eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
109 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘صحبتهای شنیدنی این مادر بزرگ اصالتا سرابی... @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_چهلودوم از شدت درد به خودم می پیچیدم.هادی تو اتاق خاله زی
مادرم چون دیگه حال و حوصله سروصدای زیادی نداشت، گفت این تازه زایمان کرده، بخواین همینطوری دورش جمع بشین، سر دردمیگیره و یه عمری تو جونش می مونه.دیگه یا شبیه مادرشه یاپدرش دیگه،چهار روزدیگه که بزرگتر شه بیشتر ‌مشخص میشه شکل کیه. خواهرهای هادی که انتظار همچین حرفی رو نداشتن جا خوردن. می دونستم خانوم تر از این حرفهان که بخوان حرمت مادر منو بشکنن و بهش چیزی بگن. اما از اینکه ناراحت شده بودن، منم ناراحت بودم. اما نمی تونستم به مادرم حرفی بزنم. برای همین همه رفتن تو اتاق خاله زینب تا دور و بر من کمتر شلوغ باشه.اوناکه رفتن طوری که مادرم عصبانی نشه گفتم چرا این حرفو زدی، ناراحت شدن! مادرم گفت:خب بشن، چیکارکنم؟ تو خامی، جوونی، اولین زایمانته. حالیت نیست، الان سرت خالیه! صدا که بپیچه توش یه عمری سر درد میگیری. تو اون یازده روزی که مادرم کنارم بود هر بار با زبونش کسی رو می رنجوند. اما چون مادرم بود، من نمیتونستم بهش اعتراضی کنم و بقیه هم گذشتشون زیاد بودو حرفی نمیزدن. شب هفتم محمد که رسید، مهمونی کوچیکی گرفتیم و همه توی اتاق خاله زینب جمع شدیم. خانواده منم همه بجز منیر اومده بودن وپدرم با خودش دو سه دست لباس وقنداق و یک دست لباس بافتنی که معلوم بود کار مادرمه و کمی نبات که مادرم همه رو از قبل آماده کرده بود،به عنوان سیسمونی آورده بوده. ننه جان گفت حالا که تو این چند روز بچه رو محمد صدا زدیم خوب نیست اسم دیگه ای روش بزاریم. محمد اسم خوبیه و بقیه هم موافقت کردن. روز یازدهم مادرم بقچه لباس های من و محمدو جمع کرد تا به همراه ننه جان و خاله زینب و معصومه به حمام ده بریم. ننه جان نقل و نبات و شربت و هندوانه و لقمه های نون و پنیر و سبزی آماده کرده بود.توی یه کاسه ماست و شیره ریخته بود و توی سینی نون گذاشته بود تا با خودمون به حمام ببریم. توی راه، خاله زینب برای سلامتی من و بچه شعر میخوندو بقیه دست میزدن.وقتی به حمام رسیدیم اول خاله زینب ومادرم منو شستن و بعد محمدو شستن.در آخر هم ننه جان از کسایی که توی حمام بودن پذیرایی کرد. اونایی که حمام کرده بودن وبه خونه شون رفته بودن، برای چشم روشنی با خودشون ماست و پنیر و نون و نبات وتخم مرغ و از اینجور چیزا برای ما می آوردن و میدادن به ننه جان. بعد از حمام به خونه ما رفتیم.منیر آبدوغ خیار درست کرده بودو منتظر ما بود تا به خونه بریم. تا چشمش به ما افتاد زود دویدو بچه رو از بغل ننه جان گرفت و بوسید. تا عصر که اونجا بودیم منیر یک لحظه هم از محمد جدا نمی شد. حتی وقتی که محمد خواب بود، هم منیر اونو بغل کرده بود. روزها می گذشت و ننه جان توی نگهداری از محمد خیلی به من کمک می کرد.