eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
109 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 باورتون میشه داخل برج آزادی اینقدر هیجان‌انگیز باشه😍 @aghmiun
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️همکاری مشترک سه رفیق، سه استاد وتولد یک ترانه ماندگار. روح هرسه ی این اساتید بینظیر قرین رحمت الهی. @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_پنجاهوپنجم وقتی دیدم خاله ناراحت شد،بلند شدم و گفتم من با
چیزی به تاریک شدن هوا نمونده بود که رسیدم در خونه حاج رحیم،توی روستای ما معمولا در طول روز کسی در خونه شو نمی بست. رفتم توی خونه و با گریه حاج رحیم رو صدا کردم . حاج رحیم و زن و بچه ش ریختن توی حیاط .پری رو نشونش دادم و گفتم از صبح اسهال و استفراغ شده ،حالش خیلی بده تورو خدا به دادش برس. حاج رحیم با دیدن پری دستشو گذاشت روی پیشونی پری و بعد دستشو گرفت.در آخر دستشو گذاشت زیر گلوی پری.اونوقت نمیدونستم دنبال چی میگرده،اما آروم گفت دخترت مرده! من نمیتونم براش کاری کنم. میدونستم پری مرده، اماباورم نمی شد. از حرف حاج رحیم خیلی بدم اومد و پریو برداشتم تاببرم خونه مادرم. مادرم گیاهی داشت که خشکش کرده بودو اینطور وقتا میریخت روی ماست و به ما میداد. اشکی برام نمونده بودو اینقدر که دویده بودم، نفسم جا نمی اومد. مادرم مثل همیشه توی مطبخ بودو با دیدن من وپری وسط حیاط جا خورده بود. موهام از زیر روسری بیرون زده بودو لباسهای خیس و کثیفم به تنم چسبیده بود. مادرم زود اومد به سمت منو گفت چی شده؟چرا این ریختی شدی؟دادزدم وبا گریه گفتم پری مرده. مادرم که انگار تازه نگاهش به پری افتاده بود،زود پری رو ازم گرفت و نگاهش کرد.یا حسین بلندی گفت و نشست روی زمین.انگار با گریه مادرم تازه باورم شد پری مرده و شروع کردم به زار زدن . مادرم همش می پرسید چی به سر پری اومده؟ اما من فقط اشک میریختم و گریه میکردم. همسایه ها توی حیاط جمع شده بودن و مارو نگاه میکردن.نگاهی به دور تا دور حیاط انداختم. چند بار همسایه ها توی این خونه اشک ریختن؟ چند بار ما رو از داغ ازدست دادن عزیزامون دیدن؟ چقدر صبور بود مادرم و من نمیدونستم.چقدر منیر طاقتش زیاد بود و من بی خبر بودم. چی بهشون گذشته! صورت پری و کارهاش هر لحظه جلو چشمم بود و آتیش به جونم میزد. بابام و برادرهام از صحرا برگشته بودن و مادرم کاظم رو فرستاد دنبال ننه جان و هادی. کمی که گذشت ننه جان و طلا و پسرا اومدن.ننه جان به هادی گفته بود من رفتم ده بالا وهادی رفته بود ده بالا دنبال من و هنوز برنگشته بود. روی بدن کوچک و بی جون پری پارچه ای کشیده بودن و وسط ایوون خوابونده بودنش. محمدوعباس از گریه ما گریه میکردن وگوشه ایوون نشسته بودن. ازصبح که بیدار شده بودم، تا همون لحظه رو هزار بار توی ذهنم مرور میکردم و جیگرم میسوخت. یهو یاد حرف خاله افتادم.یاد حرف معصومه خانوم.تازه میفهمیدم چرا مادرم بعد از اینهمه سال هنوزم از معصومه خانوم بدش میاد. انگار دیوونه شده بودم ،چادرمو سرم کردم تا برم خونه منیر و به خاله خدایار بگم با حرفش با اون چشمای شورش بچه مو کشت. ننه جان و مادرم به زور منو نگهداشته بودن و سعی میکردن آرومم کنن. چند ساعتی گذشته بود که هادی اومد.معلوم بود خبر به گوشش رسیده.چشماش از عصبانیت بود یا گریه، نمیدونم. ولی سرخ سرخ بود.اومد روی ایوون کنار پری نشست، پارچه رو از روی پری کنار زد.کمی پری رو نگاه کرد. من همچنان آروم آروم قربون صدقه پری میرفتم وگریه میکردم و با هر قطره اشکی که میریختم داغ دلم بیشتر میشد و بیشتر می سوختم. توحال خودم بودم که هادی حمله کرد به سمتم و شروع کرد به کتک زدن من.