eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
مراقب خودمون باشیم... - مراقب خودمون باشیم....mp3
زمان: حجم: 4.8M
صبح 13 آبان 🍂امروز اولین روز از بقیه زندگی توست♥️ 👍🍂بلند آواز سر بده مانند گنجشک ها🕊 شاد باش و اولین نفری باش که دیگران را خوشحال می‌کنی🍂 🍁روز قشنگ پاییزیت زیبا @aghmiun
برات: صبح‌‌‌ها، آفتاب از نگاه تو طلوع می‌كند پرنده‌‌‌ها، با نام تو نغمه زندگی را سر می‌دهند و نسيم، عطر حضورت را می‌پراكند ... آن‌گاه می‌دانم كه به من نگاه می‌كنی از سر لطف و رحمت و تو هرگاه بر من نظر مي‌‌‌كني وجودم پر مي‌‌‌شود از نشاط سرشار می‌شوم از عشق دلم می‌تپد برای تا تو رسيدن ای كاش امروز آنی شوم كه تو می‌خواهی ! ای كاش بتوانم حتی شده قدمی به تو نزديك‌تر شوم! ای كاش روز مرا پر كنی از عطر حضورت! كه هيچ چيز به اندازه حضور تو به من آرامش نمی‌دهد.... سلام دوستان صبحتون سرشار از نگاه خدا       🌺👌 "پزشک" (Der Medicus) اسم یک فیلم آلمانی است که به تازگى در آلمان به نمایش در آمد. داستان فیلم مربوط به هزار سال پیش یعنی سال 1021میلادی در قرون وسطی می باشد که اروپا در جهل و بیماری به سر می برد. فیلم قلب لندن را نشان می دهد که مردم با فقر، آلودگی و بیماری دست و پنجه نرم میکنند وتنازع بقاء در جریان است. هیچ کس ازطبابت چیزی نمی داند. فقط سلمانی های دوره گرد (آرایشگران)، اندکی کارهای طبی درحد کشیدن دندان، جا انداختن استخوان و قطع انگشتان سیاه شده و میزان زیادی اوراد وخرافه به جای درمان به خورد مردم می دهند. سلمانی دوره گردی باگاری که در آن زندگی میکند‌ به محله ای در لندن آمده است. مادری بیوه که سه فرزند کوچک دارد ، دچار حصبه می شود . بچه (جسي) به دنبال سلمانی «طبیب» میرود و او اصلا بر بالین مریض نمی آید و می گوید این درد درمان نمی شود. مادر می میرد و کودک یتیم به همان سلمانی پناه می برد، چون گمان می‌کند از طبابت چیزی میداند. چند سال بعد  «سلمانی» دچار آب مروارید می شود و بینایی اش را از دست می دهد. جسی او را نزد یک کحّال یهودی می برد. کحّال او را عمل جراحی آب مروارید می کند و چشمانش شفا می یابد. جسی می پرسد چنین طبابت شگفتی را چگونه و از کجا آموختی؟ کحّال می‌گوید از بزرگترین دانشمند کره زمین ، جسی می گوید هر طور که هست باید به افتخار شاگردی او نایل شوم. کجاست؟ نامش چیست؟ کحّال می گوید نامش«ابن سینا» ست و تو باید به ایران و شهر اصفهان بروی. جسی با مصايب بی شمار و خطر کردن جان، خود را به اصفهان میرساند. آنجا با شهری مواجه می شود که بر خلاف لندن ، عظیم و مدرن است . برج و بارو دارد و ابوعلی سینا در یک مسجد بزرگ که رواق های فراخ دارد ، صبح ها طب درس می دهد. عصرها فلسفه و شب ها بر بام مسجد درس نجوم و هیات. جسی از این همه دانش وتمدن شگفت زده می شود. شاید مهم ترین صحنه فیلم آنجاست که بوعلی به جسی میگوید : درباب عفونت گوش مقاله ای ارائه بده. جسی از مسؤول کتابخانه می پرسد کتابی در باب عفونت گوش وجود دارد؟ اوجواب میدهد آن قفسه را ببین. وقتی جسی قفسه را باز می کند، می بیند پر از کتاب است. می گوید کدام کتاب مربوط به عفونت گوش است؟ مسئول کتابخانه می گوید: همه شان! بیننده خود شاهد است زمانی که در قلب اروپا برای درمان بیماری ها به اوراد و جادو متوسل می شدند، در کتابخانه اصفهان يک قفسه کتاب فقط مربوط به عفونت گوش بوده است. این تفاوت دانش در ایران و غرب یک هزار سال پیش از منظر یک فیلم صد در صد غربی است. هزارسال بعد ، اعلام شد که دو دانشگاه برتر ایران، شریف و تهران ، در رتبه حدود 600 رده‌ بندی دنیا جای گرفتند و جالبتر این است كه  نظام آموزشي از کسب چنین رتبه ای ابراز شادمانی کرده است ! روزنامه اطلاعات قسمت ابتدایی یادداشت سردبیر علیرضا خانی.                    تاانجایی که می‌توانید این مقاله رو نشر بدهید هموطن حتی به زبانهای دیگه اگه سوادش رو دارید کوتاهی نکنین 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁 ارسالی جناب برات بیسرایی ( پور امجد) @aghmiun
از خواندن این مطالب واقعا لذت بردم توصیه میکنم شما هم آنرا با دقت و با اشتیاق تمام بخوانید و بازهم بخوانید و حتما به دوستان و گروه های دیگر هم بفرستید .
AYRJAYRJ - RSVA DLH MN - (Music-Pars).mp3
زمان: حجم: 6.2M
🌼شدازتو رسوادل من 🎙ایـــــــــــــــــــــــــرج @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_چهلوششم بعداز اینکه کارهای خونه تموم شد،مادرم لباسهایی که
وقتی حرص دلش آروم شد گفت پاتو از زیر زمین بزاری بیرون میکشمت و درو بست ورفت.جای کمربند ها می سوخت.همینطورکه گریه میکردم منتظر بودم تا مادرم بیاد وببینه توی خونه خودش دامادش دخترشو زده. چون خودش بهم گفت که بیام زیرزمین، پس اگه دیر میرفتم بالا حتما میومد سراغم. خیلی ناراحت بودم و چون صدای سازو دهل بلند بود،منم بلند بلند گریه میکردم تا آروم شم. همش به کتک هایی که از هادی خورده بودم فکر میکردم و بیشتر دلم برای خودم می سوخت. یک ساعتی گذشته بودو هنوز هیچ کس دنبالم نیومده بود.زیر زمین پنجره ای هم نداشت که بتونم از اونجا بیرون رو نگاه کنم.آروم لای درو باز کردم تا ببینم بیرون چه خبره، از بین جمعیت چشمم به هادی افتاد که داشت بامردی که کنارش بود حرف میزد.اگه از زیر زمین بیرون می رفتم منو می دید و دوباره کتکم میزد .برای همین نشستم و صلوات فرستادم تایکی بیاد دنبالم.کمی که گذشت صدای جمعیتی که میخواستن برن دنبال عروس و حرف زدنشون از توی حیاط می اومد.بااینکه رسم نبود پدرو مادر دوماد برن دنبال عروس، اما پدرم با بقیه بزرگای فامیل و سازو دهل چیا رفت دنبال عروس. حیاط تقریبا خلوت تر شده بود. وقتی دیدم اونا رفتن و من هنوز توی زیر زمینم، داغ دلم تازه شدو دوباره شروع کردم به گریه کردن.عالم و آدمو نفرین میکردم واشک می ریختم.