منم اخلاق هادی دستم اومده بودو تا جایی که میتونستم کاری که هادی رو عصبانی کنه انجام نمیدادم. تقریبا محمد شش ماهه بود که یه روز کاظم اومد خونه ما و گفت که مادرم گفته امروز با ننه جان بریم خونه شون. معمولا من هروقت می رفتم دهمون حمام از اونجا به خونه مادرم میرفتم.خیلی پیش نمی اومد که مادرم مارو دعوت کنه، برای همین دلم شور افتاده بود. زودآماده شدیم و همراه کاظم به خونه ما رفتیم.مادرم تا مارو دید با خوشحالی اومدو محمد رو از من گرفت و مارو دعوت کرد اتاق مهمونخونه. درو دیوارو خونه از همیشه تمیزتر بودو خوشحالی از صورت مادرم میبارید.وقتی رفتیم توی اتاق مهمونخونه چند تا طبق گوشه اتاق بود.مادرم روی طبق ها پارچه قرمز انداخته بودو خیلی چیزایی که توی طبق بود مشخص نبود. مادرم گرم خوشامد گویی با ننه جان بود که رفتم پیش منیرو ازش پرسیدم اون طبق ها مال چیه؟ منیر لبخندی زدو گفت میخوان برای زن اصغر ببرن. با شنیدن این حرف مثل کسی که توی سرش بزنن بی حرکت موندم و بعد پرسیدم مگه برای اصغر زن گرفتن؟چرا به من نگفتن؟ منیر پوزخندی زدو گفت ما هم دیشب فهمیدیم. ولی اصغر خودش خوشحاله.خداروشکر قمرتاج بلاخره یه نفر تواین خونه از اینکه ازدواج میکنه خوشحاله. پرسیدم تو دیدی زنشو؟ گفت نه، ولی تو امروز میبینیش. گفتم مگه تو نمیای؟ منیر گفت نه من حوصله ندارم. حالا عروسی که کنن میاد تو این خونه ،دیگه اونوقت میبینمش. میدونستم مادرم نمیزاره که بیاد. واسه همین گفتم تا تو نیای منم نمیرم. منیر نگاهی به من کردو گفت تورو خدا درد سر درست نکن قمر، توبرو کاری هم به کار من نداشته باش.از اینکه اصغرمیخواست زن بگیره خیلی خوشحال شدم و همش دلم میخواست زودتر بعدازظهر شه و زن اصغرو ببینم. مادرم‌چند تا از زن های فامیل و همسایه هارو هم دعوت کرده بودو به زری خانوم هم گفته بود بیاد.هرکاری کردم نتونستم مادرمو راضی کنم تا بزاره منیر هم بیاد.آخر سرهم یکی کوبید تو کمرم و گفت اگه تو هم نمیخوای بیای نیا ادامه ساعت 21 @aghmiun
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️ وقتی آقایون بخوان به خانم خونه کمک کنند... @aghmiun
933.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام. وقت همراهان گرانقدرمان بخیر. درنظرداریم برای عصرهای پنجشنبه این فایل ویدئویی راداخل کانال جانمایی کنیم وشماعزیزان مارایاری دهید باارسال اسامی به بنده یاجناب اسماعیلی عزیز. سپاس بیکران @mfarazi20 @m_esmal ◾️سلام وقت خوش با صلوات بر محمد وال محمد وذکر فاتحه به تمام در گذشتگان روستای عزیزمان آغمیون به خصوص به پدر و مادر و برادر شهید ودوست دوران بچگیمون جناب محمود فرازی اسامی در گذشتگان طایفه ساعدی در طول تاریخ خدا رحمتشون کنه علی ساعدی پدر بزرگ زری ننه مادر بزرک حیدر علی ،ذکر علی ،یوسف علی،اروجعلی، صفرعلی ایمی زن عمو ،تلی زن عمو، تبریح زن عمو زهرا زن عمو ابراهیم ساعدی و خلیل ساعدی وفاطمه ساعدی میرز علی ساعدی حسین ساعدی و دوتا از فرزندان ناکام ونوجوان پس عموهای عزیزم آقا داود اسماعیل ساعدی وخواهر زاده عزیم رحمت الله علیهم 📲جناب آقای کریم ساعدی