بقیه سعی میکردن هادی رو آروم کنن،اما من دلم میخواست هادی اینقدر منو بزنه تا همونجا بمیرم و کنار پری خاکم کنن. ولی بلاخره هادی رو کنار کشیدن و آرومش کردن.گوشه لبم پاره شده بودو از دماغم خون میرفت. لباسهایی که مادرم داده بود کثیف شده بودن و مادرم دوباره برام لباس آورد تا عوض کنم. اون شب تا صبح همه بیدار بودیم.حوصله نگهداری از طلا رو نداشتم و ننه جان با آب قندو شیر گاو سیرش کرده بود. صبح که شد مادرم و ننه جان پری رو تو حیاط غسل دادن و لای پارچه سفیدی پیچیدن و بهمراه هادی و بابام و مادرم و ننه جان و چند تا از همسایه ها پری رو توی گورستان خاک کردیم و برگشتیم. طاقت دل کندن از قبر کوچیک پری رو نداشتم. اما اینقدر ننه جان اصرار کرد تا به خونه برگشتم.وقتی رفتم توی خونه، جای خالی پری همه جا به چشمم میخوردو منو می سوزوند.روزهای اول فکر میکردم آخر از داغ پری میمیرم، امازنده موندم تا دنیا زخم های بیشتری به قلبم بزنه.پنج ماه از مرگ پری میگذشت وبهار از راه رسیده بود که فهمیدم دوباره باردارم.از خدا میخواستم‌ که اینبارهم بهم دختری بده تا کمی دلم آروم بگیره. روزهامیگذشت وشکم من هرروز بزرگتر می شد.ننه جان میگفت اینبار پسر میزایی، امامن همش توی دلم دعامیکردم که بچه دختر باشه. آذر ماه رسیده بودو دیگه چیزی به زایمانم نمونده بود. ادامه دارد... @aghmiun
,,,  حسن عمی  ,,, سلام خدمت تمامی مخاطبین گرامی کانال آنا وطن آغمیون,ازوقتیکه شروع  به نوشتن خاطره هایی از آغمیون کرده ام , و بدلیل باز تاب های خوشایند از نشر چنین خاطره هایی, نزد مخاطبین بزرگوار , در اوقات فراغت , بیشتر به این فکر میکنم , چه خاطراتی و از چه کسانی نقل خاطره کنم, به نظر حقیر , زندگی و اداب و معاشرت تک تک هم کتی های عزیزم , بطور کل خاطره هستند , حتی زندگی و اتفاقات روز مره هر یک از اهالی شریف می تواند خاطره شیرین باشد , اما تعدادی از اهالی با توجه به شغل شان بیش از بقیه جلب توجه می کردند , شاید کسانی بودند شغل شان ایجاب میکرد روزی چندین بار از کوچه ها بالا و پایین بروند , انشاالله حافطه ام یاری کند به مرور , از همه اهالی و همسایه ها و غیر همسایه ها , خاطره یادم بیاید , تقدیم عزیزان خواهم کرد. اما این بار می خواهم از یک مردی تجدید خاطره کنم , که مردتر از  دیگر مردها بود, بدلیل اینکه علارغم , داشتن یک نقیصه جسمی, که آنهم خدا دادی و مادرزادی, بوده, همچنان دوش بدوش سایر مردان روستا  , شاید هم خیلی بیشتر از سایرین , از صبح تا شب دنبال لقمه نونی حلال برای خانواده اش بود, خداوند روشن دل اش کرده بود , با قلبی مهربان و با صفا, حسن عمی , را همه می شناختند , همه اهالی با صدایش عجین بودند, خصوصا زنان کاسه پر از تخم مرغ بدست, پشت درب حیاط منتظر صدای داد زدنش بودند تا تخم مرغهای دو زرده طبیعی شان را به حسن عمی بفروشند, یا از حسن عمی سبزی بخرند, آخه حسن عمی تخم مرغ ها را می خرید و میبرد سراب می فروخت , و موقع برگشتن هم دست خالی بر نمی گشت, با پول تخم مرغها , سبزی می آورد و به خانمها ییکه , حیران بودند ناهار چی بپزند , می فروخت و زنان ده, هم یک کوکو سبزی دبش و خوشمزه درست می کردند , شاید هم یک دلیل خوشمزه بودن , آن کوکو سبزی های قدیم , آن بود که فروشنده زحمت کشی مثل حسن عمی , سبزی هایش را تهیه میکرد , کوچه های ده هم, با صدای دلچسب و مهربان حسن عمی آشنا بودند, ,,, حسن عمی آمدن اش را با داد زدنش اعلان میکرد "آی سوعزی آلان آی سوعزی آلان,, و یا ساتتیخ  یمرتاسی اولان,,ساتتدیخ یمرتاسی اولان" این دو عبارت حسن عمی , در گوش هم سن سالان بنده , بخوبی جا کرده است و بیرون نمی رود, مگر آوازی که سالها گوشهایمان آن را شنیده اند براحتی می توانند فراموش کنند؟ حسن عمی در یک دست سبد پر از تخم مرغ , و در دست دیگرش عصای چوبی یا فلزی داشت , نه از آن عصا سفید های تا شوی, فانتزی. عصای حسن عمی هم تکیه گاه اش بود هم راهنمای راه درازی که در پیش داشت, حسن عمی , مرد مهربان روشندل با غیرتی که , برای بردن سبد پر از تخم مرغ ها را برای فروش به شهر سراب, درس های زیادی به خیلی از ما ها میداد, حسن عمی چیزهایی را می دید که بعضی مردم عادی نمی دیدند, آن روشن دل عزیز, غیرت , همییت, مسیولیت, را با عرق هاییکه همیشه از زیر کلاه نمدین اش ,سرازیر میشد به ما ها گوشزد میکرد, یک موقع هایی ماشین نبود , حسن عمی با بار سبدش به همراه یکی از فرزندانش با پای پیاده تا روستای طاران می رفت تا عازم سراب شود, آغمیون, آغمیون زیبای من, چه مردانی را در دامن ات پرورش داده ای؟این مردان خدایی در کدام مکتب درس انسانیت آموختند؟این مردان زجر کشیده متقی , در سر کدامین سفره , نان و نمک خورده اند؟که اینچنین صداقت و مردانگی را کسب کرده اند. حسن عمی خوش به حالت که رفتی و ندیدی , روزگار ما را, روزگار سخت و بیهوده ما را, روزگاری که از بهر روزی , عصای کور را می دزدند, روزگاری که نامردانی , مرد نما , در گوشه ی خیابان , خود را به کوری می زنند   , یا خود را شل و فلج جا می زنند تا پشیزی از , رهگذران را با صدها بهانه , به تاراج ببرند, حسن عمی غیرت و ایمان و انسانیت هم با شما رفت .....حسن عمی روحت قرین رحمت خداوند و مسلّماً جایت  در بهشت جاودانه اوست....حسن عمی خوب شد که رفتی, آخه الان تو دهات مان, نه مرغی هست و نه تخم مرغی, اگر مرغی هم باشه و تخم بزاره, دیگه مثل قدیم حیاط ها درب چوبی ندارن که همیشه باز بمونه وصدای داد زدن تو, داخل حیاط پیچ بخوره و برسه به گوش قاقا ننه, تا تخم مرغاشو برات بیاره بفروشه, درب حیاط ها همه فلزیه, اون هم همیشه بسته است   , اصلا صدایی داخل حیاط نمی رسه, الان عمو حسن دیگه کسی از تو سوزی یا همان سبزی رو دیگه نمی خرید   , آخه خانم های خونه همشون فریزر دارن, یک ماه سبزیاشونو فریز میکنن, واسه همون سبزی کوکو هاشون هم مزه قدیمو ندارن... مخلص :محمود اسماعیلی.
عکس مرحوم شادروان حسن اصلی برای شادی روح تمام در گذشتگان مان بخوانیم ذکر فاتحه وصلوات @aghmiun
574K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پنج شنبه که می شود ثانیه هایمان سخت بوی دلتنگی می دهد و عده ای از عزیزانمان آن طرف چشم به راه هدیه ای تا آرام بگیرند با فاتحه و صلواتی هوایشان را داشته باشیم @aghmiun مخاطبین بزرگوار: ادامه کلیپ را با ضربه زدن روی آن حتما ببینید .
933.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام. وقت همراهان گرانقدرمان بخیر. درنظرداریم برای عصرهای پنجشنبه این فایل ویدئویی راداخل کانال جانمایی کنیم وشماعزیزان مارایاری دهید باارسال اسامی به بنده یاجناب اسماعیلی عزیز. سپاس بیکران @mfarazi20 @m_esmal ◾️زندایی تازه درگذشته ام مرحومه صغری بالایی، دایی هاوعمه های مرحومم، وپدر ومادروبرادر. 📲محمدفرازی ◾️مرحوم نصرت محمودی و همسرگرامیشان. ◾️مرحوم حاج محمدمیرزایی و حاجیه خانم شفیقه میرزایی، مهدی آتیه دان ◾️مرحومین غیبعلی محمدباقری روح الله سیاهی عیسی سیاهی حسین محمدباقری رستم محمدباقری حسن محمدباقری، عقیل محمدباقری ◾️سلام وقت بخیر خدا بیامرز پدر خانم و مادر خانمم، مرحوم سیفعلی محمدباقری وهمسرشان انشالله روح رفتگان شما را بیامرزه 😔😔 📲محمودمیرزایی مرحوم کربلای جبار زارع فرد
🔘برگزاری مسابقات تیراندازی باکمان توسط اداره ورزش وجوانان ودهیاری آغمیون ❇️کاری ارزشمند وپسندیده @aghmiun