کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_شصتویک باید برای ننه جان کاری میکردم و گرنه ممکن بود ننه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_شصتودو
برای همین شرایط رو برای دکتر توضیح دادم و از دکتر خواهش کردم خودش ده روز دیگه بیاد و ننه جان رو ببینه.دکتر نگاهی به ننه جان انداخت و قبول کرد.موقع رفتن هرچی پول داشتم دادم به دکتر و کلی دعاش کردم و تند و تند ازش تشکر میکردم.دکتر مقدار خیلی کمی از پولو برداشت و گفت من وظیفه مو انجام دادم و به سمت در رفت.برای بدرقه دکتر پشت سرش راه افتادم و همزمان بارفتن دکتر، هادی با بچه ها وگاری اومد توی خونه.
نگاهی به من و نگاهی به دکتر کرد که زود گفتم دکتر دانشوره و از ده بالا اومده ننه جان رو معاینه کنه.
هادی سری تکون داد و بی اهمیت به دکتر گاری رو آورد داخل حیاط.
دکتر رفته بود و تنها چیزی که روبروی من بود،چشمهای سرخ هادی بود.برای اینکه هادی بیشترعصبانی نشه شروع کردم به توضیح دادن ماجراو کمی هم ازخودم روش گذاشتم تاهادی باورکنه حال ننه جان خیلی بدبوده و من مجبورشدم برم دنبال دکتر.
تندو پشت سرهم حرف میزدم وقسم میخوردم وبازهم برای اینکه نشون بدم حال ننه جان خیلی بد بوده گفتم ننه جان از صبح چند بار بالا آورده.
هادی هم دیگه حرفی نزدو بعد از بردن الاغ به طویله دست و صورتشو شست اومد بالا و رفت توی اتاق که حال ننه جان رو بپرسه.
اینقدر که اضطراب داشتم از خدا میخواستم حال ننه جان بدتر شده باشه تا هادی دعوام نکنه.
هادی کمی با ننه جان حرف زد و از اتاق رفت بیرون و بعدم منو صدا کرد.
احساس میکردم هر لحظه گردش خون داره توی بدنم متوقف میشه و قلبم از حرکت می ایسته.شاید ده تا پله رو به اندازه سه دقیقه طول کشید تا رفتم پایین.
گوشه حیاط اتاقی بود که تنور داشت و اونجا نون میپختیم و توی اون اتاق انباری بود که چوب هایی که برای آتیش روشن کردن توی تنور لازم داشتیم و انبار میکردیم.
همینکه هادی اونجا وایساده بودو منو صدا میکرد معلوم بود چه اتفاقی قراره بیفته.
محمدو عباس توی اتاق پیش ننه جان بودن و از ظهر هنوز وقت نکرده بودم برم طلا و نعمت رو از خونه مادرم بیارم.
تمام فکرم پیش بچه هام بود.ولی به ناچار آروم رفتم به سمت اتاق نون پزی.هادی تا منو دید گفت تو که گفتی ننه جان بالا آورده ؟
گفتم بخدا حالش بد بود. اگه نمی رفتم دنبال دکتر، ننه جانم میمرد، مثل پری، مثل طلا و شروع کردم به گریه کردن.
اما هادی اصلا به حرفهای من توجه نکردو نذاشت حرف دیگه ای از دهنم بیرون بیاد که شروع کرد به زدن من و همش میگفت به من دروغ میگی،ناله میزدم و التماس میکردم که ببخشه و همش میگفتم غلط کردم! میدونستم حرفهام تاثیری نداره، اما بازم التماس میکردم ولم کنه، چون میدونستم اینبار کسی توی خونه نیست منو نجات بده.
انگار هادی از زدن من خسته شد و یک لحظه ولم کرد و رفت اما با دیدن چوبی که از گوشه اتاق برداشت وحشت کردم و با صدای بلندی ننه جان رو صدا میکردم.
هادی چوب و تا بالای سرش میبرد و محکم به بدنم میکوبید.قسمت شکسته چوب ها تیز بود وبا شدتی که هادی میزد توی تنم میرفت.
