eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.4هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آنا وطن آغمیون درگذشت حاجیه خانم خدیجه جلیل نژاد صبیه مرحوم حاج حبیب و خواهر گرامی مرحوم حاج میکائیل و حاج اسرافیل و حاج جبراییل جلیل نژاد و عمه بزرگوار برادران جلیل نژاد را خدمت بازماندگان و منسوبین و خاندان داغدار جلیل نژاد تسلیت عرض میکند.
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مذهبی که مراسم آن برای درد گردن بسیار مفید هست . @ aghmiun
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕یکی از بزرگترین تظاهرات در واشنگتن پایتخت آمریکا از زمان تظاهرات علیه جنگ در عراق، این بار در همبستگی با ✅️ @ aghmiun ارسالی آقای مالک علامی
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_چهلونهم خیلی ترسیده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم.چند ب
هوا خیلی سرد بود و برفها هنوز آب نشده بودن.مادرم با دیدن من جا خوردو از اینکه برای بچه اون اتفاق افتاده همش منو سرزنش میکرد.اما اصلا نپرسید چرا مجبور شدم توی انباری زایمان کنم یا اصلا این یازده روز و چطور گذروندم. چون محمدو گذاشته بودیم پیش معصومه، خونه مادرم نموندم و با ننه جان برگشتم به خونه. ننه جان هم انگار متوجه رفتار مادرم شده بود، برای دلداری بهم میگفت که مادرت زیاد حالتو نپرسید که داغ دلت تازه نشه ننه، وگرنه مادر غم بچه شو که میبینه جیگرشو نمک میپاشن . میدونستم ننه جان برای دلخوشیم این حرف هارو میزنه. خداروشکر میکردم بخاطر بودنش، چون ننه جان تنها کسی بود که با من مهربون بودو حس میکردم از مادرم خیلی بیشتر دوستش دارم. با اومدن بهار و رسیدن فصل اردیبهشت دوباره کار توی صحرا شروع شده بودو هادی اول صبح به صحرا می رفت و غروب برمی گشت. بعد ازمرگ بچه همش دنبال این بودم که یه جوری هادی رو راضی کنم از این خونه بریم. اما راهی به ذهنم نمی رسید و میترسیدم هادی عصبانی بشه. هادی زمین های زیادی داشت. اما نمیدونم چرا اصلا به فکر گرفتن یه خونه ی جدا نبود. ننه جان هم چون کنار خواهرش بود، اصلا اعتراضی نمیکرد.ننه جان بهم کمی خیاطی یاد داده بود.توی اتاق داشتم برای محمد با پارچه هایی که داشتیم لباس میدوختم. اونموقع ها توی ده ما چرخ خیاطی نبودو برای اینکه لباس محمد خراب نشه کوک های ریز و مرتبی میزدم تا دوخت لباس خیلی پیدا نباشه. محمد هم نشسته بود روبروی منو زل زده بود بهم تا دوخت لباس تموم شه.زیر چشمی نگاهش میکردم و از دیدن ذوق و انتظاری که توی چشماش بود خنده م میگرفت. لباس که تموم شد نذاشتم بپوشه. بقچه لباس ها رو جمع کردم تا اول ببرمش حمام، بعد لباس نو تنش کنم. محمد که حسابی حالش گرفته شده بود، تند تند راه میرفت تا زودتر به حمام برسیم. اماچون خیلی کوچیک بود گرفتمش بغلم تا هم خسته نشه و هم زودتر به ده برسیم. بعد از حمام لباسو تنش کردم. خیلی بهش می اومدو تقریبا اندازه ش بود. بعد از اون رفتیم خونه مادرم تا هم بهش سر بزنیم و هم محمد لباسشو نشون بده. مادرم مشغول درست کردن ناهار بودو تا مارو دید محمدو بغل کردو چند بار بوسید.مادرم محمدو خیلی دوست داشت واین توی رفتارش مشخص بود. بدری با خاتون چشمه بودن و منیر هم به مادرم کمک میکرد. پروین،شیر گاوهارو دوشیده بودو مشغول خالی کردنشون توی دبه ها بود. منیر تامنو دید بهم اشاره کرد تا برم توی اتاق،دل توی دلم نبود که بفهمم منیر چی میخواد بگه.