eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
💔 "میدانی بدتر از جنگ زده شدن چیست؟ پدر بازنشسته ی شرکت نفت بود جنگ که شروع شد خانه‌مان را از دست دادیم و به تهران اثاث کشی کردیم و در خانه باغی که ارثیه ی آقاجانم بود، ساکن شدیم.. من در همین خانه دلباختم و در همین خانه هم.. باختم.. . سهراب نتیجه ی کنجکاوی از دیوار فرو ریخته ی انتهای باغ خانه مان بود وقتی که سرک کشیدم تا بفهمم پشت دیوار کجاست پشت دیوار کسی ساز می زد و من هر روز به بهانه ی چیدن شبدرهای هرز به انتهای باغ میرفتم ساز گوش می دادم و دل می سپردم به صاحبش طولی نکشید که متوجه ام شد..و این آغاز همه ی پایان ها بود.. . سهراب برایم ساز می زد و من با همان سوز جنوبی زمزمه میکردم; روزهای خوب شهرمان را و جنگ را و آوارگی و.. عشق را! . ما دل بسته بودیم و طعم این خواستن حالم را خوب کرده بود.. نهایت خواستن و نزدیکی‌مان، گرفتن دست های گرم دیگری از همان چند سانتی متر خرابی دیوار بود من عاشق همین محدودیت بودم.. و حَظ می بردم از سهراب که می‌گفت: بدتر از جنگ زده شدن میدانی چیست؟ اینکه بینمان دیوار است..هزار هزار آجر و چشم های مشکی ات را باید میان ترکش های جنگ ببینم" . عمر دلدادگی‌مان چندی نبود که هردو خانواده فهمیدند راز دیوار را من بر حسب تعصب پدر حبس خانه شدم و سهراب به قرار دل خانواده که عروس جنوبی جنگ زده نمی‌خواستند، به اجبار دیوار را گل گرفت حالم دیگر خوب نبود و هرچه می‌گذشت باورم بیشتر ترک برمی‌داشت در عجب بودم که سهراب چرا کاری نمی کند.. تا اینکه بعد از ماه ها به خیال پدر، آب ها که از آسیاب علاقه ام افتاده بود اجازه گرفتم تا از خانه بیرون بزنم و من جایی نرفتم مگر پشت پرچین خانه ی سهراب اما..خبری نبود هفته های مدید.. اما خبری نبود تا.. یک بعد از ظهر پر از نومیدی به طبق عادت از کنار خانه‌شان گذشتم که دیدم سهراب و.. کسی که من نبود.. از من روشنتر..پر رنگ تر و سهراب را که صدا می‌زد لهجه نداشت.. به خودم که آمدم با تنی که می لرزید روبروی هردوشان بودم چشم های سهراب برق می زد اما می ترسید خوب نگاهش کردم.. و آخرین حرفی که به او زدم: "می دانی بدتر از جنگ زده شدن چیست؟ اینکه یک نفر.. دلت را به هم بزند.." نماندم که حرف هایش را بشنوم، و بعد از هفته ای کوتاه آن خانه را هم ترک کردیم . چهل سال از آن روزها می گذرد.. چهل سال است که تهران را ندیده ام و چهل سال است که در شهر جنگ زده‌ام تنهایم.. و دانسته ام عشق به یک اندازه در دو نفر نفوذ نمی‌کند..! نسرین قنواتی @ahmiun
مرحوم مجتبی بیرام زاده پدر خانم آقای حمید مهتابی و باجناق آقای جابر مهتابی هستند. کانال آنا وطن آغمیون این ضایعه بزرگ را خدمت تمام بازماندگان و منسوبین و خانواده و فرزندان داغدار و برادران مهتابی تسلیت عرض میکند . کانال آنا وطن آغمیون