درد تا مغز استخونم می رسید و جونمو به لبم می رسوند.اولش جون داشتم که کمک بخوام و التماس کنم. اما کم کم صدام به ناله ضعیفی تبدیل شدو بدنم بی حس شد و دنیا جلوی چشمام تاریک شد.
چشمامو که باز کردم توی اتاق بودم و ننه جان بالای سرم داشت آروم آروم گریه میکردو زیر لب با خودش حرف میزد.
تا دید چشمامو باز کردم بلندتر گریه کردو همش ازم حلالیت میخواست.
ازاینکه زنده مونده بودم و هنوز نفس میکشیدم بغضم گرفت و به ننه جان گفتم چرا من نمردم؟چرا من هنوز زنده م و شروع کردم به گریه کردن.چقدر جون سخت بودم من که با کتکی که خورده بودم بازم زنده بودم.چراخدا منو نمی کشت تا از این زندگی راحت شم.
کتک هایی که از مادرم خورده بودم، سه روزی که توی زیر زمین با منیر زندونی بودم ،کتک هایی که از هادی خورده بودم همش مثل یه فیلم می اومدجلوی چشمم واشک هایی که ازداغ دلم گرم گرم بودن روی گونه م میریخت.
بعدازچند سال یاد حامد افتادم. یاد اون لحظه ای که برام به زبان محلی خودشون شعر میخوندو دست میزد و میگفت تا آبادان کل کشون میبرمت.
آخ که چه بدبختی بودم من که باید بخاطر هر چیزی کتک میخوردم.نگاهم کشیده شد سمت گوشه اتاق محمدوعباس گوشه اتاق خواب بودن. ازچشمهای بسته شون هم معلوم بود که کلی گریه کردن.
تمام بدنم درد میکردو نای تکون خوردن نداشتم. با همه دردی که توی تنم داشتم، دلم پیش نعمت و طلا بود.
برای همین به ننه جان گفتم،مادرم بچه هارو نیاورد؟
ننه جان گفت خود هادی رفته بیارتشون، فکر اونا نباش وبا دستهایی که هنوز از شدت تب داغ بود،شروع کرد به نوازش کردن دستهام.
نمیدونم هادی چه بلایی به سرم آورده بود که ازدرد نای تکون خوردن نداشتم و با هر حرکت کوچیکی جونم به لبم می رسید.
ادامه دارد...
@aghmiun
💢شاه مرده
در زمان یکی از شاهان، شایعه شد که شاه مرده.
شاه به عواملش دستور پیگیری داد که کسی که شایعه را درست کرده پیدا کنند.
پس از جستجو، به عامل شایعه پراکنی که یک پیرزن بود رسیدند.، و نزد پادشاه بردند.
پادشاه به پیرزن گفت، چرا شایعه مرگ من را درست کردی، در حالی که من زنده ام.
پیرزن گفت من از اوضاع مملکت به این نتیجه رسیدم که شما دارفانی را وداع گفته اید.
چون هرکسی هرکاری که بخواهد انجام میدهد، قاضی رشوه میگیرد و داروغه از همه باج خواهی میکند و به همه زور میگوید، کاسبها هم کم فروشی و گران فروشی میکنند،
هیچ دادخواهی هم پیدا نميشود،
هیچکس بفکر مردم نیست و مردم به حال خود رها شده اند، لاجرم فکر کردم شما در قید حیات نیستی!
@aghmiun
💢از وقتی توبه کرده ام😂
شخصی بعد از نماز در بلندگو گفت:
آهای مردم همگی گوش کنید!
میخواهم کسی را به شما معرفی کنم
که قبلا دزد بوده، مشروب و مواد مخدر
مصرف میکرده، زناکار و خلافکار بوده و هیچ
گناهی نیست که مرتکب نشده باشه
ولی اکنون خدا او را هدایت کرده
و همه چیز را کنار گذاشته است..
بعد گفت: بیا احمد جان بلندگو را بگیر
و خودت برای مردم تعریف کن که چطور توبه کردی!