574K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پنج شنبه که می شود ثانیه هایمان سخت بوی دلتنگی می دهد و عده ای از عزیزانمان آن طرف چشم به راه هدیه ای تا آرام بگیرند با فاتحه و صلواتی هوایشان را داشته باشیم @ aghmiun
مرحوم کربلایی رسول مهری و همسرشان مرحوم سلماز رشیدی
برات پورامجد: باعرض سلام وادب جناب اسماعیلی فرمودن شمه ای از همسایه قدیمی مرحوم ذین العابدین قره چورلو بنویسم . هدف جناب اسماعیلی ازشناساندن زحمت کشان قدیم روستا ، متوجه کردن جوانان امروز به گذشته پدران وپدربزرگان و. قدردانی با ارسال یک پست ویک عکس وچند خاطره میباشد که جای تشکر داره از جنابان فرازی واسماعیلی . درمحله اسملی پشت منزل مرحومین رحیم زاده ها وهمسایگی مرحوم علی عبادیان یک ساختمانی بود که ورودیش دالانی بود وبالای آن یک اطاق ۱۶ متری و جنب آن به زبان ما ( اوو ) وجلوی خانه باغچه زیبا که همیشه گلزار بود ، متعلق بود به شخصیتی مردمی وباپرستیژ ستودنی بنام دکتر ذین العابدین قره چورلو . ایشان پنج فرزند ذکور بنامهای مرحومان عزیزآقا و رجب و حسن و درقیدحیات آقا میکاییل وحسین آقا و دو دختر بنامهای کیمیا وسارا که مرحوم دکتر بعنوان نسخه پیچ وزارت بهداری آغمیون بودند وکارهای پانسمان وتزریقات را هم انجام میدادند . قبل از انقلاب سفید وآمدن سپاه بهداشت ، بهداری وشیر وخورشید دومرکز درمانی بودند که درسراب بودند وفقط روستای آغمیون بود که بهداری داشت وپزشک و خدمات پزشکی دایر بود . روبروی ساختمان مرحوم رحیم اشجعی ساختمانی بود که معماری خاصی داشت ومربوط به یکی ازخوانین بود که من اسمشون را نمیدونم که بعدها مرحوم عمو حاج عزت خریدند . این ساختمان دارای اطاق های متعددی بود که بعد از بهداری مدرسه دخترانه شد ومرحومه سوره خانم زحمتکش مدرسه بودند . هرزمان مریض بودیم مراجعه میکردیم ، اول دکتر ویزیت میکرد ونسخه مینوشت میاوردیم خدمت دکتر قره چورلو ، پاکت کاغدی های کوچولو بود که قرص هارو داخل اونها میریخت وطرز مصرف را میگفت ، اون زمان قرصها برگ نشده بودند وتمامی قرصها دربانکه های شیشه ای قهوه ای رنگ ۳ ، ۴ لیتری میامد . واگر آمپول داشتیم ، همونجا مرحوم تزریق میکردند . یک زمانی اوریون درمدرسه وبیرون شایع شد که زیر گلوهامون باد میکرد ، به بهداری وخدمت مرحوم دکتر قره چورلو روانه شدیم وبا احساس مسئولیت نسبت به دانش آموزان همه را با چند گاز استریل وداروی اختانول یا همان ( قره داوا ) پانسمان و آنرا هم با تنظیف بست به گردن ما که ۲۴ ساعت بعد تاثیر کرده واوریون رفع شد . وقتیکه سپاه بهداشت ایجاد شد بهداری را جمع کردند وبردند به بهداری سراب ودکتر هم تا بازنشستگی مجبور شد برای ادامه خدمت هرروز به سراب رفت وآمد کند . مردم به پزشکان سراب هم مراجعه و دارو وآمپول دریافت میکردند که زحمت تزریقات با مرحومان دکتر وهمسرشون گلی خانم بود . من چند ماه وهفته ای دوبار آمپول داشتم که مرحومه گلی خانم زحمتشو میکشیدند . وااین زوج محترم برای محله اسملی وسایرمحلات روستا غنیمت بسیار