eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.3هزار دنبال‌کننده
14.3هزار عکس
16.4هزار ویدیو
110 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
📣 جاده قدیم شمیران سال ۱۲۸۹ خیابان شریعتی فعلی @aghmiun ممنون آقای حسین برنده
"دلقک و طبیب " قصه دلقک و دکتر را شنیدی دوست من ؟ دکتری بود شهرتش آوازه ی دشت و دمن می رهاند جمله مصیبت دیدگان را وی ز غم یک شبی آورد در پیش مریضی نسخه کم بود افسرده و بس بد حال بیمار عزیز ،،، زود پیچید او برایش نسخه‌ای شاد و تمیز شرح سیرکی را به چند کوچه ی پایین تر بداد میبرد بر روی صحنه دلقکی اجرای شاد من فرستادم بدانجا چند نفر بیمار خویش از تماشا گشته ترمیم روح زخمی قلب ریش میکنم نسخه تو را دیدن از آن اجرای شاد تا که غم سازی فراموش درد بسپاری به باد لب گشود بیمار و با تلخی بگفتش یک کلام دلقک آن سیرک من هستم طبیبم والسلام شعر از مجید ناصری @aghmiun
28.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جاده‌ای که انسان برای خروج از غم و اندوه در آن سفر می‌کند هرگز مستقیم نیست... روزهای خوب و روزهای بد وجود دارند. اگر امروز یک روز بد است، مثل پیچ جاده، باید از آن عبور کرد و به سلامت به مقصد رسید... 📚من پس از تو 👤جوجو مویز شب خوش. @aghmiun
کفش آهنی...1_6952163532.mp3
زمان: حجم: 5.6M
🔘بیست ودوم آبانماه فرزندتان را زیبا صدا بزنید😊 🔸ما در طول روز، بارها و بارها فرزندمان را صدا می زنیم. هر اندازه حضور ما و فرزندمان در کنار هم بیشتر باشد، این صدا زدن هم بیشتر خواهد بود. 🔸هر بار صدا زدن، یک فرصت برای ابراز محبت است. کیفیت این ابراز محبت، به میزان هنرمندی ما در انتخاب لحن و واژه ای بستگی دارد که برای صدا زدن برمی گزینیم. 🔸علی، فاطمه / علی آقا، فاطمه خانم/ علی جان، فاطمه جان/ پسر، دختر/ پسر جان، دختر جان/ پسر عزیزم، دختر عزیزم 🔸هر کدام از این صدا زدن ها، پیام خاصی دارند. با اضافه کردن یک «َ م» به آخر پسر یا دختر، می توانید دنیایی از تفاوت تولید کنید... @aghmiun
505.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 اقدام باورنکردنی یک لک‌لک؛ ابراز عشق به همسر و فرزندان با پتو در سرما! 🔸یک لک لک پتویی برای لک لک ماده‌ی خود می آورد تا او و تخم ها را در سرمای جانسوز هنگام صبح گرم نگه دارد. این ویدیو در فضای مجازی بازخورد فراوانی داشته است. @aghmiun
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼زندگی مجموعه‌ای است از اشتباهات، آموزه‌ها، تحمل و رشد، تمرین صبر و تلاش مداوم... 🔘 بیلی گراهام @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #قمر_تاج #قسمت_شصتوسه نیم ساعتی که گذشت هادی با نعمت وطلا برگشت.نعمت توی