احمد آمد و بلندگو را گرفت و گفت:
مردم من یک عمر دزدی میکردم،معصیت میکردم،مال حروم میخوردم
خدا آبرویم را نبرد!
اما از وقتی که توبه کردم این آقا هیچ کجا برای من آبرو نگذاشته است!😂
@aghmiun
5 درس مهم از کتاب باشگاه پنج صبحیها:
🔹گوشیتو چک نکن!
بالافاصله بعد از بیدار شدن، نرو سمت گوشیت. این کار شما رو خیلی حواسپرت میکنه و خلاقیت رو هم ازتون میگیره.
🔹به خودت جایزه بده.
حتی اگه موفقیت کوچیکی هم داشتی، حتما به خودت جایزه بده.
🔹آدمهای منفی، ممنوع!
آدمهای منفی اطرافت هرچقدر کمتر باشند، زودتر و بهتر به هدفهات میرسی. پس همین الان با آدمهای غرغرو و منفی، خداحافظی کن.
🔹برنامهریزی، برنامهریزی، برنامهریزی!
هیچ موفقیتی بدون برنامهریزی اتفاق نمیفته؛ اما بهترین نوع برنامهریزی، برنامهریزی هفتگیه.
🔹خواب کافی
خوب و کافی بخواب تا وقتی که بیداری، موفق و پیروز باشی.
همیشه طوری برنامهریزی کن که حتما شبها، ۶ تا ۸ ساعت بخوابی.
@aghmiun
غم فراق سخت و طاقت فرساست، و هیچ فراقی سهمگین تر از فراق مادر نیست، چرا که مادر نوری الهی است که صراط زندگی هر کس از آن روشنی می گیرد و چون به خاموشی می گراید وجودش آشکارتر می گردد.
درگذشت مادر مهربانمان
مرحومه صغری بالایی
غمی سنگین و حزنی جانکاه بر دل ما بود که با همدردی شما دوستان، آشنایان و بستگان التیام یافت.
بدینوسیله از تمامی عزیزانی که در مراسم تشیع ، تدفین و مجالس آن مادر مهربان حضور یافتندو یا با پیامها و تماسهایشان تسلی بخش ما گشتند، تقدیر و تشکر می نماییم.
از خداوند منان خواهانیم توفیق دهد الطافتان را در شادیهایتان جبران کنیم.
از طرف: خانواده حسین زاده
🙏🙏🙏🙏🙏🙏
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
🔘آشاقاکند ورودی ازراست. ۱- شیخ خسرو قاهری۲-زهیر دلیر۳- حسین دلیر۴-عرشعلی اسودی۵-میرزا فرضعلی اسودی۶
قره گونلی(کوچه شهید هوشیار)
۱۱۲قربان قیصری۱۱۳شیخ حسن هوشیار ۱۱۴اسداله سلیمان پور۱۱۵عسگر سلیمان پور۱۱۶علی اصغر برزگری--حاج بهمن برزگری--۱۱۷حاجعلی برزگری۱۱۸وهب اشرف زاده۱۱۹حاجی اشرف زاده۱۲۰کربلایی روح اله فدایی۱۲۱حاج ذکر علی ساعدی۱۲۲عبداله منظوری۱۲۳بایرامعلی ساعدی۱۲۴اروجعلی ساعدی۱۲۵اسماعیل جوانی۱۲۶یوسفعلی عزتی۱۲۷حاج هلال محمودی۱۲۸محمد فردی۱۲۹حاج قدرت قلی زاده۱۳۰رستم رستمی۱۳۱میرزا موسی و پسران۱۳۲محمد گلچین۱۳۳سلمان گلچین۱۳۴کالبای ملک آته دان۱۳۵کالبای آیت آته دان۱۳۶یداله طراری ( نوری پور)۱۳۷حاج حیدر ساعدی ۱۳۸ حاج یوسف رضایی۱۳۹خلیل گواری۱۴۰جلیل گواری۱۴۱قدیر داداش زاده(پدر شهید فیروز داداش زاده) ۱۴۲
