و اما اولین شخصی که اتوبوس را وارد روستای آغمیون کرده است , حاج محمد ملاحی بودند وبعدهاشخصی بنام مرحوم حاج اسماعیل شاهوردی برادر زن مرحوم سید حسن چاووشی,که نامبرده خودش هم راننده بوده و هم صاحب اتوبوس, و شریکی داشته بنام مرحوم حاج خلیل داماد حاج رستم سلیم خانی, که بنده خودم حاج خلیل را دیده بودم , هر سال تابستان ها به آغمیون و منزل حاج رستم می امدند, و الان فرزندانشان در تهران ساکن هستند.
حاج محمد ملاحی اتوبوسی را که به آغمیون آورده اند , که این اتوبوس را همه هم سن سالهای بنده حتما بخاطر دارند , روزگاری شادی های کودکانه ی مان را با دیدن آن ماشین کامل می کردیم , و با دیدن اتوبوس که از وسط روستا حرکت می کرد حس و حال خوبی پیدا می کردیم .که بعد از سپری کردن این ایام , یواش یواش سر و کله مینی بوس و وانت بار و نیسان و دیگر ماشین های رنگارنگ در روستا پیدا شد ...
برادران ملاحی جناب حاج محمد , مرحوم حسن ملاحی, جناب اقای حسین ملاحی , اقای محرم ملاحی اقای ناصر ملاحی , اقای ارسلان ملاحی ,هر تک تک این بزرگواران عمری را در امر رانندگی سپری کرده و در این راه دور و دراز و پر از زحمت و مشقت , موی سپید کرده اند , کسی از اهالی آغمیون چه ساکنین روستای آغمیون و چه کسانیکه در تهران و یا سایر شهرها سکونت دارند , سراغ نداریم که به این خاندان , سرکاری نداشته باشد, چه ایامی که برادران ملاحی مینی بوس داشتند و چه روزگارانی که اتوبوس داشتند , شاید اولین روستایی ها ییکه , از ترمینال های شهرستان سراب , به تهران مسافر می بردند همین برادران ملاحی بودند , که باعث سر بلندی آغمیون سربلند ما میشدند , همچنین برادران محترم محمودی اقایان:اقا نادر , آقا صابر , آقا قادر , آقا جابر , آقای محمود محمدیان , آقای محمد محمدیان , آقا فیروز محمدیان , مرحوم یوسفعلی برزگر , این مرد دوست داشتنی , که همه ما از ایشان خاطرات زیبا و شیرین بیاد داریم , آقای محمد رضا و مهدی برزگری و برادران رستمی و منظوری.همه این عزیزان , زحمات فراوان و زیادی برای همه اهالی آغمیون کشیده اند , هر تک تک از ما آغمیونی های بزرگوار , نوعی خاطره و برخورد با این راننده های محبوب داشته ایم , ما در زمان تحصیل در شهرستان سراب , خاطرات و سرگذشت های شیرینی با مینی بوس ها داشتیم , اقای صابر محمودی با مینی بوس قرمز رنگ اش , چه خاطراتی را در زندگی دانش آموزی ما , رقم زده است , چه روزهایی با این عزیزان , را با هم رفت و آمد کرده ایم , بنده خودم هفت سال تمام , با مینی بوس های این دوستان به سراب رفت و آمد کرده ام که خاطره های زیادی در خاطر دارم. اقای جابر محمودی علارغم تحصیلات شایان, در این شغل شریف و زحمت کش ماندگار شدند و طی خدمت سالیان طولانی , در امر رانندگی, چندین بار موفق به دریافت ,, بهترین راننده,, از تعاونی ۱۷سراب , از طرف مقامات مربوطه شدند, روستای آغمیون ما در چند سال پیش , شعبه ای از تعاونی ۱۷را در آغمیون دایر کرد ولی ظاهرا بعدا تعطیل شد , تعداد اتوبوس های موجود در تعاونی های شهر سراب , متعلق به آغمیونی ها قابل توجه بود , و این موجب افتخار هر آغمیونی بود و هست, برادران داداشی از قدیم :اقای عوض داداشی و عیوض داداشی , اقای لطفعلی داداشی و برادران عزیزشان که من نام آنهارا بیاد ندارم , این زحمت کشان مهربان , حاج مالک غفرانی واخویهاو محمدسیدی و برادران ستاری .