بزرگی بودند . من بارها میدیدم از ایلات شاهسون باشتر میومدن دم در دکتر تا برای بیمارشون دارویی بگیرند وهمیشه آمپولهای مختلف موجود داشتند وموارد مصرف راهم بلد بودند محله ما به داشتن دو نفر دکتر یکی تجربی وگیاهی ( مرحوم دکتر قربان ) ودیگری تجربه پزشکی نوین ودارو ودرمان مرحومان ( ذین العابدین و گلی خانم ) مفتخر میباشد . مرحوم مدتی کدخدا شدند که کارشون کمی مشکل وزیاد شده بود که کدخدایی را به مرحوم ابراهیم چاکری محول کردند . وقت وبی وقت زن وبچه برای تزریقات ویا دریافت دارویی برای سردرد و دل درد و پانسمان دمل و زخم ها به این خانه مراجعه وبا روی باز دکتر وهمسر روبرو میشدند . یکروز صبح درخواب بودم که مادر اومد گفت دکتر سکته کرده بردن سراب پاشو ببین عزیزآقا باتو کاری ممکنه داشته باشد ، که ساعتی دیگر خبرفوتش را شنیدیم . روح مرحوم دکتر ذین العابدین ومرحومه گلی خانم شاد ، رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات . برات پور امجد ********************************* خیلی ممنون و تشکر از جناب برات بیسرایی عزیزم که با ذکر خاطره از مرحوم دکتر زین العابدین قره چرلو یاد و خاطر این مرد شریف و زحمتکش را تداعی کردند . اضافه کنم یکی از شب ها جلوی مسجد چای ( مسجد حضرت ابوالفضل ع ) یک آمبولانس سفید رنگی آمد و انگار خبری شده بود ، دقایقی بعد معلوم شد جنازه دکتر زین العابدین را آورده اند ، من نو جوان بودم ولی کاملا صحنه را بیاد دارم، پسر شان مرحوم عزیز آقا با لباس سربازی ( آن زمان در حال خدمت سربازی بودند ) پشت آمبولانس در را باز کرد و اهالی آمدند و جنازه را روی تابوت گذاشتند و بردند ، خیلی وقت بود میخواستم در مورد دکتر خاطره ای بنویسم ولی چون خانه ما خیلی از آنها دور بود از عزیزم آقای بیسرایی خواهش کردم زحمت بکشند و از ایشان خاطره ای بنویسند. چون آقای بیسرایی علاوه بر نزدیکی خانه شان با خانه دکتر ، ید طولا و علاقه و استعداد وافری در نقل این مسائل دارند ولی محبت میکنند ماها را تشویق و ترغیب میکنند تا در صحنه باشیم . قدردان زحمات بزرگوارانه ایشان هستیم. ۱۴۰۲/۸/۱۱ محمود اسماعیلی
مرحوم شادروان دکتر زین العابدین فره چرلو @aghmiun
مرحوم شادروان عزیز آقا قره چرلو @ aghmiun
باسلام وقتیکه ازدرگذشتگان خاص درکانال مطاالبی جانمایی میشه ، ازعزیزان اگرخاطراتی از اون فرد وخانواده داشتند میتوانند خاطرات خودرا بفرستند . بعدفوت دکتر ذین العابدین ، فرزند بزرگشون عزیزآقا استخدام بهداری سراب شدند . بعدیه مدت زمان کوتاهی یک هوندا ۱۲۵ خریدند ،باهم خیلی رفیق بودیم ، باموتور میرفتیم سرعین ، آبگرم ، بالای سهزاب ، وبیشتر اوقات فراغت باهم بودیم . یه روز سراب توخیابون بودم دیدم علی صادقپور باجیپ بهداری منو صدا زد وگفت بشین کارت دارم ،، منوبرد بهداری دیدم یک مجروح بیهوش روی برانکارد ، گفت این کیه ؟ گفتم عزیزآقا نیست ولی کمربند وپیراهن مال عزیز آقاست ، ایشون میکاییل هستند . نه تلفنی ونه تلگرافی بود از مسافران آغمیون پیام دادیم عزیزآقا که بیاد . سراب هیچ کاری براش نکردند ، سرویس پادگان ایشون را که دوچرخه سوار بوده میزنه ومیره ،چقدرطول میکشه تا بیارن بهداری وشش ، هفت ساعت دربهداری بود تا مرحوم عزیز آقا میرسند وماشین گرفته اعزام به تبریز میکنند وخود عزیزآقا کمکهای اولیه را تاتبریز انجام میده و درتبریز بعد ۱۲ ساعت میبرن اطاق عمل وبحمدا... و دعای مردم ومادر ، ایشان ۲۴ ساعت بعد بهوش میان وطول درمان و بهبودی کامل . شنیدم الان درنازی آباد ساکن هستند وصاحب اولاد ونوه و زندگی مطلوب وفکرکنم داماد خانواده سیف خانی باشند . من دراین ۷۰ سال عمرم معجزه ای باین اعجاز ندیده ام . وحسین آقاشون هم درقرچک دیده بودم وخواهرشون هم دراسلامشهر هستن فکر کنم . ازفرزندان عزیزاقا هیچ گونه خبری ندارم ، که نوه های مرحوم آمش محمد موتمن میباشند . خداوند دراین روز عزیز همه اهالی آرامستان آغمیون ومدفون دراقصی نقاط کشور را به همراه مرحومان ذین العابدین ، گلی خانم ، عزیزآقا ، رجب ، حسن آقا را قرین رحمت واسعه خویش بگرداند . برات بیسرایی( پور امجد)
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_چهلوسوم مادرم چون دیگه حال و حوصله سروصدای زیادی نداشت، گ
منیر محمدو ازم گرفت و گفت تو برو، ناراحت منم نباش. من محمدو نگه میدارم.تو راه من همه فکرم پیش منیر بود ومی دونستم دلش شکسته،اما خب مادرم حرفش یک کلام بودو کاریش نمی شد کرد. ننه جان از مادرم پرسید گوهر خانوم حالا اسم عروست چیه؟مادرم قری به سرو گردنش داد و گفت اسمش پروین دختر صنم خانومه. پروین رو سر چشمه زیاد دیده بودم و میشناختمش.لاغر بود و پوست گندمی داشت زیبایی خاصی تو چهره ش نداشت، اما دوست داشتنی بود. پنج تا خواهر بودن و فقط یه دونه برادر داشت،سه تا از خواهراش ازدواج کرده بودن و در کل خانواده خوبی بودن. به خونه صنم خانوم که رسیدیم مادرش درو باز کردو زری خانوم شروع کرد به ضرب زدن. به اتاق مهمونخونه رفتیم و یکی یکی طبق ها رو وسط اتاق گذاشتیم. زن ها کل میکشیدن و مادرم و زن عمو وسط اتاق می رقصیدن. مادر پروین با خوشحالی نقل روی سر همه میپاشیدو کل می کشید. یکم که گذشت پروین با سه تا از خواهرهاش اومدن توی اتاق و دوباره بساط ضرب زدن و دست و رقص به پا شد. از پروین خوشم می اومدو موشکافانه نگاهش میکردم تا ببینم اثری از نارضایتی توی صورتش هست یا نه.اما با دیدن لبخندش خیالم راحت شد و خدارو شکر کردم. مادرم با اومدن پروین پارچه ها رو از روی طبق ها برداشت تا چیزهایی که برای پروین آورره رو نشون بقیه بده. توی طبق اولی قندو یکم روغن و کمی گوشت و خیلی کم برنج بود.اونموقع ها بیشتر غذاها آش یا آبگوشت بود.ما سالی یکبار هم به زور برنج میخوردیم و اینکه مادرم برنج آورده بود، یعنی خیلی ولخرجی کرده بود. مادرم همه رو یکی یکی اسم میبرد و بقیه دست میزدن.برای پروین یه پیراهن سرمه ای با گلهای ریز خریده بودن و یه بلوز و دامن قهوه ای روشن. وقتی مادرم روسری رو نشون داد احساس کردم قلبم از جا کنده شد.یکی از روسری هایی بود که حامد برای من آورده بود و بعدش یکی از پارچه هارو هم نشون داد.