eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.3هزار ویدیو
108 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راه آسان برای جدا کردن نارگیل از پوسته‌اش که خیلی از ما نمی‌دانستیم... @aghmiun
حدود ۲۵ سال پیش یک شب مسجد امام حسین ع تهرانچی براثر اینکه بخاری توسط خادم مسجد فراموش شده بود خاموش شود کل مسجد اتش گرفت وفرشها منبر سوخت حتی لوستر بزرگ نیز سوخت تنها چیزی که سالم مونده بود همین پارچه سیاهی که روش شبح معجزه بود سالم مونده و اگر دقت کنید اون قسمت که معجزه شده بود وعکس شبح اولیا افتاده بود هنوز بصورت کمرنگ نمایان است .خدا تمام رفتگان بیامرزه بخصوص حاج کریم تندرو پدر بزرگ این حقیر که خیلی برای اون مسجد زحمت کشیدن یکبار در حال توسعه مسجد بودن و پدر بزرگ من از طبقه دوم مسجد افتاد وبه لطف خدا چیزیش نشد باور بفرمایید اگر چنین اتفاقی برای هرکس در حالت عادی اتفاق میفتاد بعید بود زنده بماند این مسجد واقعا اعجاز کننده است وخیلی از بیماران لا علاج و جواب شده تو همین مسجد شفا پیدا کردن ************************************ بدنبال جانمایی واقعه مسجد امام حسین ع در عکسی از یکی از روزنامه های قدیم تهران در کانال آنا وطن، آقای علیرضا تندرو یکی از مخاطبین عزیز و همراه همیشگی مان،که آن ایام پدر بزرگ ایشان مرحوم حاج کریم تندرو یکی از زحمت کشان و بانیان مسجد امام حسین ع بودند و شاهد زنده آن واقعه هم بودند ، یادداشت بالا را ارسال کرده اند . ممنون و سپاس از ایشان
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طرز تهیه چیپس سرکه نمکی خونگی 🍟 @aghmiun حتما این کلیپ آموزش آشپزی ،بخصوص واسه شکمو ها ، خوب است تا در این شب های طولانی پاییزی با درست کردن چیپس های خوشمزه ، لحظات لذت بخشی را داشته باشند و هم از طرفی صرفه جویی کاملی هم هست چیپس های بازاری داخل هر بسته چند تایی چیپس گذاشته بقیه بسته را باد پر میکنند ، حتما امتحان کنید راضی خواهید بود . @aghmiun
سلام وقت بخیر. ببخشید ما این کارت را پیدا کردیم دادیم چهار راه فردوسی مغازه حاجی برات  لطفا تو کانال بذارین ممنونم
همه شب چشم ودلم بردرودیواربرم درودیواربجا،حسرت اویاربرم همه جابوی خوش یاردهدچون گل یاس بزنم بوسه به دیوارکه آثاربرم بپرم همچوکبوتربه سراپرده ی یار زسراپرده ی اوچشمژه،بسیاربرم زهمین آینه جویم ره آن پیچش مو پرمویی ز،کلشخانه ی گلزاربرم بنشینم،به نیایش طلب یارکنم برسم بردرآن شکوه به درباربرم نبرم دیده به جایی بدهم دل به نیاز زپریشانی خودگویم وطوماربرم بکشم عکس رخ یارچوآن عاشق زار ز،رخ ماه نگار،پی به اسراربرم (علی خودی آغمیونی) @alikhodiaghmiuoni
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کودکان بیگناه غزه بیشترین قربانیان و آسیب پذیر ترین انسانهای بیگناه ....... @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_سیونهم خبر به ده بالا هم رسیده بود و ننه جان و خاله و ها
بعد از سه روز ننه جان و زهرا اومدن دنبالم و منو به خونه بردن.وقتی به خونه برگشتم اصلا دست و دلم به کار نمی رفت و فقط به خونه مون و منیر فکر میکردم. اما هر دوسه روز درمیون به دهمون میرفتم تا بیشتر کنار منیر باشم.هر چند که به قول مادرم داغ اولاد داغی بود که هیچ وقت سرد نمی شد. اما حال منیر رفته رفته کمی بهتر شده بودو کمتر بی تابی میکرد. نیمه های مرداد ماه بود و زهرا خونه ما بود.از صبح که اومده بود همش می گفت دلم درد میکنه و به دستور ننه جان مدام توی اتاق راه می رفت.با اینکه قبلا زایمان مادرمو دیده بودم، اما وقتی حال زهرا رو می دیدم می ترسیدم.ننه جان همش نگران بودو به زهرا می گفت باید خونه خودت می موندی ننه،اومدی اینجا چیکار؟همه توی اتاق ما جمع شده بودن و معصومه آب گرم کرده بود و یه دست رختخواب هم برای زهرا گوشه اتاق پهن کرده بود.