کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_شصت بعد از شام بابام در گوش بچه اذان گفت و از هادی پرسید
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_شصتویک
باید برای ننه جان کاری میکردم و گرنه ممکن بود ننه جان هم بمیره و من برای همیشه تنها شم.حتی فکر از دست دادن ننه جان دلمو به درد می آورد وحس میکردم جونم به جون ننه جان بنده.
برای همین طلاو نعمت رو برداشتم و رفتم خونه مادرم.محمدو عباس با هادی صحرا بودن.با رسیدن به خونه مادرم وسایلی که دستم بود و به همراه نعمت به مادرم دادم و طلا رو فرستادم پیش پروین و از مادرم خواستم برای ناهار هادی هم غذا درست کنه.
مادرم پرسید خودت مگه کجا میخوای بری؟میدونستم اگه بگم میخوام برم ده بالا، مانع میشه و نمیزاره برم. برای همین گفتم میخوام برم حمام.
گفت پس ننه جان کجاست؟
گفتم اون رفته پیش خاله زینب.
مادرم پرسید اون که ناخوش احوال بود.چطوری تا ده پایین رفته؟با بی حوصلگی گفتم هادی با گاری بردش و زود از مادرم خداحافظی کردم.چون میدونستم اگه یکم دیگه بمونم، مادرم اینقدر سوال می پرسه که برای رفتن به ده بالا دیر میشه.
با عجله راه افتادم به سمت ده بالا،توی راه به روزی که پری رو روی دستم تا ده بالا بردم فکر میکردم و انگار لحظه به لحظه اون روز جلوی چشمام جون میگرفت.
ما آدمها موجودات عجیبی هستیم و هرچی شرایطمون سخت تر بشه، طاقت ما هم بیشتر میشه.
منی که قبلا فکر میکردم با مردن پری عمر منم تموم میشه و از نبودش دق میکنم ،حالا بعد از گذشت دو سه سال هنوز زنده م و اینبار بدون پری این راه رو طی میکردم.
ده خیلی دور بود و هرچی به ظهر نزدیکتر می شدیم، هوا هم گرمتر می شد.توی راه همش دعا میکردم این بار دکتر توی مطبش باشه. توی راه به بدن استخونی وصورت لاغر ننه جان فکر میکردم و با سرعت بیشتری به راهم ادامه می دادم.
اینقدر توی افکار خودم غرق بودم و به پری و ننه جان و سرنوشتم فکر کردم که نفهمیدم کی به روستا رسیدم و مستقیم به سمت خونه ای که مطب دکتر اونجا بود رفتم.
از اینکه دکتر توی مطبش بود،خدارو شکر کردم. اما تعداد کسایی که توی اون اتاق نشسته بودن تا برن پیش دکتر کمی زیاد بود.از چند نفرشون خواستم تا اجازه بدن من زودتر برم پیش دکتر،اما اونا هم میگفتن حالشون خوب نیست و خودشون کار دارن و باید زود برگردن و ازروستاهای اطراف اومدن.
به ناچار نشستم تا نوبتم بشه. همش فکرم پی ننه جان و هادی بود.اگه هادی می اومد و میدید نیستم، حتما پوست از سرم میکند. اما فکر کردن به اینکه حال ننه جان خوب شه،ترس از هادی رو توی دلم کمرنگ میکرد.
بعداز حدود دو یا سه ساعت نوبتم شد.بعد از من هم عده زیادی اومده بودن و منتظر بودن که دکتر ببینتشون.اتاقی که دکتر توش بود، اتاق زیر ایوون پیرزنی که قبلا دیده بودم بود و با یه در چوبی از اتاقی که ما توش بودیم جدا شده بود.
با نا امیدی نگاهی به ادمهایی که توی نوبت بودن انداختم و رفتم توی اتاق.دکتر مرد میانسالی بود،موهای شقیقه ش کمی سفید شده بودو به شدت خوشرو بود.
با دیدن نگاه من گفت مشکل شما چیه.نمیدونستم باید چی بگم که دل دکتر به رحم بیاد و با من به روستا بیاد. اما با من من گفتم من خودم مریض نیستم.
دکتر نگاه سرسری بهم انداخت و گفت پس چه کمکی ازدست من برمیاد؟همین یه جمله کافی بود تا اشک من سرازیر شه وهمه چیو برای دکتر توضیح بدم.
دکترنگاهی به ساعت توی دستش انداخت وگفت امروز سرم خیلی شلوغه، نمیرسم بیام. جمعیتی هم که بیرون منتظر بودن که خودت دیدی.تا دیدم الانه که دکتر ردم کنه برم، شروع کردم به التماس کردن و پولهایی که توی دستم داشتم نشونش دادم وگفتم پولشم هرچقدر بشه میدم.
دکترکه کلافه شده بود گفت خیلی خب، اسم روستا رو بگو و برو خودم میام.