محله دلون
۱۴۲اوستا موسی سیاهی۱۴۳محمود قلی زاده۱۴۴کالبای پنجعلی نوری پور۱۴۵علی آقا پاسبانی۱۴۶ابوالقاسم فاضلی۱۴۷ابوعلی فاضلی۱۴۸مهدی رستمی۱۴۹شیخ قربان نژاد علیمحمدی۱۵۰روح اله سیاهی۱۵۱التفات بینوایی۱۵۲ذکر علی بابایی۱۵۳ربعلی بابایی۱۵۴سیفعلی محمد باقری۱۵۵یحیی میزانی۱۵۶سیفالدین باقری ۱۵۷غیبعلی محمد باقری۱۵۸یوسف نیازی۱۵۹عیسی سیاهی۱۶۰یداله قلی زاده۱۶۱ذکی قلی زاده۱۶۲محمد آقا غلامی۱۶۳کالبای سبزعلی غلامی۱۶۴روح اله اسدی۱۶۵محمد موثق۱۶۶ابراهیم ممی زاده۱۶۷بایرام پرغم۱۶۸داداش ممی زاده۱۶۹فرج بی غم ۱۷۰نصیر بی غم ۱۷۱رجب بی غم ۱۷۲رمضان بی غم۱۷۳کالبای پنجی جباری۱۷۴باقر مهتابی۱۷۵ذکر علی عرتی۱۷۶نوروز عزتی۱۷۷صفر پر غم۱۷۸یوسف ندیری۱۷۹ربعلی ندیری۱۸۰آبی ندیری۱۸۱یعقوب ندیری۱۸۲یوسف موتمن۱۸۳حاج برات موتمن۱۸۴محمد موتمن۱۸۵حسن موتمن۱۸۶غلامرضا فلاحی۱۸۷رحمت خلیلی۱۸۸حاج ذوالفقار نژاد عباسی۱۸۹جمال قلنجی۱۹۰حاج محمود محمدی۱۹۱اوستا اسداله خلیلی۱۹۲
پاشا دونگسی
۱۹۳سبزعلی درگاهی۱۹۴محمد برنده ۱۹۵حاج جعفر طاقی۱۹۶حاج محمد محرم زاده۱۹۷حاج ابراهیم طاقی۱۹۸حاج محمد سایر و پسران۱۹۹نصرت محمودی۲۰۰اروخ سارا( مادر بزرگ برادران اسماعیلی)محمود بالنده۲۰۱اسماعیل مستوری۲۰۲محمد مستوری۲۰۳یحیی حبابی۲۰۴اسماعیل حبابی۲۰۵عباداله حبابی۲۰۶میرزا رسول راستگو۲۰۷رضا نقی پور۲۰۸محمود دلاور۲۰۸حسین دلاور۲۰۹ کالبای یعقوب( اوستا یعقوب)۲۱۰ حاج حسن سایر ۲۱۱علی اکبر سایر۲۱۲
کوچه شهید منتخب
۲۱۳محمد منتخب۲۱۴حسن منتخب ۲۱۵علی آقا منتخب۲۱۶حمزه فدایی۲۱۷ابراهیم فدایی ( قاضی اوغلی)--خسروفدایی--۲۱۸غلام معرفت۲۱۹احمد شفاهی۲۲۰گلشاد یعقوب زاده۲۲۱جواد ابتهاج۲۲۲عبدالعلی ابتهاج۲۲۳جواد ابتهاج۲۲۴قربانعلی فاقعی۲۲۵خیراله فاقعی۲۲۶حاج حسینعلی اکرمی۲۲۷حاج ابوالفضل معرفت۲۲۸حسن ممی زاده۲۲۹حسین ممی زاده۲۳۰یحیی غفوری۲۳۱اوستا بهلول فدایی اقدم۲۳۲حاج موسی فدایی۲۳۳حسن فدایی۲۳۴اشرف فدایی۲۳۵حاج جبرائیل کریمی۲۳۶اسماعیل صمد خانی۲۳۷حاج یداله نجف زاده۲۳۸گلی امیر نژاد۲۳۹حاج میکائیل کریمی۲۴۰صادق نیازلو۲۴۱ خیراله رمضانی ۲۴۲حیدر صمد خانی۲۴۳حاج