""عینک""
در یکی از زمستان های سرد که برف سفید سنگین همه جای روستا را سفید پوش کرده بود ، مدارس و ادارجات هم تعطیل اعلام شده بود ، صبح که خواستیم از دم درب حیاط بیرون برویم جای رد پاهامون به ردیف شکل و شمایل زیبایی را بوجود آورده بود.
شب های زمستان که زود فرا می رسید مثل هر روز از راه رسید و همه جا را تاریکی گرفت . ولی سفیدی برف در تاریکی شب زیباتر جلوه می کرد.
مثل اغلب شب ها ، امشب هم برای شب نشینی با مادرم روانه منزل اژدر عموغلی شدیم.
مشهد اژدر افغانی پسر عموی مادرم بود و غیر از این نسبت فامیلی همسایه خوبی برای همدیگر بودیم.
وارد خونه شدیم و من مادرم در یکی از طرفین کرسی نشستیم و پاهامونو دراز کردیم زیر لحاف .
عزیزه خالا طبق معمول خوش آمد گویی و پذیرایی با یک استکان کمر باریک و نعلبکی قرمز رنگ و با قند و مویز همراهش.
یواش یواش اژدر عموغلی و بیژن و فرهاد هم مغازه بقالی را تعطیل کردند و هر کدام در گوشه لحاف کرسی فرو رفتند.
صدای همهمه بچه ها و خرپ خرپ کردن قند با چایی قشنگ شنیده میشد.
اژدر عموغلی که تازه دندان هایش را مصنوعی کرده بود بخوبی نمی توانست تنقلات بخورد .
داش کلمی یا یور کوکی (هویج رنگی محلی) یا قورقا و چتنه(گندم و شادونه بو داده شده) که بهترین تنقلات آن زمانه بود و کدبانوهای زحمت کش خانه با زحمت زیاد درست میکردند . و چقدر مقوی و خوشمزه بودند.
اژدر عموغلی که نمی توانست از این تنقلات سفت بخورد از عزیزه خاله میخواست کلم را رنده کنند برایش.
هر کس گوشه ای مشغول خوردن بود.
تلوزیون هم به تازگی به روستا یمان آغمیون آمده بود .
بنابراین همه مون چهار چشمی چشمامونو دوخته بودیم به تلوزیون ۱۴ اینچ توشیبای سیاه و سفید که در داخل تاخچا( گودای که در درون دیوار های گلی درست می کردند) قرار داشت. و فاصله تقریبا زیادی هم با بیننده ها داشت...
آن روز گار که تلوزیون بیش از ۲ کانال نداشت . پس از الان خیلی راحت تر بود.بخاطر اختلاف سلیقه که الان هست و هر کس میخواهد کانال خودشو ببیند.
خلاصه اینکه همه نشسته مشغول تماشای فیلمی شدیم که پخش میشد. که بعد ها فهمیدم اسم آن فیلم زیبا " آهنگ برنادد سوبوری" بود . البته اگر درست تلفظ کرده باشم. چون من شیفته آن فیلم بودم وشاید ده ها بار تا الان دیدمش.
فیلم رفته رفته جالب و جذاب تر میشد.
گاه گاهی وسط فیلم خدا بیامرز عزیزه خالا تنقلاتی یا چایی تعارف میکرد که مورد اعتراض بچه ها قرار میگرفت که صدا نکنند تا فیلم را ببینند.
درآن حین دختر کوچک آژدر عموغلی عینکی در دست داشت و با آن بازی میکرد و گاها هم به چشمش می زد ولی زود در می آورد.
یه لحظه گفتم کوچولو بده من هم با عینک ببینم چطوری میشود.
عینک را گرفته به چشمم زدم و به صفحه تلوزیون نگاه کردم.
باورم نمیشد اتفاق عجیبی افتاده بود!
انگار با زدن عینگ به چشمانم دنیای من عوض شده بود.
اینقدر واضح و روشن و راحت مینوانستم تلوزیون را ببینم که همه حاضرین متوجه این موضوع شده بودند.
بطوریکه همه یکی یکی عینک را امتحان کردند ولی انگار فقط شماره عینک به چشم من میخورد.
دختر کوچک که دید من با عینک راحت هستم لجش گرفت و عینک را ازمن گرفت.
دیگر تماشای فیلم برایم جذابیت نداشت هر از گاهی عینک را با هزار دوز و کلک میگرفتم ولی دختره ول کن نبود.
خلاصه تا فیلم تمام بشود زهر مار مون شد . من عینک را از اون میگرفتم چند دقیقه بعد می آمد و میگرفت.
این داستان تازه داشت شروع میشد. شب ها که می رفتیم خونه اژدر عموغلی ، دعوای من و دختر کوچکه شروع میشد .