معصومه همش به زهرا سفارش میکرد اگه دردش خیلی بیشتر شد، بهمون خبر بده که رضا رو بفرستیم دنبال قابله.حدود یکساعت که گذشت درد زهرا بیشتر شد و رضا رفت دنبال قابله.اما تا قابله بخواد بیاد زهرا حالش بدتر شد و ننه جان بچه شو به دنیا آورد.بچه زهرا یه پسر خوشگل با پوست گندمی و موهای مشکی بود.زهرا از اینکه بچه ش پسره بلند بلند خداروشکر می کرد.به من می گفت قمر تو هم امروز فردا زایمان میکنی و بچه توهم پسر میشه، چون من دستمو روی سرت کشیدم.ننه جان زود یکم آرد وچند تا تخم مرغ چرخوند دور سر زهرا و بچه ش، گذاشت کنار تا بعدا صدقه بده تا بلا از زهرا و بچه ش دور شه.بعدم یه قرآن کوچیک آورد و گذاشت زیر بالش هردوتاشون.قابله وقتی اومدو دید زهرا زایمان کرده، اخم هاشو تو هم کشید و گفت چون منو تا اینجا کشوندین باید دستمزد منو بدین.ننه جان هم از شیری که صبح دوشیده بود، توی دبه ریخت و با کمی پنیر خونگی وتخم مرغ بجای دستمزد به ننه هاجر داد.ننه جان دوباره رضا رو فرستاد ده ما، تا به کبری خانوم بگه زهرا زایمان کرده و اونا هم بیان خونه ما.بااومدن اونا و رفت و آمدی که توی خونه بود، کار من بیشتر شده بود وننه جان هم بخاطر زهرا خیلی وقت نمی کرد به من کمک کنه.شوهر زهرا تا یکم کارش توی صحرا سبک می شد، زود به خونه می اومد تا کنار زهراو بچه باشه و همین موضوع باعث می شد هادی مدام بهم چشم غره بره و منو دعوا کنه.منم سعی میکردم زیاد توی اتاق نباشم و بیشتر وقتمو توی مطبخ یا طویله می گذروندم تا این چند روز بگذره و زهرا به خونه خودشون برگرده.مدتی که زهرا خونه ما بود,همش استرس داشتم که کاری نکنم که هادی عصبانی شه اما هربار که هادی منو می دید با اخم غلیظی نگاهم میکرد. کبری خانوم هر روز به خونه ما می اومد و عصر که میشد به ده بر میگشت.بخاطر نگهداری از زهرا نمی تونستم به دهمون برم و تو اون مدت هم مادرم یکبار بهم سرنزده بود.شب هفتم زهرا از راه رسیده بود وهمه تو اتاق خاله زینب جمع شده بودن.ننه جان خانواده منم دعوت کرده بود که مادرم ناخوش احوالی منیرو بهونه کرده بود و نیومدن.شوهر زهرا بازهرا خیلی مهربون بود.با اینکه اون زمان ها اسم بچه هارو بزرگترها میزاشتن اما از زهرا پرسید چه اسمی دوست داری برای بچه بزاری؟کبری خانوم با شنیدن این حرف رنگش عوض شدو گفت وا پناه برخدا، نه حرمتی مونده و نه احترامی و چادرشو توی صورتش کشید.معلوم بود کبری خانوم حرمت نگه میداره و داره جلوی زبونشو میگیره.شوهر زهرا هم گفت بچه خودمه، دلم میخواد اسمشو مادرش بزاره.ننه جان که دید الانه که دعوا راه بیافته زود به زهرا اشاره کردو زهرا هم گفت که منم دلم میخواد مادربزرگش اسمشو بزاره.کبری خانوم که خیلی از این حرف خوشش اومده بود قری به سر و گردنش دادو گفت البته چه فرقی میکنه ولی به یاد شوهر خدابیامرزم، اسم بچه رو مراد میزاریم.دلم میخواست حالاکه شب هفتم زهرا تموم شده به خونه شون برن. اما ننه جان به کبری خانوم گفت یازدهم که بگذره خودم میارمش.ماه آخرم بودو فشار اونهمه کار، حسابی منو از پا در میاورد.از صبح کمرم درد می کردو ننه جان میگفت الان وقت زایمانت نیست و کمردردت بخاطر کار کردنه. گفت که از فردا دوباره خودش هم بهم کمک میکنه. سفره شام رو پهن کرده بودیم و مشغول غذا خوردن بودیم که یهو درد خیلی زیادی توی کمرم پیچید.تا بحال اینطور دردی نکشیده بودم و ناخودآگاه آخی گفتم. ننه جان باهول همش میپرسید چی شده؟ اما من از وحشت نگاه هادی، زبونم قفل شده بودو درد از یادم رفته بود. نمی دونستم چی باید بگم تا بقیه دوباره مشغول غذا خوردن بشن. برای همین زود بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون.نگاه هادی رو میشناختم و می دونستم که الان از دستم عصبانیه، اما از ابنکه باردار بودم و بخاطر بچه منو نمیزد خیلی خوشحال بودم.یکم که گذشت دوباره رفتم توی اتاق و مشغول خوردن غذا شدم . ادامه دارد... @aghmiun
جوانان قدیم، خوشتیپ وبااصالت @aghmiun