خیالم راحت شد که دکترو راضی کردم وزود گفتم نه میشینم بیرون تا کارتون تموم شه و برای اینکه دکتر پشیمون نشه زود رفتم بیرون.
کاردکترخیلی طول کشید ومن همچنان بیرون منتظر دکتر بودم.
بلاخره طرفای عصر کار دکتر تموم شدو کیف وسایلشو گرفت دستش و باهم به سمت روستا حرکت کردیم.
توی راه جلوتر از دکتر راه میرفتم تا بلکه اونم تندتر راه بیاد و زود برسیم.
خدا خدا میکردم هادی دیر به خونه بیاد و دکترو نبینه.وقتی به روستا رسیدیم مستقیم به سمت خونه حرکت کردمو از دکتر میخواستم یکم عجله کنه.
ننه جان توی اتاق بودو به آب و نونی که براش گذاشته بودم دست نزده بود.دکتر معاینه ش کردو گفت سرماخوردگی توی بدنش مونده و باعث عفونت ریه ها شده.نسخه ای براش نوشت و گفت از شهر تهیه کنیم و از توی کیفش چندتا قرص داد که تاتهیه داروهای اصلی به ننه جان بدیم. بعدم گفت اگه با مصرف داروها حالش بهتر نشد،ننه جان رو ببریم پیشش.میدونستم ننه جان جونی توی تنش نداره که اینهمه راه بره وهادی هم سرگرم کارهای صحراست و وقت نداره.
ادامه دارد...
@aghmiun
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ڪلید آرامش
جایے در پس افڪار توست
هر شب ڪہ
چراغ ها را خاموش میڪنے
با اندیشیدن بہ رویاهایت
ڪلید آرامش را روشن ڪن!
شبتون بخیر
@aghmiun
ارزش خودت رو بدون... - ارزش خودت رو بدون....mp3
زمان:
حجم:
4.5M
صبح 21 آبان
یک روزهایی را باید اختصاص داد به بی خیالی...
نه به دغدغه ای فکر کرد
نه غصه ای خورد
نه نگرانِ چیزی بود.
یک روزهایی را باید از تویِ تقویمِ دنیا بیرون کشید
و برایِ خود زندگی کرد...🌱
صبحتون بخیر🌞🍁
@aghmiun
43.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘 مسافرت آغمیون ،
🌼مهرماه.
❇️جانمایی مجددبرخی از فیلمهای سفر بنا به درخواست برخی ازهمراهان گرانقدر مان
سپاس بیکران بابت پیامهای محبت آمیزتان🙏🙏
@aghmiun
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر وقت که به زادگاهم آغمیون می روم و در کوچه و پس کوچه های آن قدم می زنم یاد خاطرات قدیم می افتم و ناخواسته قیافه خیلی از هم کتی هایم را متصور میشوم .
این درب چوبی زیبای منزل مرحوم مشهد نصرت نیازلو هست که دوست عزیزم صفر نیازلو ،تدبیر بخرج داده و همان درب را در منزل نوساخت خود نصب کرده است . چقدر من با دیدن این درب ذوق زده شدم و بیاد گذشته ها افتادم.......
42.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مسیر برگشت روستای چله خانه.
@aghmiun
21.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️ مناظری ازروستای صومعه زرین تقدیم نگاه شماهمراهان گرامی
(ازنظرموقعیتی بالاترازآغمیون وسهزاب)
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_شصتویک باید برای ننه جان کاری میکردم و گرنه ممکن بود ننه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_شصتودو
برای همین شرایط رو برای دکتر توضیح دادم و از دکتر خواهش کردم خودش ده روز دیگه بیاد و ننه جان رو ببینه.دکتر نگاهی به ننه جان انداخت و قبول کرد.موقع رفتن هرچی پول داشتم دادم به دکتر و کلی دعاش کردم و تند و تند ازش تشکر میکردم.دکتر مقدار خیلی کمی از پولو برداشت و گفت من وظیفه مو انجام دادم و به سمت در رفت.برای بدرقه دکتر پشت سرش راه افتادم و همزمان بارفتن دکتر، هادی با بچه ها وگاری اومد توی خونه.
نگاهی به من و نگاهی به دکتر کرد که زود گفتم دکتر دانشوره و از ده بالا اومده ننه جان رو معاینه کنه.
هادی سری تکون داد و بی اهمیت به دکتر گاری رو آورد داخل حیاط.
دکتر رفته بود و تنها چیزی که روبروی من بود،چشمهای سرخ هادی بود.برای اینکه هادی بیشترعصبانی نشه شروع کردم به توضیح دادن ماجراو کمی هم ازخودم روش گذاشتم تاهادی باورکنه حال ننه جان خیلی بدبوده و من مجبورشدم برم دنبال دکتر.
تندو پشت سرهم حرف میزدم وقسم میخوردم وبازهم برای اینکه نشون بدم حال ننه جان خیلی بد بوده گفتم ننه جان از صبح چند بار بالا آورده.
