eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_چهلوهشتم با حسرت به پارچه ای که حالا توی دست خواهر پروین
خیلی ترسیده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم.چند بار آروم معصومه رو صدا زدم، اما انگار صدام و نشنید. زود دویدم و رفتم توی حیاط تا برم دستشویی.یک لحظه احساس کردم بچه داره به دنیا میاد. اگه صدایی ازم در می اومد هادی منو می کشت و اگه می رفتم توی اتاق خودمون اتاق نجس می شد. برای همین رفتم توی انباری و تا دلم میخواست داد زدم.بچه به دنیا اومده بود و حال من خیلی بد بود. بچه رو همونجا با جفتش پیچیدم لای چادری که به کمرم بسته بودم و رفتم توی اتاق خودمون و لباسمو عوض کردم و رفتم بالا.آروم در گوش ننه جان گفتم بچه به دنیا اومد گذاشتمش توی انباری. ننه جان نزاشت حرفم تموم شه، یکی محکم کوبید توی سرش و یه یا حسین بلند گفت ورفت بیرون. همه منو نگاه میکردن تا بفهمن چی به ننه جان گفتم که اینقدر ترسید.بعدم که دیدن من حرفی نمیزنم دنبال ننه جان دویدن.بارفتن اونا منم دنبالشون رفتم. ننه جان از توی انباری با بچه ای که لای چادرم بوداومد بیرون و زود دوید سمت اتاق. بدن بچه از سرما به کبودی میزد.ننه جان زود بند نافشو بریدوهمنطور پیچیدش لای پتو و گذاشتش زیر کرسی. بچه رو که دیدم انگار کسی روی قلبم زخم میزد و نمک میپاشید.اینم پسر بودو درست شبیه نوزادی های محمد بود. بی حال یه سمت دیگه کرسی دراز کشیدم و به حال بچه م اشک می ریختم.همه منو سرزنش میکردن و خاله مدام بلند بلند استغفرالله میگفت. ننه جان گاهی خودشو لعنت میکردو گاهی منو.هادی مدام تهدیدم میکرد که اگه بلایی سر بچه بیاد منو میکشه. یکم که گذشت ننه جان آروم لباس های نوزاد پوشید تنش و دادش به من که بهش شیر بدم. به زور سینه مو توی دهنش گذاشتم و کمی شیر بهش دادم.اونشب خاله زینب و معصومه هم توی اتاق ماموندن تا حواسشون به بچه باشه. نای تکون خوردن نداشتم و با وضعی که زایمان کرده بودم احساس میکردم سرما توی تمام بدنم نفوذ کرده و با وجود تب شدیدی که داشتم،از سرما میلرزیدم. دم دمای صبح بود که ننه جان چند بار یا حسین گفت و مدام توبه میکرد.با بی حالی چشمامو باز کردم.بچه مرده بودو ننه جان اشک میریخت. خاله زینب که انگار اصلا پلک روی هم نذاشته بود، همونطور تسبیح شو میچرخوندو استغفرالله میگفت. معصومه بچه رو چند بار چک کردو دوباره گذاشتش لای پتو.تا فهمیدم بچه مرده،سرو صورتمو چنگ میزدم و گریه می کردم. ترس کتک خوردن از هادی یه طرف و داغ همون بچه چند ساعته از یه طرف دیگه منو آتیش میزد. معصومه دستامو گرفت وسعی داشت آرومم کنه.پشیمونی به تمام وجودم چنگ مینداخت و احساس گناه میکردم که از ترس هادی اینطور زایمان کردم. همش با ناله میگفتم اگه میگفتم درد دارم الان بچه م زنده بود.محمد از سروصدای ما بیدار شده بود و گریه میکرد.معصومه رفت و بغلش کرد تا آرومش کنه. یکم که گذشت ننه جان شروع کرد به نصیحت کردن من که دیگه کاریه که شده ،بخوای اینطوری بی تابی کنی خودتم از بین میری.۸ اما مگه میشد؟فقط من مقصر مرگ اون بودم و احساس گناه داشت منو می سوزوند. صبح که شد ننه جان و خاله زینب بچه رو توی حیاط غسل دادن و پیچیدنش لای یه پارچه سفید.تب و لرزم قطع نشده بود و تمام بدنم درد میکرد. صدای عصبانی هادی که منو توی حیاط فحش میدادو می شنیدم.احمدو هادی بچه رو بردن تا توی گورستان ده خاک کنن. وقتی رفتن ننه جان اومد توی اتاق و نشست کنار من و دستمال و خیس میکردو میذاشت روی پیشونیم. آروم گفتم میشه به مادرم بگید بیاد اینجا.ننه جان نگاهی بهم انداخت و گفت بزار هادی یکم آروم شه، بعد میفرستمش دنبال مادرت. هم من هم ننه جان میدونستیم تا هادی حرصشو خالی نکنه، ول کن نیست. برای همین سرمو کردم زیر پتو و آروم آروم شروع کردم به گریه کردن. بعد از سه روز تبم قطع شدو کمی حالم بهتر بود.