هر چند اون نمی توانست با عینک ببیند ولی بچه بود و بهانه میکرد نمی داد من بزنم.
تا اینکه من احساس کردم چشمان من نیاز به معالجه دارند.
یه وقت هایی می رفتم خونه عزیزه خاله تا اون دخترشو مجاب کنه تا عینک را به من بدهد.
می گرفتم می اوردم خانه ، فردا دوباره می رفتیم تا فیلم ببینیم دو باره گریه بچه بلند میشد و نمی گذاشت عینک تو چشم من باشد.
بالاخره زمستان تمام شد مدارس تعطیل شد.
تابستان که فرا رسید من و مادرم برای دیدن خواهرانم که در تهران زندگی میکردند عازم تهران شدیم.
چند روز که در تهران بودیم یک شبی مادرم جریان عینک را بازگو کرد.
فردای همان روز داماد مان اقای نیازلو مرا به مطب دکتری در محل امیریه بردند.
به مطب که رسیدیم نوبت ما شد دکتر اسم و فامیل ام را پرسید و شروع به معالجه کرد.
فارسی را با لهجه غلیظ صحبت می کردم و دکتر خیلی از لهجه من خوشش امده بود.
وقتی برای اولین بار لنزهای شیشه ای را گذاشت جلوی چشمانم؛ احساس کردم تازه متولد شده ام و احساس خوشحالی و شعف درونی ام را دکتر بخوبی لمس کرد.
سه روز بعد رفتیم عینک سازی تا عینک ام را تحویل بگیریم.
تا عینک را تحویل گرفتیم به چشمانم زدم و از مغازه امدیم بیرون.
چند قدم که راه رفتم ، دیدم دنیای من عوض شده است .
دورترین تابلو ها را بخوبی میدیدم و میخواندم.
راه رفتنن عوض شده بود.
انگار درونم غوغایی به پا شده بود.
از خوشحالی خودم را نمی شناختم.
تا خانه پیاده امدیم و من از دیدن و مشاهده هر شی ایی لذت میبردم.
تا اینکه رسیدیم خونه همه عینک مرا دیدند و هر کس نظری میداد. یکی میگفت دکتر شدی،.....
تا اینکه روزها بسرعت گذشت ما به روستا یعنی خانه مان در آعمیون بر گشتیم.
اولین روز که با عینک به کوچه رفتم هم بازی هایم هر کسی یه جیزی میگفت. مسخره ام میکردند، متلگ می گفتند ، یکی میگفت اقا دکتر، یکی می گفت شیشه هاش نشکنه ، یکی می گفت میشه بدی منم بزنم.......
بالاخره هر کس یه حرفی میزد.
ولی هر چه بود دنیای من عوض شده بود و من هر چیز را جور دیگری می دیدم.
شب ها که می رفتیم خانه اژدر عموغلی دیگر با رباب دعوا نمی کردیم و دیگر عینک را از من نمی گرفت .
تا اینکه مدارس باز شدند رفتیم به مدرسه.
و این بار مشکلات عینک در کلاس شروع شده بود.
همکلاسی های پارسال شروع کردند به متلک و شوخی کردن.
یکی عینکمو بر می داشت یکی میگفت دکتر اسماعیلی.
پای تخته عکسمو می کشیدن.
ولی من اصلا ناراحت نمی شدم.
چون واقعا من با عینک یک ادم دیگری شده بودم .حتی فکرم عوض شده بود و این خیلی عالی بود.
تا اینکه یک روز در مدرسه امدند همه را معاینه چشم کردند و تست گرفتند و خیلی ها باید عینک می گرفتند . عاقبت اینطوری هم شد و خیلی ها در کلاس عینک زدند و دکتر شدند . دیگر شوخی با عینک جا افتاده بود و بچه ها عادت کرده بودند .
من الان بیش از ۳۵سال هست یک دوست صمیمی و همراه همیشگی دارم که همیشه با من هست در سرما در گرما؛ در شادی در غم ، اصلا بد جوری به هم عادت کردیم هیچ کدام مان بدون دیگری نمی توانیم راحت زندگی کنیم و آن دوست عزیز من همین "" عینک "" من هست .
عینکم تو را دوست دارم.
مخلص . محمود اسماعیلی
Aref .:.: MediaHits.Ir :.:.Aref-Khab-Setareh-256.mp3
زمان:
حجم:
11M
🎙Aref-Khab-Setareh
@aghmiun
🔺سرنوشت کنترل و ممنوعیت های فرهنگی در ایران چه شد؟
@khabarfarda_ir
@aghmiun
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔘چندتا کاردستی جالب
@aghmiun
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنر نزد ایرانیان است و بس .....
@aghmiun
نه تکرارمیشه، نه تکراری
@aghmiun