اقای قربانعلی نجاتی, این مرد زحمت کش و شوخ طبع , که همه اهالی با ایشان خاطره های خوبی دارند,
راننده های پیش کسوت و قدیمی که بعضی هایشان در قید حیات نیستند از جمله , مرحوم بیوک اقا عباس زاده, که مینی بوسی آبی رنگی داشتند و چقدر شوخ طبع بودند و وقتی ما محصل بودیم چقدر در مینی بوس این مرد , خوش می گذشت , همه مسافرین را با حرفهای زیبایش به خنده می انداخت, برادرشان مرحوم حاج اقبال و مرحوم انوش که این این برادر , وانت داشتند و در آن زمانها چقدر به درد مردم می خوردند. مرحوم رحمان بدلی , که یک مینی بوس نفتی آبی با آقایان , رحیم اشجعی و عسگر کباری , به شراکت داشتند , و چقدر این مینی بوس برای خود حقیر پر از خاطره بود , این سه نفر از دانش آموزانیکه بضاعت مالی خوبی نداشتند کرایه نمی گرفتند , انسانیت همیشه وجود داشته و خواهد داشت تا انسان های مرد وجود داشته باشد , من همیشه بیاد مرحوم رحمان بدلی فاتحه می فرستم بیاد خوبی ها و انسانیت های آن مرحوم که متاسفانه خداوند اولادی بنامبره نداد. و همچنین اقای عسگر کباری و اقای رحیم اشجعی همیشه مورد احترام خواهند بود.
اقای محمد چاکری , مینی بوسی داشتند و همیشه با تیپ خاص و سبیل های کشیده پشت فرمان می نشستند ایشان ساکن محله ایسمیلی بودند و هم اینک در تهران سکونت دارند و خیلی سال هاست ایشان را ندیده ام .
اقای صالح منتخب که منزل شان در یوخاری کند بود هم مینی بوس داشتند یک مینی بوس شیری قهوه ای , که ایشان هم الان ساکن تهران هستند...
مرحوم کریم فقیهی , که همسایه ی مان بودند , هم یک مینی بوس داشت و خاطره خریدن و آوردن مینی بوس آقا کریم خیلی شنیدنی است , میدانید آن روزگار , خریدن و آوردن مینی بوس به این راحتی ها نبود , یعنی کسانیکه مینی بوس داشتند اجازه نمی دادند کس دیگری مینی بوس بخرد و به زعم آنها , موجب خرابی بازار مسافر کشی آنها شوند , روزیکه آقا کریم میخواست ماشین را به روستا بیاورد , مثل اینکه عده ای نمی خواستند ایشان مینی بوس را به آغمیون بیاورد و برای همین مینی بوس کریم را از راه فرکوش و بیراهه به آغمیون آوردند ولی من قشنگ,بیاد دارم ماشین را که آوردند تمام بدنه اش گلی و خاکی بود , بلافاصله که مینی بوس رسید گوسفندی را قربانی کردند و به چهار تا لاستیک اش , از خون قربانی مالیدند, و سپس مینی بوس را شستند و تمیز کردند و صحنه دقیقا جلوی چشمانم هست.
و اما تعداد مینی بوس ها که زیاد شده بود , درد سر های , راننده ها و بالطبع تمامی اهالی هم زیاد میشد.