اما هروقت یاد بچه ای که بخاطر بی فکری من مرده بود، می افتادم جیگرم آتیش میگرفت. ننه جان یک لحظه هم از کنار من تکون نمی خورد تا مبادا هادی منو کتک بزنه.وقتایی که هادی خونه نبود یا خواب بود کارهای خونه رو انجام میداد. تو اون مدت ننه جان میگفت صلاح نمیدونه به مادرم بگه بیادو خودش ازم مراقبت میکرد. روز یازدهم که از راه رسید ننه جان بقچه لباسهامو آماده کرد تا منو به حمام ببره و از اونجا به مادرم سر بزنیم. ادامه دارد. @aghmiun
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹جانباز جنگ تحمیلی براثر موج انفجار حافظه اش از بین میره و بعداز 34 سال بر اثر زمین خوردن در آسایشگاه حافظه اش کامل بر می گرده و معلوم میشه اهل روستایی در کردستان... 🟢 هر زمین خوردنی آسیب نیست، درد داره ولی نتیجه خوبی داره، ،* 🌹این جانباز اواخر جنگ از ناحيه سر مجروح می شود و تمام حافظه اش را از دست میده، حتى نام و نشانى‌اش را . ⚪️٣٠ سال هم در يك آسايشگاه روان درمانى بسترى مي‌شه تا اینکه يك روز از پله هاى آسايشگاه با سر به پايين پرت میشه و سرش به نبش پله اصابت مى كنه و بعداسمش بخاطرش مياد. توسط بخش نيكوكارى دنبال خانواده اش می گرده و در نهايت درشهرى از توابع كردستان خانواده اش را پيدا مى كنند. 🌸با برادرش تماس مى گيرند، و حالا دراين فیلم لحظه ورود این جانباز را به منزل و ملاقات با مادر و خانواده‌اش راببینید. الله اکبر @aghmiun *********************************** زندگی با تمام سختی ها و سربالایی ها و خاطرات غم انگیز اش، لحظات زیبایی هم دارد که هر بیننده ای را مجذوب خود میکند و ناخواسته اشک چشمانت را در می آورد. اشک شوق،اشک خوشحالی، اشک سال ها انتظار ، اشک مهربانی، ...... حتما شما هم با دیدن این کلیپ بسیار زیبا و احساسی و عاطفی ، اشک همدلی تان جاری شد ..... ممنون از دوست عزیزم مالک علامی بابت ارسال این ویدئو ی قشنگ شان.....
کانال آنا وطن آغمیون درگذشت حاجیه خانم خدیجه جلیل نژاد صبیه مرحوم حاج حبیب و خواهر گرامی مرحوم حاج میکائیل و حاج اسرافیل و حاج جبراییل جلیل نژاد و عمه بزرگوار برادران جلیل نژاد را خدمت بازماندگان و منسوبین و خاندان داغدار جلیل نژاد تسلیت عرض میکند.
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مذهبی که مراسم آن برای درد گردن بسیار مفید هست . @ aghmiun
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕یکی از بزرگترین تظاهرات در واشنگتن پایتخت آمریکا از زمان تظاهرات علیه جنگ در عراق، این بار در همبستگی با ✅️ @ aghmiun ارسالی آقای مالک علامی
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_چهلونهم خیلی ترسیده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم.چند ب
هوا خیلی سرد بود و برفها هنوز آب نشده بودن.مادرم با دیدن من جا خوردو از اینکه برای بچه اون اتفاق افتاده همش منو سرزنش میکرد.اما اصلا نپرسید چرا مجبور شدم توی انباری زایمان کنم یا اصلا این یازده روز و چطور گذروندم. چون محمدو گذاشته بودیم پیش معصومه، خونه مادرم نموندم و با ننه جان برگشتم به خونه. ننه جان هم انگار متوجه رفتار مادرم شده بود، برای دلداری بهم میگفت که مادرت زیاد حالتو نپرسید که داغ دلت تازه نشه ننه، وگرنه مادر غم بچه شو که میبینه جیگرشو نمک میپاشن . میدونستم ننه جان برای دلخوشیم این حرف هارو میزنه. خداروشکر میکردم بخاطر بودنش، چون ننه جان تنها کسی بود که با من مهربون بودو حس میکردم از مادرم خیلی بیشتر دوستش دارم. با اومدن بهار و رسیدن فصل اردیبهشت دوباره کار توی صحرا شروع شده بودو هادی اول صبح به صحرا می رفت و غروب برمی گشت. بعد ازمرگ بچه همش دنبال این بودم که یه جوری هادی رو راضی کنم از این خونه بریم. اما راهی به ذهنم نمی رسید و میترسیدم هادی عصبانی بشه. هادی زمین های زیادی داشت. اما نمیدونم چرا اصلا به فکر گرفتن یه خونه ی جدا نبود. ننه جان هم چون کنار خواهرش بود، اصلا اعتراضی نمیکرد.