eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
با سلام و عرض ادب خدمت همشهریان عزیزم چند روز پیش جناب اسماعیلی نکاتی چند از خدمات ارزنده رانندگان اتوبوس آغمیونی را در گروه درج فرمودند بر خود وظیفه میدانم ضمن تقدیر و تشکر از تمامی این عزیزان که هیچ وقت زبان گویای خدمات این عزیزان نیست یک خاطره از یکی از این راننده گان عزیز که حدود ۳۵تا ۴۰ سال پیش اتفاق افتاده برای شما تعریف کنم در آن زمان حاجی بابا(حاج حسن مرحوم )تعریف می‌ کرد البته این نقل قول را از زبان یکی از بستگان که چندی پیش در روستای دامباران مهمانشان بودم(که عین گفته حاج بابا بود)باز گو میکنم هم از این طریق خدمات ارزنده‌ای که برای اهالی محترم روستای مان انجام رانندگان محترم روستای مان انجام داده اند بازگو کنم هم از زحمات چندین ساله آنها تشکر کنم آن بنده خدا (از بستگان روستای دامباران ) نقل می‌ کرد حدود ۳۵ سال پیش برای رفتن به تهران که برای ختمی عازم بودیم برای حدود ۲۵ نفر در گاراژ ایران سیر برای گرفتن بلیط به آقای مظلومی مراجعه کردیم ایشان به ما گفتند که اتوبوسی هست که ۲۰نفر را به تهران خواهد برد شمارا هم با همان اتوبوس میفرستم شب ما برای سوار شدن به اتوبوس که قبلا هماهنگ شده بود داخل بهرمان سوار شیم منتظر اتوبوس بودیم که اتوبوسی جلوی ما نگه داشت وقتی وارد اتوبوس شدیم دیدیم صندلی های جلو همه پر شده ما اعتراض کردیم و کار داشت به جاهای باریک می‌کشید که آقای راننده بلند شد و گفت که اتوبوس مال اون آقائی که جلو نشسته(حاج حسن سایر )میباشد و این آقایان همه مهمان او هستند شما هم بروید ودر صندلی های عقب بنشینید ما رفتیم ودر صندلی های عقب نشستیم یکی از جوانان ما برای درخواست آب جلو رفت و فورا برگشت دیدم خیلی عصبانیه علت را پرسیدم گفت اینا مارا مسخره میکنند اون جلو دختر کوچولوئی هست، که هرکی ازش می پرسه اهل کجائید میگه من اهل دامبارانم فکر میکنم که مارا مسخره میکنن من به عنوان اعتراض جلوی اتوبوس آمده علت حرفهای آن دختر کوچولو را جویا شدم که پدر آن دختر یک جوانی بود وبا احترام گفت ما اهل آغمیون هستیم ولی پدر بزرگ بابام از دامباران آمده تازه ما همدیگر رو شناختیم و روبوسی شروع شد صبح اتوبوس در میدان آزادی نگه داشت و راننده رو به ما کرد و گفت حاجی دستور داده که شما را تا مقصد برسانم که مارا تا خزانه رساندند وبعد رفتند همانطور که گفتم این یه خاطره ای بود که یکی از وابستگان اهل دامباران نقل می کرد (یک بار دیگر در آخره مطلب از تمامی زحمتکشان(رانندگان عزیز اتوبوس )کمال تشکر قدردانی دارم ) سیروس سایر
جمع ورزشی این هفته سالن والیبال @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_پنجاهوچهارم برای همین پولها رو به هادی دادم و گفتم که ب
وقتی دیدم خاله ناراحت شد،بلند شدم و گفتم من باید برم، ننه جان و طلا توی خونه هستند. منیر همش تعارف میکرد که بمونم. اما آروم درگوشش گفتم همین یکم نشستن هم اشتباه بود. داشتم با منیر خداحافظی میکردم که پری هرچی خورده بود و بالا آورد.با وحشت به منیر نگاه کردم.گفت نترس چیزی نیست، شاید توی مطبخ چیزی خورده، حالا زده زیر دلشو حالش بد شده. دست و صورت پری رو شستم و با عجله به سمت خونه رفتم. توی راه پری دو بار دیگه بالا آورد.وقتی رسیدم خونه، پری رو گذاشتم روی زمین و زود دویدم و براش اسفند دود کردم. پری اسهال و استفراغ شدید بود و نمیدونستم چیکار کنم. ننه جان مدام میپرسید چی خورده ؟گفتم بخدا بهش هیچی ندادم، جز یکی دو لقمه نون و پنیر. ننه جان میگفت شاید آب پیچیده دور نافش و مدام شکم پری و ماساژ میداد.یک ساعتی که گذشت پری حالش بدتر شد. از دیدن پری توی اون حال وحشت کرده بودم. شروع کردم توی سر خودم زدم.بچه م داشت جلوی چشمم پرپر میشد و کاری از دستم بر نمی اومد. یهو یادم افتاد که چند تا ده بالاتر دکتری اومده بود که همه میگفتن توی کار خودش خیلی مهارت داره. چادرمو دوباره سر کردم و به ننه جان گفتم پری رو میبرم ده بالا دکتر. ننه جان گفت تنهایی چطور میخوای بری؟