برای
مسافرکشی با هم رقابت شدیدی داشتند , هر راننده میخواست مسافرین محل خود را سوار کند , یا سر نوبت , بگو مگویی پیدا میشد و در نهایت به در گیری لفظی و چه بسا , به زدو خورد بین راننده ها و شاگرد راننده ها , می شد .آخه آن موقع ها هر مینی بوسی یک شاگرد داشت که کرایه ها را جمع میکرد , و برای خودش , کسی بود و ادعای فرمانروایی میکرد.
موضوع مینی بوس تبدیل شده بود به اشاغا کند و یوخاری کند.
یعنی مینی بوس داران یوخاری کند , با مینی بوس داران اشاغا کند , باهم در افتاده بودند و هر آن احتمال بروز یک حادثه وجود داشت, چنانچه این اتفاق شوم هم افتاد و چند تا از مینی بوس داران به نزاع دسته جمعی اقدام کردند , من صحنه بزن بزن , آن روز را بخوبی در ذهنم دارم که چطوری همدیگر را می زدند و همدیگر رادنبال میکردند. اصلا صحنه های خوبی نبود و از اخلاق مردود بود, ولی زمانه ایجاب میکرد این اتفاقات بوجود بیاید, هر چند بعد از چند روز به وساطت و دخالت ریش سفیدان و خانه انصاف , موضوع حل و فصل و منجر به آشتی شد , اما کینه ها و بد اخلاقی های پیش آمده سال ها زمان می خواست تا ترمیم شود .
خاطرات از راننده ها و خوبی های انها به اهالی , قابل توصیف نیست و همچنین مجالی هم نیست و از حوصله این صفحه خارج است .
البته سه دستگاه مینی بوس از روستای سهزاب و یک دستگاه از روستای صومعه , از جاده ما تردد میکردند و ما آغمیونی ها هم جزو مسافران آنها بودیم همانطوریکه سهزابی ها هم مسافران مینی بوس های آغمیون بودند, البته در سراب و اطراف ,, آغمیون سهزاب,, را اکثرا یک روستا میدانند ولی این دو روستا سه کیلومتر باهم فاصله دارند.از رانندهای آن ایام مرحوم اژدر افغانی بودند که یک دستگاه مزدا هزار داشتند و بعدا وانت پیکان خریدند و چقدر خاطره از آنها داریم چه شبهاییکه اژدر عموغلی را از خواب بیدارمیکردیم تا پدر یا مادرم را برای دکتر به سراب ببرد . همسایه های قدیم تعارف نداشتند اگر بموقع نیاز خبرشان, نمی کردی از ته دل ناراحت می شدند.
اقای محمد موجودی برادر اوستا یحیی موجودی وانتی داشتد , اقای حاج عباد اله حبابی قبلا نیسان داشتند و سپس مینی بوس خریدند ,که دیگر آن موقع من در آغمیون نبودم.
برادران رستمی اقایان محمد و حسین , از راننده های نسل بعدی هستند که چقدر در این راه متحمل زحمت شده اند , خدا رحمت کند پدر و عموی برادران رستمی را که چه شب هایی را در قهوه خانه محی دایی با آنها داشتیم.
برادران منظوری که همه آغمیونی های قدردان, به زحمات این برادران ارج می نهند , بعد از اینکه بنده از سراب به تهران کوچ کرده ام این عزیزان راننده های نسل جدید شده اند .
کربلایی نوروز افتکاری , مزدا هزار آبی رنگی داشتند یادش بخیر.
بنده فقط قصد و هدفم از نام بردن راننده ها , یاد آوری روزگار قدیم , و تجدید خاطره با ایام گذشته بود , و با این چند خط , مسلما نمی توانیم از یک عمر زحمات خالصانه , قشر راننده تشکر و قدر دانی کنیم , فقط خواستیم به راننده های بزرگوار ایام قدیم و هم نسل معاصر , یک خستنه نباشید بگوییم
اسامی عزیزان را اگر فراموش کردم ذکر نکردم , معذرت خواهی می کنم...
🔘 محموداسماعیلی.
🔘محمدفرازی