eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_چهلوششم بعداز اینکه کارهای خونه تموم شد،مادرم لباسهایی که
وقتی حرص دلش آروم شد گفت پاتو از زیر زمین بزاری بیرون میکشمت و درو بست ورفت.جای کمربند ها می سوخت.همینطورکه گریه میکردم منتظر بودم تا مادرم بیاد وببینه توی خونه خودش دامادش دخترشو زده. چون خودش بهم گفت که بیام زیرزمین، پس اگه دیر میرفتم بالا حتما میومد سراغم. خیلی ناراحت بودم و چون صدای سازو دهل بلند بود،منم بلند بلند گریه میکردم تا آروم شم. همش به کتک هایی که از هادی خورده بودم فکر میکردم و بیشتر دلم برای خودم می سوخت. یک ساعتی گذشته بودو هنوز هیچ کس دنبالم نیومده بود.زیر زمین پنجره ای هم نداشت که بتونم از اونجا بیرون رو نگاه کنم.آروم لای درو باز کردم تا ببینم بیرون چه خبره، از بین جمعیت چشمم به هادی افتاد که داشت بامردی که کنارش بود حرف میزد.اگه از زیر زمین بیرون می رفتم منو می دید و دوباره کتکم میزد .برای همین نشستم و صلوات فرستادم تایکی بیاد دنبالم.کمی که گذشت صدای جمعیتی که میخواستن برن دنبال عروس و حرف زدنشون از توی حیاط می اومد.بااینکه رسم نبود پدرو مادر دوماد برن دنبال عروس، اما پدرم با بقیه بزرگای فامیل و سازو دهل چیا رفت دنبال عروس. حیاط تقریبا خلوت تر شده بود. وقتی دیدم اونا رفتن و من هنوز توی زیر زمینم، داغ دلم تازه شدو دوباره شروع کردم به گریه کردن.عالم و آدمو نفرین میکردم واشک می ریختم.دوباره لای در زیر زمین رو باز کردم و بیرون رو نگاه کردم که اگه هادی اونجا نبود برم بیرون. دلم میخواست منم برم دنبال عروس. اماهادی شادی عروسی برادرم رو به کامم زهر کرده بود. مادرم داشت دوباره ذغال درست میکرد که عروس رو آوردن اسفند دود کنه.با اینکه هنوز هوا اصلا تاریک نشده بود،اما چراغ گردسوزهایی که از همسایه ها قرض گرفته بودن و دور تا دور حیاط آویزون بودو روشن کرده بودن. با خودم گفتم یعنی مادرم از خودش نپرسیده من کجام؟طوری که فقط مادرم متوجه بشه صداش زدم.اول یکم دور تا دور حیاطو نگاه کردو بعد دنبال صدا رو گرفت و زیر زمین رو نگاه کرد. وقتی منو دید اومد به سمت زیر زمین و گفت تو اینجا چیکار می کنی؟هادی که گفت رفتی خونه دنبال لباس محمد؟ باگریه ای که دوباره شروع کرده بودم گفتم آخه اینهمه آدم اینجاست، توباورمیکنی من برم دنبال لباس؟بعدشم من یه بقچه لباس باخودم آوردم؟زودلباسمو دادم بالا وجای کمربندهایی که توی تاریکی زیرزمین نمیدونم اصلاکبود شده بودن یا نه رو به مادرم نشون دادم. گفتم چون یکم رقص مردا رو نگاه کردم هادی منو زده و انداخته اینجاو گفته که حق ندارم برم بیرون.من دلم میخواست منم می رفتم دنبال پروین. مامانم نگاهی بهم کردو گفت حالامن نرفتم دنبال پروین چی شده مثلا؟ توروخدا قمرتاج به حرف شوهرت گوش کن وهمینجا بمون تاخودش بیادبیارتت بیرون.عروسی اصغرم با دعواتون بهم نزن. من هزار تا آرزو دارم برای اصغرا. دلم میخواست مادرم ازم حمایت میکرد،حتی در حد یه بغل کردن ساده! باورم نمی شد مادرم اینطور برخورد کنه و زخمی که مادرم با عکس العملش و بی تفاوتیش نسبت به من به قلبم زده بود، جاش بیشتر از جای کمربندها میسوخت. با اینکه خیلی گریه کرده بودم و دیگه اشکی نمونده بود برام، ولی بازم گریه کردم و گفتم مامان تو روخدا منو ببر بیرون، منم دلم میخواد عروسو میارن، اونجا باشم. مادرم یکی کوبید به پای خودشو گفت،بمیری ایشالا که هرچی بهت گفتم، توی گوشت نرفت،صد بار گفتم حالا هم میگم‌. مرد خدای روی زمینه،اگه گفته اینجا بمون،تا خودش نخواد از اینجا نمیای بیرون، فهمیدی؟زندگیتو بخاطر هیچ و پوچ خراب نکن قمرتاج، بعدم یکم هولم داد عقب تا بتونه درو ببنده و رفت. سرجام نشستم وتوی تاریکی زیرزمین به در بسته شده و رفتارهای مادرم فکر کردم.حدود یک ساعتی گذشته بود که از صدای صلوات و سازو دهل که با هم قاطی شده بود میشد فهمید عروس رو آوردن. بلند گفتم خدایا کاری کن هادی بیاد منو بیرون ببره، قول میدم دیگه همیشه به حرفش گوش بدم. انگار خدا صدامو شنید که یهو در باز شد و هادی گفت مثل آدم چادرتو سر کن و سرتو بنداز پایین و بیا بیرون. عین کسی که از زندان آزاد شده باشه،زود چادرمو انداختم روی سرم و رفتم بیرون. منیر هم مثل من توی خونه مونده بودو دنبال عروس نرفته بود.