دوباره لای در زیر زمین رو باز کردم و بیرون رو نگاه کردم که اگه هادی اونجا نبود برم بیرون. دلم میخواست منم برم دنبال عروس. اماهادی شادی عروسی برادرم رو به کامم زهر کرده بود. مادرم داشت دوباره ذغال درست میکرد که عروس رو آوردن اسفند دود کنه.با اینکه هنوز هوا اصلا تاریک نشده بود،اما چراغ گردسوزهایی که از همسایه ها قرض گرفته بودن و دور تا دور حیاط آویزون بودو روشن کرده بودن. با خودم گفتم یعنی مادرم از خودش نپرسیده من کجام؟طوری که فقط مادرم متوجه بشه صداش زدم.اول یکم دور تا دور حیاطو نگاه کردو بعد دنبال صدا رو گرفت و زیر زمین رو نگاه کرد. وقتی منو دید اومد به سمت زیر زمین و گفت تو اینجا چیکار می کنی؟هادی که گفت رفتی خونه دنبال لباس محمد؟ باگریه ای که دوباره شروع کرده بودم گفتم آخه اینهمه آدم اینجاست، توباورمیکنی من برم دنبال لباس؟بعدشم من یه بقچه لباس باخودم آوردم؟زودلباسمو دادم بالا وجای کمربندهایی که توی تاریکی زیرزمین نمیدونم اصلاکبود شده بودن یا نه رو به مادرم نشون دادم. گفتم چون یکم رقص مردا رو نگاه کردم هادی منو زده و انداخته اینجاو گفته که حق ندارم برم بیرون.من دلم میخواست منم می رفتم دنبال پروین. مامانم نگاهی بهم کردو گفت حالامن نرفتم دنبال پروین چی شده مثلا؟ توروخدا قمرتاج به حرف شوهرت گوش کن وهمینجا بمون تاخودش بیادبیارتت بیرون.عروسی اصغرم با دعواتون بهم نزن. من هزار تا آرزو دارم برای اصغرا. دلم میخواست مادرم ازم حمایت میکرد،حتی در حد یه بغل کردن ساده! باورم نمی شد مادرم اینطور برخورد کنه و زخمی که مادرم با عکس العملش و بی تفاوتیش نسبت به من به قلبم زده بود، جاش بیشتر از جای کمربندها میسوخت. با اینکه خیلی گریه کرده بودم و دیگه اشکی نمونده بود برام، ولی بازم گریه کردم و گفتم مامان تو روخدا منو ببر بیرون، منم دلم میخواد عروسو میارن، اونجا باشم. مادرم یکی کوبید به پای خودشو گفت،بمیری ایشالا که هرچی بهت گفتم، توی گوشت نرفت،صد بار گفتم حالا هم میگم‌. مرد خدای روی زمینه،اگه گفته اینجا بمون،تا خودش نخواد از اینجا نمیای بیرون، فهمیدی؟زندگیتو بخاطر هیچ و پوچ خراب نکن قمرتاج، بعدم یکم هولم داد عقب تا بتونه درو ببنده و رفت. سرجام نشستم وتوی تاریکی زیرزمین به در بسته شده و رفتارهای مادرم فکر کردم.حدود یک ساعتی گذشته بود که از صدای صلوات و سازو دهل که با هم قاطی شده بود میشد فهمید عروس رو آوردن. بلند گفتم خدایا کاری کن هادی بیاد منو بیرون ببره، قول میدم دیگه همیشه به حرفش گوش بدم. انگار خدا صدامو شنید که یهو در باز شد و هادی گفت مثل آدم چادرتو سر کن و سرتو بنداز پایین و بیا بیرون. عین کسی که از زندان آزاد شده باشه،زود چادرمو انداختم روی سرم و رفتم بیرون. منیر هم مثل من توی خونه مونده بودو دنبال عروس نرفته بود.تا منو دید با ناراحتی گفت زیر چشمات سیاه شده، بروصورتتو بشور،بعد بیا. اصغر روی پشت بوم رفته بود تا روی سر عروس سیب بزنه و بقیه توی حیاط منتظر بودن . بابام گوسفندی زیر پای پروین قربونی کرده بودو پروین کنار دایی و عموش جلوی پله ها وایساده بود. برای اینکه دوباره هادی عصبانی نشه به اتاق مهمونخونه رفتم تا عروس رو بیارن توی خونه. بعد از اینکه پروین رو آوردن بالا،مادرم یکی دیگه از پارچه هایی که حامد آورده بودو پیشکش داد به پروین و چادر عروسو از سرش درآورد. ادامه ساعت ۲۱ شب @aghmiun