غروب که هادی برگشت با دیدن من لبخند محوی زد ،احساس میکردم از برگشتنم خوشحاله اما به روی خودش نمیاره. روزها به سرعت می گذشت، اما کمردرد من خوب نشده بودو بیشتر وقتا از شدت کمردرد نمیتونستم راه برم. ننه جان مدام به هادی غر میزد که منو ببره شهر پیش دکتر! اما هادی اهمیت نمی دادو میگفت خودش خوب میشه. ننه جان که دید هادی به حرفهاش گوش نمیکنه رفت و از حاج رحیم برام روغنی گرفت تا باهاش کمرمو چرب کنم. نمیدونم روغنی که حاج رحیم داده بود تاثیر داشت یا محبت های ننه جان،اما کمردردم کمی بهتر شده بودو مثل قبل اذیتم نمیکرد. به کمردرد،به کتک خوردن ها،به توی رختخواب افتادن ها و به غمها و غصه هایی که هربار دلمو به درد می آوردن، خلاصه به زندگی که داشتم عادت کرده بودم و تمام دلخوشیم، بچه هام و ننه جان بود. گاهی با خودم فکر میکردم اگه محبت های ننه جان نبود،من خیلی وقت پیش ها توی اون خونه دق کرده بودم و مرده بودم. سرمای پاییز از راه رسیده بود و نعمت یک سال ونیمه بود که من دوباره باردار شدم.فشار حاملگی کمردرد منو بیشتر کرده بودو گاهی از شدت درد اشکم در می اومد. همزمان با من پروین و بدری ومنیر هم حامله بودن. خدایار از شنیدن خبر بارداری منیر خیلی خوشحال بود و برای منیر گردنبند خیلی قشنگی خریده بود.مادرم مدام نذرو نیاز میکرد خدا به منیر پسر بده تا به قول خودش چراغ خونه منیر بشه. محصولات صحرا رو که فروختیم، هادی تصمیم گرفت خونه کبری خانوم رو بخره.از شنیدن این موضوع خیلی خوشحال بودم. چون خونه کبری خانوم اتاق های بیشتری داشت و منم میتونستم اتاقی رو به عنوان اتاق مهمونخونه انتخاب کنم. اما هادی برای خرید خونه پول کم داشت.با اینکه توی ده ما میشد پول خونه رو توی چندتا قسط بدی، اما دلم نمی خواست به کسی بدهکار باشیم و هرچی پس انداز داشتم دادم به هادی تا کامل پول خونه رو بدیم. بعد از خرید خونه کبری خانوم دیوار و برداشتیم تا دوتا خونه بهم راه داشته باشه.خونه کبری خانوم حیاط بزرگ مربع شکلی داشت که با چندتا پله اتاق ها از کف حیاط جدا شده بودو گوشه سمت چپ حیاط زیر زمین وانباری و طویله بود.ازسمت چپ ایوون دوباره سه تا پله میخوردبه سمت بالا و اتاق بزرگی بود که من تصمیم داشتم اونجا رو اتاق مهمونخونه کنم و از همه مهم تر مطبخ گوشه سمت راست ایوون بود و دیگه لازم نبود برای آماده کردن غذا من تا حیاط برم. با خرید خونه کبری خانوم هیچ فرش و زیراندازی نداشتیم توی اتاق ها پهن کنیم. دوباره با ننه جان شروع کردیم به فرش بافتن. فرشی که توی اتاق بزرگ خونه داشتیم رو آوردیم و توی اتاق جدید انداختیم و بساط کرسی رو تو خونه جدید راه انداختیم. توی خونه کبری خانوم جای لوله بخاری داشت و هادی برای خونه یه بخاری نفتی خریده بود. بچه ها از دیدن بخاری ذوق زده بودن و مدام بالا و پایین میپریدن.با دیدن خوشحالی بچه ها،غصه هام ازیادم میرفت ودعا میکردم توی این خونه فقط صدای خنده و شادی باشه. ننه جان برای خواب بچه ها رو با خودش به خونه قدیمی میبرد و من و هادی توی خونه جدید می خوابیدیم. رشته بری و کنار گذاشته بودم تا زودتر بتونیم فرشو تموم کنیم و توی اتاق بندازیم. اما بارداری و رسیدگی به بچه ها وانجام کارهای مربوط به طویله و انجام کارهای خونه باعث می شد بیشتر ننه جان پای دار قالی باشه. ماهها به سرعت میگذشت و وقت زایمانم رسیده بود.