eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرفهای روانشاد علی بابادرموردمرحوم علی اکبر گلپاواستاد ایرج، نوادر موسیقی ایرانی @aghmiun
43.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برنامه دلبرونه با مجری‌گری آقای امیر زنده دلان پخش از شبکه 5 سیما روز جمعه 12 آبان ساعت 20 مهمان باران نیروی آغمیونی @ghmiun با آرزوی موفقیت به دختر نازنین مان باران نیرویی آغمیونی
دستگیری گروهی شکارچی غیر مجاز در سراب رئیس اداره محیط زیست سراب از دستگیری گروهی شکارچی غیر مجاز در در اراضی روستای اسماعیل آباد بخش مهربان این شهرستان خبر داد. به گزارش روابط عمومی اداره کل حفاظت محیط زیست آذربایجان شرقی،میر علی سید قمی رئیس اداره محیط زیست شهرستان سراب  با اعلام خبر دستگیری شکارچیان متخلف گفت: ماموران و محیط بانان یگان حفاظت محیط زیست طی گشت و کنترل نیمه شب گذشته در اراضی روستای اسماعیل آباد بخش مهربان شهرستان سراب موفق به دستگیری  یک گروه 4 نفره از شکارچیان غیر مجاز شدند. وی افزود : از این شکارچیان یک قبضه اسلحه شکاری ، تعدادی فشنگ و نور افکن بهمراه لاشه تعدادی خرگوش کشف و ضبط و پرونده در مراجع قضایی در جریان می باشد. سید قمی از اهالی شهرستان درخواست نمود: در صورت مشاهده هرگونه تخلف زیست محیطی مراتب را شماره تلفنهای 1812 و 1540 به این اداره اطلاع دهند. @aghmiun
25.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لذت و رنج چنان به هم وابسته‌اند که که اگر کسی قصد حداکثر بهره‌مندی از لذت را داشته باشد ناگزیر است بیشترین مقدار ممکن از رنج را بچشد. 📚تسلی بخشی های فلسفه 👤آلن دوباتن شب بخیـــــــر @aghmiun
خودتو دوست داشته باش... - خودتو دوست داشته باش....mp3
زمان: حجم: 5.2M
صبح 14 آبان 🌼🌼🌼🌼 الهی امروز یکشنبه ۱۴ آبان ماه، زندگی تون مثل گل زیبا، مثل باران زلال، مثل سبزه با طراوت، مثل دریا با برکت، مثل آسمان یکرنگ، مثل خدا بخشنده و مثل هر روز پر از زندگی باشه... @aghmiun
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_چهلوهشتم با حسرت به پارچه ای که حالا توی دست خواهر پروین
خیلی ترسیده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم.چند بار آروم معصومه رو صدا زدم، اما انگار صدام و نشنید. زود دویدم و رفتم توی حیاط تا برم دستشویی.یک لحظه احساس کردم بچه داره به دنیا میاد. اگه صدایی ازم در می اومد هادی منو می کشت و اگه می رفتم توی اتاق خودمون اتاق نجس می شد. برای همین رفتم توی انباری و تا دلم میخواست داد زدم.بچه به دنیا اومده بود و حال من خیلی بد بود. بچه رو همونجا با جفتش پیچیدم لای چادری که به کمرم بسته بودم و رفتم توی اتاق خودمون و لباسمو عوض کردم و رفتم بالا.آروم در گوش ننه جان گفتم بچه به دنیا اومد گذاشتمش توی انباری. ننه جان نزاشت حرفم تموم شه، یکی محکم کوبید توی سرش و یه یا حسین بلند گفت ورفت بیرون. همه منو نگاه میکردن تا بفهمن چی به ننه جان گفتم که اینقدر ترسید.بعدم که دیدن من حرفی نمیزنم دنبال ننه جان دویدن.بارفتن اونا منم دنبالشون رفتم. ننه جان از توی انباری با بچه ای که لای چادرم بوداومد بیرون و زود دوید سمت اتاق. بدن بچه از سرما به کبودی میزد.