برای همین دنبال بهانه ای بودم تا حرف مادرم تموم شه و برم توی اتاق. وقتی حرف های مادرم تموم شد رفتم توی اتاق و منیرو صدا زدم وقتی منیر اومد توی اتاق لبخندی رو لبش نشوندو گفت قمرتاج یه خبر خوب دارم. خیلی وقت بود منیرو اینطور خوشحال ندیده بودم.خندیدم و گفتم چه خبری داری؟ منیر خودشو لوس میکرد.میگفت حدس بزن! اما من از شدت کنجکاوی، اصلا حوصله حدس زدن نداشتم و میخواستم منیر زودتر خبرو بگه. منیر که دید هیچ حدسی نمیزنم رفت سراغ کمدو یه پلاستیک از توش بیرون آورد.توی پلاستیک یکی دوست لباس و پارچه و یه انگشترو گردنبند که لای دستمال پیچیده بودن و یه جفت کفش ویه چادرو یه روسری بود. با خنده گفتم اینا مال کیه؟ نکنه اینا رو برای بدری آوردن؟ منیر که با خنده نگاهم میکرد،یهو سرشو انداخت پایین و با ناراحتی گفت:اون مردی که حوریه رو پیدا کرده بود یادته؟ کمی فکر کردم خیلی صورتش یادم نمی اومد، اما گفتم خب؟ گفت مال یکی از روستاهای پایین اینجاست. بعداز اینکه حوریه رو آورده، انگار خودشم با ما میاد خونه خان و مردم براش تعریف میکنن که من عروس خان بودم و خان طلاقم داده.بعد از اونم چند بار میاد پیش بابا و منو ازش خواستگاری میکنه. گفتم یعنی تو قبلا هم خبر داشتی؟ گفت نه منم اون هفته فهمیدم. وقتی که مادرش اینا روآورد اینجا.اسمش خدایاره،زنش مرده و دوتا بچه داره. گفتم پس چرا قبلا بابا نذاشته بیان؟ منیر آهی کشیدو گفت چون میخواست اول برای اصغر عروسی بگیره. با تعجب گفتم یعنی خودشم اومد اینجا. منیر خندیدو گفت معلومه که نه، مادرش اینارو تعریف کرد. معلوم بود منیر خوشحاله، اما بازم ازش پرسیدم خودت چی، راضی هستی؟ منیر لبخند تلخی زدو گفت تو اولین نفری هستی که اینو می پرسی. اما اولا نظر من چه اهمیتی داره ؟بعدشم هرچی باشه از کتک خوردن و زخم زبون شنیدن از مامان بهتره.منیر میگفت چون خودش از مادرمون بی مهری کشیده، به بچه های خدایار میتونه محبت کنه.منیر از زندگی با عبدالله و برگشتن دوباره ش به خونه مون و روزهایی که اینجا گذرونده بود حرف میزد.همه حرفهاش تکراری بود. اما چون میدونستم احتیاج داره که حرف بزنه به حرفهاش گوش کردم.بعدشم قسمم داد که پیش مامان نگم، من خبر دارم. ادامه دارد... @aghmiun
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توصیه به اینکه برای همدردی با دوستی که غصه‌دار است خودمان هم واقعا غصه بخوریم، همانقدر احمقانه است که برای کمک‌کردن به کسی که مسموم شده، خودمان هم سم بخوریم یا برای کمک به کسی که سرما خورده، عمدا کاری کنیم که از او سرماخوردگی بگیریم. اندوه یک حس منفی است که باید تا جایی که می‌توانیم از آن بپرهیزیم. 📚فلسفه ای برای زندگی 👤ویلیام اروین شب بخیــــــــــــــــــــــــر🌼 @aghmiun
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه جای ایران سرای من است روستای زیارت استان گرگان @aghmiun
نمایی از کوچه های آغمیون @ahmiun بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی
خود آزمایی... - خود آزمایی....mp3
زمان: حجم: 5.1M
صبح 15 آبان ⚘بی دلیل شاد باشید ⚘بی دلیل عالی باشید ⚘بی دلیل بزرگ باشید ⚘بی دلیل خوب باشید ⚘بـی دلیل اول بـاشید ⚘و بگویید : امروز روز منه ⚘صبحتون بخیـــر⚘ ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@aghmiun