سه قلوها در هشتادمین جشن تولدشان 🗞 @Aghmiun
💔 "میدانی بدتر از جنگ زده شدن چیست؟ پدر بازنشسته ی شرکت نفت بود جنگ که شروع شد خانه‌مان را از دست دادیم و به تهران اثاث کشی کردیم و در خانه باغی که ارثیه ی آقاجانم بود، ساکن شدیم.. من در همین خانه دلباختم و در همین خانه هم.. باختم.. . سهراب نتیجه ی کنجکاوی از دیوار فرو ریخته ی انتهای باغ خانه مان بود وقتی که سرک کشیدم تا بفهمم پشت دیوار کجاست پشت دیوار کسی ساز می زد و من هر روز به بهانه ی چیدن شبدرهای هرز به انتهای باغ میرفتم ساز گوش می دادم و دل می سپردم به صاحبش طولی نکشید که متوجه ام شد..و این آغاز همه ی پایان ها بود.. . سهراب برایم ساز می زد و من با همان سوز جنوبی زمزمه میکردم; روزهای خوب شهرمان را و جنگ را و آوارگی و.. عشق را! . ما دل بسته بودیم و طعم این خواستن حالم را خوب کرده بود.. نهایت خواستن و نزدیکی‌مان، گرفتن دست های گرم دیگری از همان چند سانتی متر خرابی دیوار بود من عاشق همین محدودیت بودم.. و حَظ می بردم از سهراب که می‌گفت: بدتر از جنگ زده شدن میدانی چیست؟ اینکه بینمان دیوار است..هزار هزار آجر و چشم های مشکی ات را باید میان ترکش های جنگ ببینم" . عمر دلدادگی‌مان چندی نبود که هردو خانواده فهمیدند راز دیوار را من بر حسب تعصب پدر حبس خانه شدم و سهراب به قرار دل خانواده که عروس جنوبی جنگ زده نمی‌خواستند، به اجبار دیوار را گل گرفت حالم دیگر خوب نبود و هرچه می‌گذشت باورم بیشتر ترک برمی‌داشت در عجب بودم که سهراب چرا کاری نمی کند.. تا اینکه بعد از ماه ها به خیال پدر، آب ها که از آسیاب علاقه ام افتاده بود اجازه گرفتم تا از خانه بیرون بزنم و من جایی نرفتم مگر پشت پرچین خانه ی سهراب اما..خبری نبود هفته های مدید.. اما خبری نبود تا.. یک بعد از ظهر پر از نومیدی به طبق عادت از کنار خانه‌شان گذشتم که دیدم سهراب و.. کسی که من نبود.. از من روشنتر..پر رنگ تر و سهراب را که صدا می‌زد لهجه نداشت.. به خودم که آمدم با تنی که می لرزید روبروی هردوشان بودم چشم های سهراب برق می زد اما می ترسید خوب نگاهش کردم.. و آخرین حرفی که به او زدم: "می دانی بدتر از جنگ زده شدن چیست؟ اینکه یک نفر.. دلت را به هم بزند.." نماندم که حرف هایش را بشنوم، و بعد از هفته ای کوتاه آن خانه را هم ترک کردیم . چهل سال از آن روزها می گذرد.. چهل سال است که تهران را ندیده ام و چهل سال است که در شهر جنگ زده‌ام تنهایم.. و دانسته ام عشق به یک اندازه در دو نفر نفوذ نمی‌کند..! نسرین قنواتی @ahmiun