قربان نوروزی ۲۴۴طیب ۲۴۵محمد حسین کارگری۲۴۶زینال قدرتی۲۴۷رجب ممتاز آذر ۲۴۸ربعلی منصوری۲۴۹محمد اصفر اصل ۲۵۰حاج عباس ۲۵۱حاج خلیل بحری۲۵۲ابراهیم اصفر اصل۲۵۳برات کاشنده۲۵۴حمدالله کاشنده۲۵۵یداله کاشنده ۲۵۶محمد نیرویی ۲۵۷حاج محمد آقا آخوندی۲۵۸حاج علی آقا آخوندی۲۵۹حاج حسن آقا آخوندی۲۶۰نصرت عفتی۲۶۱سلیمان۲۶۲حمداله نیازلو۲۶۳موسی نجفیان۲۶۴مجید موجودی۲۶۵عبدالعلی اصغری اصل۲۶۶عباداله مظفری۲۶۷حاج حمداله غفوری۲۶۸حسین نجف خانی۲۶۹عبدل بحری۲۷۰قدرت قدرتی۲۷۱نقی بانوی۲۷۲بلال بیاضی۲۷۳حاج ذکر علی زمردی ۲۷۴حسن۲۷۵نصرت نیازلو۲۷۶.--حسن فراقی--ابوالفضل بیاضی۲۷۷یوسف مولایی۲۷۸هلال غفرانی۲۷۹مرتضی بیاضی۲۸۰بالاخان اعزازی۲۸۱قربان ابتکاری۲۸۲جبار زارعی فرد۲۸۳حاج ربعلی زمردی۲۸۴زینال زمردی۲۸۵حاج میرزا عبداله ذبیحی۲۸۶حسن بخشنده۲۸۷آقا میرزا عین اله ذبیحی۲۸۸اژدر بخشنده۲۸۹مرتضی بخشنده۲۹۰ستار۲۹۱بایرام پر غم
ادامه دارد...
همراهان ارجمند درصورت وجودمغایرت، لطفااطلاع رسانی بفرمایید. سپاس
Iraj MahdiyanIraj Mahdiyan - Tanha [128].mp3
زمان:
حجم:
4.4M
Iraj Mahdiyan - Tanha
@aghmiun
🔘وضعیت ورودی روستا
لطفا رسیدگی شود.
📲ازساکنان محترم.
🔘سلام و عرض ادب خدمت شما
لطفا به دهیاری و شوراهای عزیز مون اعلام کنین به کل روستا رسیدگی کنن وهیچ فرقی بین محلات نزارن،الان هر چی طرح سمت محله های دیگه هست. محله مایا مهم نیست یا نیمه کاره رها شده..الان ورودی آغمیون که آبروی روستاست اصلا رسیدگی نمیشه..حصارکشی آرامگاه(قبرستان) که نیمه کاره رها شده.
📲ازاهالی محترم آغمیون
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_شصتودو برای همین شرایط رو برای دکتر توضیح دادم و از دکتر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#قمر_تاج
#قسمت_شصتوسه
نیم ساعتی که گذشت هادی با نعمت وطلا برگشت.نعمت توی بغلش خواب بودو ننه جان زود بچه رو ازش گرفت تامن شیرش بدم. اما نمیتونستم به پهلو بچرخم که بچه روشیر بدم. برای همین ننه جان نعمت رو دمر گذاشت روی سینه م تاشیر بخوره.نعمت خواب بود، اما انگار بوی شیروحس کرد که زود دهن کوچیکشو باز کردو با ولع شروع کرد به شیر خوردن.
دلم برای بچه هام میسوخت،اگه اونا نبودن خودمو میکشتم وخلاص میکردم، اما اونا چه گناهی داشتن.درد من درد بی درمونی بود که جز مرگ چاره ای نداشت.