تا منو دید با ناراحتی گفت زیر چشمات سیاه شده، بروصورتتو بشور،بعد بیا. اصغر روی پشت بوم رفته بود تا روی سر عروس سیب بزنه و بقیه توی حیاط منتظر بودن . بابام گوسفندی زیر پای پروین قربونی کرده بودو پروین کنار دایی و عموش جلوی پله ها وایساده بود. برای اینکه دوباره هادی عصبانی نشه به اتاق مهمونخونه رفتم تا عروس رو بیارن توی خونه. بعد از اینکه پروین رو آوردن بالا،مادرم یکی دیگه از پارچه هایی که حامد آورده بودو پیشکش داد به پروین و چادر عروسو از سرش درآورد. ادامه ساعت ۲۱ شب @aghmiun
سه قلوها در هشتادمین جشن تولدشان 🗞 @Aghmiun
💔 "میدانی بدتر از جنگ زده شدن چیست؟ پدر بازنشسته ی شرکت نفت بود جنگ که شروع شد خانه‌مان را از دست دادیم و به تهران اثاث کشی کردیم و در خانه باغی که ارثیه ی آقاجانم بود، ساکن شدیم.. من در همین خانه دلباختم و در همین خانه هم.. باختم.. . سهراب نتیجه ی کنجکاوی از دیوار فرو ریخته ی انتهای باغ خانه مان بود وقتی که سرک کشیدم تا بفهمم پشت دیوار کجاست پشت دیوار کسی ساز می زد و من هر روز به بهانه ی چیدن شبدرهای هرز به انتهای باغ میرفتم ساز گوش می دادم و دل می سپردم به صاحبش طولی نکشید که متوجه ام شد..و این آغاز همه ی پایان ها بود.. . سهراب برایم ساز می زد و من با همان سوز جنوبی زمزمه میکردم; روزهای خوب شهرمان را و جنگ را و آوارگی و.. عشق را! . ما دل بسته بودیم و طعم این خواستن حالم را خوب کرده بود.. نهایت خواستن و نزدیکی‌مان، گرفتن دست های گرم دیگری از همان چند سانتی متر خرابی دیوار بود من عاشق همین محدودیت بودم.. و حَظ می بردم از سهراب که می‌گفت: بدتر از جنگ زده شدن میدانی چیست؟ اینکه بینمان دیوار است..هزار هزار آجر و چشم های مشکی ات را باید میان ترکش های جنگ ببینم" . عمر دلدادگی‌مان چندی نبود که هردو خانواده فهمیدند راز دیوار را من بر حسب تعصب پدر حبس خانه شدم و سهراب به قرار دل خانواده که عروس جنوبی جنگ زده نمی‌خواستند، به اجبار دیوار را گل گرفت حالم دیگر خوب نبود و هرچه می‌گذشت باورم بیشتر ترک برمی‌داشت در عجب بودم که سهراب چرا کاری نمی کند.. تا اینکه بعد از ماه ها به خیال پدر، آب ها که از آسیاب علاقه ام افتاده بود اجازه گرفتم تا از خانه بیرون بزنم و من جایی نرفتم مگر پشت پرچین خانه ی سهراب اما..خبری نبود هفته های مدید.. اما خبری نبود تا.. یک بعد از ظهر پر از نومیدی به طبق عادت از کنار خانه‌شان گذشتم که دیدم سهراب و.. کسی که من نبود.. از من روشنتر..پر رنگ تر و سهراب را که صدا می‌زد لهجه نداشت.. به خودم که آمدم با تنی که می لرزید روبروی هردوشان بودم چشم های سهراب برق می زد اما می ترسید خوب نگاهش کردم.. و آخرین حرفی که به او زدم: "می دانی بدتر از جنگ زده شدن چیست؟ اینکه یک نفر.. دلت را به هم بزند.." نماندم که حرف هایش را بشنوم، و بعد از هفته ای کوتاه آن خانه را هم ترک کردیم . چهل سال از آن روزها می گذرد.. چهل سال است که تهران را ندیده ام و چهل سال است که در شهر جنگ زده‌ام تنهایم.. و دانسته ام عشق به یک اندازه در دو نفر نفوذ نمی‌کند..! نسرین قنواتی @ahmiun
مرحوم مجتبی بیرام زاده پدر خانم آقای حمید مهتابی و باجناق آقای جابر مهتابی هستند. کانال آنا وطن آغمیون این ضایعه بزرگ را خدمت تمام بازماندگان و منسوبین و خانواده و فرزندان داغدار و برادران مهتابی تسلیت عرض میکند . کانال آنا وطن آغمیون
🔴اکبر گلپا درگذشت 🔹اکبر گلپا خواننده پیشکسوت کشور و عضو موسسه هنرمندان پیشکسوت در سن ۸۹ سالگی عصر امروز (شنبه ۱۳ آبان) بر اثر بیماری درگذشت. @aghmiun
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایکی عالم صدف اولسا ، اونا گوهردی آنا خلقتین فخـر مـباهــاتینه جـوهـردی آنا خوش دانیشدیر یوزونی قویما گوره رنج و محن اوپ اَلین حـرمتـیلن قیمتی یوخ زردی آنا 🌸 @aghmiun
عزیزم رفتن به پیش دبستانی رو بهت تبریک میگم. امیدوارم شروعی خوب داشته باشی و در مسیر کسب علم و رسیدن به موفقیت کوشا باشی.😍 ورود دختر نازنین مان نورا سادات موسوی را به پیش دبستانی تبریک عرض می کنیم. @ghmiun