اینقدر که باردار شده بودم دیگه خودم میتونستم حدس بزنم که کی وقت زایمانمه و از صبح دبه های آب وجلوی آفتاب گذاشته بودم. برای طلا با پارچه هایی که توی خونه بود، عروسکی درست کرده بودم و دستش داده بودم تا مشغول بازی شه و نعمتم گذاشتم کنارش تا مواظبش باشه. موقع زایمان همش صلوات میفرستادم که این آخرین بارداریم باشه و از خدا میخواستم دیگه بهم بچه نده. ننه جان با خنده بچه رو گرفت و گفت خداروشکر قمرتاج بچه دختره،دیگه طلا تنها نمیمونه. بچه رو که بغل کردم از خدا خواستم سرنوشت بچه هامو پراز شادی بنویسه وهیچ وقت ناراحتیشونو نبینم. هادی اسم دخترمونو هاجر گذاشت.با کمک هایی که ننه جان توی نگهداری بقیه بچه ها میکرد، نگهداری از هاجر در کنار کارهای خونه برام راحت تر بود. چیزی به زایمان منیر و پروین هم نمونده بود. بهمین دلیل مادرم فقط دوروز خونه ما موند، از طرفی حالمم بهتر بود. به محض اینکه سرپا شدم،دوباره کنار ننه جان قالی میبافتم و بعضی روزها هم رشته میبردیم. دلم میخواست با پولهایی که از فروش رشته و شیر در میارم، برای طلاو هاجر گوشواره بخرم. خدا به منیر پسری داده بود که اسمشو محمد گذاشته بود و خدایار دوباره بخاطر دنیا اومدن فرزند جدید سه روز توی خونه ش مهمونی گرفت. مادرم بیشتر از هرکسی خوشحال بودو این خوشحالی توی حرفهاش پیدا بود. ادامه دارد. @aghmiun
15.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این اثر شنیدنی و ماندگار فقط یک بار از صدا و سیما پخش شد. همه ایران این آهنگ مادر پرستار دلم را شنیده اند، اما تعداد کمی تا حالا تصویر خواننده اش را دیده اند! این جوان در حضور مادرش به صورت زنده در صدا و سیما این آهنگ را اجرا کرد و تمام مادران را به گریه انداخت! به قدری زیبا است که باید بیش از یک بار ببینید! تقدیم به تمامی مادران سرزمینم . روح تمام مادران اسمانی شاد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 @aghmiun ممنون از مخاطب گرامی خانم ایزد خواه
هم کدی سلام ؛ روستای آغمیون یکی از روستاهای انگشت شماری ،در بخش مرکزی سراب می باشد،که با قابلیت‌های بالقوه وتحسین پذیر،ولی متأسفانه باتوجه به نبود رقابت وتنش بین اعضا ،این روستا از اکثر روستاها عقب مانده و تنزل پیدا کرده،مثلا روستای ما دارای پنج عضو شورا بوده ولی متاسفانه، الان سه عضو دارد،الان که با شما صحبت می کنم،طبق نفوذ مسکن‌ سال(۱۳۹۵) حدود هزارو سیصد نفر برآورد شده،در حالی که روستای ما همین الان، شاید نزدیک دوهزار نفر ویا بیشترجمعيت دارد،وطبق جمعيت اعضا شورا ،اعتبارات....کاهش یا افزایش می یابد،این از کم کاری دهیار وشوارها ی روستا می باشد،ودر بین سه عضو شورا،هیچ وقت تنش رقابتی نمی باشد،ومتاسفانه کارهای عمرانی روستا،پس رفت می کنه ،متأسفانه افسوس می خورم که آغمیون عزیزم که پتانسیل های خوب درگردشگری و.... دارد،واز قدیم آغمیون وسهزاب جز مناطق گردشگری هست، عقب مانده عقب 🔘تلاش برای تخریب شخص یا شورا ودهیار نیست تلاش برای آبادانی روستا است اگر انتقاد نباشه روستا درست نمی شه. ضمن تشکر از زحمات دهیار محترم و زحمت کش و شورای محترم ،انشاالله با تلاش و همکاری همه اهالی شاهد پیشرفت روستا مان باشیم انشاالله... 📲پیام یکی از مخاطبین عزیز جهت رویت و اقدام موثر