با دیدن اونا بغض گلومو گرفت. با خودم گفتم چطور دلش اومده کادوهای منو به یکی دیگه میده .کاش اونارو برای بدری یا منیر نگه میداشت. اینقدر حالم با دیدن پارچه و روسری بد شده بود که دیگه نفهمیدم مادرم چی داره میگه. مادر پروین با خوشحالی از مادرم تشکر کردو طبق ها رو کنار اتاق گذاشت. زن عمو که بزرگتر جمع به حساب می اومد،اعلام کرد که تایک ماه دیگه جشن عروسی میگیریم و پروین رو به خونه مون میبریم. صنم خانوم هم گفت که تایک ماه دیگه جهیزیه پروین رو آماده میکنه.همه شروع کردن به دست زدن، بعدم زن عمو کاغذو از توی لباسش درآورد و داد به صنم خانوم تا پروین امضاش کنه برای عقد. پروین هم با لبخندی که نمیتونست پنهانش کنه خطی زیر کاغذ کشید که همون امضا محسوب می شدو بقیه صلوات فرستادن. زن عمو کاغذو دوباره تا کردو گذاشت توی لباسش.بعداز یک ساعتی که بیشتر به حرف زدن های معمولی گذشت، همگی بلندشدیم تا به خونه برگردیم. وقتی به خونه برگشتیم ازمادرم پرسیدم خیلی پارچه و روسری که برای پروین گرفته بودین قشنگ بودن، اوناروکی خریده؟ مادرم با بی تفاوتی گفت گرفتیم دیگه چه فرقی میکنه؟برو یکم به محمد شیر بده، بیا اینجا کمک دستم شام درست کنیم. اصغر خیلی خوشحال بودو با اینکه سعی میکرد نشون نده، ولی بازاز حرکاتش خوشحالیش مشخص بود. وقتی رفتم توی مطبخ که با کمک منیر ظرفهارو ببریم توی مهمونخونه، زود اومدو در مورد پروین ازم سوال کرد. به نظرم میخواست بدونه پروین هم از این ازدواج راضیه یا نه. منم‌ همه چیو ریز به ریز براش تعریف کردم. اصغرلبخندی زدو نفس راحتی کشید. با رفتن اصغر گفتم منیر انشالله که یه بخت خوبم نصیب تو بشه و از این زندگی راحت شی . منیر نگاهی به دستش انداخت و گفت اونوقت که سالم بودم، عبدالله منو گرفت. وای به الان که یه دستمم ناقصه. بعد از شام با ننه جان و هادی به خونه برگشتیم.همش تو فکر عروسی اصغر بودم و دعا میکردم توی عروسی برای منیر یه خواستگارخوب پیدا شه. چون می دونستم عروسی اصغر نزدیکه، دلم میخواست بیشتر به خونه مون سر بزنم. اما کارهای زیاد خونه این اجازه رو بهم نمی داد و منم هر یک روز درمیون به بهانه حمام به دهمون می رفتم وبه خانواده م سر میزدم. قبلا از اینکه مجبور بودم اونهمه راه برای حمام رفتن طی کنم ناراحت بودم ،اما الان ازاینکه دهمون حمام نداشت خوشحال بودم و خداروشکر می کردم. یک هفته ای به عروسی اصغر مونده بود و این خوشحالی با حال و هوای عید یکی شده بود. از چاه آب کشیده بودم تا لباسها روبشورم وبعدش به دهمون برم. تند تند به لباس ها چنگ میزدم که زودتر تموم شه.ننه جان کنار خاله زینب روی ایوون قلیون میکشیدن و آروم آروم درمورد معصومه و بچه دار نشدنش حرف میزدن. ادامه دارد... @aghmiun
باسلام مجدد اصلاحیه ای برای پست قبلی تقدیم میکنم بلی مرحوم دکتر زین العابدین پسری بنام بیوک آقا داشتند که اشتباها میکائیل نوشته بودم وسه دختر داشتند که کیمیا همسر انوشیروان فوت کرده اند وتاریخ فوت. دکتر هم ۱۳۴۹ بود برات بیسرایی ( پور امجد )