ننه جان بهم کمی خیاطی یاد داده بود.توی اتاق داشتم برای محمد با پارچه هایی که داشتیم لباس میدوختم. اونموقع ها توی ده ما چرخ خیاطی نبودو برای اینکه لباس محمد خراب نشه کوک های ریز و مرتبی میزدم تا دوخت لباس خیلی پیدا نباشه. محمد هم نشسته بود روبروی منو زل زده بود بهم تا دوخت لباس تموم شه.زیر چشمی نگاهش میکردم و از دیدن ذوق و انتظاری که توی چشماش بود خنده م میگرفت. لباس که تموم شد نذاشتم بپوشه. بقچه لباس ها رو جمع کردم تا اول ببرمش حمام، بعد لباس نو تنش کنم. محمد که حسابی حالش گرفته شده بود، تند تند راه میرفت تا زودتر به حمام برسیم. اماچون خیلی کوچیک بود گرفتمش بغلم تا هم خسته نشه و هم زودتر به ده برسیم. بعد از حمام لباسو تنش کردم. خیلی بهش می اومدو تقریبا اندازه ش بود. بعد از اون رفتیم خونه مادرم تا هم بهش سر بزنیم و هم محمد لباسشو نشون بده. مادرم مشغول درست کردن ناهار بودو تا مارو دید محمدو بغل کردو چند بار بوسید.مادرم محمدو خیلی دوست داشت واین توی رفتارش مشخص بود. بدری با خاتون چشمه بودن و منیر هم به مادرم کمک میکرد. پروین،شیر گاوهارو دوشیده بودو مشغول خالی کردنشون توی دبه ها بود. منیر تامنو دید بهم اشاره کرد تا برم توی اتاق،دل توی دلم نبود که بفهمم منیر چی میخواد بگه.برای همین دنبال بهانه ای بودم تا حرف مادرم تموم شه و برم توی اتاق. وقتی حرف های مادرم تموم شد رفتم توی اتاق و منیرو صدا زدم وقتی منیر اومد توی اتاق لبخندی رو لبش نشوندو گفت قمرتاج یه خبر خوب دارم. خیلی وقت بود منیرو اینطور خوشحال ندیده بودم.خندیدم و گفتم چه خبری داری؟ منیر خودشو لوس میکرد.میگفت حدس بزن! اما من از شدت کنجکاوی، اصلا حوصله حدس زدن نداشتم و میخواستم منیر زودتر خبرو بگه. منیر که دید هیچ حدسی نمیزنم رفت سراغ کمدو یه پلاستیک از توش بیرون آورد.توی پلاستیک یکی دوست لباس و پارچه و یه انگشترو گردنبند که لای دستمال پیچیده بودن و یه جفت کفش ویه چادرو یه روسری بود. با خنده گفتم اینا مال کیه؟ نکنه اینا رو برای بدری آوردن؟ منیر که با خنده نگاهم میکرد،یهو سرشو انداخت پایین و با ناراحتی گفت:اون مردی که حوریه رو پیدا کرده بود یادته؟ کمی فکر کردم خیلی صورتش یادم نمی اومد، اما گفتم خب؟ گفت مال یکی از روستاهای پایین اینجاست. بعداز اینکه حوریه رو آورده، انگار خودشم با ما میاد خونه خان و مردم براش تعریف میکنن که من عروس خان بودم و خان طلاقم داده.بعد از اونم چند بار میاد پیش بابا و منو ازش خواستگاری میکنه. گفتم یعنی تو قبلا هم خبر داشتی؟ گفت نه منم اون هفته فهمیدم. وقتی که مادرش اینا روآورد اینجا.اسمش خدایاره،زنش مرده و دوتا بچه داره. گفتم پس چرا قبلا بابا نذاشته بیان؟ منیر آهی کشیدو گفت چون میخواست اول برای اصغر عروسی بگیره. با تعجب گفتم یعنی خودشم اومد اینجا. منیر خندیدو گفت معلومه که نه، مادرش اینارو تعریف کرد. معلوم بود منیر خوشحاله، اما بازم ازش پرسیدم خودت چی، راضی هستی؟ منیر لبخند تلخی زدو گفت تو اولین نفری هستی که اینو می پرسی. اما اولا نظر من چه اهمیتی داره ؟بعدشم هرچی باشه از کتک خوردن و زخم زبون شنیدن از مامان بهتره.منیر میگفت چون خودش از مادرمون بی مهری کشیده، به بچه های خدایار میتونه محبت کنه.منیر از زندگی با عبدالله و برگشتن دوباره ش به خونه مون و روزهایی که اینجا گذرونده بود حرف میزد.همه حرفهاش تکراری بود. اما چون میدونستم احتیاج داره که حرف بزنه به حرفهاش گوش کردم.بعدشم قسمم داد که پیش مامان نگم، من خبر دارم. ادامه دارد... @aghmiun