نعمت که شیرشو خورد، ننه جان با فاصله کنار من خوابوندش.دستشویی داشتم و باید تا حیاط میرفتم.
ننه جان داشت کمکم میکرد که از جام بلند شم که هادی اومد دستشو کشیدو گفت ولش کن خودش میره، نمرده که،بلد بوده تا ده بالا بره،تا دستشویی نمیتونه بره و لگد محکمی به پام زد که دوباره روی زمین افتادم.
داد زدم و گفتم خدایا منو بکش و خلاصم کن و شروع کردم گریه کردن و مدام جیغ میزدم.
هادی که دوباره عصبانی شده بود دوباره شروع کرد به زدن من.ننه جان خودشو روی من انداخته بود تا هادی منو نزنه.
بچه ها از سرو صدای ما بیدار شده بودن و وحشت زده گریه میکردن.
زیر لب هادی رو نفرین میکردم.ننه جان کنارم خوابیده بودو همچنان حالش بد بود.
یاد قرصی که دکتر داده بود افتادم.محمدو صدا زدم که بره و قرصو بیاره برای ننه جان.محمد که قرص رو آورد، یکی هم خودم خوردم تا بلکه کمی از دردم کم شه.
فردا صبح تو تاریک و روشن هوا قبل از اینکه هادی بیدارشه محمدو بیدار کردم تا بره دنبال مادرم و بگه بیاد اینجا. نزدیکای ظهر بود که مادرم اومدو با دیدن من محکم کوبید توی صورتش با دیدن مادرم داغ دلم تازه شدو دوباره زدم زیر گریه و همه چیزو برای مادرم تعریف کردم.
مادرم با ناراحتی به حرفهام گوش میکرد خوشحال بودم که حداقل اینبار ازم حمایت میکنه.اما حرفهام که تموم شد گفت حق با هادیه دختر جان ،زنی که بدون اجازه شوهرش از خونه بره بیرون، فرشته ها لعنتش میکنن. من که هر روز هرروز نمیتونم زار و زندگیمو ول کنم بیام اینجا،تو بیا بریم خونه خودمون تا حالت بهتر شه.
ننه جان سرشو انداخته بود پایین و حرفی نمیزد. مادرم که بلند شد وسایل منو جمع کنه گفت گوهر خانوم روسیاه شدم پیشت.
تو دلم به حرف ننه جان خندیدم. پیش خودش فکر میکرد برای مادر من مهمه چه بلایی سر من اومده،اما خب ننه جان با مادر من فرق داشت.برای همینم اونو بیشتر از مادرم دوست داشتم.
موقع رفتن به مادرم گفتم از زیر فرش نسخه ننه جانو هم برداره تا بدم اصغر یا بابام از شهر داروهاشو بگیره.
با هزاربدبختی و آه و ناله با مادرم راه افتادم به سمت خونه. توی راه همه نگاهم میکردن و برای همین چادرمو تا پایین چونه م کشیده بودم پایین که کسی منو نبینه .
توی راه مادرم غر میزد که تو شدی کاسه داغ تر از آش! من نمیدونم اون دلش برا مادرش نسوخته،تو چیکاره بودی و همینطور غر میزد و لابلای غرغرهاش منو نصیحت می کرد.
مادرم نعمت رو بغل کرده بودو طلا هم دستش به چادر من بود و تند تند پشت سر ما راه می اومد.
همه فکرم پیش ننه جان بود که توی خونه تنها مونده بود. اما چاره ای نداشتم جز اینکه استراحت کنم تاحالم بهتر شه.
مادر پروین زایمان کرده بودو پروین برای نگهداری از مادرش رفته بوداونجا.
از اینکه با این وضع به خونه پدرم اومده بودم, احساس بدبختی میکردم. اما چاره دیگه ای هم نداشتم.
نسخه ننه جان رو به اصغر دادم تا از شهر بگیره و بیاره.ننه جان روزی یکبار بهم سر میزد و هادی رو تو اون مدت که خونه پدرم بودم، اصلا ندیده بودم.
