eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.3هزار ویدیو
108 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کودکان بیگناه غزه بیشترین قربانیان و آسیب پذیر ترین انسانهای بیگناه ....... @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_سیونهم خبر به ده بالا هم رسیده بود و ننه جان و خاله و ها
بعد از سه روز ننه جان و زهرا اومدن دنبالم و منو به خونه بردن.وقتی به خونه برگشتم اصلا دست و دلم به کار نمی رفت و فقط به خونه مون و منیر فکر میکردم. اما هر دوسه روز درمیون به دهمون میرفتم تا بیشتر کنار منیر باشم.هر چند که به قول مادرم داغ اولاد داغی بود که هیچ وقت سرد نمی شد. اما حال منیر رفته رفته کمی بهتر شده بودو کمتر بی تابی میکرد. نیمه های مرداد ماه بود و زهرا خونه ما بود.از صبح که اومده بود همش می گفت دلم درد میکنه و به دستور ننه جان مدام توی اتاق راه می رفت.با اینکه قبلا زایمان مادرمو دیده بودم، اما وقتی حال زهرا رو می دیدم می ترسیدم.ننه جان همش نگران بودو به زهرا می گفت باید خونه خودت می موندی ننه،اومدی اینجا چیکار؟همه توی اتاق ما جمع شده بودن و معصومه آب گرم کرده بود و یه دست رختخواب هم برای زهرا گوشه اتاق پهن کرده بود.معصومه همش به زهرا سفارش میکرد اگه دردش خیلی بیشتر شد، بهمون خبر بده که رضا رو بفرستیم دنبال قابله.حدود یکساعت که گذشت درد زهرا بیشتر شد و رضا رفت دنبال قابله.اما تا قابله بخواد بیاد زهرا حالش بدتر شد و ننه جان بچه شو به دنیا آورد.بچه زهرا یه پسر خوشگل با پوست گندمی و موهای مشکی بود.زهرا از اینکه بچه ش پسره بلند بلند خداروشکر می کرد.به من می گفت قمر تو هم امروز فردا زایمان میکنی و بچه توهم پسر میشه، چون من دستمو روی سرت کشیدم.ننه جان زود یکم آرد وچند تا تخم مرغ چرخوند دور سر زهرا و بچه ش، گذاشت کنار تا بعدا صدقه بده تا بلا از زهرا و بچه ش دور شه.بعدم یه قرآن کوچیک آورد و گذاشت زیر بالش هردوتاشون.قابله وقتی اومدو دید زهرا زایمان کرده، اخم هاشو تو هم کشید و گفت چون منو تا اینجا کشوندین باید دستمزد منو بدین.ننه جان هم از شیری که صبح دوشیده بود، توی دبه ریخت و با کمی پنیر خونگی وتخم مرغ بجای دستمزد به ننه هاجر داد.ننه جان دوباره رضا رو فرستاد ده ما، تا به کبری خانوم بگه زهرا زایمان کرده و اونا هم بیان خونه ما.بااومدن اونا و رفت و آمدی که توی خونه بود، کار من بیشتر شده بود وننه جان هم بخاطر زهرا خیلی وقت نمی کرد به من کمک کنه.شوهر زهرا تا یکم کارش توی صحرا سبک می شد، زود به خونه می اومد تا کنار زهراو بچه باشه و همین موضوع باعث می شد هادی مدام بهم چشم غره بره و منو دعوا کنه.منم سعی میکردم زیاد توی اتاق نباشم و بیشتر وقتمو توی مطبخ یا طویله می گذروندم تا این چند روز بگذره و زهرا به خونه خودشون برگرده.مدتی که زهرا خونه ما بود,همش استرس داشتم که کاری نکنم که هادی عصبانی شه اما هربار که هادی منو می دید با اخم غلیظی نگاهم میکرد. کبری خانوم هر روز به خونه ما می اومد و عصر که میشد به ده بر میگشت.