ننه جان زود بند نافشو بریدوهمنطور پیچیدش لای پتو و گذاشتش زیر کرسی. بچه رو که دیدم انگار کسی روی قلبم زخم میزد و نمک میپاشید.اینم پسر بودو درست شبیه نوزادی های محمد بود. بی حال یه سمت دیگه کرسی دراز کشیدم و به حال بچه م اشک می ریختم.همه منو سرزنش میکردن و خاله مدام بلند بلند استغفرالله میگفت. ننه جان گاهی خودشو لعنت میکردو گاهی منو.هادی مدام تهدیدم میکرد که اگه بلایی سر بچه بیاد منو میکشه. یکم که گذشت ننه جان آروم لباس های نوزاد پوشید تنش و دادش به من که بهش شیر بدم. به زور سینه مو توی دهنش گذاشتم و کمی شیر بهش دادم.اونشب خاله زینب و معصومه هم توی اتاق ماموندن تا حواسشون به بچه باشه. نای تکون خوردن نداشتم و با وضعی که زایمان کرده بودم احساس میکردم سرما توی تمام بدنم نفوذ کرده و با وجود تب شدیدی که داشتم،از سرما میلرزیدم. دم دمای صبح بود که ننه جان چند بار یا حسین گفت و مدام توبه میکرد.با بی حالی چشمامو باز کردم.بچه مرده بودو ننه جان اشک میریخت. خاله زینب که انگار اصلا پلک روی هم نذاشته بود، همونطور تسبیح شو میچرخوندو استغفرالله میگفت. معصومه بچه رو چند بار چک کردو دوباره گذاشتش لای پتو.تا فهمیدم بچه مرده،سرو صورتمو چنگ میزدم و گریه می کردم. ترس کتک خوردن از هادی یه طرف و داغ همون بچه چند ساعته از یه طرف دیگه منو آتیش میزد. معصومه دستامو گرفت وسعی داشت آرومم کنه.پشیمونی به تمام وجودم چنگ مینداخت و احساس گناه میکردم که از ترس هادی اینطور زایمان کردم. همش با ناله میگفتم اگه میگفتم درد دارم الان بچه م زنده بود.محمد از سروصدای ما بیدار شده بود و گریه میکرد.معصومه رفت و بغلش کرد تا آرومش کنه. یکم که گذشت ننه جان شروع کرد به نصیحت کردن من که دیگه کاریه که شده ،بخوای اینطوری بی تابی کنی خودتم از بین میری.۸ اما مگه میشد؟فقط من مقصر مرگ اون بودم و احساس گناه داشت منو می سوزوند. صبح که شد ننه جان و خاله زینب بچه رو توی حیاط غسل دادن و پیچیدنش لای یه پارچه سفید.تب و لرزم قطع نشده بود و تمام بدنم درد میکرد. صدای عصبانی هادی که منو توی حیاط فحش میدادو می شنیدم.احمدو هادی بچه رو بردن تا توی گورستان ده خاک کنن. وقتی رفتن ننه جان اومد توی اتاق و نشست کنار من و دستمال و خیس میکردو میذاشت روی پیشونیم. آروم گفتم میشه به مادرم بگید بیاد اینجا.ننه جان نگاهی بهم انداخت و گفت بزار هادی یکم آروم شه، بعد میفرستمش دنبال مادرت. هم من هم ننه جان میدونستیم تا هادی حرصشو خالی نکنه، ول کن نیست. برای همین سرمو کردم زیر پتو و آروم آروم شروع کردم به گریه کردن. بعد از سه روز تبم قطع شدو کمی حالم بهتر بود.اما هروقت یاد بچه ای که بخاطر بی فکری من مرده بود، می افتادم جیگرم آتیش میگرفت. ننه جان یک لحظه هم از کنار من تکون نمی خورد تا مبادا هادی منو کتک بزنه.وقتایی که هادی خونه نبود یا خواب بود کارهای خونه رو انجام میداد. تو اون مدت ننه جان میگفت صلاح نمیدونه به مادرم بگه بیادو خودش ازم مراقبت میکرد. روز یازدهم که از راه رسید ننه جان بقچه لباسهامو آماده کرد تا منو به حمام ببره و از اونجا به مادرم سر بزنیم. ادامه دارد. @aghmiun