هشت روز تمام نتونستم از جام تکون بخورم و حتی دستشویی هم با کمک مادرم میرفتم.کمرم به شدت درد میکرد و منو زمین گیر کرده بود.وقتی خودمو توی آینه دیدم از دیدن صورتم میترسیدم. با اینکه چندروز از کتک خوردنم میگذشت اماتمام صورتم کبود بود و گونه سمت چپم به طرز وحشتناکی ورم کرده بود و لبم پاره شده بود.جای تیزی چوب ها روی بدنم زخم شده بودو بیشتر جاهای بدنم کبود بود.
با وضع کبودی های بدنم خجالت میکشیدم برم حمام ده وبرای حمام کردن مادرم آب گرم میکردو توی انباری خودمو میشستم.
خواهرام هر روز به خونه مادرم می اومدن و برای من دل میسوزوندن.از دیدن نگاه ترحم بار اونا بیشتر دلم میگرفت وتوی دلم به هادی بدو بیراه میگفتم.
بعداز چهارده روز که حالم بهتر شده بود، به خونه برگشتم.ننه جان با دیدنم صورتمو بوسیدو رفت برام اسفند دود کرد.دلم برای خونه م تنگ شده بود، اما یادآوری کارهای هادی ناراحتم میکرد.
ننه جان حالش بهتر شده بودو خونه مثل دسته گل تمیز بود.اونجا خونه من بود و من جز زندگی کردن با هادی راه چاره دیگه ای نداشتم. برای همین باخودم تصمیم گرفتم به هیچ وجه هیچ بهانه دیگه ای دست هادی ندم.
ادامه دارد.
@aghmiun
فرصتی پیش آمد از یک مکان زیبا و دیدنی دیدار کردیم .
در آن مکان از شغل های قدیمی ماکت هایی درست کرده بودند که بسیار جالب و خاطره انگیز بود.
بیاد کفش و کفش خریدن های ایام قدیم و همچنین تعمیر کفش و اشیا قدیمی افتادم که چندین بار یک کفش را تعمیر میکردیم و استفاده می کردیم و خیلی اتفاق می افتاد یک جفت کفش را چندین نفر استفاده کنند یا بطور شریکی همزمان چند نفر می پوشید یا یک نفر چند وقتی یک جفت کفش را می پوشید و بعدا برادر یا خواهر کوچکتر از آن استفاده میکرد همینطور لباس را هم همین کارا انجام میدادند.
یاد آن ایام که خیلی هم با صفا و صمیمی بود بخیر ......
و عرض ادب و احترام دارم خدمت حاج یوسف اعزامی بزرگوار که موقع سکونت در آغمیون همیشه هوای اهالی را داشت و همیشه در حق ما ها لطف داشتند . و بارها و بارها کتانی های پاره ما بچه ها را جفت و جور میکرد .انشاالله عمر پر برکت داشته باشند .
📣 جاده قدیم شمیران سال ۱۲۸۹
خیابان شریعتی فعلی
@aghmiun
ممنون آقای حسین برنده
"دلقک و طبیب "
قصه دلقک و دکتر را شنیدی دوست من ؟
دکتری بود شهرتش آوازه ی دشت و دمن
می رهاند جمله مصیبت دیدگان را وی ز غم
یک شبی آورد در پیش مریضی نسخه کم
بود افسرده و بس بد حال بیمار عزیز ،،،
زود پیچید او برایش نسخهای شاد و تمیز
شرح سیرکی را به چند کوچه ی پایین تر بداد
میبرد بر روی صحنه دلقکی اجرای شاد
من فرستادم بدانجا چند نفر بیمار خویش
از تماشا گشته ترمیم روح زخمی قلب ریش
میکنم نسخه تو را دیدن از آن اجرای شاد
تا که غم سازی فراموش درد بسپاری به باد
لب گشود بیمار و با تلخی بگفتش یک کلام
دلقک آن سیرک من هستم طبیبم والسلام
شعر از مجید ناصری
@aghmiun