بخاطر نگهداری از زهرا نمی تونستم به دهمون برم و تو اون مدت هم مادرم یکبار بهم سرنزده بود.شب هفتم زهرا از راه رسیده بود وهمه تو اتاق خاله زینب جمع شده بودن.ننه جان خانواده منم دعوت کرده بود که مادرم ناخوش احوالی منیرو بهونه کرده بود و نیومدن.شوهر زهرا بازهرا خیلی مهربون بود.با اینکه اون زمان ها اسم بچه هارو بزرگترها میزاشتن اما از زهرا پرسید چه اسمی دوست داری برای بچه بزاری؟کبری خانوم با شنیدن این حرف رنگش عوض شدو گفت وا پناه برخدا، نه حرمتی مونده و نه احترامی و چادرشو توی صورتش کشید.معلوم بود کبری خانوم حرمت نگه میداره و داره جلوی زبونشو میگیره.شوهر زهرا هم گفت بچه خودمه، دلم میخواد اسمشو مادرش بزاره.ننه جان که دید الانه که دعوا راه بیافته زود به زهرا اشاره کردو زهرا هم گفت که منم دلم میخواد مادربزرگش اسمشو بزاره.کبری خانوم که خیلی از این حرف خوشش اومده بود قری به سر و گردنش دادو گفت البته چه فرقی میکنه ولی به یاد شوهر خدابیامرزم، اسم بچه رو مراد میزاریم.دلم میخواست حالاکه شب هفتم زهرا تموم شده به خونه شون برن. اما ننه جان به کبری خانوم گفت یازدهم که بگذره خودم میارمش.ماه آخرم بودو فشار اونهمه کار، حسابی منو از پا در میاورد.از صبح کمرم درد می کردو ننه جان میگفت الان وقت زایمانت نیست و کمردردت بخاطر کار کردنه. گفت که از فردا دوباره خودش هم بهم کمک میکنه. سفره شام رو پهن کرده بودیم و مشغول غذا خوردن بودیم که یهو درد خیلی زیادی توی کمرم پیچید.تا بحال اینطور دردی نکشیده بودم و ناخودآگاه آخی گفتم. ننه جان باهول همش میپرسید چی شده؟ اما من از وحشت نگاه هادی، زبونم قفل شده بودو درد از یادم رفته بود. نمی دونستم چی باید بگم تا بقیه دوباره مشغول غذا خوردن بشن. برای همین زود بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون.نگاه هادی رو میشناختم و می دونستم که الان از دستم عصبانیه، اما از ابنکه باردار بودم و بخاطر بچه منو نمیزد خیلی خوشحال بودم.یکم که گذشت دوباره رفتم توی اتاق و مشغول خوردن غذا شدم . ادامه دارد... @aghmiun
جوانان قدیم، خوشتیپ وبااصالت @aghmiun
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو مدام از کارهایی که در گذشته انجام ندادی یا آنها را بد انجام داده‌ای گلایه می‌کنی. طوری که انگار این کار فایده‌ای دارد. چرا خودت را نمی‌بخشی و به خودت یادآوری نمی‌کنی که همیشه بیشترین تلاشت را کرده‌ای؟ انسان‌ها این حق را دارند که به تدریج کامل شوند. لازم است گذر عمر، چیزی جز موی سفید برای ما به ارمغان بیاورد. 👤فرانسسك ميرالس ❇️شب بخیر @aghmiun
حال پاییزی.... - حال پاییزی.....mp3
زمان: حجم: 4.2M
صبح 10 آبان ⚘دوبـاره زندگی ⚘بلند شو و روزت را ⚘همانطوری بساز که دوست داری ⚘دوباره صبح شده ⚘یک شروع تازه ⚘ زمانی برای با هم بودن ⚘مهرورزی را دوره کردن ⚘از زندگی لذت بردن و ⚘گل خنده به یکدیگرهدیه دادن سلام صبحتون قشنگـــ @aghmiun ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