هادی بفهمه قیامت به پا میکنه ،برو دنبال هادی ،با گاری برید زودتر میرسید . میدونستم هادی بفهمه نمیزاره برم و میگه نبات داغ به پری بدم خوب میشه .برای همین گفتم میرم و تا عصر برمیگردم. چادرمو انداختم سرم و پری رو بغل کردم.سعی میکردم تند راه برم تا زودتر برسم و گاهی که دوباره پری بالا میاورد ،میدویدم. دور چشمهای پری از شدت فشار بالا آوردن قرمز شده بوده و بی حال سرشو روی دستم گذاشته بود. مدام صلوات میفرستادم و دعا میکردم خدا شفاش بده و با هر زبونی که میتونستم به خدا التماس میکردم. وقتی رسیدم به ده ،سراغ مطب دکترو گرفتم.مطب دکتر یه اتاق کوچیک گوشه حیاط یه خونه بود.دکتر رفته بود شهرو مطب بسته بود. نشستم وسط حیاط و به حال خودم و پری اشک ریختم. پیرزنی که صاحب خونه بود گفت دختر جان یه اسهال واستفراغ که اینقدراشک ریختن نداره. بی حال نگاهی به پیرزن کردم که گفت بیا من یه جوشونده درست کنم، میدیم میخوره زود زود خوب میشه. جز اشک ریختن کاری ازم بر نمی اومدو منتظر موندم تاجوشونده رو بیاره و به خورد پری بدم. پیرزن آهسته آهسته راه میرفت و خیلی کندو با حوصله نباتی رو گذاشت توی ظرفی و آب کردو بعدم بهش آب و عرق نعنا اضافه کرد.خنک که شد قاشق قاشق توی دهن پری ریخت.قاشق سوم بود که پری همه رو بالا آورد. اینقدر از بدنش آب رفته بود که توی همون چند ساعت پوست و استخون شده بود.با نا امیدی از ده اومدم بیرون و دوباره به سمت خونه راه افتادم. هربار وسط صحرا پری رو میگرفتم بالای دستم و به خدا التماس میکردم که حال پری رو خوب کنه. یه دفعه یادحاج رحیم افتادم وبا خودم گفتم حالا که دکتر نبود، حتما حاج رحیم میتونه حال پری رو خوب کنه. مثل کسی که جون دوباره گرفته باشه به سمت دهمون می دویدم. سر پری روی شونه م بود و اینقدر که اسهال و استفراغ بود،تمام لباسهام کثیف و خیس شده بود. هنوز به دهمون نرسیده بودم که احساس کردم توی بغلم پری چند بار تکون خورد.چون خیلی بی حال افتاده بود روی شونه م،فکر کردم دوباره بالا آورده.سرشو گرفتم به سمت پایین تا راحت بالا بیاره. امابا دیدن صورت مثل گچ پری و دست هاش که هر کدوم به یه سمت افتاد،وحشت کردم. پری رو گذاشتم روی زمین و سرمو گذاشتم روی قلبش،صدای ضربان قلبش نمی اومد. باورم نمیشد دخترم که تا چند ساعت پیش مثل گل جلوی چشمام بود، حالا اینطور بی حال وسط صحرا توی بغل خودم جون داده باشه. اینقدر توی سر و صورت خودم زدم و موهامو کندم که خسته شدم. مدام سر و صورت پری نوازش میکردم و قربون صدقه ش میرفتم. پری آبنبات قیچی خیلی دوست داشت،پری رو گرفتم بغلم و به سمت ده میدویدم. توی راه همش بهش میگفتم اگه بیدار شه براش آبنبات میخرم و التماسش میکردم که چشماشو باز کنه. ادامه داردـ... @aghmiun
◾️مراسم سومین روز درگذشت بانو صغری بالایی. روحشان قرین رحمت الهی @aghmiun
برگزاری استعدادیابی تیراندازی با کمان از سوی اداره ورزش و جوانان زمان پنجشنبه ساعت ۱۰صب مکان بالاتر از مرکز بهداشت روبه روی مدرسه راهنمایی دخترانه شرایط سنی ۹تا ۱۷ سال پسران ودختران با اهدای جوایز از عموم جوانان ونوجوانان و اهالی محترم دعوت به عمل می آید در مراسم شرکت نمایند. @aghmiun
621.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا رو چه دیدی .... شاید اون نا ممکنی که بهش فکر میکنی ممکن شد! براتون از این غیر ممکن‌هایی که ممکن میشن آرزو میکنم... شب خوش همراهان🌺💫 @aghmiun
باغ زندگی.... - باغ زندگی.....mp3
زمان: حجم: 6M
صبح 18 آبان ☀️روزی تازه برای شروعی متفاوت، نگاهی متفاوت و شوری تازه🍁🍂 🍂من شادمانم و قدردان نعمت های خداوند🧡 🍂امروز شاد ، به سمت اهداف خود میروم و شادمانی را به زمین و زمان تقدیم می کنم🍂 🍂سلام صبحتون سرشار از اتفاقای قشنگ @aghmiun