هادی هم دیگه حرفی نزدو بعد از بردن الاغ به طویله دست و صورتشو شست اومد بالا و رفت توی اتاق که حال ننه جان رو بپرسه.
اینقدر که اضطراب داشتم از خدا میخواستم حال ننه جان بدتر شده باشه تا هادی دعوام نکنه.
هادی کمی با ننه جان حرف زد و از اتاق رفت بیرون و بعدم منو صدا کرد.
احساس میکردم هر لحظه گردش خون داره توی بدنم متوقف میشه و قلبم از حرکت می ایسته.شاید ده تا پله رو به اندازه سه دقیقه طول کشید تا رفتم پایین.
گوشه حیاط اتاقی بود که تنور داشت و اونجا نون میپختیم و توی اون اتاق انباری بود که چوب هایی که برای آتیش روشن کردن توی تنور لازم داشتیم و انبار میکردیم.
همینکه هادی اونجا وایساده بودو منو صدا میکرد معلوم بود چه اتفاقی قراره بیفته.
محمدو عباس توی اتاق پیش ننه جان بودن و از ظهر هنوز وقت نکرده بودم برم طلا و نعمت رو از خونه مادرم بیارم.
تمام فکرم پیش بچه هام بود.ولی به ناچار آروم رفتم به سمت اتاق نون پزی.هادی تا منو دید گفت تو که گفتی ننه جان بالا آورده ؟
گفتم بخدا حالش بد بود. اگه نمی رفتم دنبال دکتر، ننه جانم میمرد، مثل پری، مثل طلا و شروع کردم به گریه کردن.
اما هادی اصلا به حرفهای من توجه نکردو نذاشت حرف دیگه ای از دهنم بیرون بیاد که شروع کرد به زدن من و همش میگفت به من دروغ میگی،ناله میزدم و التماس میکردم که ببخشه و همش میگفتم غلط کردم! میدونستم حرفهام تاثیری نداره، اما بازم التماس میکردم ولم کنه، چون میدونستم اینبار کسی توی خونه نیست منو نجات بده.
انگار هادی از زدن من خسته شد و یک لحظه ولم کرد و رفت اما با دیدن چوبی که از گوشه اتاق برداشت وحشت کردم و با صدای بلندی ننه جان رو صدا میکردم.
هادی چوب و تا بالای سرش میبرد و محکم به بدنم میکوبید.قسمت شکسته چوب ها تیز بود وبا شدتی که هادی میزد توی تنم میرفت.
درد تا مغز استخونم می رسید و جونمو به لبم می رسوند.اولش جون داشتم که کمک بخوام و التماس کنم. اما کم کم صدام به ناله ضعیفی تبدیل شدو بدنم بی حس شد و دنیا جلوی چشمام تاریک شد.
چشمامو که باز کردم توی اتاق بودم و ننه جان بالای سرم داشت آروم آروم گریه میکردو زیر لب با خودش حرف میزد.
تا دید چشمامو باز کردم بلندتر گریه کردو همش ازم حلالیت میخواست.
ازاینکه زنده مونده بودم و هنوز نفس میکشیدم بغضم گرفت و به ننه جان گفتم چرا من نمردم؟چرا من هنوز زنده م و شروع کردم به گریه کردن.چقدر جون سخت بودم من که با کتکی که خورده بودم بازم زنده بودم.چراخدا منو نمی کشت تا از این زندگی راحت شم.
کتک هایی که از مادرم خورده بودم، سه روزی که توی زیر زمین با منیر زندونی بودم ،کتک هایی که از هادی خورده بودم همش مثل یه فیلم می اومدجلوی چشمم واشک هایی که ازداغ دلم گرم گرم بودن روی گونه م میریخت.
بعدازچند سال یاد حامد افتادم. یاد اون لحظه ای که برام به زبان محلی خودشون شعر میخوندو دست میزد و میگفت تا آبادان کل کشون میبرمت.
آخ که چه بدبختی بودم من که باید بخاطر هر چیزی کتک میخوردم.نگاهم کشیده شد سمت گوشه اتاق محمدوعباس گوشه اتاق خواب بودن. ازچشمهای بسته شون هم معلوم بود که کلی گریه کردن.
تمام بدنم درد میکردو نای تکون خوردن نداشتم. با همه دردی که توی تنم داشتم، دلم پیش نعمت و طلا بود.
برای همین به ننه جان گفتم،مادرم بچه هارو نیاورد؟
ننه جان گفت خود هادی رفته بیارتشون، فکر اونا نباش وبا دستهایی که هنوز از شدت تب داغ بود،شروع کرد به نوازش کردن دستهام.
نمیدونم هادی چه بلایی به سرم آورده بود که ازدرد نای تکون خوردن نداشتم و با هر حرکت کوچیکی جونم به لبم می رسید.
ادامه دارد...
@aghmiun