🔴اکبر گلپا درگذشت 🔹اکبر گلپا خواننده پیشکسوت کشور و عضو موسسه هنرمندان پیشکسوت در سن ۸۹ سالگی عصر امروز (شنبه ۱۳ آبان) بر اثر بیماری درگذشت. @aghmiun
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایکی عالم صدف اولسا ، اونا گوهردی آنا خلقتین فخـر مـباهــاتینه جـوهـردی آنا خوش دانیشدیر یوزونی قویما گوره رنج و محن اوپ اَلین حـرمتـیلن قیمتی یوخ زردی آنا 🌸 @aghmiun
عزیزم رفتن به پیش دبستانی رو بهت تبریک میگم. امیدوارم شروعی خوب داشته باشی و در مسیر کسب علم و رسیدن به موفقیت کوشا باشی.😍 ورود دختر نازنین مان نورا سادات موسوی را به پیش دبستانی تبریک عرض می کنیم. @ghmiun
Golpa ~ Music-Fa.ComGolpa - Mooye Sepid (320).mp3
زمان: حجم: 10.3M
❇️ موی سپید 🎙اکبر گلپا ◾️روحشان قرین رحمت الهی @aghmiun
Golpa ~ Music-Fa.ComGolpa - Shekaste (320).mp3
زمان: حجم: 7.4M
❇️ پس ازتونمونم برای خدا. 🎙اکبر گلپا ◾️روحشان قرین رحمت الهی @aghmiun
Golpa ~ Music-Fa.ComGolpa - Mast (320).mp3
زمان: حجم: 33.7M
❇️ مست مستم ساقیا دستم بگیر. 🎙اکبر گلپا ◾️روحشان قرین رحمت الهی @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_چهلوهفتم وقتی حرص دلش آروم شد گفت پاتو از زیر زمین بزاری
با حسرت به پارچه ای که حالا توی دست خواهر پروین بود، نگاه کردم و رفتم یه گوشه نشستم. خیلی زود شام مهمونا رو دادیم. بعد از شام بیشتر مهمونا رفتن و فقط فامیل های نزدیک موندن. مادرم اصغرو پروین رو دست به دست دادو فرستادشون اتاق خودشون.بعدازاینکه اصغرو پروین رفتن توی اتاق، بقیه مهمونا هم خداحافظی کردن و رفتن. ننه جان اصرارمیکرد که ماهم به خونه بریم. اما من از ترس کتک خوردن دوباره دلم میخواست امشبم خونه پدرم بمونم وبلاخره ننه جان رو راضی کردم تا به هادی بگه شب میمونیم. توی اتاق مهمونخونه برای خودمون جا پهن کردم. توی اتاق مهمونخونه برای خودمون جا پهن کردم.دلم میخواست برم پیش منیرو کمی باهاش حرف بزنم. اما یکی از خواهرهای پروین و سید رحیمه پشت در اتاق اصغر نشسته بودن و هرکس از ایوون ردمیشد دعواش میکردن. برای همین قید پیش منیر رفتنو زدم و توی رختخواب دراز کشیدم وخیلی زودخوابم برد. صبح خیلی زود بیدارشدم. ننه جان رختخوابشو جمع کرده بودو یه گوشه نشسته بود و ذکر میگفت.سلامی کردم و رفتم بیرون. صنم خانوم برای پروین صبحونه آورده بودو مادرم هم توی استکان های کمرباریکش چای ریخته بود تابدری براشون ببره. چایی رو از بدری گرفتم و رفتم توی اتاق.صنم خانوم لقمه درست میکرد و توی دهن پروین میزاشت. باحسرت کمی نگاه کردم واز اتاق بیرون اومدم. پدرم و برادرهام رفته بودن صحرا و بدری طبق معمول داشت کوچه رو آب و جارو میکرد.مادرم داشت ابگوشت برای ناهار بار میذاشت ومشغول روشن کردن هیزم زیر اجاق بود. دو هفته ای ازعروسی اصغر گذشته بود که برای حمام کردن به دهمون رفتم وبعدم رفتم خونه پدرم تا بهشون سربزنم. پروین توی مطبخ به منیر کمک میکرد.