاکم است از توانایی‌های بزرگ علوی در پرداخت داستان است و ماجرا بر سر یافتن شخصی است که استاد ماکان، نقاشی از چشم‌های او کشده است. درباره‌ی کتاب صوتی چشمهایش این کتاب داستانی برای یافتن صاحب واقعی چشم‌هایی است که استاد ماکان در نقاشی خود کشیده است. برخی بر این عقیده اند که بزرگ علوی ایده‌ی نوشتن کتاب چشم هایش را از زندگی کمال‌الملک الهام گرفته است و برخی آن را متعلق به تقی ارانی می‌دانند به هر حال داستان زندگی زنی را روایت می‌کند که از خانواده‌ای ثروتمند آمده و بسیار زیبا بوده است. او که توجه همه مردان را به خود جلب می‌کرده. برای جلب توجه استاد ماکان با تشکیلات مخفی که زیر نظر او بوده همکاری می‌کند و بعد از دستگیری او برای نجات جان استاد از مرگ به ازدواج با رییس شهربانی تن می‌دهد. استاد ماکان به تبعید می‌رود ولی از این فداکاری‌ها آگاه نمی‌شود. او در تبعید دست به کشیدن نقاشی معروف و مرموزش با نام چشمهایش می‌زند. این کتاب از بزرگ‌ترین آثار ادبیات فارسی معاصر است. داستان فضایی پلیسی دارد و جو حاکم بر آن سیاسی است. اگر به مطالعه داستان‌هایی با این ویژگی‌ها علاقه‌مند هستید، چشمهایش را بخوانید. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
@Mehrjou1404.mp3
زمان: حجم: 20.7M
📕 کتاب صوتی چشمهایش ✍ نویسنده: بزرگ علوی 🎙گوینده: آرمان سلطان زاده 🎧فایل صوتی: اول 1⃣ @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