مادرم به خونه همسایه رفته بود.حالم اصلاخوب نبود و احساس کسلی میکردم. مادرم تا رنگ و رومو دید با خنده گفت انگار دوباره بارداری قمرتاج. تا این حرفو شنیدم تند و تند شروع کردم به شمردن.یکی زدم پشت دستم و گفتم آخه اصلا حالت تهوع ندارم. مادرم گفت ویار با ویار فرق داره و بعد شروع کرد به تعریف کردن که سر کدوم از ما چه حالت هایی داشته. با اینکه اونموقع ها زیاد بچه دارشدن یه نوع امتیاز محسوب میشد، اما من چون محمد کوچیک بود و هادی هم همش منو میزد دلم نمیخواست دیگه بچه ای داشته باشم. از طرفی باورم نمی شد با کتکی که شب عروسی اصغر از هادی خورده بودم واقعا باردار باشم. برای همین حرف مادرمو زیاد جدی نگرفتم واما فکر کردن به حاملگی ناراحتم میکرد. یک هفته دیگه گذشت ومن هیچ حالتی که نشون دهنده بارداری باشه نداشتم.برای همین به ننه جان که تجربه ش بیشتر از من بود گفتم. ننه جان مثل همیشه لبخندی زدو گفت مبارکه.قرار نیست که سر همه بارداری ها حالت یه جور باشه، ولی چون همش هفت ماه از زایمانت میگذره بایدبیشتر مراقب خودت باشی. با حرف ننه جان مطمئن شدم که دوباره باردارم ودعا میکردم هادی بخاطر بچه دوممون هم که شده اخلاقشو درست کنه. زمستون از راه رسیده بودو توی ماه نهم باردایم بودم.چیزی به دنیا اومدن بچه نمونده بود و چون هوا خیلی سردبود و زمین پراز برف بود،من نگران اومدن ننه هاجر بودم. ازصبح دلم و کمرم درد می کرد. برای شام خاله زینب ما رو دعوت کرده بود اتاق خودش.برف تا کمی پایین تر از زانوها رسیده بودو هادی برف پشت بوم رو پارو میکرد. منم برفهایی که هادی میریخت پایین و با پارو از جلوی راه کنار میزدم. محمد سرمای سختی خورده بودو ننه جان براش جوشونده درست کرده بود و زیر کرسی خوابونده بودش. پارو کردن برف ها که تموم شد زود رفتم زیر کرسی تا کمی گرم بشم.ننه جان با دیدنم گفت رنگت پریده قمرتاج، اون برف هارو باید احمداز جلوی راه کنار میزد نه تو.گفتم اشکالی نداره تموم شد دیگه. احساس میکردم اگه زیاد کار کنم، هادی باهام مهربون تر میشه و هر لحظه دنبال انجام دادن کاری بودم . غروب که شد با ننه جان و محمد به اتاق خاله زینب رفتیم.معصومه برامون چایی ریخت و آورد.خاله زینب نگاهی بهم انداخت و گفت قمر امشب می زایی ها،ازت معلومه بارت رسیده . از وقتی فهمیده بودم حامله ام، حساب بارداریمو داشتم و به حساب من بچه باید ده روز دیگه بدنیا می اومد. روم نشد اینو به خاله بگم.برای همین سرمو انداختم پایین و حرفی نزدم.اما هر لحظه دردم بیشتر می شدو من فکر میکردم بخاطر پارو کردن برف هاست. پای سفره شام بودیم که درد خیلی شدیدی توی کمرم پیچید.از ترس هادی جرات نداشتم چیزی بگم. چون احمد هم اونجا بود و ممکن بود هادی دوباره منو بزنه. برای همین از پای سفره بلند شدم واز اتاق رفتم بیرون. ادامه دارد. @aghmiun